دراویش


دراویش چه عقایدی دارند؟

۱۸/۵/۹۰
پرسش:
باسلام لطفا مهمترین عقاید دراویش را فهرست وار بیان نمایید ضمنا آیا دراویش از مشروبات وموارد مشابه استفاده میکنند؟
پایگاه حوزه، شماره 13979،
پاسخ:

آنهایی که در نگاه عرف به دراویش معروفند دارای فرقه های متفاوتی می باشند، اما معمولا مراد از دراویش فرقه اهل حق می باشد.
اهل حق بمعنی مردان حق است، و آن یک مذهب باطنی است که معتقدان آن بیشتر در مغرب ایران زندگی می‏کنند.
بعضی دیگر از فرق اسلام نیز مانند حروفی‏ها و متصوفه، خود را اهل حق یا حقیقت نامیده‏اند. اما اهل حق، بمعنی اخص نام گروهی است، که به ایشان با نوعی تسامح علی اللهی نیز گویند، ولی آنان علی اللهی واقعی نیستند، بلکه عقایدشان آمیخته‏ای از اعتقادات «مانوی‏» ، و ادیان کهن «ایرانی‏» ، و مذهب «اسماعیلی‏» ، و «تناسخ هندی‏» و دیگر ادیان سری است.
 
مذهب اهل حق، امروز یکی از فرقه‏های وابسته به شیعه بشمار می‏رود، و آنان را از غلاة شیعه به حساب می‏آورند.
 
طوایف اهل حق به نامهای مختلف مانند: اهل حق، اهل سر، یارسان، نصیری، علی اللهی معروف می‏باشند، و از نشانه‏های خاص آنان «شارب‏» است، یعنی موی سبیل خود را نمی‏زنند، تا بلند شود و لب بالا را بپوشاند. آنان «شارب‏» را معرف مسلک حقیقت می‏دانند، و معتقدند که شاه ولایت علی (ع) نیز شارب خود را نمی‏زده است. از این جهت زدن شارب را گناهی بزرگ می‏دانند.
اساس مذهب اهل حق کوشش برای «وصول‏» به حق و خداوند می‏باشد و در این راه باید نخست مرحله «شریعت‏» یعنی انجام آداب و مراسم ظاهری دین، و مرحله «طریقت‏» یعنی رسوم عرفانی و مرحله معرفت‏یعنی شناخت‏خداوند، و مرحله «حقیقت‏» یعنی وصول به خداوند را به پیمایند.
بعقیده این جماعت اساس مذهبشان حقیقتی است که سبب و علت‏خلقت موجودات است. دین آنان آکنده از اسرار است، سری که خداوند به پیغمبران گفته و آن سر «نبوت‏» است، که از آدم ابوالبشر آغاز شده، و به حضرت محمد (ص) که خاتم انبیاست می‏پیوندد. از آن پس این سر به نام سر «امامت‏» که حضرت محمد به علی (ع) گفته است و از او تا دوازدهمین امام که مهدی آل محمد (ص) باشد می‏رسد. پس از غیبت امام دوازدهم این سر به پیروان و اقطاب ایشان که یکی پس از دیگری می‏آیند گفته می‏شود.
مذهب ایشان مجموعه‏ای است از آراء و عقاید که تحت تاثیر افکار اسلامی، زردشتی و یهودی و مسیحی و مهرپرستی و مانوی و هندی و افکار فلاسفه قرار گرفته است. در دستورهای دینی اهل حق، اجرای سه بوخت‏یا سه اصل اخلاقی زردشتی، که «پندار نیک‏» و «گفتار نیک‏» و «کردار نیک‏» باشد از واجبات است. مفهوم این سه اصل در یک بیت‏به گویش ترکی، از کلام «سرانجام‏» کتاب مقدس اهل حق خلاصه شده است:
یاری چارچیون، باوری وجا پاکی و راستی، نیستی وردآ
یعنی یاری چهار چیز است و به جای آورید، پاکی و راستی، نیستی و یاری.
تناسخ و حلول: «تناسخ‏» یعنی حلول روح از قالبی به قالب دیگر، که در مذهب اهل حق سنگ اساس عقاید ایشان است. حلول ذات را «دونادون‏» گویند. بعقیده ایشان در تن هر کس ذره‏ای از ذرات الهی موجوداست، و ظهور روحانی حق در صورت جسمانی پاکان و برگزیدگان، همیشه در گردش می‏باشد، و آن را گردش مظهر به مظهر نامند. در این باره آنان معتقد به هفت جلوه پیاپیند و می‏گویند هر بار خداوند حق تعالی با چندتن از فرشتگان مقرب خدا، به صورت اتحاد در بدنهای خاکی «حلول‏» می‏نماید، این «حلول‏» به منزله لباس پوشیدن و کندن است، که آن را به فارسی جامه و به ترکی «دون‏» گویند و همانست که در فلسفه برهمایی هندوئی «کارما» آمده است.
چنان که در کتاب «سرانجام‏» آمده است، «خداوند در ازل درون دری می‏زیست، و سپس برای نخستین بار تجسم یافت، و به صورت شخصی به نام خاوندگار یا کردگار جهان مجسم شد، و بار دوم به صورت علی (ع) ظاهر گشت.» در کتب مذهبی ایشان آمده است که از رنج مرگ نهراسید، و باکی از مرگ نیست، زیرا مرگ آدمی، شبیه به پنهان شدن مرغابی زیر آب است. یعنی در جایی پنهان می‏شود، و در جای دیگر سر بر می‏دارد. منظور از این «تناسخ‏» و جای به جای شدن، و از بدنی به بدن دیگر رفتن، پاک شدن آدمی از گناهان است.
هرگاه خداوند به صورت بشر برجسته‏ای ظاهر شود، چهار یا پنج فرشته که آنها را چهار ملک گویند، در ابدان دیگران تجسم می‏پذیرد، همانطور که خداوند در هفت صورت تجلی می‏کند، فرشتگان نیز در هفت صورت تجلی نمایند، چنان که در کتاب عهد سلطان سهاک فرشته‏ای به صورت سلمان، و در عهد خاوندگار فرشته‏ای به صورت بنیامین در آمد.
در کتاب «سرانجام‏» آمده است که فرشتگان صادر از خداوند هستند، نخستین ایشان از زیر بغل خاوندگار پیدا شد، دومین آنها از دهان او، سومین آنها از نفسش، چهارمین از عروقش، پنجمین از نورش.
در کتاب دیگری آمده است که بنیامین از عرق خاوندگار پیدا شد و آن رمز تواضع و فروتنی است، و داوود از نفس او و وی رمز خشم و غضب است، و موسی از سبلتان او، و وی رمز رحمت است، و رزبار از نبض او، و وی رمز احسان و نیکی است.
اهل حق درباره حضرت علی (ع) می‏گویند، که او تجلی ذات خداست، و وی را «مظهر» تمام و کمال خدا می‏دانند، و اوست که در هر دوره و عصری ظهور کرده، و در جسم پاکان و مقدسان از اهل حق تجلی می‏کند. علی (ع) اصول مذهب حق را به سلمان، و به عده‏ای از یاران نزدیک خود بیاموخت. در دعای سفره، خطاب به حضرت علی (ع) گویند: «یا علی ایو الله، الحمد لله رب العالمین، سفره سلطان کرم، خاندان کرم، نور نبی، شکسته، بسته جان مدعی، بر ما حلال بر صاحبانش خیر و برکت‏» .
آفرینش جهان: اهل حق معتقدند که آفرینش در دو مرحله اصلی انجام شده است، یکی خلقت «جهان معنوی‏» و دیگری خلقت «جهان مادی‏» . این افسانه‏ها در دفترها و متون دینی ایشان به لهجه گورانی، به صورتهای گوناگون حکایت‏شده است.
گویند: در آنگاه اراده خداوند به آفرینش موجودات تعلق گرفت، و نخستین مخلوق پیر بنیامین را از زیر بغل خود خلق کرد، و نام او را جبرائیل گذاشت. پس از خلقت جبرائیل خداوند او را در پهنای دریای محیط رها کرد، هزاران سال گذشت تا به درخواست جبرائیل، شش تن دیگر از بطن در پیدا شدند، که با جبرائیل هفت تن شدند: جبرائیل (پیربنیامین) - اسرافیل (پیر داوود) - میکائیل (پیر موسی) - عزرائیل (مصطفی داوودان) - حور العین (رزباریا رمزبار) - عقیق (شاه ابراهیم) - یقین (شاه یادگار یا بابا یادگار) که او را یادگار حسین نیز گفته‏اند و او مظهر حسین بن علی (ع) است.
پس از خلقت هفت تن، خداوند نخستین عهد و میثاق خویش را با آنان بست، و دو جهان «مادی‏» و «معنوی‏» را خلق فرمود:
مخلوقات این عالم، بر حسب عنصر اولیه دو قسم متمایز و متضاداند، قسمتی از گل زرد آفریده شده و قمستی از گل سیاه، قسم اول را «زردگلان‏» و قسمت دوم را «سیاه گلان‏» نامند. «زردگلان‏» اهل نورند و ایشان را دو پیشوا بوده که یکی پس از دیگری آمده است، و آن دو بنیامین و سید محمد (به صورت بزرگ سوار) ظهور کرده است.
اما قسم دوم از آتش و تاریکی‏اند، برای ایشان دو پیشوا آمد یکی «ابلیس‏» و دیگری را «خناس‏» گویند.
هفتتنان - به اعتقاد ایشان، خداوند با هفت فرشته مقربی که از درون در خلق فرموده است‏به صورت بشر نازل شده، و در دوره‏های مختلف در بدنهای پاکان تجلی کرده است. در نخستین دوره خداوند به دون (یا) تجلی کرد، و در دوره دوم بدون (علی)، و به ترتیب به جامه (شاهخوشین)، بابا ناووس، و سلطان اسحق (سهاک) در آمد، و معتقدند که این سه تن اخیر، مانند عیسی مسیح بدون پدر از مادر متولد شدند.
هفت تن در مرحله اول از یاران سلطان اسحق قرار دارند، همانطور که سلطان اسحق «مظهر» علی (ع) و علی (ع) مظهر «ذات حق‏» است
موعود اهل حق: سه تن، شاه خوشین، باباناووس و سلطان اسحق هستند:
1- شاه خوشین: گویند در اواخر قرن سوم هجری مردی به نام مبارک شاه، ملقب به شاه خوشین که او را مظهر الله می‏دانند، در لرستان بدون پدر از مادری بکر به نام «ماما جلاله‏» زاده شد. وی مریدان بسیار داشت، و به سیر و سیاحت می‏پرداخت، و ذکر جلی را با نواختن آلات موسیقی اجرا می‏کرد. روزی در اثنای گردش به رودخانه گاماسب افتاد و از نظر ناپدید شد.
2- بابا ناووس: گویند در فاصله بین قرن چهارم و پنجم، شخصی به نام بابا ناووس، بدون پدر مانند شاه خوشین، در میان طایفه جاف از طوایف کرد، از زنی به نام خاتونه گلی تولد یافت. روزی به شکل شاهباز پنهان گشت، و پیش از آن به یاران خود گفته بود که من دیگر باره ظهور خواهم کرد.
3- سلطان اسحق: گویند سلطان اسحق که به زبان محلی «سلطان سهاک‏» تلفظ می‏شود، پسر شیخ عیسی برزنجی از سادات موسی، و از پیشوایان دراویش نقشبندی است، و نسب او به امام موسی کاظم (ع) می‏رسد، از شیخ عیسی سه پسر باقی ماند، یکی سلطان اسحق، دیگری سید عبد الکریم، و نام پسر سوم معلوم نشد. سلطان اسحق جد سادات حیدری گوران از اهل حق است، که از جمله غلاة شیعه به شمار می‏روند.
آداب و رسوم اهق حق: از آداب و رسوم ایشان، نماز خواندن و قربانی کردن و سرسپردن و جوز شکستن و عهد و میثاق بستن و روزه گرفتن است.
محل اجتماع ایشان «جمخانه‏» است که مخفف کلمه جمع خانه می‏باشد.
این اجتماع نباید کمتر از سه تن باشد، شرط شرکت در جمخانه، مرد بودن و عاقل و بالغ بودن، و قصد عبادت داشتن، و کمربند همت‏برکمرداشتن است، که با گفتن یا علی در آن عبادتگاه وارد شوند.
نماز ایشان به جماعت است، و نماز فرادی درست نیست، عبادت با نواختن طنبور و آلات موسیقی و خواندن سرود و دعاهای مذهبی انجام می‏پذیرد. گاهی هنگام دعا چنان از خود بیخود می‏شوند که خویشتن را بر روی آتش افروخته افکنده و در آن حال جذبه به ایشان صدمه‏ای نمی‏رسد.
سرسپردن یعنی سر تسلیم و رضا به درگاه حق فرود آوردن، و در پیش پیر دلیل عهد و میثاق بستن از آئین اهل حق است. هر کودکی اعم از پسر یا دختر باید در نزد پیر دلیل سر بسپرد، از اصول سرسپردن شکستن یک عدد جوز هندی است، و برای شکستن جوز تشریفات خاصی در «جمخانه‏» برگزار می‏شود.
نذر و نیاز، از واجبات مذهب اهل حق است، که باید در ظرف هفته یا ماه یا فصل یا سال یک بار به جای آورده شود. دیگر از مراسم، قربانی کردن است، که در اصطلاح خود آن را کردار خوانند. قربانی باید از حیوانات نر مانند گاونر یا گوسفند یا خروس باشد که آنها را برای این امر پرورش داده باشند.
اهل حق به گرفتن روزه سخت پای بندند، ولی روزه واجب ایشان از سه روز تجاوز نکند، و در زمستان باشد و پس از آن عید گیرند. دشمنان ایشان برای تحقیر و اهانت، آنان را چراغ سوندران (چراغ‏کشان) و خروس کشان خوانند.
کتابهای مذهبی و مقدس: یکی از کتابهای مذهبی ایشان «فرقان الاخبار» است‏به نثر، که مؤلف آن حاج نعمت الله جیحون آبادی متخلص به مجرم است، وی پسر میرزا بهرام مکری بود، و در سال 1288 ه. در دیه جیحون آباد واقع در بخش دینور از ناحیه کرمانشاهان، زاده شد و پس از سیر و سلوک، در 1338 ه. در جیحون آباد در گذشت. حاج نعمت الله جیحون آبادی کتابی دیگر به بحر متقارب به نام «شاهنامه حقیقت‏» دارد، که در اسرار مذهب اهل حق، در آن کتاب به زبان شعر، سخن گفته است.
 
دیگر از کتابهای اهل حق کتاب «سرانجام‏» است. این کتاب را سرانجام یا کلام خزانه گویند، و هنگام نیاز با آهنگ خاصی همراه با طنبور خوانده می‏شود. این کلامها به گویش کردی گورانی است.
چنان که در آغاز این مقاله اشاره رفت، اساس مذهب اهل حق، بر اقوال غلاة شیعه و اسماعیلیه و فرقه امامیه اثنی عشریه و فرقه دروز و نصیریه است. آنان مانند درویشان دارای حلقات ذکر و سرسپردن هستند، مقداری از عقاید خود را از اساطیر عوام گرفته‏اند. اینکه گویند: خداوند در ازل در «دری‏» پنهان بود، ماخوذ از عقاید مانوی است. عقیده «تناسخ‏» را توسط اسماعیلیان از هندیان گرفته‏اند، و این که عالم را به دو قسمت «الهی‏» و «اهریمنی‏» تقسیم می‏کنند، تحت تاثیر دین زردشتی واقع شده‏اند. اما کشتن خروس را از عادات یهود گرفته‏اند.
[1]
 
در جواب قسمت دوم سوال جنابعالی باید گفت اگر چه گروهی از آنان از مشروبات و مشابه آن استفاده می کنند اما این دلیل نیست که هر کدام از آنها این کار را انجام می دهند لذا تا موقعی که یقین حاصل نشده آنان ازین امر بدورند.
برای اطلاعات بیشتر می توانید به لینکهای مرتبط ذیل مراجعه کنید:

اصول اعتقادی اهل حق را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه نوشته

جوان در قرآن

etrx3sc8wy102ria03g.gif

جوان در قرآن

نام نشريه : پژوهشهاى قرآنى شماره نشريه: 46 و 47 شماره صفحه: 278-307 تاريخ انتشار: 1385-09-30
چکیده 


بررسى قدرت و قوّت جوانان، آسيب ها و برخورد بايسته با آنان از منظر قرآن است.نويسنده با توجه به آيات قرآن گزارشى از رخدادهاى تاريخى تلخ و شيرين جوانان در عرصه هاى مختلف زندگى ارائه مى كند. در آسيب ها از ماجراى پسر نوح(عليه السلام) و هلاكت او، سخن مى گويد و سپس بت شكنى ابراهيم(عليه السلام)در جوانى، سربلندى اسماعيل(عليه السلام) در امتحان الهى، پيروزى يوسف(عليه السلام)از آزمون جنسى را به عنوان نمونه هايى از روحيه فضيلت پذيرى بيان مى كند. بررسى ويژگى هاى روحى جوانان در ابعاد خيرخواهى، آرمان گرايى، ستيز با فساد محيط، همگرايى و الگوپذيرى از مباحث ديگر مقاله است. ركود فكرى، حماقت از سر خودخواهى، نااميدى، حاكميت غريزه جنسى و احساس حقارت، مقوله هاى آسيب جوانان در اين نوشتار است. هميارى بزرگسالان با جوانان در حوزه تعليم و تربيت، احترام به شخصيت آنان، معرفى الگو و ازدواج آنان از مباحث پايانى مقاله در حل مشكلات جوانان مى باشد.

کلید واژه

آسيب پذيرى جوانان، هميارى با جوان، الگوپذيرى جوانان، غريزه جنسى، ويژگى هاى جوانى، نيروى جوانى، تعبّد پسر نوح(عليه السلام)، ابراهيم(عليه السلام)، اسماعيل(عليه السلام)، يوسف(عليه السلام)

متن کامل

جوان در قرآن

سيد ابراهيم سجادي

قرآن فصل جوانى را فرصت استثنايى عمر انسان مى‏داند. اين واقعيت در آيات متعدد، با تعبيرات گوناگون مطرح شده است.
گفته‏هاى قرآن در باب شناخت نيرو و استعداد جوانى به دو بخش گزارش و ارزشگذارى، قابل تقسيم است:

گزارش‏ها

در بخش گزارش، قرآن از رخدادهاى تاريخى ياد مى‏كند كه به دست جوان طرّاحى و اجرا شده است. در اين قسمت، هم اتفاقات تلخ و هشداردهنده كه اشاره به آسيب پذيرى فوق‏العاده اين قشر دارد، مطرح مى‏شود و هم از شاهكارهاى مثبت و سرنوشت‏ساز آنان سخن به ميان مى‏آيد.
اقدام همراه حضرت موسى عليه السلام به نابودى غلامى (يعنى جوانى كه تازه صورتش موى و سبيل در آورده بود)، به اين دليل كه به نيروى تهديد شده نسبت به پدر و مادرش تبديل شده بود، گواهى است بر آسيب پذيرى جوان. قرآن مى‏گويد: «فَانطَلَقَا حَتَّى إِذَا لَقِيَا غُلاَماً فَقَتَلَهُ» (كهف /74)
«پس آن دو به راه خود ادامه دادند تا اين كه به نوجوانى برخوردند پس معلم موسى او را كشت».
همراه حضرت موسى‏عليه السلام راز و رمز اين اقدام به ظاهر ناخوشايند را، اين گونه توضيح داد:
«وَأَمَّا الْغُلاَمُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينَا أَن يُرْهِقَهُمَا طُغْيَاناً وَكُفْراً» (كهف /80)
«اما آن نوجوان (كه كشتم) پدر و مادر با ايمان داشت و ترسيديم كه آن دو را به طغيان و كفر بكشاند.
ماجراى پسر نوح و هلاكت او به دليل مخالفت با پدرش، نمونه ديگرى است براى آسيب‏پذيرى جوان؛ چه آن كه تعبير «بُنَىّ» به معناى جوان است. چنانكه در آيات: يوسف /5 و لقمان /13 و صافات /12 به همين معنا مى‏باشد. و سيره قوم نوح نيز اين بود كه روحيه مخالفت با نوح عليه السلام را در سنين جوانى در فرزندان‏شان پرورش مى‏دادند. در روايتى آمده است:
«كان الرجل منهم يأتى بابنه و هو صغير فيقفه على رأس نوح فيقول يا بنى ان بقيت بعدى فلا تطيعن هذا المجنون» 1
«سيره هر مردى از قوم نوح اين بود كه پسرش را در خوردسالى مى‏آورد بالاى سر نوح‏عليه السلام و مى‏گفت: اگر بعد از من زنده بودى، از اين مرد ديوانه پيروى مكن».
سيره تبليغاتى تربيتى قوم نوح چونان جا افتاده بود كه نوح‏عليه السلام در مقام مناجات با پروردگارش عرض كرد:
«إِنَّكَ إِن تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبَادَكَ وَلاَ يَلِدُوا إِلَّا فَاجِراً كَفَّاراً» (نوح /27)
«همانا اگر آنها را باقى بگذارى بندگانت را گمراه مى‏كنند و جز نسل فاجر و كافر به دنيا نمى‏آورند».
موج سيره تبليغاتى مخالفان كنعان پسر نوح را نيز در سنين جوانى به دور از ديد پدرش به كام خود برد، به گونه‏اى كه ترس از طوفان هم نتوانست او را به همراهى با پدر وا دارد.
«وَنَادَى نوحٌ ابْنَهُ وَكَانَ فِى مَعْزِلٍ يَا بُنَىَّ ارْكَبْ مَعَنَا وَلاَ تُكُن مَعَ الْكَافِرِينَ. قَالَ سَآوِى إِلَى جَبَلٍ يَعْصِمُنى مِنَ الْمَاءِ» (هود /43 - 42)
«نوح فرزندش را كه در گوشه‏اى بود، صدا زد: پسرم همراه ما سوار شو و با كافران مباش گفت: به زودى به كوهى پناه مى‏برم تا مرا از آب حفظ كند».
در بخش گزارش‏هاى مثبت، قرآن به نقل مواردى مى‏پردازد كه جوان صرفاً به دليل روحيه فضيلت پذيرى ويژه اين مقطع سنى به اقدام تاريخى و آموزنده دست يازيده است:

نمونه يك:

حضرت ابراهيم‏عليه السلام در جوانى به رشد لازم دست يافت و بر اساس آن به سراغ بت شكنى و پى آمد منفى آن شتافت.
«وَلَقَدْ آتَيْنَا إِبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ وَكُنَّا بِهِ عَالِمِينَ إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَا هذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِى‏أَنْتُم لَهَا عَاكِفُونَ» (انبياء /51 - 52)
«ما رشد ابراهيم را از پيش به او داديم و به او آگاه بوديم آن هنگام كه به پدر و قوم او گفت اين مجسمه‏هاى بى روح چيست كه همواره آنها را مى‏پرستيد».
«فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلَّا كَبِيراً لَّهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ قَالُوا مَن فَعَلَ هذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ قَالُوا سَمِعْنَا فَتىً يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ» (انبياء / 58-60)
«همه بتها را قطعه قطعه كرد مگر بزرگ آنها را، بدين منظور كه شايد به سراغ آن بيايند. گفتند: كه با بتهاى ما چنين كارى را كرده است؟ بى ترديد او از ستمگران است. گفتند: شنيده‏ايم كه جوان ابراهيم نام درباره بتها سخن مى‏گفته است».

نمونه دوم:

اسماعيل، در سنين نوجوانى در اوج بردبارى و حلم، قدم نهاد و در پاسخ مشورت خواهى پدرش كه خواب ديده بود وى را سر مى‏برد، گفت: به مأموريتت عمل كن و خواست خداوند را انجام بده مرا ثابت قدم خواهى يافت:
«فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلاَمٍ حَلِيمٍ فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَىَّ إِنِّى أَرَى فِى الْمَنَامِ أَنِّى أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ وَنَادَيْنَاهُ أَن يَاإِبْرَاهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ» (صافات /101 - 105)
«ما به ابراهيم بشارت نوجوان حليم و بردبار را داديم، هنگامى كه آن غلام در عرصه فعاليت، همكار پدرش شد، ابراهيم گفت: پسرم: خواب ديده‏ام كه تو را ذبح مى‏كنم، نظرت در اين باره چيست؟ گفت: پدرم: دستورى كه به تو داده شده اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت. وقتى هر دو تسليم شدند و ابراهيم جبين اسماعيل را بر زمين گذاشت، او را ندا داديم كه‏اى ابراهيم، آن مأموريتى كه در عالم خواب به عهده‏ات گذاشته شده بود، انجام دادى ما اين گونه نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم».

نمونه سوم:

حضرت يوسف‏عليه السلام در سال‏هاى جوانى ظرف وجودش مالامال حكمت و علم شد و در پناه خداوند از آزمون جنسى به بهاى سالها زندگى در زندان، سربلند بيرون آمد،
«وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ وَرَاوَدَتْهُ الَّتِى هُوَ فِى بَيْتِهَا عَن نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الْأَبَوْابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّى أَحْسَنَ مَثْوَاىَ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ. وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ» (يوسف /22 - 24)
«وقتى يوسف به كمال جسمى و روحى رسيد، به او حكم و علم داديم و اين گونه نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم و آن زن كه يوسف در خانه‏اش بود، از او تمناى كامجويى كرد و درها را بست. گفت بشتاب به سوى آنچه براى تو آماده و مهياست، يوسف گفت: پناه مى‏برم به خداوند و او پروردگارم است كه مقام مرا گرامى داشته است. همانا ستمگران به رستگارى نمى‏رسند و آن زن قصد او را كرد و او نيز - اگر برهان پروردگار را نمى‏ديد - قصد وى را مى‏كرد. اين گونه كرديم تا بدى و فحشا را از او دور سازيم، زيرا او از بندگان مخلص ما بود».

نمونه چهارم:

موسى عليه السلام در جوانى رنگ كاخ نشينى كه رفاه زدگى و مسؤوليت‏نشناسى است، بر خود نگرفت؛ بلكه بر عكس در پى همكارى با مظلومان و ستيز با ستمگران بر آمد:
«وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَيْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ. وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلاَنِ هذَا مِن شِيعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِى مِن شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِى مِنْ عَدُوِّه فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ» (قصص /14 - 15)
«وقتى موسى به كمال جسمى و عقلى رسيد، ما به او حكمت و دانش داديم و اين گونه نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم. او موقعى كه اهل شهر در غفلت بودند، وارد شهر شده، ناگهان دو مرد را ديد كه با هم مى‏جنگيدند، يكى از پيروان او بود و ديگرى از دشمنانش، آن كس كه از پيروان او بود، مدد خواست، موسى مشت محكمى بر سينه آن ديگرى زد و به حيات او پايان داد».

نمونه پنجم:

موسى‏عليه السلام پس از بعثت و رسيدن به مقام رسالت، وقتى به مصر بازگشت و مشغول دعوت به دين و مبارزه با دستگاه خودكامه فرعونى شد، با استقبال صادقانه جوانان مواجه گرديد و تنها مجموعه‏اى از كم سن و سال ترهاى قوم بنى اسرائيل راه او را پيش گرفتند. در حالى كه ترس شكنجه فرعون و اشراف خودى، بر آنها سايه افكن بود.
«فَمَا آمَنَ لِمُوسَى إِلَّا ذُرِّيَّةٌ مِن قَوْمِهِ عَلَى خَوْفٍ مِن فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِمْ أَن يَفْتِنَهُمْ» (يونس /82)
«پس به موسى ايمان نياوردند جز جوانانى از قوم او، در حالى كه مى‏ترسيدند از اين كه در معرض شكنجه فرعون و سران خودشان قرار بگيرند».

نمونه ششم:

در ماجراى اصحاب كهف، قابل مطالعه است كه تعدادى از كاخ نشينان جوان، به جنگ و مخالفت با محيط آلوده به شرك، بت پرستى و خود كامگى برخاسته و به قصد حفظ ايمان و باورشان به زندگى در آسايش و رفاه پشت پا زده و راه هجرت و آوارگى را در پيش گرفته و با انتخاب زندگى جديد، خواب و مرگ ويژه خود، معجزه ياد ماندنى را در تاريخ به ثبت رساندند:
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدىً وَرَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ لَن نَدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً» (كهف /14 - 13)
«ما داستان آنها را به حق، براى تو بازگو مى‏كنيم، آنها جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند و ما بر هدايت شان افزوديم. ما دلهاى آنها را محكم ساختيم، در آن هنگام كه قيام كردند و گفتند: پروردگار ما، پروردگار آسمان‏ها و زمين است، هرگز غير او معبودى را نمى‏پرستيم كه [اگر چنين گوييم] سخنى به گزاف گفته‏ايم».
تمامى داستان‏هاى بالا بيانگر نوعى رابطه بين سنين جوانى و پاى بندى به ارزش‏ها، پاكى‏ها و پرخاش بر ضد گرايش‏ها و سنت‏هاى باطل است.
واژه‏هاى: «غلام»، «بلغ اشدّه»، «ذرية» و «فتية» كه همه به مقطع سنى معين اشاره دارد، قطعى‏ترين دلالتش اين است كه در اين فصل از زندگى، انسان‏ها گرايش نيرومندى نسبت به گزاره‏هاى ياد شده دارند و بايد آن را پاس داشت.

ارزيابى و ارزشگذارى

قرآن در كنار گزارش‏ها از احساس و رفتار جوان، قضاوت صريح‏ترى نيز دارد كه در آن از دوره جوانى به دوره «شدّت» و «قوت» تعبير مى‏كند. دوره‏اى كه از دو طرف در محاصره ضعف و ناتوانى مى‏باشد و در آن، تمايل به آرمان‏ها و آرزوهاى ارزشمند و ارج گذارى به حقوق والدين تجلى مى‏يابد:
«اللَّهُ الَّذِى خَلَقَكُم مِن ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَشَيْبَةً يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ» (روم /54)
«خدا همان كسى است كه شما را آفريد، در حالى كه ضعيف بوديد، سپس بعد از ناتوانى قوت بخشيد. پس از آن ضعف و پيرى قرار داد، او هر چه بخواهد، مى‏آفريند و دانا و تواناست».
«ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّى وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلاَ يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً» (حج /5)
«بعد شما را به صورت كودك بيرون آورديم؛ سپس هدف اين است كه شدّت و نيرومندى خود را به دست آوريد، در اين ميان بعضى از شما مى‏ميرند و بعضى به پايين‏ترين مرحله عمر كشانده مى‏شود تا بعد از داشتن آگاهى چيزى را نداند!»
«ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً وَمِنكُم مَن يُتَوَفَّى مِن قَبْلُ وَلِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمّىً» (غافر /67)
«سپس شما را به صورت طفل بيرون مى‏آورد، بعد به شدّت و نيرومندى مى‏رسيد و بعد از آن پير مى‏شويد - گروهى از شما پيش از اين مرحله مى‏ميرند - و در نهايت به سر آمد عمر خود مى‏رسيد».
«وَمَن نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِى الْخَلْقِ أَفَلَا يَعْقِلُونَ» (يس /68)
«و كسى را كه عمر طولانى دهيم آفرينشش را واژگون مى‏كنيم».
«وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَاناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَوَضَعَتْهُ كُرْهاً وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْراً حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِى أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِى أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ وَأَصْلِحْ لِى فِى ذُرِّيَّتِى إِنِّى تُبْتُ إِلَيْكَ وَإِنِّى مِنَ الْمُسْلِمِينَ»(احقاف /15)
«ما به انسان سفارش نموديم كه به پدر و مادرش نيكى كند، مادرش او را با ناراحتى حمل مى‏كند و با ناراحتى بر زمين مى‏گذارد و دوران حمل و از شير گرفتنش سى ماه است، تا زمانى كه به كمال قدرت و رشد برسد و به چهل سالگى قدم گذارد، مى‏گويد: پروردگارا! مرا توفيق ده تا نعمتى را كه به من و پدر و مادرم داده‏اى، قدر دان باشم و كار شايسته انجام دهم كه آن را مى‏پسندى و مايه خوشنودى تو است و فرزندانم را صالح گردان من به سوى تو بازگشتم و من از مسلمانانم».

آغاز و پايان جوانى

در اين كه رسيدن به شدت و قوّت بيانگر مرحله‏اى از عمر انسان است كه بين دوره كودكى و پيرى قرار دارد، ترديدى نيست، اما در رابطه با زمان آغاز، پايان و امتداد اين مقطع سنى، اختلاف نظر جدى ميان پژوهشگران حوزه لغت، تفسير، فقه و روان‏شناسى، وجود دارد، به عنوان نمونه:
جوانى از زمان بلوغ شروع مى‏شود و تا سى سالگى ادامه دارد.2
از سى سالگى آغاز و تا چهل سالگى ادامه دارد.3
از هفده سالگى آغاز و تا چهل سالگى تداوم مى‏يابد. از هجده سالگى آغاز و تا سى سالگى استمرار دارد.4
انسان در بيست پنج سالگى به نيرومندى مى‏رسد.5
حد و مرزى براى رسيدن به نيرومندى «بلغ اشده» وجود ندارد، معيار بلوغ، كمال عقل و داشتن رشد است و با كنار هم قرار گرفتن عقل، توانائى و كمال آفرينش، نيرومندى به وجود مى‏آيد.6
«استفاده از واژه «قوة» و «ضعف» به صورت نكره به قصد ابهام افكنى و نا معين جلوه دادن كميت اين مقطع، صورت گرفته است؛ زيرا افراد در زمانهاى مختلف به قوت و نيرومندى مى‏رسد».7
يك نگاه به اين ديدگاه‏ها اين پرسش را در پى دارد كه آيا دوره جوانى و نيرومندى، زمان معينى ندارد و چنانكه گفته شده است: به دليل اختلاف آب و هوا، شرايط فكرى و فضاى فرهنگى، در جوامع مختلف، جوانى يك مفهوم نسبى است و نه مطلق، مدت دوره كودكى، جوانى و پيرى، در عمر افراد گوناگون فرق مى‏كند،8 يا اين كه زمانى مشخص دارد، ديدگاه قرآن در اين باره چيست؟
به كارگيرى واژه «ثم» در آيات (روم /54 و حج /5 و مؤمن /67) به عنوان حرف ربط كه افاده ترتيب و تأخير دارد، بى ترديد گوياى اين حقيقت است كه ضعف و ناتوانى با يك فاصله زمانى، آغاز و تدريجاً جايگزين قوت و شدّت مى‏شود.
قرآن وقتى به يتيم اجازه تصرف در مالش را مى‏دهد كه به شدّت و نيرومندى رسيده باشد و نيرومندى را به بلوغ و رسيدن به رشد تفسير مى‏كند:
«وَلاَ تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشِدَّهُ» (انعام /152) و (اسراء /34)
«و به مال يتيم جز به بهترين صورت نزديك نشويد تا به حد اشد خود برسد.»
«وَابْتَلُوا الْيَتَامَى حَتَّى إِذَا بَلَغُوا النِّكَاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ» (نساء /6)
«يتيمان را چون به حد بلوغ برسند، بيازماييد، اگر در آنها رشد يافتيد، اموال‏شان را به آنها بدهيد.»
دستور به آزمايش، هنگام رسيدن به بلوغ، براى فهم رسيدن به مرحله رشد دو نكته را در خود نهفته دارد: يكى امكان پيدايش همزمان بلوغ و رشد و ديگر امكان پيدايش رشد، با فاصله‏اى، بعد از زمان بلوغ.
در روايتى، امام صادق عليه السلام در پاسخ پرسش از اين كه تصرفات يتيم كى موثر است؟ فرمود: «حتّى يبلّغ اشده، قال و ما اشده؟ قال الاحتلام»9 «زمانى كه به شدّت و نيرومندى برسد، گفت: شدّت او چيست؟ فرمود: جنب شدن».
اين كه بلوغ معيار تكليف شناخته شده، با اين كه خرد و خردورزى از شرايط تكليف مى‏باشد، مى‏تواند دليل بر اين باشد كه بلوغ، نوعاً با رشد و خرد ورزى همراه است يا مى‏تواند همراه باشد.
خرد جوان، از آزادگى ويژه‏اى برخوردار است و هنوز آلايش عادتها، دلبستگى‏هاى مادى و زمينى، باورهاى سنتى نبايسته و ...، دامنگير آن نشده است. اگر كمبودى دارد كمبود تجربه و آگاهى است كه مى‏تواند توسط بزرگترها جبران گردد، به همين دليل على‏عليه السلام خطاب به يكى از كارگزارانش مى‏فرمايد:
«اذا احتجت الى المشورة فى أمر قد طرأ عليك فاستبده ببداية الشبان فانّهم احدّ اذهاناً و اسرع حدساً ثم رده بعد ذلك الى رأى الكهول الشيوخ، ليستعقبوه و يحسنوا الاختبار له فان تجربتهم اكثر»10
«هرگاه كارى برايت پيش آمد و نياز به مشورت پيدا كردى، در آغاز آن را با جوانان، در ميان گذار. زيرا آنها تيز فهم‏تر و با فراست ترند سپس آن را در معرض نظر سالخوردگان و پيران قرار ده، تا در معرض ارزيابى قرار دهند، چه آنكه تجربه ايشان بيشتر است».
از تقارن و انضمام چهل سالگى به زمان بلوغ قدرت در آيه 15 سوره احقاف به عنوان مقطع آرمان‏خواهى انسان، مى‏توان الهام گرفت كه چهل سالگى نهايت مرز قدرتمندى او مى‏باشد، چونانكه در روايتى از امام صادق‏عليه السلام آمده است:
«اذ بلغ العبد ثلاثاً و ثلاثين سنةً فقد بلغ اشدّه و اذا بلغ اربعين سنة فقد بلغ منتهاه فاذا ظعن فى احدى و اربعين فهو فى نقصان»11
«هرگاه، بنده به سى‏وسه سالگى رسيد، به شدّت و نيرومندى خود دست يافته است و هرگاه به چهل سالگى قدم گذاشت، نهايت دوره قدرتش را تجربه مى‏كند، زمانى كه به منزل چهل و يك سالگى بار انداخت، او به نقصان مى‏گذارد.»
بنابراين، سخن ابن منظور، قابل پذيرش مى‏نمايد، آنجا كه مى‏گويد:
«فبلوغ الاشدّ محصور الاول محصور النهاية غير محصور ما بين ذلك»12
«بلوغ نيرومندى، از آغاز و انجام محدود است امّا وسط، آن حد ندارد.»
بنابراين نيرومندى مورد نظر قرآن، پيش از بلوغ و پس از چهل سالگى، ميسّر نيست. ولى ممكن است ديرتر از بلوغ جنسى حاصل آيد و زودتر از چهل سالگى رو به افول گذارد، واقعيتى كه مى‏تواند اختلاف روايات13 را در باب زمان پيدايش قدرت جوانى، توجيه كند و راز تعبير «الحدث» در مورد امام حسن‏عليه السلام سى و سه ساله در كلام امام على‏عليه السلام را نيز آشكار كند، آنجا كه فرمود:
«و انما قلب الحدث كالارض الخالية ما ألقى فيها من شى‏ء قبلته فبادرتك بالادب قبل أن يقسو قلبك و يشغل لبّك»14
«همانا دل جوان، مانند زمين آماده‏اى است كه هر آنچه در آن كاشته شود، مى‏پذيرد، بر اين مبنا، پيش از آنكه دلت سخت گردد و خردت به بند كشيده شود، به تربيتت برخاستم.»

حقيقت نيروى جوانى

همانگونه كه ديديم قرآن با گزارش اقدامات جسورانه و شجاعانه جوان، نوعى از تبيين و تعريف براى «قوت» در فصل جوانى، ارائه داد. ما براى تفصيل و تشريح بيشتر ديدگاه قرآن ناگزيريم به سنت كه حقانيتش را از قرآن مى‏گيرد و نيز تحقيقات روان‏شناسان در سده‏هاى اخير، مراجعه كرده و ويژگى‏هاى مثبت زمينه‏هاى آسيب‏پذيرى جوان را در پرتو اين دو منبع به مطالعه بگيريم، آنگاه برخورد بايسته با اين سرمايه خدادادى را كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم سفارش كرده است، مورد شناسايى قرار دهيم.
قرآن نمى‏گويد در فصل جوانى انسان داراى قدرت و قوت است، بلكه مى‏گويد كه جوان چيزى جز قوت نيست و قوت در قرآن، اختصاص به توان جسمى ندارد و شامل نيرومندى روحى نيز مى‏شود. به همين دليل قرآن، در توضيح ضعف و نقصان پيرى، زوال توان علم آموزى و حفظ علم را به عنوان مصداق آن دو مطرح مى‏كند: «لكيلا يعلم من بعد علم شيئا» (نحل /70) در روايتى نيز آمده است:
«عن اسحاق ابن عمار قال سألت ابا عبداللَّه،عليه السلام عن قول اللَّه «خذوا ما آتيناكم بقوة» (بقره /63)، أقوة فى البدن ام قوة فى القلوب؟ قال فيهما جميعا»15
«از امام صادق‏عليه السلام پرسيدم كه مراد از قوت در آيه كه مى‏گويد: «آنچه را به شما داده‏ايم يا قوت بگيريد» قدرت جسمى است يا توان روحى؟ امام‏عليه السلام فرمود هر دو مراد است».
تعدادى از مفسّران نيز ذيل آيه 54 سوره روم، در بيان معناى قوت مى‏گويد: مقصود توان اندامى، روحى، عقلى و علم آموزى است.16
واقعيت اين است كه توان جسمى، با بلوغ، به رشد نهايى نمى‏رسد، تا تعبير قوت را توجيه كند. آنچه در اين مقطع فعاليّت دارد، خستگى ناپذيرى در برابر فعاليت جسمى است كه خود منشأ روان شناختى دارد. خستگى ناپذيرى تا سالها ادامه دارد و از داشته‏هاى ارزشمند انسان به حساب مى‏آيد.
بنابراين نيرومندى جوان را بايد در شخصيت انسانى او جستجو كرد كه «بر ساختار كلى روانشناختى فرد دلالت دارد و خوى (تمايلات عاطفى فطرى)، منش، هوش، حساسيت‏ها، گرايش‏ها، علايق، عقايد، آرزوها و آرمان‏هاى او را در بر مى‏گيرد. تمايلات و نحوه برخورد با آنها، نشان‏دهنده شخصيت فرد هستند».17
جوان در گذشته، كودكى بود كه با آميزه متشكل از جسم، روح و فطرت، قدم به دنيا يعنى محيط خانواده، هسته‏اى مركب از پدر و مادر، قدم گذاشت، تا فطرتش در بستر آن شكوفا شود يا گرد و غبار آلاينده بر آن بنشيند. در روايتى از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم آمده است:
«كل مولود يولد على الفطرة حتى يكون ابواه يهوّدانه و ينصّرانه»18
«هر كودكى، با فطرت توحيدى به دنيا مى‏آيد. اين پدر و مادرش است كه او را يهودى يا نصرانى بار آورد».
مطالعات روانشناختى كودك نيز حقيقت ياد شده را تأييد مى‏كند:
«همه بچه‏ها پاك و معصوم متولد مى‏شوند، بدين لحاظ است كه مى‏گوييم: بچه‏ها بهشتى هستند»19
قرآن حامى روايت فوق بوده و فطرت را معادل كل دين (سوره روم /30) معرفى مى‏كند. به اين معنا كه تمام تمايلات، منشها، باورها و آرمان‏هاى ارزشى كه دين بدآنهافرا مى‏خواند، ريشه در آفرينش انسان دارد.
در فصل جوانى، به رغم تمام كنش‏هاى محيط خانواده و جامعه، فطرت با تمام توان به خود نمايى مى‏پردازد. گويا كودك در عالم كودكى غرق دنياى خود بوده، اصلاً توجه جدى به تخريب‏هاى تربيتى نداشته و اينك كه دوره ضعف را پشت سر مى‏گذارد، با ظهور بلوغ به خود آمده، به باز خوانى منشور فطرتش رو مى‏آورد و آهنگ زندگى را بر اساس آن سر مى‏دهد تا در بزرگسالى در دام محافظه‏كارى نبايسته علايق مادى، اخلاق فاسد، فكر انحرافى و آرمانها و تصميم‏گيرى‏هاى باطل، گرفتار نيايد.
شفافيت نسبى آينه فطرت كه آميخته با آزادى معنوى و اجتماعى است، به جوانان فرصت انتخاب و عمل مناسب با خود را، مى‏دهد، الهام‏هاى فطرى حساسيتى را در آنها به وجود مى‏آورد كه بر اساس آن، نمى‏توانند در قبال تعطيلى عمل به ارزشها و خودنمايى ضد ارزشها، بى تفاوت بمانند.
بر اين اساس، در صفحه زندگى جوان، سر فصل‏هاى جلب توجه مى‏كند، كه در فصل كودكى و پيرى به نظر نمى‏آيند، عمده‏ترين آنها عبارت اند از:

الف( كمال‏طلبى و آرمان گرايى

سنت، در ارزيابى‏هاى جوان، از پاكى دل و شفافيت فطرت و فضيلت پذيرى آن تعبير به رقّت قلب مى‏كند و دانشمندان نيز با قاطعيت، درباره تأثير پذيرى‏ها و الهام‏گيرى‏هاى جوانان، از صفاى سرشت، سخن مى‏گويد.
خيرخواهى يكى از سر فصل‏هاى عمده زندگى جوان است، كه بر اساس بيان سنت، ريشه در رقت قلب او دارد.
طبق روايتى كه قبلاً به مطالعه گرفته شد، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مى‏فرمايد:
«شما را سفارش مى‏كنم كه با جوانان برخورد نيك داشته باشيد كه آنها قلب پاك و فضيلت پذيرى دارند و بر پايه آن - وقتى خداوند مبعوثم كرد تا بشارت دهم و بترسانم - جوانان با من هم پيمان شدند و پيران به مخالفت برخاستند سپس اين آيه را خواند: «فطال عليهم الامد فقست قلوبهم» (حديد /20)16
امام صادق‏عليه السلام در رابطه با تفاوت برخورد حضرت يعقوب‏عليه السلام و حضرت يوسف‏عليه السلام با برادرانش پس از ندامت و طلب استغفار و اين كه يوسف بى درنگ از خود، گذشت نشان داد21 و يعقوب تنها وعده داد كه در آينده براى آنها طلب مغفرت خواهند كرد22 فرمود:
«لان قلب الشاب أرق من قلب الشيخ»23
«بدان دليل كه همانا دل جوان نازك‏تر از دل پير است».
و نيز آن حضرت در پاسخ به ابوجعفر احول كه از اندك بودن اجابت كنندگان دعوت به مكتب اهل بيت شكايت داشت، فرمود:
«عليك بالاحداث فانّهم اسرع إلى كل خير»24
«بايد به سراغ جوانان بروى زيرا آنها با شتاب بيشتر به هر امر خيرى رو مى‏آورند».
خيرخواهى جوانان در حد يك توقع و آرزوى ساده نيست؛ بلكه «اين اخلاق شخصى، اخلاق احساساتى نيز هست يعنى بر پايه عشق به خير قرار دارد»25 و احساسات اساسى تمايلات و تصميم‏گيرى‏ها را تشكيل مى‏دهد26 و حتى بر تندرستى، حافظه، نيروى ادراك و استدلال ما نيز اثر مى‏گذارد.27
نگاه گذرا و سطحى به پاره‏اى از رفتار جوانان ممكن است، ادعاى فوق را زير سؤال ببرد! مثلاً از والدين فاصله مى‏گيرند، گروه هم سن و سال خود را به جاى آنان بر مى‏گزينند،28 و به جاى گوش دادن به اندرزهاى پدر و مادر، برخورد نقادانه را پيشه خود مى‏سازند.29 خود پرستى در دوران بلوغ به شديدترين شكل خود ظاهر گشته و به وسيله توجه زياد به بدن و آرايش خود، هويدا مى‏گردد،30 ولى بر پايه تحقيقات به عمل آمده، خيرخواهى و برخوردهاى به ظاهر منفى، ريشه در واقعيت‏هاى روحى عميق‏تر و ارزشمندترى دارد كه در قالب كمال‏طلبى و آرمان‏خواهى قابل مطالعه مى‏باشد.
جوان در پى مبارزه با خاطره دوران كودكى است؛ يعنى مى‏خواهد احساس ناتوانى، احساس ضعيفى در برابر بزرگسالان و احساس وابستگى به آنها را كه وضعيت ديروزش را رقم مى‏زد، از ميان بردارد.
«جوانان، خواه ناخواه اما به طور لزوم به سوى يك نوع زندگى جديد متفاوت با زندگى دوران كودكى ميل مى‏كنند، آنان عادات كهنه كودكى را كنار گذارده فعاليت‏هاى جديدى آغاز مى‏نمايند... خود را براى كوشش‏هاى دوران كمال و مردى آماده مى‏سازند.
ميل به استقلال، جز بيان اين تكامل، چيز ديگرى نيست. هر قدر كه نيرو زياد مى‏شود، شخص در مقابل يوغ اسارت بى تاب‏تر مى‏گردد، هر نوع حاكميت ديگران، سنگين‏تر به نظر مى‏رسد و هر نوع فشار و مضيقه، غير قابل تحمل‏تر به نظر مى‏آيد».31
«به ترقيات خود علاقه‏مند مى‏شود و با كمى و كاستى‏هاى خود به مبارزه بر مى‏خيزد و مى‏كوشد تا در ديد خود، به ترقى و تعالى نايل گردد. از طرف ديگر فعاليت او صورت انطباق با زمان حال را از دست مى‏دهد و متوجه آينده مى‏شود؛ يعنى نوجوان نقشه‏هاى دور و دراز، طرح مى‏كند. بارى، ميل به كمال مطلوب، جانشين علاقه عملى و آنى مى‏شود».32
«در سنين نوجوانى، در وهله اول ميل به زندگى پاك‏تر و سخاوتمندانه و بى غرضانه‏تر پيدا مى‏شود. اما در دوره بعد، اين نگرانى در راه خير به تحسين و تمجيد پر شورى از خير مبدل مى‏گردد. خلاصه سرانجام به اخلاق ارزش‏ها مى‏رسيم، در مركز اين اخلاق، انواع رفتارى قرار دارد كه در نظر نوجوانان بسى گران‏بهاست و آن عبارت است از فداكارى و يك رنگى و پاكدلى و رحم و شفقت و قهرمانى و حالاتى مانند اين‏ها».33
روان شناسان در اين نكته وحدت نظر دارند كه در سنين جوانى در كنار ايده‏آلهاى اخلاقى و در راستاى كمال خواهى، حس مذهبى نيز به صورت فعال به سراغ جوانان مى‏آيد، حتى كسانى كه قبلاً به مسائل مذهب اهميت قايل نبوده و در آينده نيز به بى بند و بارى كشانده مى‏شوند، در فصل جوانى به نهضت مذهبى رو مى‏آورند. جوان در پرتو باور به خداوند، آرامش روحى، توضيح علل امور، سلسله مراتب ارزشها و جايگاه و موقعيت خود را در هستى بازمى‏يابد. از اين رو، عنايت او به مذهب به گونه‏اى مطرح است كه اوگوست كنت، دوران بلوغ را سنين ماوراء الطبيعه ناميده است.34
جوان تنها به جنگ با كاستى‏ها و نقصها در وجود خود نمى‏پردازد؛ بلكه در كنار آن به تبديل محيط موجود به محيط آرمانى نيز علاقه‏مند است، آينده‏اى كه فعلاً وجود ندارد، در فضاى ذهن او به تصوير كشيده مى‏شود، صورت ذهنى جامعه آرمانى، تصميم‏هاى بلند پروازانه‏اى را به وجود مى‏آورد، به همين دليل نسبت خيال‏پردازى به او داده مى‏شود.35 موريس دبس مى‏گويد:
«در حدود پانزده تا هفده سالگى اينان به نداى تقدس يا شجاعت به لرزه در مى‏آيند، آرزومند مى‏شوند كه جهان را از نو تشكيل دهند، بدى را محو و نابود سازند و عدالت مطلق را حكم فرما نمايند».36

ب - جسارت اعتراض

تمايل به خود سازى، رسيدن به باور مذهبى، علاقه به كمال اخلاقى و تعقيب آرمان جامعه سازى، جوانان را در موقعيت ويژه‏اى قرار مى‏دهد و نوعى رويارويى بين آنها و جامعه بزرگسالان پديد مى‏آيد، چه آنكه هر كدام خواسته‏هايى دارد، مخالف خواسته‏هاى ديگرى:
«عمل دوره جوانى اشتياق شديد به افكار نوين است و آن را وسيله ممكن و مقدورى، براى تسلط بيشتر بر محيط، مى‏يابد ولى عمل دوره پيرى، مبارزه بيرحمانه با نوخواهى است، جوانى پيشنهاد مى‏كند، پيرى به مخالفت بر مى‏خيزد، جوانى تسلط ادوار انقلابى است، پيرى تسلط سنت‏ها و عادت‏هاست، جوانى خوشبينى تند روى، فرو رفتن در آينده شجاعت است، پيرى سنت‏پرستى، بدبينى، محافظه كارى، فرو رفتن در گذشته و ترس است».37
جوانان كه در پى اثبات شخصيت هستند، در عرصه اصطكاك، در پى آنند كه محيط را با خود موافق سازند نه خود را با محيط.38 آگاهى نوجوان از تفاوت بين موجود و ممكن، به سركش شدن او كمك مى‏كند، هميشه موجود و ممكن را مقايسه مى‏كند و كشف مى‏كند كه غالباً آنچه موجود است چيزى كم دارد، از نظام‏هاى اجتماعى، سياسى، و مذهبى سرسختانه انتقاد مى‏كند. و در پى ساختن نظام‏هاى جانشين است. انتقاد از پدر و مادر نيز (علاوه بر حس استقلال‏طلبى) بر چنين اصل استوار است، زيرا جوان مى‏بيند كه آنها موجودات زمينى هستند و شكل آرمانى ندارند و رفتار آنها مخالف ارزشها مى‏نمايد.39 جوانان به رغم رغبت زيادى كه به مذهب نشان مى‏دهند «ميل دارند به اعتقادات مذهبى كه با آن بار آمده‏اند، نقادانه برخورد كنند. از اين رو، درست در زمانى كه بيشترين نياز را به ايمان راسخ مذهبى دارند، اغلب در امور مذهبى به شك و ترديد كشيده مى‏شوند».40

ج - همگرايى

نقد سرسختانه جوانان از محيط به معناى كينه توزى و بدبينى نسبت به همه نيست. جوان در محبت نيز سرآمد است:
«محبت جوانان صميمانه‏تر و اسرار آميزتر است، اينان قدرت دارند كه اين محبت را با دقت مخفى نمايند و يا به شدت و حرارت اظهار كنند».41
دوستى جوان هدفمندانه و ارزشگرايانه است، او «در پى موضوع وحدت در جستجوى دلبند و در جستجوى نصب العين است. مقصود كسى است كه فرد بتواند با وى خود را يكى كند، خصوصيات او را كسب نمايد و يا اين كه خصوصيات او را تكميل كند».42
طبع بلند پرواز جوان، او را به دوستى با بزرگسالان فرا مى‏خواند، چنين دوستى را نشانه پيشرفت سريع خود مى‏پندارد و در عين حال به چنين اقدامى دست نمى‏زند، به اين دليل كه خود او، رفاقت با كودك را مايه حقارت مى‏داند، بر اين اساس، احساس مى‏كند كه بزرگترها نيز حاضر نيستند با كوچكتر از خود، دوست شوند و نيز احتمال مى‏دهد كه ناپختگى‏اش، زمينه ملامت و سرشكستگى وى را نزد بزرگسالان فراهم آورد.»43
بدين ترتيب جوانان، براى طرح دوستى، به سراغ همسالان خود، مى‏روند اين نوع «دوستى وسيله‏اى هست كه جوانان در سن بلوغ به كمك آن از خانواده خود دور مى‏شوند. مايلم گروه دوستان هم سن و سال را والدهاى انتخابى خود بنامم؛ زيرا اين گروه پس از مدتى جاى والدين واقعى فرد را مى‏گيرند».44
اين نوع دوستى و همگرايى «از طرفى به رشد نوجوان كمك مى‏كند... [و از سويى ]براى او حكم نوعى درمان را دارد، به نوجوان اين امكان را مى‏دهد كه احساسات سركوب شده خود اعم از خشم و هيجان را ابراز كند و نوجوان در مى‏يابد كه ديگران هم اميدها، ترس‏ها و ترديدهايى نظير او دارند».45

د - جستجوى الگو

فصل جوانى، فصل قهرمان پرستى و سرمشق‏گيرى نام گرفته است. اين الگوگيرى با تحسين و تمجيد شديد الگو همراه مى‏باشد.46 جوانان بين اصناف مختلف در پى يافتن اين گمشده خود مى‏باشند، سياستمداران، دانشمندان و هنرمندان در اين رابطه مورد مطالعه آنها هستند،47 خود را با آنها مقايسه مى‏كنند و مى‏خواهند به رنگ آنها درآيند. روسو مى‏گويد:
«جوانان ما با هر يك از رجال بزرگ تاريخ كه آشنا مى‏شوند، فوراً تغيير روش مى‏دهند؛ يعنى ميل دارند خود را به جاى آنها قرار دهند، به عبارت ديگر گاهى مى‏خواهند سيسرون شوند، زمانى تراژان يا اسكندر، به همين جهت پس از آن كه به خود بازگشتند، از وضعيت خويش ناراضى مى‏شوند، بر مقامى كه دارند افسوس مى‏خورند و دچار يأس مى‏شوند».48
قهرمان پرستى جوانان در حقيقت ارزش پرستى است كه با مشاهده آن در چهره زندگى افراد، انگيزه پيروى پيدا مى‏كند. موريس دبس از اين واقعيت تعبير زير را دارد:
«اما در دوره بلوغ ارزش‏هاى اخلاقى به اصول تبديل نمى‏شود؛ بلكه در وجود سرمشق‏هاى انسانى تجلى مى‏كند و صورتهايى به خود مى‏گيرد كه نوجوانان سعى مى‏كنند به هيأت آنها در آيند. نوجوانان، اين اشخاص نمونه را آينه آرمان و كمالى مى‏دانند كه خود آنها را حس مى‏كنند، مربى مى‏تواند در اين دوره آنان را وادار كند كه به نداى پاكان و قهرمانان و ... گوش فرا دهند. در كسانى كه طبع دينى دارند، نداى پاكان همان نداى الهى است».49

آسيب‏هاى جوانى

در كنار حوصله‏مندى، خيرخواهى، اعتراض به كاستى‏هاى محيط موجود، همگرايى و جستجوى الگوى برتر كه نماد قدرت و نيرومندى روحى و شخصيتى جوان مى‏نمايد، او با خطر آسيب‏هاى برهه جوانى نيز روبه رو مى‏باشد كه اگر به موقع مورد شناسايى و كنترل قرار نگيرند، بهار جوانى به وسيله آنها به ابزار تباهى و شكست تبديل مى‏گردد و آنها عبارت است از:
1 - هيجان جوانى، انگيزه حركت به سوى بلوغ فكرى را تحت تأثير قرار مى‏دهد و در سايه آن فرصت فكر كردن و نتيجه‏گيرى از اطلاعات موجود، رو به كاهش مى‏گذارد. موريس دبس مى‏گويد:
«اگر بخواهيم بگوييم كه در دوران بلوغ هوش به كلى تاريك و خرف مى‏شود، اغراق گفته‏ايم. اما اگر واقعاً يك سير قهقرايى در بين باشد، فقط در دوران بحران تكليف، امكان دارد؛ زيرا شور و هيجان جوانى با شكفتگى فكرى موافق و مساعد نيست... در واقع در اين مرحله منافع فكرى، در مقابل منافع احساساتى و هيجانات سرخم مى‏كنند».50
اگر شور و حرارت جوانان به گونه مطلق مورد تشويق و ستايش قرار گيرد، بدون استفاده از ارزش‏هاى عالى‏تر جهت تعيين دايره فعاليت آن، در كوتاه‏ترين مدت «روح خود بينى و پر ادعايى و غرور احمقانه و وقاحت در ايشان پيدا مى‏شود».51
2 - خود پرستى يكى از ابزار و وسيله مورد استفاده جوانان براى اثبات وجود است و به وسيله توجه زياد به بدن و به آرايش شخصى، هويدا مى‏گردد و نشانه آن، لذتى است كه از مشاهده خود در آينه، عايد مى‏گردد. ممكن است اين صفت منجر به خود پرستى خارق العاده شود كه نزد علماى اخلاق انحرافى شمرده مى‏شود كه جلو توسعه اخلاق را مى‏گيرد.52
3 – (به رغم خودنمايى جوانه‏هاى شخصيتى در خانه روح) جوانى را دوره تنهايى و دوره احساس خلأ ناميده‏اند. جوان نمى‏داند او كيست، دقيقاً نمى‏داند او به كجا خواهد رفت و او به دليل توانايى نوظهور تفكّر انتزاعى درباره مطالب، آينده را به عنوان اولين مشكل در زندگى خود به حساب مى‏آورد.53 پس بايد براى زندگى فلسفه‏اى پيدا كند و به احساس هويت [و شخصيت] دست يابد54 و اين، نيازمند به تربيت همه جانبه است كه فعلاً در معرض فراموشى قرار دارد!
ايجاد شخصيت [هويت] مستلزم تربيت و پرورش همه جانبه و جامعى است كه هم به جسم و هم به عقل و هم به احساسات و منش (تمايلات اخلاقى) مربوط مى‏شود، در دوره بلوغ كه تربيت منش در اولويت قرار دارد، بدليل وسواس وحشتناك امتحانات، از ياد مى‏رود و همه چيز يا تقريباً همه چيز، فداى تربيت عقلى مى‏شود.55
4 - چهارمين آسيبى كه جوان را تهديد مى‏كند، از غريزه جنسى منشأ مى‏گيرد كه با حالات مشخص و اصلى يك غريزه ظاهر مى‏شود؛ «يعنى به منزله يك نيروى محرك مقدماتى كه روش و جهت آن معلوم و در عين حال خارج از اراده و اقتدار شخص است. جوان نورس احتياجات جديدى را حس مى‏كند... رفتارش در هم و برهم و زننده مى‏شود... ظهور غريزه جنسى همراه با بيدارى واقعى احساسات است كه در نتيجه آن ممكن است هزاران افكار و تخيلات هوس‏آميز و افسانه مانند بروز نمايد... دير يا زود غريزه جنسى... تا سرحد وجدان نفوذ كرده و تحريكات شهوانى همچون تصادم امواج با ساحل، شروع به مبارزه مى‏كند. عمل اين غريزه آن قدر قوى است كه در واقع مركز تحريكات مستقيم براى تمام آرزوهاى اعضاى مختلف بدن مى‏گردد و تأثير غير مستقيم آن خيلى بيش از اين هاست».56
5 - حس استقلال، اثبات شخصيت و اعمال اراده، در جوان، ايجاب مى‏كند كه بزرگترها به او اجازه نه گفتن، بدهند و گفت و گوى با وى را براى رسيدن به توافق، سازنده بشمارند، ولى خطر انكار اراده جوانان رايج‏تر مى‏نمايد و اين به معناى سركوب احساسات و شكستن اراده آنهاست.
چنين روشى باعث پيدايش روحيه استبداد پذيرى در افراد مى‏گردد. در آلمان پيش از سلطه نازى‏ها، اين روش تربيتى حاكم بود و نه گفتن بچه‏ها در برابر پدر، مادر و مقامات، مجازات سختى را در پى داشت. پذيرش استبداد نازى‏ها از سوى مردم آلمان، بازتاب روش تربيتى ياد شده تلقى شده است كه با نفى ارزشمندى و ابراز وجود زير دست‏ها همراه مى‏باشد.57
شور و هيجان پر قدرت، آتشين و آميخته با زمينه‏هاى آسيب پذيرى شانس خردمدارى را شديداً كاهش مى‏دهد. با توجه به چنين واقعيتى افلاطون شور جوانى را «مستى روحى ناميد»58 پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
«الشباب شعبة من الجنون»59 «جوانى نوعى از ديوانگى است».
به روايتى امام على‏عليه السلام فرمود:
«ينبغى للعاقل ان يحترس من سكر المال و سكر القدرة و سكر العلم و سكر المدح و سكر الشباب فان لكل ذلك ريحاً تسلب العقل و تستخفّ الوقار»60
«شايسته عاقل است كه در برابر مستى ناشى از ثروت، قدرت، علم، ستايش و جوانى، به حراست و نگهبانى از خود بپردازد؛ زيرا هر كدام از آنها، بادى دارد كه عقل را زايل و بزرگوارى را به سبكى و ديوانگى مى‏كشاند.»
ممكن است در اثر تعامل غير مسؤولانه بزرگسالان، جنون و مستى طبيعى جوانى، جاى خود را به بيمارى روانى به نام جنون جوانى «اسكيزوفرونى» بدهد كه عبارت است «از اختلال روانى مزمن به صورت از دست دادن همگانى اجتماعى و تماس با واقعيت‏هاى زندگى كه بيشتر در جوانى رخ مى‏دهد»61
اسكيزوفرونى واكنش بازتاب بحران زندگى، موقعيت‏هاى استرس‏آميز و زندگى در خانواده‏هاى شديداً آشفته، شناخته شده است.62 بنابراين ناديده انگاشتن آسيب پذيرى جوانان از سوى بزرگان، مى‏تواند در حوزه علل پيدايش مرض فوق، مورد مطالعه قرار گيرد، هر چند چنين ريشه يابى در بحث روان‏شناسى جوانان به چشم نمى‏آيد. دست‏كم اين قلم در جستجوهايش به تصريحى در اين رابطه برنخورده است.

تعامل بايسته با جوانان

بهرحال نيروى بلند پرواز و آرمان‏خواه جوانان، نردبان صعود به قله‏هاى پيشرفت در عرصه‏هاى مختلف است. ناديده گرفتن اين نيرو، هزينه نكردن براى رشد آن و بى توجهى به پيش‏گيرى از آسيب زدن، در هر سطح و بهر شكلى باشد، به معنى حمايت از واپسگرايى است و مخالفت با سفارش پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم «اوصيكم بالشباب خيراً» و هدايت قرآن: «ثم جعل من بعد ضعف قوة»! (اعراف /54)
متون دينى، در مقام اهتمام به نيروى جوانى و پرورش استعداد پرتوان جوان، جوانان و بزرگسالان را به قصد جهت دهى و ايجاد حس مسؤوليت در آنها و يادآورى استثنايى بودن اين مقطع سنى، با هم مخاطب قرار مى‏دهد؛ تا با تلاش مشترك، نيروى جوانى را بارور سازند.
پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم خطاب به ابوذر مى‏فرمايد:
«اغتنم خمساً قبل خمس شبابك قبل هرمك و صحّتك قبل سقمك و غناك قبل فقرك و فراغك قبل شغلك و حياتك قبل موتك»63
«پنج چيز را پيش از پنج چيز غنيمت دان (و مورد استفاده قرار بده): جوانيت را پيش از پيرى، سلامتيت را پيش از مريضى، ثروت مندى‏ات را پيش از فقر، فراغتت را پيش از گرفتارى و زندگيت را پيش از مرگت.»
مسؤوليت بهره‏گيرى از جوانى جزء چند تكاليفى است كه در قيامت نخستين دادگاه را به خود تخصيص مى‏دهد پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مى‏فرمايد:
«ان العبد لا تزول قد ماه يوم القيامه حتى يسأل عن اربع عن عمره فيما افناه و عن شبابه فيما ابلاه و عن ماله من أين اكتسبه و فيما انفقه و عن حبّنا اهل البيت»64.
«بنده در قيامت اجازه راه افتادن ندارد، مگر اين كه در رابطه با چهار چيز مورد سؤال قرار گيرد: از عمرش كه در چه راه به پايان رسانده است، از جوانى‏اش كه چگونه به كهنگى رسانده است، از مالش كه از چه طريق به دست آورده و در چه راه به مصرف رسانده است و از دوستى ما اهلبيت».
عين اين روايت (به استثناى جمله اخير) به عنوان پاره‏اى از وصاياى لقمان به پسرش در روايتى از امام صادق‏عليه السلام قابل مطالعه مى‏باشد.65
امام على‏عليه السلام نيز مى‏فرمايد:
«شيئان لا يعرف فضلها الامن فقدهما الشباب و العافية»66
«دو چيز است كه اهميت آنها تنها بعد از، ازدست دادن آنها، آشكار مى‏شود: جوانى و سلامتى».
غرض اين گونه روايات غفلت زدايى، پرهيز ار درنگ جوانان در دنياى ديروز يعنى دنيا كودكى، توجه به تقاضاهاى درونى، توان جسمى و روحى و بهره‏گيرى بايسته از آنها براى رسيدن به آرمانها، اهداف و تحقق بخشيدن به محيط مطلوب و آرمانى است. بر اساس روايتى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مى‏فرمايد:
«ان للَّه ملكا ينزل فى كل ليلة فينادى يا ابناء العشرين جدّوا و اجتهدوا»67
«همانا خداوند فرشته‏اى دارد كه هر شب فرود آمده فرياد مى‏زند: فرزندان بيست ساله كوتاهى نكنيد و تمام توان را [براى رسيدن به هدف] مصرف كنيد».
چنانچه مقصود از «اجتهدوا» تلاش طاقت فرسا در پناه استدلال براى رسيدن به مطلوب باشد، چنان كه فرهنگ لاروس مى‏گويد،68 پيام ضمنى روايت، بر حذر داشتن از رفتار هيجانى و احساساتى است. جوان مى‏تواند به رغم جوشش احساسات، خود را به منطقى زيستن عادت دهد. گويا روايت نبوى زير نيز به چنين روشى فرا مى‏خواند.
«خير شبابكم من تشبّه بكهولكم و شرّ كهولكم من تشبّه بشبابكم»69
«بهترين جوانان شما كسانى هستند كه خود را شبيه پيران بار مى‏آورند و شريرترين كهنسالان شما كسانى هستند كه خود را شبيه جوانان‏تان مى‏سازند.»
كنترل هيجان جوانى، غلبه بر احساسات اين مقطع سنى و پيشه كردن رفتار خردمندانه موقعيتى است كه جوانان را در دايره عنايت ويژه الهى قرار مى‏دهد. در روايتى از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم آمده است:
«ان اللَّه ليعجب من الشاب ليست له صبوة»70
«بى ترديد خداوند از جوان پيراسته از رفتار جاهلانه، خوشنود مى‏شود».
واقعيت اين است كه فراهم سازى بستر مناسب و مجال پرواز، براى نيروى پرقدرت جوانى، به گونه‏اى كه سفارش پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم تحقق يابد، تنها در صورتى امكان‏پذير مى‏نمايد كه در چند زمينه با جوانان هميارى به عمل آيد:

1 - تقويت روحيه تعبّد

خدا خواهى و انتخاب رضاى خداوند به عنوان اساسى‏ترين هدف زندگى تنها وسيله‏اى است براى اشباع بلند پروازى‏ها، آرمان گرايى‏ها، پاكى‏طلبى‏هاى جوانان. در سايه پرستش و بندگى خداوند، انگيزه اطاعت در تمامى عرصه‏هاى زندگى قابل گسترش است. اخلاق خدايى، پديد مى‏آيد، آرمانهاى خدا پسندانه جا مى‏افتد. آزادى معنوى و اجتماعى تأمين و زمينه روحى دشوارترين فداكارى‏ها، فراهم مى‏گردد. بر اين اساس، عبادت جوان با ارزش‏ترين عبادت‏ها تلقى شده است. پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم طبق رواياتى مى‏فرمايد:
«فضل الشاب العابد الذى يعبد فى صباه على الشيخ الذى يعبد بعد ما كبرت سنه كفضل المرسلين على سائر الناس».71
«فضيلت و برترى جوانى كه در نوجوانى به عبادت خدا، روى آورده است، در مقايسه با بزرگسالى كه در سن بزرگى، به بندگى پرداخته است، مانند برترى پيامبران بر ديگر انسان‏هاست».
«ان اللَّه تعال يحب الشباب الذى يفنى شبابه فى طاعة اللَّه»72
«همانا خداوند دوست مى‏دارد جوانى را كه جوانى خود را در مسير اطاعت او به مصرف مى‏رساند».
«ان اللَّه يباهى بالشباب العابد الملائكة، يقول انظروا الى عبدى ترك شهوته من اجلى»73
«همانا خداوند به جوانى كه بندگى را پيشه خود ساخته است، بر فرشتگان افتخار مى‏كند و مى‏گويد: نگاه كنيد، به بنده‏ام كه براى رضاى من، به شهوتش پشت پا زده است».
«ما من شاب يدع للَّه الدنيا و لهوها و اهرم شبابه فى طاعة اللَّه الا اعطاه اللَّه اجر اثنين و سبعين صديقا»74
«هر جوانى كه خود را در راه اطاعت خداوند به پيرى رساند و دنيا و كارهاى بيهوده آن را براى رضاى او كنار گذارد، خداوند پاداش هفتاد و دو صديق را به او مى‏دهد.»
بندگى خداوند به معناى گسترده آن كه پاسخى به تقاضاى روحيه جوانان مى‏باشد، عاملى است براى تأمين تداوم فعاليت‏هاى آرمان گرايانه آنان تا بى نهايت.

2 - آموزش و پرورش

تقاضاهاى باب طبع جوان كه قبلاً به عنوان نماد نيروى روحى او مطرح گرديد، در متن خود، پرسش‏هاى مناسب را نيز نهفته دارد. پرداختن به پاسخگويى به سؤال‏ها و تقاضاهاى اعتقادى و اخلاقى، همان تعليم و تربيت يا آموزش و پرورش است كه در سال‏هاى جوانى بيشترين زمينه را دارد، زيرا اقتضا، به صورت شگفت انگيزى وجود دارد و موانع درونى و روحى هنوز به وجود نيامده است.
وقتى انسان رو به كهنسالى پيش مى‏رود و آموزش و پرورش بايسته به كمكش نمى‏آيد، شكل‏گيرى شخصيت به گونه نبايسته شروع مى‏شود و چون پرده‏هاى سياه رنگ روى هم انباشته، بر صفحه دل پر تقاضاى جوان، پهن مى‏گردد و... امام على عليه السلام با اشاره به تقاضاهاى ارزشى مربوط به حس حقيقت جويى جوانان و خطر قساوت كه حقيقتى، جز شكل‏گيرى شخصيت غير انسانى ندارد، مى‏فرمايد:
«انما قلب الحدث كالارض الخالية ما القى فيها من شى‏ء قبلته فبادرتك بالادب قبل ان يقسو قلبك و يشتغل لبّك»75
«همانا دل جوانان همانند زمين آماده است كه هر آنچه در آن كاشته شود مى‏پذيرد. به همين دليل پيش از آن كه دلت قساوت گيرد و خردت به بند كشيده شود به تربيتت پرداختم».
قرآن كه كهولت را مقطع فراموشى مى‏نامد و كودكى را زمان ضعف و ناتوانى، ناگزير فصل جوانى را به عنوان فصل آموزش و تربيت قبول دارد و واژه «قوت» قوت در پذيرش برنامه‏هاى آموزشى و تربيتى را نيز در بر مى‏گيرد.
مواعظ تربيتى و آموزشى لقمان كه در قرآن به عنوان الگوى تعامل بزرگسالان و پدران، با فرزندان، مطرح شده است، مربوط به فصل جوانى فرزند ايشان مى‏شود؛ چه آنكه بر اساس روايتى از امام صادق‏عليه السلام، لقمان خطاب به فرزندش مى‏گويد:
«يا بنى ان تأدّبت صغيرا انتفعت به كبيرا»76
«اگر در كوچكى و كم سن و سالى، تربيت را بپذيرى، در بزرگسالى از آن سود مى‏برى».
تعليم و تربيت در سنين جوانى، به دليل تقاضا و خواست صريح سرشت دست نخورده جوان، هم ماندگار و زوال ناپذيرتر است و هم باعث مصونيت دين و آبروى او مى‏شود. بر پايه روايتئى كه موسى بن جعفرعليه السلام از پدرانش نقل كرده است، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
«من تعلّم فى شبابه كان بمنزلة الرسم فى الحجر و من تعلم و هو كبير، كان بمنزله الكتاب على وجه الماء»77
«دانش فرا گرفته شده جوانى، چون نقاشى بر صفحه سنگ است و يادگيرى در بزرگسالى مثل نوشتن روى آب».
امام صادق‏عليه السلام در روايتى مى‏فرمايد:
«من قرأ القرآن و هو شاب مؤمن، اختلط القرآن بلحمه و دمه»78
«قرآن با گوشت و خون قارى جوان و مؤمن آميخته مى‏شود».
در سخنى از امام على‏عليه السلام مى‏خوانيم:
«يا معشر الفتيان، حصّنوا اعراضكم بالادب و دينكم بالعلم»79
«گروه جوانان! آبرو و حيثيت خود را با تربيت و دين‏تان را با دانش، پاس داريد.»
جوان، به آينده نگاه مى‏كند، به همين دليل آموزش و پرورش بر اساس نيازهاى آينده او بايد تنظيم گردد، امام على عليه السلام مى‏گويد:
«اولى الاشياء ان يتعلّمها الاحداث الاشياء التى اذا صاروا رجالاً، احتاجوا اليها»80
«آموزش چيزها و مسائلى به جوانان اولويت دارد كه در بزرگسالى، مورد نياز آنهاست».
«لا تقسّروا اولادكم على آدابكم فانّهم مخلوقون لزمان غير زمانكم»81
«فرزندان تان را به رعايت آداب و رسوم خودتان مجبور نكنيد؛ زيرا آنان براى زمان غير از زمان شما آفريده شده‏اند.»

3 - گذشت از لغزش‏هاى جوانان

جوان از سويى رفتار كودكانه (را هنوز به فراموشى نسپرده است)، پرسش‏هاى غير منطقى ناشى از هيجان جوانى و انتقاد خشن دارد و باعث بر انگيخته شدن بزرگسالان مى‏گردد و از سويى، ذاتاً نسبت به خود نامطمئن است و پذيرفته شدن در جامعه بزرگسالان و به دست آوردن موقعيت و محبوبيت برايش اهميت ويژه دارد.
به همين دليل انتقاد از او سبب پيدايش نگرانى، حس خود ناپسندى و احساس حقارت مى‏شود.82
بنابراين گذشت از لغزش‏هاى جوانان، يك ضرورت تربيتى به حساب مى‏آيد و نبايد حجم انتقادها، با حجم اشتباهات آنان، برابرى كند و گرنه... . على‏عليه السلام طبق روايتى مى‏فرمايد:
«جهل الشباب معذور و علمه محقور»83
«جهالت جوان، توجيه‏پذير و دانشش اندك است».

4 - اعتراف به شخصيت جوانان

نظر خواهى از جوانان - كه به صورت جدى در پى احساس خود باورى مى‏باشد - در حقيقت به معناى باور كردن و به رسميت شناختن استقلال و شخصيت آنان است و سبب پيدايش اتكاى به نفس و رشد فكرى مى‏شود. پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم فرمود:
«الولد سيد سبع سنين و عبد سبع سنين و وزير سبع سنين»84
«كودك در هفت سال اول سرور و سالار است و در هفت سال دوم مطيع و فرمانبردار و در هفت سال سوم مشاور و كمك‏كار.»
فرهنگ شناسان مى‏گويند:
«الوزير فى اللغة اشتقاقه من الوزر و الوزر الجبل الذى يعتصم به لينجى من الهلاك و كذلك وزيرالخليفة معناه الذى يعتمد على رأيه فى اموره و يلجى اليه»85
«وزير در لغت برگرفته شده از «وزر» است و «وزر» به كوهى گفته مى‏شود كه به قصد رهايى از هلاكت به او پناه برده مى‏شود. وزير خليفه نيز معنايش اين است كه خليفه در كارهايش به رأى و نظر او پناه مى‏برد».
پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم خود نيز از جوانان نظر مى‏خواست و به رأى آنها جامه عمل مى‏پوشاند. به عنوان نمونه در جنگ احد بر اساس نظر جوانان و نوجوانان مكان درگيرى تعيين گرديد.86

5 - ارائه الگو

قدرت طلبان در هميشه تاريخ با استفاده از نيرنگ و شعارهاى فريبنده به استثمار نيروى جوان مى‏پرداخته‏اند. اين نوع از غارتگرى همچنان تداوم دارد. بدين ترتيب هزينه‏اى كه جوانان به دليل اشتباه در انتخاب الگو، به پاى اهداف باطل سياسى و اقتصادى كرده و مى‏كنند، بسيار سنگين و تأسف بار مى‏باشد.
قرآن بر الگوگيرى‏هاى نبايسته مهر بطلان نهاد و تمام مسلمانان را - اعم از جوانان و بزرگسالان - به الگوگيرى از پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم، فراخواند. پيامبر نيز بر مبناى قرآن به مسلمانان دستور داد كه فرزندان شان را به محبت و الگوگيرى از آن حضرت و خاندانش وادار نمايند تا از الگوگيرى‏هاى ناروا در امان باشند:
«لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» (احزاب /21)
«بى ترديد براى شما، در پيامبر سرمشق نيكوى مى‏باشد».
«ادبّو اولادكم على ثلاث خصال حب نبيكم و حب اهل بيته و قرائة القرآن فانّ حملة القرآن فى ظل اللَّه يوم لا ظل الا ظله مع انبيائه و اصفيائه».87
«فرزندان خود را با سه صفت تربيت كنيد: با محبت پيامبرتان و محبت خاندان او و تلاوت قرآن. پس كسانى كه بار قرآن را بر دوش مى‏كشد، روز قيامت همراه انبياء و برگزيدگان خداوند، در سايه او كه تنها سايه موجود مى‏باشد، قرار دارند.»
امام صادق‏عليه السلام به قصد بر حذر داشتن جوانان از دنباله روى جلو داران باطل و الگوگيرى از آنها مى‏گويد:
«يا معشر الاحداث اتقوا اللَّه و لا تؤتوا الرؤسا و غير هم حتى يصيروا اذنابا، لاتتخذوا الرجال و لايج من دون اللَّه، انا و اللَّه خير لكم منهم»88
«گروه جوانان! از خدا پروا كنيد و به سراغ سران [شناخته شده] و غير آنان، مرويد تا آنان به تبعيت و دنباله روى كشيده شوند، اين مردان را به جاى خداوند تكيه گاه قرار ندهيد، به خدا سوگند ما براى شما از آنها بهتريم».

6 - حل مشكل جنسى

پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به جوشش غريزه جنسى در جوانان توجه داشت. تشويق‏هاى آن حضرت به ازدواج و كمك به اين امر خير، نگاه به حل مشكل جنسى جوانان دارد. در كنار توصيه‏هاى كلى، به طور مشخص براى تأمين سلامتى و پاكى جوانان، پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم خطاب به آنها مى‏فرمايد:
«يا معشر الشباب من استطاع منكم الباءة فليتزوّج فانه اغض للبصر و احصن للفرج و من لم يستطع فعليه بالصوم فانه له وجاء».89
«اى گروه جوانان! كسانى از شما كه توان تشكيل خانواده را دارند، ازدواج كنند كه كسب پاكى و پارسايى چشم و دامن است. اما كسى كه قدرت اين كار ندارد، روزه بگيرد كه از توليد منى و جوشش جنسى پيش‏گيرى مى‏نمايد.»
هميارى با جوانان در زمينه‏هاى ياد شده، بالندگى و شكوفايى توانايى‏هاى متنوع جوانان را به ارمغان مى‏آورد و راه بهره‏گيرى از نيروى عظيم آنها را در مسير تعالى و پيشرفت، هموار مى‏كند.
پيامبر بر اساس شناخت واقع بينانه جوانان و تعامل بايسته با آنان تحولى را بنياد نهاد كه يقيناً به تعيين سرنوشت بشر، به صورت ايده‏آل، منتهى مى‏شود. پس بايد به آن حضرت اقتدا كرد و به سير تحولات سرعت بخشيد.

پی نوشت ها

1 - مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، دوم، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403 ق، 287/11 و 299.
2 - صحيح مسلم بشرح النووى، چاپ چهارم، بيروت، دار الفكر، 1403 ه ، 173/9
3 - الزحيلى، وهبة، التفسير المنير، چاپ اول، بيروت، دارالفكر المعاصر، دمشق، دار الفكر، 1411 ه ، 23 و 157 / 24
4 - ابن منظور، لسان العرب، دار الصادر، بى‏تا 3 / كلمه شدد.
5 - طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1379 ه ، 384/4 - 3
6 - همان، 71/7 - 8.
7 - طباطبائى، محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، چاپ دوم، قم، مؤسسه مطبوعاتى، اسماعيليان، 1390 ه ، 205/16
8 - نراقى، احسان، جامعه، جوانان، دانشگاه، چاپ دوم، تهران، شركت سهامى كتابهاى جيبى، 50-52 / 1354
9 - صدوق، محمد بن على، الخصال، چاپ چهارم، قم مؤسسه النشر الاسلامى، 1414 ه ، /495
10 - ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، چاپ دوم، مصر، دار احياء الكتب العربية، 1387 ه ، 20 / حكمت 866
11 - الخصال /545
12 - لسان العرب، 3 / كلمه شدد
13 - الحويزى، عبدعلى، تفسير نور الثقلين، چاپ چهارم، قم، مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان، 117/4 1373
14 - نهج البلاغه، نامه 31 قسمت چهارم.
15 - بحرانى، هاشم، البرهان فى تفسير القرآن، چاپ اول، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 232/1 1419.
16 - سيد، قطب، فى ظلال القرآن، چاپ اول، بيروت، دار الشروق، 2776/5 1405؛ مكارم شيرازى، ناصر، تفسير نمونه، چاپ چهاردهم، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 479/16 1376
17 - لئونورام. تى. درويل، چه چيز به زندگى ارزش مى‏بخشد، ترجمه مهدى پرتوى، انتشارات بهزاد، 221/ 1372
18 - صحيح مسلم بشرح النووى، 207/16 و مجمع البيان، 33/8-7.
19 - جان گرى، بچه‏ها بهشتى هستند، ترجمه مهدى قراچه داغى، چاپ اول، نشر البرز، 21 / 1379.
20 - هيجودى، رشيد الدين، كشف الاسرار و عدة الابرار، به اهتمام على اصغر حكمت، چاپ سوم، به نقل از جوان، محمد تقى فلسفى، 248/2
21 - يوسف /91.
22 - همان /98.
23 - قمى، عباس، سفينة البحار، چاپ اول، دار الاسوة، 1414 ه ، 343/7
24 - كلينى، محمد بن يعقوب، روضه كافى، چاپ چهارم، تهران، دار الكتب الاسلامية، 93/1 1348.
25 - موريس دبس، مراحل تربيت، ترجمه على محمد كاروان، چاپ دهم، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه، 102/1374
26 - چه چيز به زندگى ارزش مى‏دهد. /113
27 - همان /116
28 - جان برناردشاو، خودشناسى، ترجمه داود محب على و همكاران، چاپ دوم، تهران، انتشارات علمى، 290/ 1376
29 - چه چيز به زندگى ارزش مى‏بخشد، /212-213
30 - موريس دبس، بلوغ، ترجمه حسن صفارى، كتابفروشى و چاپخانه على اكبر علمى، 86/ 1328
31 - بلوغ /76.
32 - مراحل تربيت، /98.
33 - همان /103 و پاول هنرى ماسن و همكاران، رشد و شخصيت كودك، ترجمه مهشيد ياسايى، چاپ دهم، تهران، كتاب ماد، 599/ .1357.
34 - بلوغ /118 و 119
35 - خودشناسى /293 و چه چيز به زندگى ارزش مى‏بخشد /216.
36 - بلوغ /122.
37 - ويل دورانت، لذات فلسفه /497 و 495، به نقل از: فلسفى، بزرگسالان و جوانان، چاپ دهم، تهران، هيئت نشر معارف اسلامى، 24 - 25/1 1353
38 - بلوغ /83
39 - پاول هنرى ماسن و همكاران، رشد و شخصيت كودك، /546 و 547 و چه چيز به زندگى ارزش مى‏بخشد /213.
40 - چه چيز به زندگى ارزش مى‏بخشد /216.
41 - بلوغ /52
42 - آراسته، رضا تجديد حيات جوانان، تهران، انتشارات سپاه بهداشت، 60/ 1345.
43 - جوان، 329/2
44 - خودشناسى /290
45 - رشد و شخصيت كودك /566
46 - چه چيز به زندگى ارزش مى‏بخشد /214
47 - خودشناسى /293
48 - ژان ژاك روسو، اميل، ترجمه غلامحسين زيرك زاده، چاپ اول، انتشارات ناهيد، 264/ 1380.
49 - مراحل تربيت /103
50 - بلوغ /100
51 - همان /128
52 - همان /86
53 - خودشناسى /291
54 - رشد و شخصيت كودك /548
55 - مراحل تربيت /13
56 - بلوغ 44/46.
57 - بچه‏ها بهشتى هستند /34 - 35
58 - بلوغ /9.
59 - بحار الانوار، 211/21 ح 2
60 - نورى، ميرزا حسين، مستدرك الوسايل، چاپ اول، مشهد، مؤسسه آل البيت، 1407 ه ، 371/11
61 - صدرى افشار، غلامحسين و همكاران، فرهنگ معاصر فارسى، چاپ سوم، تهران، فرهنگ معاصر، 104/1382.
62 - تيموتى كاستلو و جوزف كاستلو، روانشناسى نابهنجارى، ترجمه نصرت‏اللَّه پور افكارى، چاپ اول، تهران، انتشارات آزاده، 1373، فصل 293/13 و 312 و 313.
63 - طوسى، محمد بن حسن، الامالى، چاپ اول، قم، دار الثقافة، 526/ 1414
64 - صدوق، محمد بن على، الخصال، / 253
65 - اصول كافى، 135/2.
66 - آمدى، عبدالواحد، غرر الحكم، كلمه شباب
67 - مستدرك الوسايل، 157/12.
68 - خليل جر، فرهنگ لاروس، ترجمه حميد طبيبيان، چاپ سوم، انتشارات امير كبير، 1370 واژه «اجتهد»، 46/1
69 - متقى هندى، على، كنز العمال، چاپ پنجم، بيروت، مؤسسة الرساله، 786/15 1405؛ طبرسى، حسن بن فضل، مكارم الاخلاق، چاپ ششم، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1392 ه /118. در روايت مشابه آمده است: «... و خيركهولكم من تشبه شبابكم» اين مى‏تواند به معنى الگوگيرى پيروان از ويژگى‏هاى مثبت جوانان باشد. مراجعه شود به كشف الاسرار و عدة الابرار، 471/7
70 - پاينده، ابوالقاسم، نهج الفصاحة، چاپ بيست و دوم، سازمان انتشارات جاويدان، 148/ 1369.
71 - كنز العمال، 776/15.
72 - همان.
73 - همان.
74 - بحار الانوار، 86/77
75 - نهج البلاغه، نامه 31.
76 - قمى، على بن ابراهيم، تفسير القمى، نجف، مكتبة الهدى، 1387 ه ، 164/2.
77 - بحار الانوار، 222/1
78 - همان، 305/7
79 - احمد بن يعقوب، تاريخ يعقوبى، ترجمه محمد ابراهيم آيتى، چاپ ششم، انتشارات علمى فرهنگى، 133/2 1371
80 - ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، 333/20
81 - همان، 267/20
82 - چه چيز به زندگى ارزش مى‏بخشد، /216
83 - غرر الحكم، واژه «جهل»
84 - حر عاملى، محمد، وسائل الشيعه، چاپ پنجم، بيروت، دار احياء التراث العربى، 195/15 1403
85 - لسان العرب، 283/5
86 - واقدى، محمد، مغازى، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، چاپ دوم، مركز نشر دانشگاهى، 154/ 1369.
87 - كنز العمال، 456/16 حديث 45409
88 - وسايل الشيعه، 96/18
89 - صحيح مسلم، 172/9؛ و احسائى، محمد، عوالى اللئالى، چاپ اول، قم، مطبعة سيّدالشهداء، 1404 ق، 257/1 ح 27.

 etrx3sc8wy102ria03g.gif

ماهیت و ابعاد خشونت در چشم انداز قرآن

uxyupcj1zfrr98zvqwi.gif

ماهیت و ابعاد خشونت در چشم انداز قرآن

 

چکیده: تعريف، سويه‏ها و عوامل خشونت از زواياى گوناگون از نگاه آيات قرآن مورد بررسى قرار گرفته است. نويسنده، پس از اشاره به پيشينه خشونت در گذشته و امروز، سويه‏هاى خشونت را از زاويه رفتار فردى، قلمرو اجتماع و قلمرو حكومت با استناد به آيات قرآن مورد بررسى قرار داده است. سپس به نقد و بررسى تعريف‏هاى گوناگون از خشونت پرداخته و پس از تعريف دقيق آن به نافرمانى خداوند و اقدام عليه جسم، جان، شرف، مال، حقوق طبيعى، فطرى و موضوعى خود، ديگران، هويّت‏ها، نهادهاى اجتماعى و جوامع انسانى به معنى‏شناسى واژه «ظلم» به عنوان واژه كليدى ترسيم كننده خشونت درنگره قرآنى اشاره كرده و خشونت‏هاى فردى، خشونت‏هاى خانوادگى، خشونت‏هاى اجتماعى، ربا خوارى، سرقت، استهزاء، غيبت، دشنام، طعن و... و خشونت‏هاى حكومتى را به تفصيل با استفاده از آيات قرآن مورد بررسى قرار داده و در پايان نيز، فراخناى مفهومى ظلم را بيان كرده است.
نويسنده معتقد است عدالت و ستم برروى هم معيار بازشناسى خشونت از غير خشونت است، به اين معنى كه هر رفتار، گفتار و عملكردى كه در قلمرو مفهومى ظلم و ستم قرار گيرد، عمل خشونت بار است، چنان كه تمامى آن دسته از گفتارها و رفتارها و باورهايى كه در چار چوب مفهومى عدالت بگنجد، خشونت به حساب نمى‏آيد، هر چند كه با شدت عمل، زجر و رنج همراه باشد. از سوى ديگر، تمامى زمينه‏ها و عواملى كه در تعامل و روابط انسانها با خود، ديگران، روابط دولت، ملت و يا روابط بين المللى باعث رويكرد و رفتار ستمگرانه و ظالمانه مى‏شود، همان زمينه‏ها و عوامل، اسباب رويكرد به خشونت نيز هستند.

كليد واژه‏ها: خشونت / خشونت در قرآن/ معنی شناسی ظلم / زمینه های خشونت / عوامل خشونت / سویه های خشونت / تعریف خشونت / خشونت‏هاى فردى/ خشونت‏هاى اجتماعى/ خشونت‏هاى حكومتى/ خشونت‏هاى خانوادگى/ معیار بازشناسى خشونت.

گذشته و امروز خشونت

پرخاشگری و خشونت در شمار آن دسته از پدیده های اجتماعی است كه به رغم تنفر و بیزاری بشر از آن، در تمامی ادوار تاریخ زندگی اجتماعی و تعامل افراد، گروه ها، نهادها، ملت ها و دولت ها حضور ـ پردامنه یا محدود ـ داشته است. روایت وحیانی از تاریخ خشونت، پیشینه آن را به زمانی بر می گرداند كه نخستین و كوچك ترین نهاد جامعه انسانی متشكل از آدم و حوا همسرش در بهشت می زیستند و بر اثر خشونت و فریب كاری ابلیس كه بر آنها روا رفت از بهشت رانده شدند و بذر كینه و دشمنی كاشته شده میان آدم و ابلیس، با هبوط آن جمله به زمین، به همراه آورده شد. قرآن از این رویداد چنین گزارش می كند:
«
و قلنا یا آدم اسكن أنت و زوجك الجنّة و كلا منها رغداً حیث شئتما و لاتقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمین. فأزلّهما الشیطان عنها فأخرجهما ممّا كانا فیه و قلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدوّ و لكم فی الأرض مستقرّ و متاع الی حین» بقره/35و36
و گفتیم: ای آدم خود و همسرت در بهشت جای گیرید و هر چه خواهید و هرجا كه خواهید از ثمرات آن به خوشی بخورید و به این درخت نزدیك مشوید؛ كه در زمره ستمكاران درآیید!
پس شیطان آن دو را به خطا وا داشت و از بهشتی كه در آن بودند بیرون راند. گفتیم: پایین روید، برخی دشمن برخی دیگر؛ و قرارگاه و جای برخورداری شما تا روز قیامت در زمین باشد.
در عهد عتیق نیز، ماجرای خشونت، در بهشت و هبوط آدم از آن ـ با تفاوت های چندی ـ با همین درون مایه گزارش شده است.1
در پگاه استقرار خانواده آدم در زمین، كانون نخستین نهاد اجتماعی بشری به خون آلوده گشت و انسان طعم تلخ خشونت عریان را چشید؛ در نزاعی كه میان دو تن از فرزندان آدم (هابیل و قابیل) درگرفت، یكی از آن دو با خشونت دیگری از پای درآمد و بدین ترتیب، فساد، خون ریزی و خشونتی كه فرشتگان به هنگام آفرینش انسان از آن سخن گفته بودند، جامه وجود بر تن كرد. عبور كاروان بشری از گردونه های بدویت و توحش و رسیدن به مدنیت و تكامل عقلانی و دانش اندوزی نه تنها از خشونت در روابط اجتماعی چیزی نكاست؛ كه با پیشرفت دانش تجربی، گسترش تكنولوژی و صنعت، ابزار و ادوات خشونت با قدرت تخریبی و ویرانگری در ابعاد گسترده به میدان آمد و نیروی خشونت گران را به اندازه ای فزونی بخشید كه حتی در تصور انسان بدوی و غیرمتمدن نمی گنجید، نازیسم، استالینیسم، صهیونیسم، تروریسم و لیبرالیسم؛ جلوه هایی از خشونت امروزین است.
همزادی انسان و خشونت پرسش هایی را بر می تابد؛ از جمله اینكه آیا انسان ذاتاً خشن و پرخاشگر است یا تنها در پاسخ به شرایط فكری، فرهنگی، تربیتی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی خاص به خشونت روی می آورد؛ اگر شرایط ویژه ای سبب رویكرد انسان به خشونت می شود آن شرایط چیست؛ به دیگر سخن؛ آیا انسان ها خشونت را می آموزند و یا خشونت گر زاده می شوند؟
هرگاه خشونت عارض بر انسان و برآمده از متن شرایط بیرونی باشد، شناخت آن شرایط و بسترها بایسته می نماید؛ چه در غیر آن نمی توان به بهبود روابط انسان ها و پدیدآیی جامعه دور از خشونت امیدوار بود؛ مگر اینكه بخشی از قلمرو دانش های روان شناسی، جامعه شناسی و علم سیاست را از همان اوان پیدایی و جدایی این شاخه ها از سایر دانش های بشری، آسیب شناختی خشونت به خود اختصاص داده و به پیشرفت های چشمگیر نظری نیز نایل آمده است، اما آنچه كه سوگمندانه ره به جایی نبرده است و ضرورت بازكاوی های مجدد و دگرباره به ویژه از منظر منابع فرازمینی و وحیانی را سبب می شود، این واقعیت است كه رهیافت های دانش تجربی بشری نتوانسته است، آسیب خشونت را از پیكر اجتماع انسانی بزداید و یا دست كم در كاهش آن نقش مثبت و درخور اعتنا ایفا كند.
این كاستی را شاید بتوان با تحلیل و بررسی آسیب خشونت از نظرگاه دین و آموزه های دینی برطرف ساخت، زیرا كه معارف دینی حتی در تحلیل پدیده های اجتماعی چون خشونت، به دلیل آنكه صبغه غالب آن هدایت گری و تعالی بخشیدن به انسان و جامعه انسانی است، راهبردهای عینی و عملی ارائه می دهد؛ با به كاربستن این راهكردها ـ به ویژه آنكه دچار تنگناهایی چونان قشر بینی، محدود اندیشی و یك سویه نگری در شناخت جهان، انسان و جامعه انسانی نیست ـ می توان جامعه و روابط اجتماعی پالوده از خشونت و مبتنی بر مهر، مدارا و محبت را پی نهاد و به نظاره نشست.

سویه های خشونت

خشونت از زوایا و منظرهای مختلف، به انواع گوناگون و سویه های چندی تقسیم شدنی است؛ از یك منظر، خشونت در چهار بستر قابل تحقق است و در چهار حوزه مطالعاتی جای می گیرد.
یك. قلمرو رفتار فردی به مثابه یك حالت روحی و روانی كه فرد را به قانون ستیزی، هنجارشكنی، پرخاشگری و خشونت وادار می كند. به عقیده برخی از روان كاوان، برتری طلبی، مهرخواهی و عزلت گزینی ـ كه جملگی رفتارهای نابسامان و ناهنجار هستند ـ سازوكار كلی برای رفتارشناسی و طبقه بندی رفتاری آنان به شمار می رود. نمونه تاریخی و قرآنی این نوع خشونت را می توان در اقدام یكی از فرزندان آدم به قتل برادرش و كشتن موسی(ع) فردی از دشمنان خود را در كشور مصر، پیش از نبوت و پیامبری خویش، سراغ گرفت. این دو رویداد در آیات 27 سوره مباركه مائده و 15 و 16 سوره مباركه قصص آمده است.
عهده دار اصلی تبیین خاستگاه ها، نمودها و برآیندهای این نوع خشونت،دانش روان شناختی است.
دو. قلمرو اجتماع، گاه رفتارهای خشن جامعه را در سطح گسترده در برمی گیرد و روابط و تعامل اجتماعی در ساحت كردارها و گفتارها ـ تعامل گفتاری و شنیداری ـ را دچار چالش و تنش می سازد، در این فرض، این اشخاص و افراد روان پریش و خشن نیستند كه كارهای خلاف سنت، عرف، فرهنگ و قوانین، مرتكب می شوند،بلكه دسته ها، باندها و گروه هایی تبهكار و خشونت گر شكل می گیرند كه بیشتر سطوح تعامل و روابط اجتماعی را با اختلال رو به رو می كند و در مواردی بر اثر گسست فرهنگی و یا سیاسی و یا عواملی از این دست، شیرازه هم زیستی مسالمت جویانه، عقلانی و سامان مند ساكنان یك حوزه فرهنگی و یا سیاسی، دستخوش خشونت و بی قانونی می شود، كه در این صورت از چنان حالتی با عنوان بحران اجتماعی یاد می گردد.
وضعیت خشونت بار اجتماعی پیش گفته، ممكن است معطوف به روابط درون گروهی و طبقات اجتماعی باشد؛ چه، در جامعه های پیچیده گروه های مختلف اجتماعی ممكن است با یكدیگر در ستیزه باشند و هر یك بر آن باشند كه ارزش ها و هنجارهای خود را بر تمام جامعه گسترش دهند، نمونه هایی از این قبیل موقعیت ها را می توان در ستیزه های میان طبقات اجتماعی، میان گروه های دینی و میان گروه های قومی یا میان ملیت ها پیدا كرد».2 عنوان كلی و شاخصه عام این ستیزه ها جنگ داخلی است.
خشونت اجتماعی و گروهی معطوف به درون در برخی مواقع جنبه سیاسی دارد و بازتاب رفتار، قوانین و عملكرد نهادها و هویت های سیاسی به شمار می آید و به صورت های آشوب؛ توطئه و انقلاب (= جنگ درون كشوری) نمود می یابد:
ـ آشوب: خشونت سیاسی نسبتاً خودجوش و غیرسازمان یافته همراه با مشاركت مردمی قابل ملاحظه، شامل اعتصابات سیاسی خشونت بار، شورش ها و درگیری های سیاسی و شورش های محلی.
ـ توطئه: خشونت سیاسی بسیار سازمان یافته، همراه با مشاركت محدود، شامل سوء قصدهای سیاسی سازمان یافته، تروریسم در مقیاس كوچك، جنگ های پارتیزانی در مقیاس كوچك، كودتا و طغیان.
ـ انقلاب (=جنگ درون كشوری): خشونت سیاسی بسیار سازمان یافته همراه با مشاركت مردمی گسترده كه به منظور سرنگونی رژیم یا در هم شكستن دولت طراحی شده و همراه با خشونت گسترده باشد، شامل تروریسم و جنگ های پارتیزانی در مقیاس گسترده وجنگ های داخلی.3
حیات اجتماعی و تاریخی بنی اسرائیل به روایت قرآن و عهد عتیق، تصویر كامل و روشنی از جامعهٌ خشونت گر و دچار بحران اجتماعی خشونت ارائه می دهد؛ چه در روابط و تعامل درون قومی و چه در تعامل آنان با سایر اقوام و گروه های اجتماعی كه به نوعی با آنان در تماس بوده اند، زیرا آنان روزی به كشتار دسته جمعی یكدیگر می پرداختند و روزی پیامبران شان را كه داعیان صلح و هم زیستی مداراجویانه، رفاه اجتماعی، عدالت و یگانه پرستی بودند از دم تیغ می گذراندند و گاه از دستورات فرمانروایی كه به درخواست خود آنان و گزینش و انتخاب پیامبران ایشان، تعیین شده بود سرپیچی می كردند.4 و گاه حتی بر سر چشمهٌ آبی كه خداوند به معجزه حضرت موسی(ع) برای آنان جاری ساخته بود به نزاع و جدال پرداخته، هر قومی (= فرزندان مربوط به یك برادر از دوازده برادر فرزندان یعقوب) خواهان آبشخور جداگانه می گردیدند5:
«
و إذ أخذ میثاقكم لاتسفكون دمائكم و لاتخرجون أنفسكم من دیاركم ثم أقررتم و أنتم تشهدون. ثمّ أنتم هؤلاء تقتلون أنفسكم و تخرجون فریقاً منكم من دیارهم تظاهرون علیهم بالإثم و العدوان و إن یأتوكم أسری تفادوهم و هو محرّم علیكم إخراجهم…» بقره/85ـ84
و هنگامی كه از شما (بنی اسرائیل) پیمان گرفتیم كه خون هم را نریزید و یكدیگر را از سرزمین خود، بیرون نكنید، پس شما اقرار كردید و بر این پیمان گواه بودید.
اما این شما هستید كه یكدیگر را می كشید و جمعی از خودتان را از سرزمین شان بیرون می كنید و در این گناه و تجاوز به یكدیگر كمك می نمایید؛ (و اینها همه نقض پیمانی است كه با خدا بسته اید) حال آنكه اگر بعضی از آنها به صورت اسیران نزد شما آیند فدیه می دهید و آنان را آزاد می سازید، با اینكه بیرون ساختن آنان بر شما حرام بود.
«…
أفكلّما جائكم رسول بما لاتهوی أنفسكم استكبرتم ففریقاً كذبتم و فریقاً تقتلون» بقره/87
آیا چنین نیست كه هر زمان، پیامبری، چیزی بر خلاف هوای نفس شما آورد، در برابر او تكبر كردید (و از ایمان آوردن به او خودداری نمودید) پس عده ای را تكذیب كرده، و جمعی را به قتل رساندید؟!
اینها بخشی از آیات بسیار قرآنی است كه پرده از چهره خشن جامعه یهودی بر می گیرد، چنان كه عهد عتیق نیز دراین باره می گوید:
«
شهری را كه از دشمن می گرفتند، زنان، مردان و كودكان و پیران كهنسال با حیوانات آنجا را در یك نقطه جمع می كردند و آنها را از دم شمشیر می گذراندند و می كشتند».6
خشونت اجتماعی در جامعه یهود چنان ریشه دار و ماندگار بوده است كه به قول اندیشمند فرانسوی گوستاو لوبون «ملت یهود هیچ گاه از جنایات جدا نبوده است، آنها وقتی اسیران فراوانی را می گرفتند بدن آنها را پاره پاره می كردند و جلوی سگ ها می ریختند و مردم شهر از كوچك و بزرگ و پیر و جوان را سر می بریدند».7
جامعه یهودی هنوز كه هنوز است می تواند سمبل جامعه خشن به شمار آید؛ چه هم اكنون در دنیای معاصر، صهیونیسم یهودی خشونت بارترین رفتار را نسبت به جوامع مذهبی و قومی مسلمان و عرب انجام می دهد.
فشار و شكنجه نوكیشان و كسانی كه به آیین جدید پیامبران و رسولان الهی ایمان می آوردند، از سوی گروه های واپس گرا و بیشتر مرفّه جوامع پیشین و نیز اخراج مسلمانان نوكیش از سرزمین آبایی و اجدادی ایشان از سوی مشركان قریش و آزار و اذیت ایشان به جرم مسلمانی از دیگر نمونه های خشونت گروهی و اجتماعی است كه در قرآن كریم از آنها یاد شده است:
«
و إلی مدین أخاهم شعیباً قال یا قوم اعبدوالله مالكم من الله من إله غیره قد جائتكم بینة من ربّكم فأوفوا الكیل و المیزان و لاتبخسوا الناس أشیاءهم و لاتفسدوا فی الأرض بعد إصلاحها ذلكم خیر لكم إن كنتم مؤمنین. و لاتقعدوا بكلّ صراط توعدون و تصدّون عن سبیل الله من آمن به و تبغونها عوجاً و اذكروا إذ كنتم قلیلاً فكثّركم و انظروا كیف كان عاقبة المفسدین. و إن كانت طائفة منكم آمنوا بالذی أرسلت به و طائفة لم یؤمنوا فاصبروا حتی یحكم الله بیننا و هو خیر الحاكمین. قال الملأ الذین استكبروا من قومه لنخرجنّك یا شعیب و الذین آمنوا معك من قریتنا أو لتعودنّ فی ملّتنا قال أو لوكنّا كارهین» اعراف/88ـ85
و به سوی مدین برادرشان شعیب را فرستادیم، گفت: «ای قوم من! خدا را بپرستید، كه جز او معبودی ندارید، دلیل روشنی از طرف پروردگارتان برای شما آمده است؛ بنابراین، حق وزن و پیمانه را ادا كنید و از اموال مردم چیزی نكاهید، و در روی زمین، پس از آنكه (در پرتو ایمان و دعوت انبیا) اصلاح نشده است، فساد نكنید، این برای شما بهتر است، اگر با ایمان هستید.
و بر سر هر راه ننشینید كه(مردم با ایمان را) تهدید كنید و مؤمنان را از راه خدا باز دارید و (با القای شبهات) آن را كج و معوج نشان دهید. و به خاطر بیاورید زمانی را كه اندك بودید و او شما را فزونی داد و بنگرید سرانجام مفسدان چگونه بود.
و اگر گروهی به آنچه من به آن فرستاده شده ام، ایمان آورده اند و گروهی ا یمان نیاورده اند، صبر كنید تا خداوند میان ما داوری كند كه او بهترین داوران است.
اشراف زورمند و متكبر از قوم او گفتند: ای شعیب! به یقین، تو و كسانی را كه به تو ایمان آورده اند از شهر و دیار خود بیرون خواهیم كرد؛ مگر اینكه به آیین ما بازگردید. گفت: آیا می خواهید ما را باز گردانید هرچند مایل نباشیم؟!
«
یا أیها الذین آمنوا لاتتّخذوا عدوّی و عدوّكم أولیاء تلقون إلیهم بالمودّة و قد كفروا بما جائكم من الحق یخرجون الرسول و إیاكم أن تؤمنوا بالله ربّكم…إن یثقفوكم یكونوا لكم أعداءاً و یبسطوا إلیكم أیدیهم و ألسنتهم بالسوء و ودّوا لو تكفرون» ممتحنه/2ـ1
ای كسانی كه ایمان آورده اید! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگیرید! شما نسبت به آنها اظهار محبت می كنید؛ در حالی كه آنها به آنچه از حق برای شما آمده كافر شده اند و رسول الله و شما را به خاطر ایمان به خداوندی كه پروردگار همه شما است از شهر و دیارتان بیرون می رانند… اگر آنها بر شما مسلط شوند، دشمنان تان خواهد بود و دست و زبان خود را به بدی نسبت به شما می گشایند و دوست دارند شما به كفر بازگردید.
این دو آیه نمونه ای از آیات قرآنی است كه در آنها از برخورد خشونت آمیز جوامع پیشین و جامعه عرب جاهلی با گروه های مذهبی نوآیین و مسلمانان سخن رفته است.
علامه طباطبایی در تفسیر فراز پایانی آیه دوم می گوید:
«
بسط ید(= دست گشایی) بیان كنایی از كشتن، اسیر گرفتن و انواع شكنجه و عذاب است. و بسط ألسن (=زبان گشایی) كنایه از دشنام و ناسزاگویی است».
سه. قلمرو حكومت، در این فرض اگر خاستگاه خشونت، رفتار وعلمكرد حكومت و نهادهای حكومتی و معطوف به درون جامعه سیاسی باشد، استبداد و خودفرمانی، نامیده می شود. اگر حكومت به رفتار خودسرانه و غیرقانونی دست بزند و یا حكومت خودفرمان و فاقد قانون مدوّن وضعی و یا عرفی باشد و خشونت های قانونی خواهد بود؛ آن گاه كه نهاد قانون گذار غیرمستقل و در اختیار قوه مجریه به مثابه ابزاری در جهت فراگیرشدن سلطه حاكمیت و قدرت و در سمت مخالف با آزادی و تأمین حقوق مردم قرار داشته باشد و در نتیجه قوانین خشن جعل گردد و یا اینكه نهادهای اجرا كننده قانون، در نحوه اجرای قانون خشونت به خرج دهند.
خشونت دولتی و روش استبدادی ـ فاشیستی حكومت فرعون كه در سوره های مختلف قرآن از آن سخن رفته است نمایی از گونه خشونت حكومتی و دولتی را بازمی تاباند:
«
واذ نجّیناكم من آل فرعون یسومونكم سوء العذاب یذبّحون أبناءكم و یستحیون نسائكم و فی ذلكم بلاء من ربّكم عظیم» بقره/49
و (نیز به یاد آورید) آن زمان كه شما را از چنگال فرعونیان رهایی بخشیدیم؛ هم ایشان كه همواره شما را به بدترین صورت آزار می دادند: پسران شما را سر می بریدند و زنان شما را (برای كنیزی) زنده نگه می داشتند. و در اینها آزمایش بزرگی از سوی پروردگارتان برای شما بود.
از منظر دیگر، خشونت به «خشونت های متمدنانه، خشونت هایی كه هدف آن خود دفاعی است، خشونت های ناشی از میل تهاجم، خشونت های ناشی از رقابت، خشونت ناشی از تلاش برای كسی بودن و جای پایی داشتن، خشونت ناشی از تلاش برای هماهنگی خود با یك الگو، خشونت ناشی از سركوب كردن چیزهایی در خود و آزاری كه انسان ازاین طریق برخود وارد می كند، خشونت ناشی از بی رحمی و ستم برخورد، خشونت ناشی از تلاش برای عدم خشونت» تقسیم می شود.8
چنان كه از منظر روایی و ناروایی، خشونت، به مشروع و غیرمشروع، بخش پذیر است.

تعریف خشونت

در تبیین چیستی خشونت، تعریف مورد وفاق وجود ندارد. این بدان سبب است كه هر كسی از پایگاه فكری، فرهنگی و اجتماعی خاص به خشونت نگریسته است و یا در مقام تعریف، گونه و یا عرصه ویژه ای از خشونت را در نظر داشته است و یا حتی آنان كه خشونت در ساحت معین ـ خشونت اجتماعی ـ را به تعریف نشسته اند به دلیل هم زیستی خشونت با زور، قدرت و نیرو، چه بسا داد و ستدهای مفهومی میان آنها صورت پذیرفته و از همین رو در تعریف خشونت گفته شده است، خشونت یعنی: «استفاده از زور»9 و یا «سوء استفاده از قدرت»10
با اینكه مفاهیم زور، قدرت و خشونت نسبت این همانی ندارند؛ هر چند كه در بیشتر موارد خشونت با توسل به زور و قدرت همراه است، اما استفاده از هر زور و قدرتی را نمی توان خشونت نامید، حتی در شكل نامشروع كاربرد قدرت؛ چه اینكه زور و قدرت ابزاری است كه می توان به وسیله آن به اهداف مشروع و نامشروع، خشن و غیرخشن دست یازید. چنان كه هر خشونتی به كارگیری زور یا قدرت را به همراه ندارد، مانند اعمال خشونت از طریق ایجاد ترس، اضطراب، وحشت و یا جیغ كشیدن و فریاد برآوردن و یا خشونت هایی كه می توان آنها را خشونت های نرم افزاری نامید؛ همچون بهتان، شایعه افكنی و
تفكیك مفاهیم قدرت، زور و خشونت را می شود چنین تبیین كرد: «قدرت هرگز خاصیت فرد نیست، بلكه به گروه تعلق می گیرد و فقط تا زمانی كه افراد گروه با هم باشند وجود خواهد داشت. وقتی می گوییم كسی صاحب قدرت است، مراد عملاً این است كه از طرف عده ای معین از مردم این قدرت به او تفویض شده است كه به نمایندگی آنها عمل كند. پس در حقیقت «قدرت از آن مردم است» و «بدون مردم یا گروه قدرت وجود نخواهد داشت».11
اگر دربارهٌ شخص یا فرد، قدرتمند به كار برده می شود كاربرد مجازی و استعاری است؛ زیرا آنچه در واقع در این فرق متصور است آن است كه این شخص نیرومند است؛ چه این نیرو است كه بر چیز منفرد و موجود یگانه دلالت می كند و خاصیت یك شیء و یا شخص است، نه قدرت كه فرآیند جمع است.12
چنان كه زور در اصطلاح فلسفه سیاسی بر انرژی كه از جنبش های جسمانی یا اجتماعی حاصل می گردد دلالت دارد.
حال آنكه خشونت، دست كم در پاره ای از گونه های خود از یك سو تا حدی می تواند بدون تعداد پشتوانه جمعی بروز یابد، چون خشونت متكی به اسباب و ابزار است، بدون ابزار و ادوات، خشونت امكان پذیر نیست. از دیگر سوی خشونت، عمل، كنش و رفتار است با اینكه زور، چنان كه پیشتر گفته شد، فرآیند است.
بدین ترتیب اگر بتوان مفهومی نزدیك با خشونت سراغ گرفت، مفهوم نیرو بیش از سایر مفاهیم با خشونت نزدیك تر است. زیرا ادوات و ابزاری كه برای خشونت لازم است و بدون آنها خشونت امكان ندارد، برای آن ساخته می شوند كه نیروی طبیعی خشونت گرا را فزونی ببخشد. این كاركرد تا بدانجا پیش می رود كه در فرجام ممكن است جایگزین نیروی طبیعی شود.13
در تعریف دیگر، «هر حمله غیرقانونی به آزادی هایی كه جامعه رسماً یا ضمناً برای افراد خود قائل گردیده خشونت است».14
مقصود از آزادی در این تعریف اگر تنها حق آزادی در جنبه های مختلف آن باشد، تعرض به سایر حقوق ـ حقوق فطری، طبیعی و… ـ خشونت شمرده نمی شود.
افزون بر این، ستم ها، تبعیض ها و محدودیت هایی كه بر شهروندان از سوی دولت های مستبد و خودفرمان كه برنامه و نظام قانونی ندارند، روا داشته می شود، در این تعریف نمی گنجد و خشونت نیست.
همچنین عملكرد حكومت اكثریت و دموكراسی بدون قانون اساسی كه در بیشتر موارد به لگدمال شدن حقوق اقلیت ها به گونه هراس انگیز می شود نباید خشونت به حساب آید.
از سوم سو، این تعریف تنها مخالفت با هنجارها و قوانین مجعول را خشونت می شناسد؛ كه برآیند آن اولاً این است كه خشونت های قانونی، خشونت نباشد. دوم اینكه خشونت می بایست امر اعتباری باشد و فاقد حقیقت جداگانه، عینی و دارای موجودیت فراتر از اعتبار باشد، یا اینكه خشونت های كیفری و حقوق جزا و اقدامات سركوبگرانه برای افراد و اعمال مخلّ امنیت افراد و یا جامعه از جانب حكومت را نمی توان خشونت نامید. روا و مشروع بودن این اقدامات را نمی شود سبب آن دانست كه هویت خشن و سركوبگرانه آن را نادیده بینگاریم.
نكته دیگر اینكه اگر خشونت اقدام غیرقانونی بر خلاف آزادی باشد و آزادی نیز چنان كه گفته شده عبارت باشد از: وابسته نبودن به هیچ چیز دیگری مگر قوانین، این تعریف همراه با دور، و تهی از هرگونه معرفت و آگاهی بخشی نسبت به شناخت خشونت خواهد بود؛زیرا كه برآیند تعریف چنین می شود: هرآنچه خلاف قانون است، خلاف قانون است.
در تعریف های دیگری، خشونت یعنی: «هرگونه تهاجم فیزیكی بر هستی انسان كه با انگیزه وارد آوردن آسیب، رنج و یا لطمه زدن همراه باشد».15 و یا «كاربرد نیروی فیزیكی و یا تهدید ناشی از كاربرد نیروی فیزیكی كه می تواند لطمات جسمی، معنوی، بر شخص یا اشخاص بگذارد».16
این گروه از تعریف ها هر چند از این نظر كه بخشی از گونه های مختلف خشونت، چون خشونت فردی، گروهی، سیاسی، دولتی را پوشش می دهد در خور توجه است. اما محدود ساختن خشونت به تهاجم و یا كاربست نیروی فیزیكی چون خشونت های روانی و معنوی را در بر نمی گیرد. از این رو نمی توان این گروه از تعریف ها را نیز تعریف جامع و نهایی خشونت به شمار آورد.
پاره ای نیز با جداسازی جنبه های مختلف خشونت گفته اند:
«
از نظر شخصی و روانی، خشونت ، تندخویی و منش سخت گیرانه و یا بروز ناگهانی و انفجارگونه نیرویی است كه صورت تهدید كننده، مخرّب و گاه قتّال به خود می گیرد.»17
از جنبه اجتماعی، خشونت، به نابردباری مذهبی، «دگرناپذیری فكری» و یا «استفاده از زور و قدرت به شیوه ای مخرّب به وسیله نهادها یا هویات اجتماعی در راستای تحصیل غایات مورد نظر این نهادها» تعریف می شود.18
چنان كه در بعد سیاسی، خشونت، یعنی «عدم مماشات با رقبای سیاسی، قاطعیت و عدم چشم پوشی از خلاف و خطای متهمان و مجریان»، «نوعی رفتار سیاسی كه حاوی عنصر اعمال ناشایست قدرت است».19
«
تعریف خشونت به: شیوه های خلاف نرم (norm) و خلاف طبع، دست بردن…»20 نیز چنان كه باید از عهده برنیامده است؛ چه اینكه گذشته از سرچشمه های اومانیستی این تعریف و تأثیرپذیری افزون آن از آرا و نظریات تربیتی فیلسوفان اجتماعی چون ژان ژاك روسو كه می گویند بروز رفتار پرخاش جویانه در كودكان از هنگامی بروز می كند كه حركات جسمی آنان مقید شود، چه این محدودیت، باعث احساس محرومیت و حالت ناكافی در كودك می گردد كه یكی از نمودهای آن رویكرد به خشونت است، پرسش ها و كاستی های فراروی این تعریف قرار دارد؛ از جمله اینكه:
1.
این تعریف بر پیش فرض سرشت و طبیعت پیشینی داشتن انسان استوار است. در همین فرض اگر طبع و میل انسانی، چنان كه برخی می گویند، اساساً به سوی زشتی ها و پلیدی ها و خشونت ورزی باشد و یا وجه غالب طبیعت و سرشت انسانی چنین باشد، جلوگیری از شكوفایی چنین طبع را می توان خشونت نامید؟
2.
به فرض آنكه انسان ها در سرشت نخستین خویش دارای طبع خیرخواهانه باشند، اما بر اثر عوامل تربیتی، خانوادگی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، كج روی و انحراف، طبع دوم و ثانوی آنها گردیده باشد حركت و مشی بر وفق چنین طبع و هم آوایی با آن را می شود مداراجویی و مخالفت با آن را خشونت نامید؛چون خلاف نُرم و طبع و پسند چنان فرد یا جامعه است؟ گمان نمی رود كسانی كه از تعریف پیش گفته دفاع كرده اند، جسارت پذیرش این فرآیند را داشته باشند.
اگر خواسته باشیم از انواع مختلف خشونت، تعریف یگانه ارائه دهیم، می شود با رعایت و در نظر داشت چند نكته به این منظور دست یافت:
یك. خشونت، خودگونه ای از آسیب های اجتماعی به شمار می رود، چنان كه نوعی اختلال رفتاری در فرد به حساب می آید كه گاه یك جامعه در تعامل و روابط شهروندان با یكدیگر و یا روابط دولت و ملت و یا روابط بین ملت ها و دولت ها، دچار آن می گردند، بدین ترتیب می باید در تعریف خشونت مفهوم و نمایی كلی از آسیب اجتماعی را لحاظ كرد، تا به رهیافت درست و روشن تری نسبت به یكی از مصادیق آن نایل آییم.
دو. در تعریف و ارائه تصویر كلی از آسیب اجتماعی می شود گفت: هر چیزی كه با عرف و قراردادهای اجتماعی، مذهبی و هنجارهای یك جامعه هماهنگی نداشته باشد، آسیب اجتماعی شناخته می شود.
سه. با الهام از ماهیت و تعریف آسیب اجتماعی می توان آنچه را در پی می آید، تعریف بهتر نسبت به سایر تعریف ها برای خشونت دانست:
«
اقدام علیه جسم، جان، شرف، مال، حقوق فطری، طبیعی، اجتماعی و معنوی فرد، افراد، هویت ها و هنجارهای اجتماعی».21
واژه اقدام در این تعریف شامل اقدام فیزیكی چون قتل، ضرب، جرح، غارت، دزدی و نیز اقدام های معنوی مانند تهدید، توهین، بهتان، سخریه و… می گردد؛ چه این هر دو طیف، ازمصادیق اقدام علیه می باشد، چنان كه این تعریف، گونه های متنوع خشونت فردی، گروهی، سیاسی، روانی، اقتصادی و فرهنگی را در قلمرو خویش جای می دهد.
این تعریف از خشونت را می توان نزدیك ترین تعریف خشونت با آموزه های قرآنی و نگرش دینی نسبت به خشونت دانست؛ چه قرآن، شمار وسیعی از رفتارها را در قلمرو خشونت قرار می دهد؛ رفتارهایی چون، قتل، ضرب و جرح، سرقت، زنا، رباخواری، تمسخر، استهزا، افترا و غیبت، بخشی از رفتارهای خشونت آمیزی هستند كه قرآن از آنها یاد كرده است. رهیافت به این نگره قرآنی از راه درنگ و تأمّل در فراخنای مفهومی واژه ظلم كه واژه كلیدی در ترسیم و تبیین خشونت در نگره قرآنی می باشد، میسر می گردد.

مفهوم ظلم

ظلم در كاربرد لغوی به معنای ناقص كردن حق و گذاشتن شیء در غیر موضع آن (=خلاف عدل) می باشد. این منظور در لسان العرب می آید:
«
الظلم: وضع الشیء فی غیر موضعه».22
ظلم گذاشتن چیزی در غیر محل آن است.
او سپس می افزاید: اصل ظلم، جور و تجاوز از حدّ است.23
در قرآن نیز ظلم به همین معنی به كار رفته است؛ راغب در مفردات می نویسد:
«
ظلم، نزد اهل لغت و شمار زیادی از علما گذاشتن چیزی در غیر محل آن است و به تجاوز از حق نیز ظلم گفته می شود.»24
در نهایه آمده است:
«
اصل ظلم، ستم و تجاوز از حدّ است».25
طبرسی در تفسیر آیه 35 سوره بقره می نویسد:
«
اصل ظلم، كم كردن حق است و یك قول آن است كه اصل ظلم، گذاشتن چیزی در غیر آن است.»26
پیداست كه برگشت هر دو معنی ـ بدان سان كه صاحب قاموس قرآن می گوید ـ به یك چیز است، چه گذاشتن شیء در غیر محل و موضع آن نیز، ضایع كردن حق و دادن آن به غیر صاحب حق است.27
از سوی دیگر، ستاندن و یا كاستن حق بر پایهٌ تمامی تعریف های پیش گفته، خشونت به شمار می رود. بدین ترتیب هرجا كه در قرآن، رفتار و گفتاری ظلم به حساب آمده باشد، بدین معنی است كه چنان گفتار و رفتاری خشونت است. این قانون، واژگان هم خانواده و هم مفهوم با ظلم، مانند تحدّی و تجاوز را نیز در بر می گیرد.
اینك نمونه ای از رفتارهایی كه قرآن آنها را رفتار و یا گفتار ظالمانه و ستمگرانه و در نتیجه خشونت می شناسد، می آوریم:

الف. خشونت های فردی

1. انسانی كه به ناحق و بدون رواداشت مقررات و هنجارهای اجتماعی و دینی به قتل می رسد مظلوم است و مورد خشونت، پس آنكه جان وی را ستانده است ظالم است و خشونت گر:
«
ولاتقتلوا النفس التی حرّم الله إلاّ بالحقّ و من قتل مظلوماً فقد جعلنا لولیه سلطاناً فلایسرف فی القتل إنّه كان منصوراً» اسراء/33
كسی كه خدا كشتنش را حرام كرده است مكشید؛ مگر به حق، و هر كسی كه به ستم كشته می شود به خون خواه او قدرتی داده ایم، ولی در انتقام از حدّ نگذرد كه او پیروزمند است.
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان، از توصیف قتل نفس به تحریم خداوند (حرّم الله) استفاده كرده است كه چنین توصیفی اشاره دارد به حرمت قتل نفس در تمامی شرایع پیشین و وحیانی.
2.
همین مطلب و نیز تساوی خشونت و ظلم با آنچه درباره داستان فرزندان آدم در قرآن آمده نیز تأیید می شود. قرآن در داستان فرزندان آدم از زبان فرزندی كه بعداً به قتل رسید ـ هابیل ـ حكایت می كند كه او پیش از آنكه به قتل برسد به برادرش ـ قابیل ـ گفت:
«…
ما أنا بباسط یدی إلیك لأقتلك إنّی أخاف الله ربّ العالمین. إنّی أرید أن تبوء بإثمی و إثمك فتكون من أصحاب النار و ذلك جزاء الظالمین» مائده/28و29
من بر تو دست نگشایم كه تو را بكشم، من ازخداوند كه پروردگار جهانیان است می ترسم. می خواهم كه هم گناه مرا به گردن بگیری و هم گناه خود را تا از دوزخیان گردی كه این است پاداش ستمكاران.
در این آیه مباركه نیز خشونت گری منتهی به قتل، ستمگری و قاتل خشونت گر، ستمكار توصیف شده و كیفریكسان اخروی برای آن دو (قاتل ـ ظالم) پیش بینی شده است.
3.
در داستان حضرت موسی(ع) بدان گونه كه در سورهٌ مباركهٌ قصص آمده است؛ به هنگام منازعه و درگیری یكی از پیروان موسی با فردی از مخالفان وی، موسی به طرفداری از پیرو خویش دخالت كرده و با ضربت مشتی مرد فرعونی را از پا در آورد. اما بی درنگ از این عمل خویش ابزار پشیمانی كرد و ارتكاب قتل را ظلم و ستم بر خویشتن نامید:
«
قال ربّ إنّی ظلمت نفسی فاغفر لی…» قصص/16
گفت: ای پروردگار من، من به خود ستم كردم. مرا بیامرز!
در این مورد نیز خشونتی كه به قتل می انجامد با عنوان ظلم توصیف شده و به جای كاربرد صفت قاتل، ظالم گفته شده است و این یعنی تساوی خشونت و ظلم.
گروهی از مسلمانان صدر اسلام به انگیزه خداخواهی، معنویت گرایی و پرهیز از دنیا برخی از خوردنی ها و پوشیدنی های لذیذ و زینتی را بر خود ناروا می شمردند و از تمتع جنسی از همسران شان دوری می كردند، در پی آن، آیه زیر نازل گردید:28
«
یا أیها الّذین آمنو لاتحرّموا طیبات ما أحلّ الله لكم و لاتعتدوا إنّ الله لایحبّ المعتدین» مائده/87
ای كسانی كه ایمان آورده اید، چیزهای پاكیزه را كه خداوند برای شما حلال كرده است حرام نكنید و از حدّ تجاوز ننمایید، زیرا خداوند متجاوزان را دوست ندارد.
خود محدود سازی در این آیه مباركه، خشونت بر خویشتن نامیده شده است، زیرا كه «تعدّی» از مفاهیم هم خانواده با ظلم و ستمگری است وعمل ستمگرانه رفتار خشونت گرانه نیز می باشد.

ب. خشونت های خانوادگی

خشونت های خانوادگی از رایج ترین انواع خشونت در جوامع قبیله ای و سنتی پیش از اسلام در شبه جزیره عربستان بوده است؛ با آمدن دین اسلام، مقررات و قوانین ویژه ای در این باره تشریع و پس از تشكیل حكومت نبوی در مدینه و سایر نقاط كه در قلمرو حكومت اسلامی قرار گرفت به اجرا درآمد.
درآیات 226 تا 241 سوره بقره بخشی از مقررات و آیین زندگی خانوادگی اسلامی تبیین شده و شماری از سنت های خشن و جاهلی پیش از اسلام درباره زنان (همچون به ارث بردن زنان شوهر مرده، خودداری شوهران از پرداخت مهر و معاش زنان مطلقه در مدت زمان عده، غصب اموال و دارایی آنها، خودداری از طلاق و نگهداشت زنان در قید نكاح و همسری به رغم تنفر و انزجار قلبی از ادامه زناشویی از سوی شوهر و…) مورد نكوهش قرار گرفته و مقررات جدید عاری از این خشونت ها به مثابه جای گزین آن سنت های خشن تشریع گردیده است.
در آیه 230 از تضییع حقوق زن مطلقه ای سخن می گوید كه شوهرش در آخرین فرصت های سرآمدن عده به زن خود رجوع می كند و طلاق را بر هم می زند؛ نه به این منظور كه زندگی با او را از سر گیرد، بلكه به انگیزه رنج و آزار زن و جلوگیری از ازدواج دوباره او با دیگری بارها دست به این اقدام می زند، قرآن چنین كاری را ظلم و ستم می نامد:
«
ولاتمسكوهنّ ضراراً لتعتدوا و من یفعل ذلك فقد ظلم نفسه…»
برای آنكه به آنها (زنان مطلقه خود) زیان برسانید یا ستم بكنید، نگاهشان مدارید و هركس چنین كند بر خویشتن ستم كرده است.
زیاده بر یادكرد جداگانه و یكایك مواردی از خشونت های خانوادگی، قرآن قانون و دستور كلی در این باره بیان می كند، مبنی براینكه قانون شكنی خود خشونت و ظلم است كه باید از آن پرهیز كرد:
«
تلك حدود الله و من یتعدّ حدود الله فأولئك هم الظالمون» بقره/229
اینها حدود (=قوانین) الهی است، از آن تجاوز مكنید. آنان كه از حدود الهی بگذرند از ستمكاران اند.
با توجه به اینكه در این مجموعه از آیات از یك سو دسته ای از رفتارهای نابهنجار كه در تمامی تعریف ها از خشونت، كردار خشن به حساب می آیند یاد شده و از دیگر سو ارتكاب این رفتارها و نادیده انگاشتن قوانین جدید و الهی ستم معرفی كرده شده، می شود بدین نتیجه رسید كه میان قانون شكنی (=تعدی از حدود خداوند) كه از مصادیق بارز خشونت می باشد با ظلم و ستم، نسبت این همانی برقرار است ـ «و من یتعدّ حدود الله فأولئك هم الظالمون» ـ و این بدان معنی است كه در نگاه قرآن، میان دو موضوع و مفهوم خشونت و ستمگری یگانگی ماهوی وجود دارد و شناخت یكی شناخت دیگری و تعریف یكی تعریف دیگری است.

ج. خشونت های اجتماعی

1. رباخواری و بهره افزون گرفتن از بدهكاران كه نوعی اجحاف، تضییع حق مالی بدهكار و تباه ساختن تدریجی زندگی اوست در نگرش قرآنی از زشت ترین انواع خشونت به شمار آمده و جنگ با خدا توصیف شده است:
«
یا أیها الذین آمنوا اتقوا الله و ذروا ما بقی من الربوا إن كنتم مؤمنین. فإن لم تفعلوا فأذنوا بحرب من الله و رسوله و إن تبتم فلكم رءوس أموالكم لاتَظلمون و لاتُظلمون» بقره/279ـ278
ای كسانی كه ایمان آورده اید، تقوای الهی پیشه كنید و آنچه از (مطالبات) ربا باقی مانده است رها كنید اگر ایمان دارید. و اگر توبه كنید سرمایه های شما از آن شما است (=اصل سرمایه بدون سود) نه ستم می كنید و نه ستم بر شما وارد می شود.
عمل رباخواری كه گویی برای شفاف نمایاندن و ترسیم هر چه گویاتر زشتی و خشونت باری آن به مثابه جنگ با خدا توصیف شده است، عملكرد ظالمانه و ستمگرانه نیز به شمار می آید، چه خداوند فرموده است اگر رباخوار از كرده خود پشیمان گردد و از رباخواری دست بردارد، نه بر او و نه بر ربا دهنده ستم نخواهد شد، مفهوم این بیان این است كه در صورت استمرار این برنامه، رباخوار، هم زمان عمل خشونت بار جنگ با خدا را كه ستمكاری نیز می باشد مرتكب می گردد. در چنین فرآیندی است كه این همانی خشونت و ستمكاری در تعامل اجتماعی اقتصادی افراد وجامعه با یكدیگر صورت می بندد.
2.
سرقت و دزدیدن مال دیگری هرگاه با ایجاد رعب، وحشت و ترس و به صورت مسلحانه صورت پذیرد در تعریف های رایج از خشونت می گنجد، اما از زاویه نگره قرآنی و دیانت اسلامی به هر شكلی كه انجام شود عنوان خشونت و ستمگری را بر می تابد، در سوره مباركه مائده پس از یاد كرد كیفر دنیوی راهكار توبه و بازگشت نموده شده است:
«
فمن تاب من بعد ظلمه و أصلح فإنّ الله یتوب علیه إنّ الله غفور رحیم»
مائده/39
اما آن كس كه پس از ستم كردن، توبه و جبران نماید، خداوند توبه او را می پذیرد، زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است.
یادكرد صفت ظلم به جای دزدی و نیز ظلم نامیدن سرقت، نشانگر آن است كه عمل دزدی در حوزه مفهومی ظلم جای می گیرد و خشونت دزدی، ستمكاری نیز هست.
3.
استهزا و به ریشختند گرفتن، طعن و عیب جویی، القاب و صفات و پساوندهای زشت افزودن به اسامی دیگران، كه چه بسا از تكبر و خود برتر بینی برمی خیزد و در بیشتر موارد بدون حضور و آگاهی طرف مقابل صورت می گیرد، از آن سبب كه اقدام علیه كرامت، حیثیت و عرض انسان ها بوده و موجب لطمات روحی و ویرانگری های روانی فرد می گردد، خشونت است و انجام دهندگان این دست گفتارها ظالمان خشونت گرایند:
«
یا أیها الذین آمنوا لایسخر قوم من قوم عسی أن یكونوا خیراً منهم و لانساء من نساء عسی أن یكنّ خیراً منهنّ و لاتلمزوا أنفسكم و لاتنابزوا بالألقاب بئس الإسم الفسوق بعد الإیمان و من لم یتب فأولئك هم الظالمون» حجرات/11
ای كسانی كه ایمان آورده اید! نباید گروهی از مردان شما گروه دیگر را مسخره كنند، شاید آنها از اینها بهتر باشند؛ و یكدیگر را مورد طعن و عیب جویی قرار ندهید و با القاب زشت و ناپسند یكدیگر را یاد نكنید، بسیار بد است كه بر كسی پس از ایمان نام كفرآمیز نهاده شود و آنها كه توبه نكنند، ظالم و ستمگرند.
در آیه بعدی گونه دیگری از خشونت گفتاری، غیبت كردن، یاد شده و برای تردیدزدایی و آشكارساختن هویت واقعی و خشن غیبت آن را به سَبُعیت، درندگی و خوردن گوشت انسان مرده همانند كرده است. همانند ساختن غیبت و خشونت گفتاری به دریدن تن و جسم انسان مرده، جز برای این نیست كه زشتی، چندش آور بودن و خشونت هرچه بیشتر چنان عملی را به تصویر بكشد؛ چه طبع هر انسانی از دریدن و خوردن گوشت انسان مرده انزجار و نفرت دارد:
«…
ولایغتب بعضكم بعضاً أیحبّ أحدكم أن یأكل لحم أخیه میتاً فكرهتموه…»
حجرات/12
و هیچ یك از شما دیگری را غیبت نكند، آیا كسی از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟! به یقین همهٌ شما از این امر كراهت دارید.
در روایتی از پیامبر اكرم(ص) سیمای ملكوتی و معنوی (=واقعی) خشونت های گفتاری پیش گفته، بدین گونه ترسیم شده است:
«
آن گاه كه مرا به معراج بردند به مردمانی گذشتم كه چنگال هایی مسین داشتند و با آن چهره ها و سینه هاشان را چاك می زدند، از جبرئیل پرسیدم: اینها كیانند؟ گفت: اینها كسانی هستند كه گوشت مردم را می خوردند و آبرو و حیثیت مردم را خدشه دار می ساختند».29
قرطبی در تفسیر خود با الهام از نصوص قرآنی و روایی مربوط به این موضوع می نویسد:
«
هر كس مسلمانی را سرزنش و یا عیب جویی كند و یا عرض و كرامت او را خدشه دار سازد، چنان است كه گوشت او را زنده زنده بخورد و هر كس دیگری را غیبت كند، چنان است كه گوشت مردهٌ او را بخورد».30
فخررازی در تفسیر آیه مباركه می نویسد:
«
این تشبیه اشاره دارد به اینكه آبروی انسان، همچون خوردن گوشت اوست و این از نوع قیاس به ظاهر است، بدین معنی كه منزلت عرض آدمی از گوشت او بالاتر است، پس اگر انسان خردمند خوردن گوشت كسی را نمی پسندد، فروریختن آبرو و حیثیت او را به طریق اولی نمی پسندد».31
دشنام دادن، به كاربردن واژگان ركیك و نیش دار، نمونه های دیگری از خشونت های گفتاری است كه جز در هنگامی كه شخص مورد خشونت قرار می گیرد، روا نیست:
«
لایحبّ الله الجهر بالسوء من القول إلاّ من ظلم و كان الله سمیعاً علیماً. إن تبدوا خیراً أو تخفوه أو تعفوا عن سوء فإنّ الله كان عفواً قدیراً» نساء/149ـ148
خداوند دوست ندارد كسی با سخنان خود، بدی ها (ی دیگران) را اظهار كند؛ مگر آن كس كه مورد ستم واقع شده باشد، خداوند شنوا و دانا است. اگر نیكی ها را آشكار یا پنهان سازید و از بدی ها گذشت نمایید، خداوند آمرزنده و تواناست.
روابودن مقابله به مثل در برابر خشونت، تنها گزینه نیست، بلكه گزینه برتر، چنان كه فراز پایانی آیه دوم بدان اشاره دارد، عفو و گذشت است؛ آرایه ای كه خدای انسان نیز بدان آراسته است.

د. خشونت های حكومتی

حكومت فرعون از جمله حاكمیت های استبدادی و فاشیستی است كه در سوره ها و آیات بسیار قرآن و به مناسبت های مختلف از آن سخن به میان آمده است؛ از جمله در سوره مباركه قصص كه در آیات نخستین آن، شیوه حكومت فرعونی چنین توصیف شده است:
«
إنّ فرعون علا فی الأرض و جعل أهلها شیعاً یستضعف طائفة منهم یذبّح أبنائهم و یستحیی نسائهم إنّه كان من المفسدین» قصص/4
فرعون در آن سرزمین برتری جست و مردمش را فرقه فرقه ساخت. فرقه ای را زبون می داشت و پسران شان را می كشت و زنان شان را زنده می گذاشت؛ كه او از تبهكاران بود.
در آیه 21 همین سوره به نقل از موسی(ع) چنین شیوه حكومتی و عملكرد خشن و مستبدانه را ظلم و ستم، و فرعون و دستگاه وی را ستمكاران (=خشونت گران) معرفی می كند:
«
فخرج منها خائفاً یترقّب قال ربّ نجّنی من القوم الظالمین»
ترسان و نگران از شهر بیرون شد، گفت: ای پروردگار من، مرا از ستمكاران رهایی بخش!
چنان كه بار دیگر درهمین سوره به حكایت از شعیب(ع) حكومت فرعونی و شیوه جبّارانه و خشن او را ستمكاری و دستگاه او را ستمكاران می نامد:
«
قال لاتخف نجوت من القوم الظالمین» قصص/25
گفت: مترس، كه از مردم ستمكار نجات یافته ای.
در آیات 38 تا 40 همین سوره، داعیه خداوندگاری فرعون بر رعیت و مردم، استبداد، استكبار و ستمكاری وی یاد شده و فرورفتن فرعون با خیل و حشم و لشكریانش در اعماق رود نیل، نمونه ای از پایان شوم و عبرت آموز تمامی حاكمیت های خشونت گر و خودكامه دانسته شده است:
«
و قال فرعون یا أیها الملأ ما علمت لكم من إله غیری… و استكبر هو و جنوده فی الأرض بغیر الحقّ… فأخذناه و جنوده فنبذناهم فی الیمّ فانظر كیف كان عاقبة الظالمین»
فرعون گفت: ای جمعیت اشراف! من خدایی جز خودم برای شما سراغ ندارم … و سرانجام فرعون و لشكریانش به ناحق در زمین استكبار كردند… ما نیز او و لشكریانش را گرفتیم و به دریا افكندیم، اكنون بنگر پایان كار ظالمان چگونه بود.
چنان كه در سوره مباركه انفال، حكومت فرعون و حاكمیت های همانند آن را كه تبعیض، سلب آزادی های سیاسی اجتماعی، حقوق شهروندی و نادیده انگاشتن حقوق انسانی، حقوق و مقررات الهی، شیوه و سیاست اصلی حكومت آنان بوده است و با مردم چونان بندگان و بردگان رفتار كرده و از هیچ گونه برخورد خشن و غیرانسانی چون نسل كشی و برده گیری ابا نمی ورزیده اند، در یك قاعده و حكم كلی، حكومت های جور و ستمكار معرفی می كند:
«
كدأب آل فرعون و الذین من قبلهم كذّبوا بآیات ربّهم فأهلكناهم بذنوبهم و أغرقنا آل فرعون و كلّ كانوا ظالمین» انفال/54
شبیه آل فرعون و كسانی كه پیش از آنها بودند، آیات پروردگارشان را تكذیب كردند، ما هم به علت گناهان شان آنها را هلاك كردیم و خاندان فرعون را غرق كردیم و همه آنها ظالم و ستمگر بودند.
آواره كردن گروهی مردمان یك سرزمین از زادبوم و سرزمین آبایی و اجدادی شان، چه به وسیله حكومت ها و چه گروه های قومی، زبانی، مذهبی دیگر، بی گمان رفتار خشونت آمیز به شمار می رود. قرآن كریم این شیوه رفتاری را كه از جمله نسبت به مسلمانان صدر اسلام (مهاجرین) روا رفته بود، عمل ستمكارانه می نامد، حال آنكه مقاومت و مبارزه تا سر حد كشته شدن و یا كشتن آواره كنندگان را نه تنها خشونت و ستمكاری كه رفتار روا می شناسد.
«
اذن للّذین یقاتلون بأنّهم ظلموا و إنّ الله علی نصرهم لقدیر. الذین اُخرجوا من دیارهم بغیرحقّ إلا أن یقولوا ربّنا الله…» حج/39و40
به كسانی كه جنگ بر آنان تحمیل گردیده، اجازه جهاد داده شده است، چرا كه مورد ستم قرار گرفته اند و خدا بر یاری آنها توانا است. همان ها كه از خانه و شهر خود، به ناحق رانده شدند، جز اینكه می گفتند: پروردگار ما خدای یكتا است.
بیشتر قرآن پژوهان و مفسران، این آیه را نخستین دستور و تشریع الهی و اسلامی درباره جهاد می دانند و این پس از مدت ها رفتار بس خشن مشركان مكه با تازه مسلمانانی بود كه به كیش نو پدید پیامبر(ص) می گرویدند و تقصیری جز این نداشتند.32
در روایتی از امام محمدباقر(ع) آمده است كه همه روزه افرادی از مسلمانان در حالی كه مجروح و مضروب بودند خدمت پیامبر(ص) می آمدند و عرض حال می كردند، اما پیامبر آنها را به صبر و تحمل دعوت می كرد، تا آن گاه كه پس از هجرت مسلمانان به مدینه این آیه نازل گردید و به مسلمانان جنگ با مشركان را روا اعلام كرد.33
دو نكته را به صورت شفاف و روشن می توان از این آیه استفاده كرد: نخست تساوی خشونت و ظلم؛ و دیگر اینكه كشتن درمقام دفاع از حق خود خشونت به شمار نمی رود، زیرا كه ظلم و ستم به حساب نمی آید.
از شواهد دیگری كه به صورت كلی برابری دو مفهوم خشونت و ظلم را در فرهنگ اسلامی و قرآنی گواهی می كند می توان بدین گونه یاد كرد:
1.
سلب آزادی دیگران در هر عرصه از جمله در عرصه باور، اندیشه، سنت های دینی و مذهبی، خشونت است، قرآن كریم با یاد كرد نمونه ای از محدودیت و سلب آزادی های مذهبی و دینی، عاملان آن را ستمكارترین افراد معرفی می كند
«
و من أظلم ممّن منع مساجد الله أن یذكر فیها اسمه و سعی فی خرابها…»
بقره/114
كیست ستمكارتر از آن كس كه از بردن نام خدا در مساجد او جلوگیری كرده و تلاش در جهت ویرانی آنها نمود؟!
فراخنای واژه مساجد در این آیه، چنان كه برخی از قرآن پژوهان گفته اند، تمامی عبادتگاه هایی را كه مردمان درحوزه سنت های فرهنگی مختلف در آنها به تكریم باورهای دینی و برپایی شعایر دینی می پردازند شامل می گردد. بازداشتن مردمان از اقامه سنت های دینی و مذهبی شان خشونت و ضد مداراست؛ چه آنكه مدارا یعنی: «عدم مداخله و ممانعت یا اجازه دادن از روی قصد و آگاهی به اعمال یا عقایدی كه مورد پذیرش و پسند شخص نباشد. تحمل عقاید رقیب در عین باورمندی و پای بندی به حقانیت اعتقادات خود، سعه صدر علمی و گشودن فضای باز تعامل افكار، دیدگاه ها، نظریه ها و…» این خشونت گری و سلب حق آزادی در نگره قرآنی ستمگری است.
2.
از راه های شناخت مفاهیم واژگان، شناخت مفاهیم ضد و مقابل با آن مفاهیم است، مفاهیمی كه نقطه مقابل خشونت قرار دارد و مخالف آن است عبارتند از مفاهیم مدارا، نرمی و ملایمت (=لین). انسان هایی كه اهل مدارا، ملایمت، لطف و نرمی دركردار و رفتار نباشند خشن به شمار می آیند. این تقابل در كاربردهای قرآنی نیز دیده می شود. در آیه 159 سوره آل عمران آمده است:
«
فبما رحمة من الله لنت لهم و لوكنت فظّاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولك…»
به (بركت) رحمت الهی در بر آنان (=مردم) نرم و مهربان شدی؛ اگر خشن و سنگدل بودی، از اطراف تو، پراكنده می شدند
بر پایه این قانونمندی، قرآن كریم از پاره ای رفتارهای مداراجویانه و مهربانانه یاد می كند، آن گاه كسانی را كه چنین عملكردی ندارند ـ اهل تسامح، مدارا و ملاطفت نیستند ـ، ستمكاران می نامد:
«
والذین یجتنبون كبائر الإثم و الفواحش و إذا ما غضبوا هم یغفرون. و الذین استجابوا لربّهم و أقاموا الصلوة و أمرهم شوری بینهم و ممّا رزقناهم ینفقون. و الّذین إذا أصابهم البغی هم ینتصرون. و جزاؤ سیئة سیئة مثلها فمن عفا و أصلح فأجره علی الله إنّه لایحبّ الظالمین» شوری/40ـ37
كسانی كه از گناهان بزرگ و اعمال زشت اجتناب می ورزند و هنگامی كه خشمگین شوند عفو می كنند. و كسانی كه دعوت پروردگارشان را اجابت كرده و نماز را بر پا می دارند و كارهاشان به صورت مشورت در میان آنهاست و از آنچه به آنها روزی داده ایم انفاق می كنند.
و كسانی كه هرگاه ستمی به آنها رسد (تسلیم ظلم نمی شوند و) یاری می طلبند.
كیفر بدی، مجازاتی است همانند آن، و هركس عفو و اصلاح كند، پاداش او با خداست، خداوند ظالمان را دوست ندارد.
چنان كه پیداست در این آیات، دسته ای از روابط و تعامل شخص با خدا و سایر انسان ها بر شمرده شده است.
در آن بخش از رفتارها و روابط كه به تعامل اجتماعی بر می گردد، رفتارهایی مداراجویانه چونان تسامح، گذشت و صلح جویی ـ حتی در پاسخ به خشونت ـ مورد ستایش و تأیید قرار گرفته است و كسانی كه به عوض تساهل، مدارا، بخشش و گذشت، خشونت می ورزند ستمكار نامیده شده اند.
بیان دیگری از همین واقعیت با الهام از دیگر متون و نصوص دینی و قرآنی می توان ارائه داد و آن اینكه برای فرونشاندن نزاع و خشونت هایی كه هر از چندگاهی در جوامع انسانی رخ می دهد و برای استقرار صلح و آشتی به جای خشونت گری و جنگ، سازوكاری جز تن دادن به قسط و عدالت (به مفهوم ستاندن حقوق ضایع شده و جبران زیان و خسارت های وارد آمده از سوی متجاوز و آغاز كننده خشونت و در یك سخن، اعطای هر حقی به صاحب آن) نمی توان جست كه هم عقلانیت و هم عرف جوامع گوناگون انسانی بر روی آن توافق داشته باشند.
در قرآن كریم افزون بر یادكرد این واقعیت عرفی ـ عقلانی یادآور می شود كه هر گاه یكی از دو طرف نزاع و خشونت به صلح و آشتی عادلانه تن در ندهد بر سایر افراد، گروه ها و جوامع است كه با طغیان گر به مبارزه و ستیز برخیزند و با اعمال فشار او را به پذیرش صلح و تن دادن به عدالت وادار كنند:
«
و إن طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فأصلحوا بینهما فإن بغت إحدیهما علی الأخری فقاتلوا التی تبغی حتی تفیء إلی أمرالله فإن فائت فأصلحوا بینهما بالعدل و أقسطوا إنّ الله یحبّ المقسطین» حجرات/9
و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ بپردازند، آنها را آشتی دهید و اگر یكی از آن دو بر دیگری تجاوز كند، با گروه متجاوز پیكار كنید تا به فرمان خدا بازگرد، پس هرگاه بازگشت (و زمینهٌ صلح فراهم شد) در میان آن دو، به عدالت صلح برقرار سازید و عدالت پیشه كنید كه خداوند عدالت پیشه گان را دوست می دارد.
از این راهكار قرآنی می شود چنین نتیجه گرفت كه اقدام های سخت و شدید، هرگاه به منظور و ایجاد فرآیند ثبات، آرامش و اجرای عدالت در جامعه باشد خشونت به شمار نمی رود، و این، یعنی رفتار و عملكرد عادلانه به هر صورت كه تحقق یابد، خشونت نیست. سویه دیگر این فرآیند به طور طبیعی این خواهد بود كه رفتار ظالمانه به هر شكل و شمایل و ابزاری كه صورت گیرد، خشونت است.

فراخنای مفهومی ظلم

نكته در خور تأمل و شایان یاد این است كه ظلم در كاربرد قرآنی گاه دربارهٌ رفتارها و باورهایی به كار رفته است كه ارتباط پیدا و زودیاب با آنچه در تعریف های معمول و رایج از خشونت در جامعه شناختی و روان شناختی آمده است ندارد، مانند مواردی كه ظلم بر شرك و بت پرستی، تكذیب پیامبران و انكار آیات الهی به كار رفته است. این بدان جهت است كه در نگرش قرآنی این موارد نیز خشونت است، اما خشونتی از نوع خودآزاری و خودسركوبی؛ چه اینكه در جملگی این عرصه ها انسان ستمگر و خشونت پیشه، حقوق فطری، نیازهای اصلی و اساسی را كه ریشه در زیرین ترین لایه های وجود او دارند، زیر پا می نهد و راه رشد، حركت آزاد، تكاملی و بالنده را بر خود می بندد؛ زیرا در باور قرآنی و دینی، انسان ها بر صبغه و سرشت خداجویی و كمال خواهی آفریده و زاده می شوند:
«
فأقم وجهك للدین حنیفاً فطرت الله التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق الله ذلك الدین القیم…» روم/30
پس روی خود را متوجه آیین خالص پروردگار گردان. این فطرتی است كه خداوند، انسان ها را بر آن آفریده. دگرگونی در آفرینش الهی نیست. این است آیین استوار
در حدیث نبوی آمده است:
«
كلّ مولود یولد علی الفطرة حتی یكون أبواه یهوّدانه و ینصّرانه و یمجّسانه».34
هر زاده ای بر سرشت توحید زاده است، پس والدین وی، او را یهودی، نصرانی یا مجوسی گردانند.
از این رو هرگونه رفتار و عملكرد جوارحی و جوانحی كه با این سرشت و تمایل فطری و حق طبیعی در تعارض و ناسازگاری باشد و آن را تباه و نابود كند، ظلم، ستم و خشونت است؛ از نوع خشونت برخویشتن خویش.
سخن كریشنا مورتی درباره خشونت كه «خشونت ناشی از سركوب كردن چیزهایی در خود و آزاری كه انسان در این طریق برخود وارد می كند؛ خشونت ناشی از بی رحمی و ستم»35 را گونه ای از انواع خشونت برشمرده، برابر همین تحلیل درخور فهم است.
علامه طباطبایی پس از آنكه ظلم را به مفهوم «خروج از جاده عدل» می داند،36 می افزاید:
«
اگر چه گمان بر این است كه آنچه مردمان در وهله نخست از ظلم در می یابند، ستم اجتماعی و تجاوز به حقوق اجتماعی از راه سلب امنیت جان، عرض یا مال فردی از افراد جامعه است، اما فهم عرفی به این مفهوم توسعه بخشیده نه تنها هرگونه رفتار غیرقانونی و سنت شكنی را ظلم می شمارد كه هرگونه گناه و سرپیچی از فرمان مولوی را ستم بر خود می داند، بلكه نافرمانی خداوند سبحان را از آن رو كه حق مشروع فرمان بری بر انسان ها دارد و نیز مخالفت با تكالیف را ستم قلمداد می كند…»37
بخشی از فرآیندهای علمی و تحقیقی این رهیافت را می توان بدین گونه برشمرد:
1.
عدالت و ستم بر روی هم معیار بازشناسی خشونت از غیرخشونت است، به این معنی كه هررفتار، گفتار و عملكردی كه در قلمرو مفهومی ظلم و ستم قرار گیرد عمل خشونت بار است، چنان كه تمامی آن دسته از گفتارها و رفتارها و باورهایی كه در چارچوب مفهومی عدالت بگنجد خشونت به حساب نمی آید، هرچند كه با شدت عمل، ضلالت و زجر و رنج همراه باشد.
2.
تمامی زمینه ها و عواملی كه در تعامل و روابط انسان ها با خود، دیگران، روابط دولت، ملت و یا روابط بین المللی باعث رویكرد و رفتار ستمگرانه و ظالمانه می شود، همان زمینه ها و عوامل، اسباب رویكرد به خشونت نیز هستند.
3.
خشونت عبارت است از: نافرمانی خداوند و اقدام علیه جسم، جان، شرف، مال، حقوق طبیعی، فطری و موضوعی خود، دیگران، هویت ها، نهادهای اجتماعی و جوامع انسانی.

پی نوشت ها


1. عهد عتیق، سفر پیدایش.
2. ت. ب. باتامور، جامعه شناسی، ترجمه سید حسن منصور و سید حسن حسینی كلجاهی، چاپ اول، شركت سهامی كتابهای جیبی، تهران، 1355، 248.
3. تدرابرت گر، چرا انسان ها شورش می كنند، ترجمه علی مرشدی راد، چاپ اول، انتشارات پژوهشكده مطالعات راهبردی، تهران، 1377، 32.
4. «و قال لهم نبیهم إنّ الله قد بعث لكم طالوت ملكاً قالوا أنّی یكون له الملك علینا و نحن أحقّ بالملك منه و لم یؤت سعةً من المال قال إنّ الله اصطفیه علیكم و زاده بسطة فی العلم و الجسم و الله یؤتی ملكه من یشاء و الله واسع علیم»(بقره/247)
و پیامبرشان به آنها گفت: خداوند طالوت را برای زمامداری شما مبعوث (و انتخاب) كرده است. گفتند: چگونه او بر ما حكومت كند، با اینكه ما از او شایسته تریم و او ثروت زیادی ندارد؟! گفت: خداوند او را بر شما برگزیده و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشیده است، خداوند مُلكش را به هر كس بخواهد می بخشد و احسان خداوند وسیع است و (از لیاقت افراد برای منصب ها) آگاه است.
5. «و إذ استسقی موسی لقومه فقلنا اضرب بعصاك الحجر فانفجرت منه اثنتا عشرة عیناً قد علم كلّ اُناس مشربهم كلوا و اشربوا من رزق الله و لاتعثوا فی الأرض مفسدین»(بقره/60)
و (به یاد آورید) زمانی را كه موسی برای قوم خویش آب طلبید، به او دستور دادیم: عصای خود را بر آن سنگ بزن! ناگاه دوازده چشمه آب از آن جوشید، آن گونه كه هر یك (از طوایف دوازده گانه بنی اسرائیل) چشمهٌ مخصوص خود را می شناختند. و گفتیم: «از روزی های الهی بخورید و بیاشامید، و در زمین فساد نكنید».
6. عهد عتیق، سفر یشوع، فصل 6، آیه21.
7. عفیف عبدالفتاح طباره، چهره یهود در قرآن، ترجمه سید مهدی آیت اللهی، تهران، انتشارات جهان آرا، بی تا، 111.
8. مورتی، كریشنا، فراسوی خشونت، ترجمه محمدجعفر مصفّا، چاپ اول، نشر گفتار، تهران، 1378، 95.
9. فرانتس نویمان، آزادی، قدرت و قانون، ترجمه: عزت الله فولادوند،89ـ79. به نقل: دكتر غلامحسین الهام، خشونت های قانونی و نظام های سیاسی، كتاب نقد، ش14و15، صفحه 33.
10. گزارش كمیته مأمور مطالعه در امر خشونت و بزهكاری، به سرپرستی آلن برجنت، ترجمه مرتضی محسنی، به نقل: دكتر غلامحسین الهام، خشونت های قانونی و نظام های سیاسی، كتاب، نقد، ش14و15، صفحه 33.
11. هانا آرنت، خشونت، ترجمه عزت الله فولادوند، چاپ اول، انتشارات خوارزمی، تهران، 1359،63.
12. همان، 71ـ64.
13. همان، 71.
14. نسرین مصفا، مسعود طارم سری، عبدالرحمن عالم، بهرام، زیر نظر جمشید ممتاز، تجاوز در حقوق بین المللی، صفحه های46،47،196و197. به نقل: دكتر غلامحسین الهام، خشونت های قانونی و نظامهای سیاسی، كتاب نقد، ش14و15،صفحه 32.
15. اصغر افتخاری، ظرفیت طبیعی امنیت، (مورد مطالعاتی: قومیت و خشونت در ایران) فصلنامه مطالعات راهبردی، شماره پنجم و ششم، پاییز و زمستان1378هـ.ش به نقل: دكتر بهرام اخوان كاظمی، امام علی، عدالت و خشونت، كتاب نقد، ش14و15، 69.
16. همان.
17. حنایی كاشانی، محمدسعید، پرسش از تكنولوژی و خشونت، ماهنامه كیان، سال هشتم، بهمن ـ اسفند، 1377، شماره45، صفحه123.
18. همان.
19. همان.
20. سروش، دكتر عبدالكریم، دیانت، مدارا و امنیت، ماهنامه كیان، سال هشتم، بهمن ـ اسفند1377، ش45، 20.
21. میرخلیلی، سید محمود، خشونت، و مجازات، كتاب نقد، ش14و15، 127.
22. ابن منظور، لسان العرب، ماده ظلم.
23. قرشی، علی اكبر، قاموس قرآن، تهران، انتشارات اسلامیه، ماده «ظلم».
24. راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ماده ظلم.
25. قرشی، علی اكبر، قاموس قرآن، ماده ظلم.
26. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، تصحیح و تعلیق، سید هاشم رسولی محلاتی، انتشارات ناصر خسرو، تهران،1ـ2/194.
27. قرشی، علی اكبر، قاموس قرآن، ماده ظلم.
28. آلوسی بغدادی، سید محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1405هـ. ق،8/8.
29. انصاری قرطبی، محمود بن عمر، الجامع لأحكام القرآن، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 16/236.
30. همان.
31. فخررازی، محمدبن عمر، التفسیر الكبیر، 28/134.
32. طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، قم، 14/383.
33. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، 4/87.
34. احسائی، ابن ابی جمهور، غوالی اللئالی، جلد1، فصل چهارم، صفحه35، به نقل: چهل حدیث امام خمینی،180.
35. مورتی، كریشنا، فراسوی خشونت، 95.
36. طباطبایی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، 7/200.
37. همان

.uxyupcj1zfrr98zvqwi.gif

  قران ودرمان افسردگي

 

 

 

uxyupcj1zfrr98zvqwi.gif
 
قران ودرمان افسردگي

 

 

 

امروزه، نگرش خاصي به ماهيت انگيزه هاي اساسي محرك رفتار و ماهيت تهديدهاي اضطراب آميز و اسباب ايجاد عوارض بيماريهاي رواني و عقلاني مي شود تا با شناخت آن از بروز آنها پيشگيري شود. موضوع پيشگيري از رفتارهاي انحرافي و بحرانهاي روحي و رواني به عنوان يكي از مسايل مهمي است كه روان شناسان و جامعه شناسان درگير آن هستند. افزايش بي چون و چراي بيماريهاي رواني و عقلاني و آسيب هاي جدي اي كه از اين طريق به جوامع وارد مي شود، همه را بر آن داشت تا در راه شناخت، پيشگيري و درمان اين گونه بيماريها تلاش جدي تري را در پيش گيرند.

به تازگي گرايش جديدي در ميان روان شناسان و روان درمانگران پديد آمده است تا به تاثير عوامل فرهنگي و اجتماعي در شخصيت و نيازهاي انسان بيشتر توجه شود. اين گرايش طرفدار توجه بيشتر به دين براي سلامت روان و درمان بيماريهاي رواني است. آنان بر اين باورند كه در ايمان به خدا نيروي خارق العاده اي وجود دارد كه نوعي قدرت معنوي به انسان ديندار مي بخشد و در تحمل سختي هاي زندگي او را كمك مي كند و از نگراني، اضطراب و در نتيجه پيامدهاي زيانباري چون افسردگي و خودكشي باز مي دارد.

قرآن به عنوان يك درمانگر و درمان خود را معرفي مي كند: و خدا را نيز به عنوان درمان و دارو بيان مي دارد(1) كه بسياري از بيماري هاي روحي و رواني را درمان كرده و شفا مي بخشد. با ياد خدا دلها آرامش مي يابد.(2) افزون بر اين قرآن مي كوشد تا با پيشگيري و بيان روشهاي مطلوب تعادل شخصيت را در انسان پديد آورد تا دچار پيامدهاي زيانبار عدم تعادل شخصيتي نشود.

 

شخصيت و تضادهاي دروني

براي شناخت درست محرك هاي رفتاري و تهديدهاي اضطراب انگيز بايد ماهيت انسان و شخصيت او را به دست آورد تا اسباب و عوامل ايجاد بيماريهاي رواني و عقلاني دانسته و پيشگيري و يا درمان شود.

معمولا مردم به شخصيت از جهت تاثيري كه فرد در ديگران ايجاد مي كند و يا مهم ترين تاثيراتي كه در ديگران به جا مي گذارد، مي نگرند؛ از اين رو، شخص را پرخاشگر يا مهربان، تندخو يا گرم مي دانند. اما روان شناسان به هنگام بررسي «شخصيت»، به آن، به عنوان مركز ساختمانها و عمليات رواني ثابت مي نگرند كه سازمان دهنده مهارت هاي فرد و موجب كنشها و واكنش هاي او در محيط زندگي است كه مايه تمايزش از ديگران است. به سخني ديگر، شخصيت نوعي سازماندهي ميكانيكي دستگاه ها و سيستم هاي بدني و رواني فرد است كه سرشت و فطرت ويژه او را در سازگاري با محيط، مشخص مي سازد.

در قرآن توصيف شخصيت انسان و خصوصيات عمومي آن كه باعث تمايز انسان از ديگر آفريده ها مي شود، آمده است، چنان كه برخي از نمونه هاي عمومي شخصيت انسان همراه با ويژگي هاي اساسي آن نيز وصف شده است. اين نمونه هاي عيني چنان عمومي و رايج هستند كه امروزه در جامعه ما و به طور كلي همه جوامع بشري ديده مي شوند.

در قرآن هم چنين شخصيت بهنجار و نابهنجار و نيز عوامل سازنده بهنجاري و نابهنجاري شخصيت توصيف شده است. براي درك دقيق و درست شخصيت انسان، لازم است عوامل مختلف مشخص كننده شخصيت به دقت مورد مطالعه قرار گيرد. در شناخت عوامل شخصيت ساز بايد به عوامل محيطي، وراثتي، اجتماعي و فرهنگي توجه كرد. عوامل مشخص كننده شخصيت را مي توان به دو گروه اصلي، عوامل وراثتي (دروني) و عوامل محيطي و بيروني (فرهنگي، اجتماعي) تقسيم كرد. در بررسي عوامل دروني نبايد تنها به عوامل جسمي و بيولوژيك توجه نمود و از جنبه رواني انسان غافل ماند. شايد علت فراموشي اين عامل، روش پژوهشي است كه روان شناسان در پيش مي گيرند و تنها به روش مشاهده و كاوشهاي آزمايشگاهي بسنده مي كنند. شايد عذر ايشان تا اندازه اي پذيرفته باشد زيرا روشهاي پژوهش هاي علمي- تجربي نمي تواند به روان انسان دست يابد؛ اما ناتواني آنان در رسيدن به اين جنبه نبايد باعث شود كه براي درك درست از شخصيت انسان و علل رفتارهاي او، اين بعد از شخصيت انسان به فراموشي سپرده شود؛ زيرا فراموشي اين بعد از شخصيت انسان موجب عدم دستيابي به روش درست روان درماني مي شود.

بدون شناخت ماهيت و حقيقت عوامل تعيين كننده شخصيت اعم از مادي و معنوي، دروني و بيروني، درك روشن و كامل شخصيت انسان امكان پذير نيست. اصولا اكتفاكردن به بررسي عوامل جسمي و بيولوژيك و ناديده گرفتن جنبه رواني انسان تصويري مبهم و غيردقيق از شخصيت به دست مي دهد.

قرآن انسان را تركيبي از ماده و روح مي داند. خداوند از روح خويش پس از طي مراحلي از تبديل شدن گل (ماده) در انسان مي دمد(3) به همين دليل ساختار وجودي انسان با ساير آفريدگان تفاوت دارد؛ زيرا انسان در بيشتر خصوصيات جسماني و انگيزه ها و انفعالات حفظ ذات و بقاي نوع و نيز قدرت درك و يادگيري، با حيوان شريك است و تنها خصوصيات روحي او را از جانوران جدا مي سازد. خصوصياتي كه موجب گرايش و توجه انسان به شناخت و عبادت خداوند متعال و تشويق او به كسب فضايل و اخلاقيات والايي است كه او را به سطوح بالاي كمال انساني مي رساند.

بايد دانست كه روح و ماده در انسان، دو چيز جدا و مستقل از هم نيستند بلكه در يك كل متكامل و هماهنگ به هم آميخته اند و هويت و شخصيت انسان از اين آميزش متكامل و هماهنگ تشكيل مي يابد.

انسان از نظر شخصيت داراي دو نوع خصوصيات مادي و معنوي است كه گاهي ميان آنها تعارض پيش مي آيد و نيازهاي جسماني و يا اشتياقات او را به سوي خود جلب مي كند به گونه اي كه انسان خود نيز اين نزاع دروني را ميان دو جنبه شخصيتي خود احساس مي كند. قرآن به حالت نزاع ميان جنبه هاي جسماني و رواني انسان در سوره هاي شمس و نازعات آيات 7 و 37 اشاره دارد.

بنابراين ساختمان وجود انسان به طور فطري هم استعداد انجام كارهاي زشت، پيروي از هواي نفس و شهوات جسماني و لذتها و تمايلات دنيوي را دارد و هم آمادگي ارتقا به اوج فضيلت، تقوا و اخلاقيات عالي انساني را. به همين ديل طبيعي است كه فطرت انسان بالقوه متضمن تضاد ميان خير و شر، فضيلت و رذيلت است. همين تضادها و افراط و تفريط ها موجب مي شود كه شخصيت از تعادل خارج و دچار بيماري هاي جسمي و روحي شود. قرآن براي آن كه شخصيت از تعادل برخوردار باشد دستورها و آموزه هايي را بيان داشته است. مناسب ترين راه حل مشكل تضاد ميان جنبه هاي جسماني و رواني انسان درواقع ايجاد هماهنگي ميان آن دو است. به اين معنا كه انسان در حدود شريعت نيازهاي جسماني خود را ارضا كند و همزمان با آن به ارضاي نيازهاي رواني نيز بپردازد. اگر انسان در زندگي به ميانه روي و اعتدال و دوري از زياده روي و افراط و ارضاي انگيزه هاي جسماني و رواني ملتزم باشد، ايجاد و هماهنگي ميان نيازهاي جسم و روح كاملا امكان پذير است؛ زيرا در اسلام نه رهبانيتي وجود دارد كه با ارضاي انگيزه هاي جسماني مخالف باشد و در جهت سركوب آن عمل كند و نه نوعي اباحه مطلق كه انگيزه هاي جسماني را به طور كامل ارضا كند. اسلام خواهان هماهنگي انگيزه هاي جسم و روح است. براي تحقق اين تعادل در شخصيت انسان به روشها و شيوه هايي اشاره مي كند كه با بكارگيري آن مي توان به هدف فوق رسيد. يكي از شيوه هاي مورد اشاره آن است كه در اين آيه بدان توجه مي دهد: و در آن چه خدا به تو داده سراي آخرت را جستجو كن و بهره ات را از دنيا فراموش مكن. (4)

تعادل جسم و روح در شخصيت انسان، نمايانگر توازن موجود در كل هستي است؛ زيرا خداوند هر چيزي را در اندازه و ميزان قرار داده است.

شخصيت بهنجار، شخصيتي است كه جسم و روح در آن متعادل و نيازهاي هركدام ارضا شود. انساني كه داراي شخصيت بهنجار است، به جسم و سلامت و نيرومندي آن اهميت مي دهد و نيازهاي آن را در حدودي كه شرع مقدس روا مي داند برآورده مي سازد و همزمان با آن به خدا ايمان مي آورد. بنابراين از نظر اسلام فردي كه پيرو هواي نفس خويش باشد، فردي نابهنجار است و كسي كه خواسته هاي جسماني خود را سركوب و مقهور مي كند و با رهبانيتي افراطي و رياضتي شديد باعث ضعف جسمي خود مي شود و تنها به ارضاي نيازها و تمايلات معنوي مي پردازد، شخص نابهنجار است؛ زيرا اين گونه گرايش هاي افراطي و تفريطي با طبيعت و فطرت انسان مخالف و متضاد است. به همين دليل هيچ كدام از اين دو گرايش به شكل گيري و تحقق ماهيت حقيقي انسان نمي انجامد. چنان كه او را به كمال حقيقي شخصيتي نيز نمي رساند.

 

نگرش توحيدي قرآن به شخصيت

قرآن مردم را از لحاظ شخصيتي به انواع سه گانه مومن، كافر و منافق تقسيم كرده است. (5) هر يك از اين انواع سه گانه، خصوصيات اصلي و عمومي ويژه خودرا دارد كه از دو نوع ديگر جدايش مي سازد. از آنجا كه قرآن كتاب عقيده و هدايت است اين گونه تقسيم بندي با اهداف آن نيز هماهنگ است. از سوي ديگر، اين تقسيم بندي نشان دهنده اهميت عقيده در ساختار شخصيت انسان و تشخيص خصوصيات متمايزكننده او است و نيز رفتار انسان را به شكل خاص و مشخص كه موجب تمايز او از ديگران شود، جهت مي دهد. اين تقسيم بندي هم چنين نشان مي دهد كه عامل اصلي ارزشيابي شخصيت از نظر قرآن عقيده است.

قرآن بيان مي دارد كه عدم تعادل شخصيتي انسان موجب مي شود كه به گروه منافقان و كافران بپيوندد. كفر و نفاق از منظر قرآن يك بيماري است. به اين معنا كه شخصيت كافر و منافق، يك شخصيت نامتعادل و بيمار است. اين بيماري روحي و رواني است كه تاثير خود را در جسم انسان نيز نشان مي دهد. كافران و منافقان دچار بيماري هاي روحي و رواني هستند و تنها در صورتي درمان مي شوند كه به نسخه اعتدال بخش قرآن عمل نمايند. اگر گروهي از مومنان نيز دچار بيماري هاي روحي و رواني هستند، علت و عامل آن را بايد در عدم عمل به نسخه قرآني جستجو كرد. هركس به نسخه شفابخش قرآن پاي بندتر باشد از بيماري هاي رواني رسته تر است. بنابراين مومنان بايد كوشش نمايند تا با بهره گيري از قرآن به اعتدال و تعادل شخصيتي دست يابند.

قرآن از اين رو بهترين نسخه براي درمان بيماري هاي روحي بشر است و نمي توان با دوري از اين نسخه درمان قطعي ديگري يافت. عليرغم كوشش هاي فراواني كه جوامع در زمينه هاي تعليم و تربيت جوانان به عمل مي آورند تا از آنها انسان هاي متعادل شخصيتي و مفيد بسازند، اما اين كوشش ها نتيجه مطلوب را به بار نمي آورد و انحرافات و بيماري هاي روحي و رواني و در نتيجه اضطراب، افسردگي و خودكشي در جوامع افزايش مي يابد. حتي كوشش هاي روان درماني با معيارها و روش هاي غربي نيز نتوانسته است دردي از اين مشكل را درمان كند.

 

نقش ايمان در كاهش اضطراب

در سال هاي اخير كوشش هاي زيادي در زمينه روان درماني افرادي كه دچار بيماري هاي رواني و اضطراب هاي شخصيتي و عدم تعادل آن هستند، انجام شده است و در اين زمينه روش هاي مختلفي براي روان درماني پديد آمده است كه هيچ كدام موفقيت مورد انتظار را درباره از ميان بردن يا پيشگيري از بيماري هاي رواني كسب نكرده است. برخي از تحقيقات نشان مي دهد كه ميانگين درمان از هفتاد درصد تجاوز نمي كند.

وانگهي حال عده اي از بيماران پس از درمان هاي روان درمانگران گاه بدتر هم شده و يا بيماري پس از مدتي عود كرده است. اين گونه پژوهش ها نشان مي دهد كه ميانگين درمان ناشي از روان درماني بر پايه روش هاي علمي هنوز به ميزان رضايت بخشي نرسيده است.

از اين رو، گرايش و توجه بيشتر به دين براي سلامت روان و درمان بيماري هاي رواني درميان روان شناسان و درمانگران رواني افزايش چشم گيري يافته است. آنان بر اين باورند كه «ايمان بدون شك مؤثرترين درمان بيماري هاي رواني به ويژه اضطراب و افسردگي است.» ويليام جيمز فيلسوف و روان شناس آمريكايي مي گويد: ايمان نيرويي است كه بايد براي كمك به انسان در زندگي وجود داشته باشد. فقدان ايمان زنگ خطري است كه ناتواني انسان را در برابر سختي هاي زندگي اعلام مي دارد.

و در جاي ديگر مي گويد: همان طور كه امواج خروشان اقيانوس نمي تواند آرامش ژرفاي آن را برهم زند و امنيت آن را پريشان سازد، شايسته است كه دگرگوني هاي سطحي و موقت زندگي، آرامش دروني انسان را كه عميقاً به خداوند ايمان دارد، برهم نزند، چرا كه انسان متدين واقعي، تسليم اضطراب نمي شود و توازن شخصيت خويش را حفظ مي كند و همواره آماده مقابله با مسايل ناخوشايندي است كه احتمالاً روزگار برايش پيش مي آورد.

كارل يونك روانكاو مي گويد: در طول سي سال گذشته افراد زيادي از مليت هاي مختلف جهان متمدن، با من مشورت كردند و من صدها تن از بيماران را معالجه و درمان كرده ام، اما از ميان بيماراني كه در نيمه دوم عمر خود به سر مي برند- يعني از سي و پنج سالگي به بعد- حتي يك بيمار را نيز نديدم كه اساساً مشكلش نياز به گرايش ديني در زندگي نباشد. به جرأت مي توانم بگويم كه تك تك آنان به اين دليل قرباني بيماري رواني شده بودند كه آن چيزي را كه اديان موجود در هر زماني به پيروان خود مي دهند فاقد بودند و تك تك آنان تنها وقتي كه به دين و ديدگاه هاي ديني بازگشته بودند به طور كامل درمان شدند. (6)

بسياري از روان شناسان متأخر بر نقش مؤثر ايمان به خدا تأكيد مي ورزند زيرا اعتماد به قدرت او موجب افزايش صبر و شكيبايي و تحمل سختي ها مي شود و احساس امنيت و آرامش را در نفس انساني مستقر مي سازد و آسودگي دروني را پديد مي آورد. همه مكاتب روان درماني در اين كه دليل اصلي بروز عوارض بيماري هاي رواني اضطراب است اتفاق نظر دارند.

ولي در تعيين عوامل اضطراب برانگيز، اختلاف نظر هايي باهم دارند. اين مكاتب هدف اصلي روان درماني را رهايي از اضطراب و به وجود آوردن احساس امنيت در نفس انسان مي دانند، اما براي تحقق اين هدف از روش هاي مختلفي پيروي مي كنند.

قرآن نشان مي دهد كه ايمان به خدا، در درمان اين گونه بيماري ها و تحقق احساس امنيت و آرامش و پيشگيري از اضطراب و بيماري هاي رواني ناشي از آن كاملاً موفق بوده است. بايد توجه داشت كه درمان معمولاً پس از ابتلاي شخص به بيماري رواني شروع مي شود، اما ايمان به خدا اگر از كودكي در نفس انسان استقرار يابد نوعي مصونيت و پيشگيري از آسيب بيماري هاي رواني به شخص مي بخشد. قرآن، امنيت و آرامشي را كه ايمان در نفس مؤمن ايجاد مي كند چنين توصيف مي كند: «تنها آنهايي كه ايمان به خدا آورده و آن را به عبادت هيچ معبودي نياميخته اند سزاوار آرامش، امنيت و طمأنيه هستند.» (7)

اصولاً آرامش، استقرار و امنيت نفس براي مؤمن متحقق مي شود، زيرا ايمان راستينش به خداوند او را نسبت به كمك و حمايت و نظر و لطف خداوند اميدوار مي سازد. مؤمني كه به خدا ايمان دارد از هيچ چيز در اين دنيا نمي هراسد چون مي داند تا خدا نخواهد هيچ شر و آزاري به او نمي رسد. (8) و تا خدا نخواهد هيچ انسان و يا قدرتي در دنيا قادر نيست به او ضرري رساند يا چيزي را از او منع كند، به همين دليل مؤمن انساني است كه امكان ندارد ترس يا اضطراب بر او چيره شود. (9) از مرگ نمي هراسد و به آن با ديدي واقع بينانه مي نگرد و آن را دروازه اي براي زندگي جاودانه مي بيند. (10)

روزي اش را در دست خدا مي داند و درباره رزق و روزي اصولاً ترس و ناآرامي را نمي شناسد زيرا خدا را روزي دهنده مي داند. (11) از مصيبت هاي روزگار و حوادث دهر نمي هراسد زيرا مي داند كه حوادث خوب يا بدي كه براي مردم روي مي دهد آزمايش خداوندي است. (12)

مؤمن هرگز دچار اضطراب ناشي از گناه نمي شود، احساسي كه بسياري از بيماران رواني از آن رنج مي برند اين عدم اضطراب مؤمن معلول تربيت صحيح اسلامي اوست به گونه اي كه دچار گناه نمي شود و پس از اشتباه و خطا خداوند را آمرزنده و غفار مي يابد و توبه مي كند. (13) اعتراف مؤمن به گناه و توبه به درگاه خداوندي او را از كوشش براي دور نگه داشتن فكر گناه از ذهن به منظور رهايي از ناراحتي رواني ناشي از احساس گناه- بازمي دارد. كساني كه ايمان ندارند براي دور نگه داشتن فكر گناه از ذهن به سركوب ضمير ناخودآگاه خود مي پردازند. اين سركوب فكر گناه باعث نمي شود كه آن نيروي انفعالي احساس پستي و حقارتي كه همراه فكر گناه وجود داشته است نيز از ميان برود. بنابراين نيروي انفعالي مزبور به شكل اضطرابي مبهم و پيچيده در انسان بروز مي كند كه باعث رنج و ايجاد تشنج رواني در شخص مي شود و در نتيجه انسان سعي مي كند با پناه بردن به عوارض برخي از بيماري هاي رواني از شدت آن بكاهد. اصولا روانكاوان مي كوشند تا ضمير ناخودآگاه را آشكار سازند و بيمار را به يادآوري مجدد آن كارها و مقابله با آ نها وادار مي سازند تا به جاي اين كه آنها را انكار كرده و با سركوبشان از رودررويي با آنها فرار كنند، نوعي داوري و قضاوت عقلاني درباره آنها پيدا كنند، يعني به صدور حكم درباره آنها بپردازند. به همين دليل است كه يادآوري گناه توسط مومن و اعتراف به آنها و استغفار و توبه باعث جلوگيري از سركوب ناخودآگاه احساس گناه مي شود، زيرا اين گونه سركوب كردن ايجاد اضطراب و بروز عوارض بيماري هاي رواني مي گردد.

مومن احساس گناه را سركوب نمي كند بلكه به آن اعتراف مي كند و از خدا آمرزش مي طلبد، از اين رو مومن همواره داراي امنيت خاطر رواني و آرامش قلبي و احساس رضايت و آرامش خاطر است. (14)

فقدان ايمان به خدا موجب مي شود كه انسان دچار سرگرداني و پوچي شود. قرآن حالت تعارض و اضطراب و سرگرداني انسان فاقد ايمان را به حالت انساني تشبيه مي كند كه حس نمايد از آسمان فرو افتاده است و پرندگان او را در ميان آسمان و زمين مي ربايند يا تندبادي به مكاني دور پرتابش مي كند.(15) ايمان به خدا تنها راه رهايي از اندوه و اضطراب (61) چنانكه فقدان آن سرانجامي جز اندوه، افسردگي، پوچي و خودكشي ندارد.

حتي مومن گاه در حالت خروج از تعادل شخصيتي- به دنبال اعراض از ياد خدا- دچار بحران هاي اين چنيني مي شود. از اين رو خداوند بيان درمان و نسخه شفابخش خويش ذكر خدا را درمان نهايي هرگونه اضطرابي مي داند: كساني كه از ياد خدا اعراض كنند در زندگي دچار سختي و تنگي مي گردند. اين تنگنا در ابعاد جسمي، مالي، جاني و رواني خود رانشان مي دهد.(17)

 

روش هاي ايجاد تعادل شخصيت

يكي از روش هاي درماني بيماري هاي روحي و رواني را قرآن ارتباط با مومنان برمي شمارد (18) زيرا احساس وابستگي فرد به گروه و از ميان رفتن احساس انزوا و تنهايي و توجه به نقش فعال خود در جامعه، داراي اهميت زيادي در سلامت رواني انسان است. بسياري از روان درمانگران به اهميت روابط انساني به منظور تامين سلامت رواني توجه كرده اند. وابستگي فرد به گروه و دوستي گروه نسبت به فرد و ارتباط انسان ميان آن ها از عوامل مهمي است كه به تشكيل شخصيتي سالم و تحقق امنيت خاطر و آرامش انسان كمكي شايان مي كند.

قرآن روش هاي چندي در روان درماني پيش گرفته است كه مهم ترين آنها ايجاد تعديل يا تغيير در شخصيت و رفتار است. از اين رو نخست به تعديل يا تغيير افكار و گرايش هاي فكري آنها اقدام مي كند، چرا كه رفتار انسان به مقدار زيادي تحت تاثير افكار و گرايش او قرار دارد. به همين دليل است كه هدف اساسي روان درماني را تغيير نوع تفكرات بيماران رواني درباره خود، هستي، مردم و زندگي، مشكلات و اهداف زندگي دانسته اند. اما بيمار رواني با تغيير افكاري كه در اثر درمان حاصل مي شود در برابر مشكلات و حل آنها توانا مي شود و اضطرابش كاهش مي يابد.

قرآن براي پرورش شخصيت مردم و ايجاد تغيير در رفتار آنان، روش كار و ممارست عملي در زمينه افكار و عادات جديد رفتاري را كه در نظر دارد در نفوس آنان تحكيم بخشد، به كارگرفته است. به همين منظور عبادات مختلفي چون نماز، روزه، زكات و حج و مانند آنها را واجب كرده است.

انجام منظم ومرتب اين عبادت در اوقاتي معين مؤمن را به ياد خدا مي اندازد و باعث مي شود كه او همواره در همه جا و در همه كار خدا را در نظر داشته باشد.

حالت تمدد اعصاب و آرامش رواني ناشي از نماز انسان را از اضطرابي كه بيماران رواني همواره از آن رنج مي برند، مي رهاند؛ چون اين حالت ها معمولاً تا مدتي پس از نماز نيز در انسان باقي مي ماند و ادامه مي يابد. انسان گاهي در حالت تمدد اعصاب و آرامش رواني پس از نماز با امور يا مواردي اضطراب انگيز رو به رو مي شود يا آن ها را به ياد آورد. تكرار حدوث اين موارد و يادآوري آنها در حالت تمدد اعصاب و آرامش نفساني پس از نماز به «خاموش شدن» تدريجي اضطراب در انسان منجر مي شود.

اين تأثير مهم كه نماز در درمان اضطراب دارد، همانند تأثير روش روان درماني برخي از درمانگران رفتارگرايي معاصر در درمان اضطراب بيماران رواني است كه از طريق درمان از راه آرام سازي يا درمان از راه كاهش حساسيت انفعالي انجام مي گيرد.

دعا نيز موجب كاهش شدت اضطراب مي شود (19) روشن است كه اضطراب از عجز انسان در برابر حل تضادهاي رواني وي ناشي مي شود و اصولاً بخش بزرگي از نيروي رواني انسان براي حل تضادهاي رواني مصروف مي شود به همين دليل است كه بيماران رواني نمي توانند به طور صحيح توانايي و امكاناتشان را بروز دهند؛ چون تضادهاي رواني آنان نيروي شان را مصرف مي كند. اما وقتي همين بيماران درمان مي شوند و نيروهاي رواني آنان آزاد مي گردد اظهار شادابي و نشاط مي كنند و نيروي كار و توليدشان افزايش مي يابد.

 

1- يونس- 57

2- رعد-28

3- سوره، ص 71-72- حجر 28-29

4- قصص-77

5- قرآن و روانشناسي، دكتر محمد عثمان نجاتي- عباس عرب، بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي- ص304

6- همان- ص 365

7- انعام- 82

8- تغابن-11

9- بقره-112

10- آل عمران- 185 و جمعه8

11- هود 6- عنكبوت 60- رعد 28

12- حديد- 22 و 23

13- نساء 110- طه 82- زمر 82

14- نمل- 97

15- حج- 21

16- طه- 123-124

17- طه- 124

18- حجرات10-

19- معجزه هاي دعا و نيايش- -ريدرز دايجست. ترجمه اميرديواني- كيهان 22 مرداد 82

 

uxyupcj1zfrr98zvqwi.gif

 

درآمدى بر جامعه‏شناسى خانواده در قرآن

12kc711lnowq8jk9f51.gif

درآمدى بر جامعه‏شناسى خانواده در قرآن

چکیده: اين نوشتار نگاهى گذرا به برخى از مباحث جامعه‏شناسى خانواده دارد. موضوعات در اين مقاله عبارتند از: تعريف خانواده، شكل‏گيرى خانواده، انواع خانواده، انواع ازدواج، مقام زن، والدين، فرزندان حفظ كيان خانواده و معيارهاى انتخاب خانواده.
در تعريف خانواده، نويسنده به خانواده گسترده متمايل است و در بحث شكل‏گيرى خانواده، هرج و مرج جنسى را باور ندارد. خانواده چند همسرى، مركب، زن سالار، گسترده از شكل‏هاى خانواده خوانده شده است و ازدواج ربايشى، اسارتى، معامله‏اى، موقت، شغار، مبادله‏اى، امانى، گروهى، معاوضى و ارثى ذيل عنوان انواع ازدواج آمده است. معيارهاى انتخاب همسر ايمان، پاكدامنى، شايستگى، آرامش‏بخشى، خوش زبانى، تناسب سنى و تواضع معرفى شده است.

كليد واژه‏ها: خانواده، ازدواج، ايمان، پاكدامنى، خوش زبانى، تناسب سنى، طلاق.

جامعه‏شناسى خانواده، گرايشى از جامعه‏شناسى است كه خانواده را به عنوان يكى از نهادهاى اجتماعى مورد بحث و بررسى قرار مى‏دهد. در اين گرايش، انواع خانواده، نقش و جايگاه هر يك از اعضاى خانواده، ازدواج و... در شمار موضوعاتى است كه مورد توجه جامعه شناسان خانواده قرار مى‏گيرد.
بخش عمده‏اى از مباحث و موضوعات ياد شده، بر مطالعات ميدانى استوار است، تعدادى برگرفته از اسناد و مدارك تاريخى است، شمارى بر اساس آثار بر جاى مانده از پيشينيان است و برخى نظريه‏پردازى صاحب‏نظران اين حوزه خوانده مى‏شود.
در اين ميان كتاب‏هاى آسمانى در شمار منابع و مأخذ خانواده‏شناسى قرار نگرفته و نقش آنها در اتقان و استوارى مباحث ناديده گرفته شده است. در صورتى كه اين كتاب‏ها به خصوص قرآن گزارش‏هاى خوبى از خانواده دارد و نقش و جايگاه افراد خانواده را به روشنى بيان مى‏كند.
در اين نوشتار نگاهى گذرا به موضوعات و مباحث جامعه‏شناسى داريم و مى‏كوشيم آنها را با توجه به آيات وحى به بررسى و ارزيابى بگيريم.

تعريف خانواده

يكى از دغدغه‏هاى مهم و اساسى جامعه‏شناسان خانواده، ارائه تعريفى در خور قبول از خانواده است.
بر اين اساس جامعه‏شناسان بسيارى، به تعريف خانواده نشسته و هر يك از منظره‏ى ويژه به تعريف خانواده پرداخته‏اند.
برگس ولاك مى‏نويسد:
«خانواده گروهى است متشكل از افرادى كه از طريق پيوند زناشويى، همخونى، و يا پذيرش )به عنوان فرزند( با يكديگر به عنوان شوهر، زن، مادر، پدر، برادر و خواهر در ارتباط متقابلند و فرهنگ مشتركى پديد آورده و در واحد خاصى زندگى مى‏كنند.»1
مك آيور از ديگر جامعه‏شناسان خانواده مى‏گويد:
«خانواده گروهى است داراى روابط جنسى چنان پايا و مشخص كه به توليدمثل و تربيت فرزندان منجر گردد.»2
لوى خانواده را اين گونه تعريف مى‏كند:
«خانواده واحدى اجتماعى است كه بر اساس ازدواج پديد مى‏آيد.»3
همو در اثر ديگر خويش مى‏نويسد:
«خانواده پيوندى است كه با نهاد ازدواج يعنى صورتى از روابط جنسى كه مورد تصويب جامع قرار گرفته است مرتبط است.»4
مفهوم خانواده با وجود تعريف‏هاى بسيارى كه از آن ارائه شده و شمارى از آنها گفته آمد، هنوز هم در هاله‏اى از ابهام قرار گرفته و پرابهام‏ترين مفهوم، جامعه‏شناسى خانواده شناخته مى‏شود.

تعريف خانواده در قرآن

واژه «الاسرة» كه برابر آن در زبان فارسى خانواده قرار دارد، در آيات وحى ديده نمى‏شود. بنابراين براى دريافت تعريف خانواده بايد در پى واژه‏هايى رفت كه از همان بار معنايى «الاسرة» برخوردارند و در آيات قرآن نيز به كار رفته‏اند. يكى از واژه‏هايى كه در آيات قرآن بسيار به كار رفته است و در مواردى بار معنايى خانواده را در خود دارد واژه «اهل» است.
اين واژه گاه به «الكتاب» نسبت داده شده است «اهل الكتاب» و در مواردى به «القرى» مانند «اهل القرى» و در مواردى به «المدينه» و... در اين كاربردها، معناى اهل بسته به مضاف اليه آن است.
هر گاه واژه «اهل» در قرآن به نام افراد نسبت داده شود و يا به ضميرى اضافه گردد كه به اشخاص باز مى‏گردد، بار معنايى خانواده را خواهد داشت، هر چند در برخى از اين موارد مراد از «اهل» و مضاف اليه آن خاندان است. بنابراين با نظرداشت كاربرد «اهل» در آيات قرآن مى‏توان به تعريف خانواده در قرآن دست يافت.
نظرداشت آيات وحى نشاان مى‏دهد كه:
1. همسر يكى از اعضاى خانواده است و عنوان خانواده براى مردى كه به تنهايى زندگى مى‏كند به كار نمى‏رود؛ چه اين كه در برخى از آيات، همسر از حكمى كه درباره خانواده آمده استثناء شده است:
«انّا منجّوك و اهلك الا امرأتك» (عنكبوت/ 33)
«ما تو و خانواده‏ات را نجات خواهيم داد.»
در اين آيه شريفه همسر نوح‏عليه السلام از شمار خانواده نجات يافته ايشان استثناء شده است، بنابراين آيه شريفه حكايت از آن دارد كه همسر نيز يكى از اعضاء خانواده است.
«قال انّ فيها لوطاً قالوا نحن اعلم بمن فيها لننجينّه و اهله الا امرأته كانت من الغابرين» (عنكبوت/ 32)
«ابراهيم گفت: در اين آبادى لوط است. گفتند: ما به كسانى كه در آن هستند آگاهتريم. او و خانواده‏اش را نجات مى‏دهيم جز همسرش كه در ميان قوم باقى خواهد ماند.»
در اين آيه شريفه نيز خانواه لوط از نجات‏يافتگان معرفى شده است. اما همسر لوط از شمار خانواده نجات‏يافته لوط، استثناء شده است.
«احمل فيها من كل زوجين اثنين و اهلك الا من سبق عليه القول» (هود/ 40)
«از هر جفتى از حيوانات يك زوج در آن حمل كن. هم‏چنين خاندانت را مگر آنان كه قبلاً وعده هلاكت آنان داده شده.»
استثناء در اين آيه نشان مى‏دهد كه همسر و فرزند جزء اهل‏ند. به همين جهت اين دو نفر از اهل نوح استثناء شده‏اند.
2. بر زن و مردى كه با يكديگر زندگى مى‏كنند، اما شرعاً زن و شوهر نيستند خانواده گفته نمى‏شود:
«و اهلك الا امرأتك» (عنكبوت/ 33)
«و اهله الا امرأته» (عنكبوت/ 32)
در آيات قرآن أمرأه به زنى گفته مى‏شود كه شرعاً به عقد مرد درآمده باشد و به هر زنى امراه اطلاق نمى‏گردد.
3. فرزندان خانواده نيز در شمار افراد خانواده قرار مى‏گيرند چه اين كه نوح‏عليه السلام پسر خويش را اهل خويش خواند:
«ان ابنى من اهلى» (هود/ 45)
مفسران قرآن، كنعان را اهل نوح مى‏خوانند. در تفسير آيه شريفه «يا نوح انه ليس من اهلك» (هود/ 46) مى‏گويند: مراد خداوند آن است كه كنعان از اهل دين نوح نيست يا اين كه مراد آن است كه كنعان از اهلى نيست كه من وعده به نجات ايشان دادم.
البته اين قيد به اين معنا نيست كه بر اساس آيات قرآن خانواده بر مرد و زنى كه شرعاً پيمان زناشوئى بسته‏اند و داراى فرزندان نيستند اطلاق نمى‏گردد؛ چه اين كه شمارى از تفسيرگران، مراد از اهل در آيه شريفه «و اذ غدوت من اهلك» (آل عمران/121) را عايشه مى‏دانند. فخر رازى در تفسير اين آيه مى‏نويسد: «فدّل هذا النص على ان عائشه رضى اللَّه عنه كانت اهلا للنبى»5
نه تنها فرزند پسرى در شمار افراد خانواده قرار مى‏گيرد، بلكه دختران نيز از اعضاى خانواده هستند. بر اين اساس در آيات قرآن گفته شده كه مريم‏عليها السلام از خانواده خويش جدا شد:
«واذكر فى الكتاب مريم اذ انتبذت من اهلها مكانا شرقيا» (مريم/ 16)
«و در اين كتاب (آسمانى( مريم را ياد كن آن هنگامى كه از خانواده‏اش جدا شد و در ناحيه شرقى قرار گرفت.»
4. افزون بر فرزندان، همسران فرزندان نيز در شمار خانواده هستند. چون حضرت نوح سه عروس خود را سوار بر كشتى كرد.
«احمل فيها من كل زوجين اثنين و اهلك» (هود/ 40)
و در قصه يوسف‏عليه السلام برادران آن حضرت خود را يك خانواده مى‏خوانند:
«و نمير اهلنا» (يوسف/ 65)
5. برادران و خواهران نيز در شمار افراد خانواده قرار دارند. زيرا موسى‏عليه السلام خواهان تعيين وزيرى از خانواده خويش مى‏شود و آفريدگار نيز هارون را كه برادر موسى است به عنوان وزير موسى معرفى مى‏كند:
«و اجعل لى وزيرا من اهلى هارون اخى» (طه/ 30-29)
«و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده برادرم هارون را.»

شكل‏گيرى خانواده

شمارى از جامعه‏شناسان خانواده، از اختلاط جنسى در مراحل اوليه زيست بشر سخن مى‏گويند. براى نمونه باخ اوفن bachofen مى‏گويد:
«در ابتدا انسان به شكل گروهى گله‏وار، با اختلاط جنسى (هرج و مرج( زندگى مى‏كرد.»6
در نگاه اين گروه خانواده پس از دوره اختلاط جنسى شكل گرفت و پيش از آن روابط فرد گرفتار هرج و مرج بود. هيچ مرد و زنى همسر يكديگر شناخته نمى‏شدند.
در برابر اين گروه، شمار ديگرى از جامعه‏شناسان دوره اختلاط جنسى را باور ندارند. براى نمونه ادوارد وستر مارك از مخالفان سرسخت نظريه تكامل خانواده مى‏گويد:
«خانواده هميشه وجود داشته است و بشريت هرگز در مرحله گله‏وار زندگى نكرده است.»7
ظاهر داستان آدم‏عليه السلام در قرآن نشان از نادرستى نظريه نخست دارد. در اين داستان آدم و حوا در قالب خانواه زن و شوهرى زندگى مى‏كنند و هابيل و قابيل نيز به زندگى خانوادگى پايبند هستند و اختلاط جنسى ندارند. به اين جهت قابيل از اين كه همسر برادرش زيبا است و او نمى‏تواند از همسر او بهره گيرد بر هابيل حسد مى‏كند و كينه او را به دل مى‏گيرد و پس از آن كه قربانى او مورد قبول حق تعالى قرار نمى‏گيرد، هابيل را مى‏كشد.
مفسّران قرآن در تفسير آيه شريفه «و اتل عليهم نبأ ابنى آدم بالحق اذ قربّا قربانا فتقبّل من احدهما و لم يتقبّل من الآخر قال لاقتلنّك قال انما يتقبّل اللَّه من المتقين» (مائده/ 27)
«و داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان. هنگامى كه هر كدام، كارى براى تقرب انجام دادند اما از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد. گفت: به خدا سوگند تو را خواهم كشت. گفت: خدا تنها از پرهيزگاران مى‏پذيرد.»
دو عامل براى دشمنى قابيل با هابيل ذكر مى‏كنند. در رابطه با عامل دوم گفته‏اند:
«ما روى ان آدم‏عليه السلام كان يولد له فى كل بطن غلام و جارية و كان يزوج البنت من بطن بالغلام من بطن آخر، فولد له قابيل و توأمته، و بعدهما هابيل و توأمته و كانت توأمة قابيل أحسن الناس وجها، فاراد آدم اَن يزوجها من هابيل، فأبى قابيل ذلك و قال انا احق بها، و هو احق باخته و ليس هذا من اللَّه تعالى و انما هو رأيك فقال آدم‏عليه السلام لهما: قربا قربانا، فايّكما قبل قربانه زوجتها منه، فقبل اللَّه تعالى قربان هابيل بان انزل اللَّه تعالى على قربانه نارا فقتله قابيل حسدا له.»8
«حواعليه السلام در هر بار زايمان يك پسر و يك دختر به دنيا مى‏آورد. همسر آدم دو زايمان داشت: در يك زايمان قابيل و خواهرش به دنيا آمد و در زايمان دوم هابيل و خواهرش ديده به جهان گشود. دختر يك زايمان با پسر زايمان ديگر ازدواج مى‏كرد. همزاد قابيل زيباتر از همزاد هابيل بود و وقتى آدم‏عليه السلام خواست همزاد قابيل را به عقد هابيل درآورد، قابيل مخالفت كرد و خود را سزاوارتر از هابيل خواند و به پدرش گفت ازدواج هابيل با همزاد من خواست خدا نيست بلكه خواست تو مى‏باشد. آدم‏عليه السلام پاسخ داد: هر يك از شما دو نفر قربانى كند. هر كس قربانى او مورد قبول قرار گرفت با همزاد تو ازدواج كند. خداوند قربانى هابيل را پذيرفت و قربانى او آتش گرفت و قابيل از روى حسد هابيل را كشت.»
افزون بر آيات وحى، فطرت انسانى نيز اختلاط جنسى را بر نمى‏تابد و اخلاق انسانى به هرج و مرج جنسى تن نمى‏دهد.

انواع خانواده

جامعه‏شناسان خانواده با نگاه به گذشته و تحليل و بررسى اسناد تاريخى و آثار بر جاى مانده از پيشينيان، شكل‏هاى گوناگونى براى خانواده ياد كرده‏اند. خانواده زن و شوهرى، خانواده گسترده، خانواده مركب، خانواده چند شوهرى، خانواده چند زنى و...
چنان كه آثار و مدارك تاريخى و شواهد باستانى برجاى مانده از پيشينيان در دريافت شكل خانواده در اعصار گذشته ياريگر جامعه‏شناس است. آيات قرآن نيز به خصوص آياتى كه داستان پيامبران را گزارش مى‏كند، مى‏تواند نشان دهنده شكل خانواده در گذر زمان باشد، بنابراين شايسته است نگاهى به آيات داشته باشيم و با استمداد از وحى به اشكال مختلف خانواده در گذشته دست يابيم.

خانواده چندهمسرى

خانواده‏اى كه چند همسر را در خود جاى داده است خانواده چند همسرى ناميده مى‏شود. اين شكل خانواده، تاريخى بس بلند دارد و نشانه‏هايى از وجود آن در داستان برخى از پيامبران ديده مى‏شود. براى نمونه خانواده حضرت ابراهيم‏عليه السلام يك خانواده چندهمسرى است. همسر نخست ايشان ساره و همسر دوم ايشان هاجر نام دارد.
خانواده سليمان‏عليه السلام نيز خانواده چند همسرى است چنان كه خانواده پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله وسلم نيز در قالب خانواده چند همسرى قرار مى‏گيرد:
«يا نساء النبى من يأت منكن بفاحشة مبيّنة يضاعف لها الذاب ضعفين» (احزاب/ 30)
«اى همسران پيامبر هر كدام از شما گناه آشكار و فاحشى مرتكب شود، عذاب او دو چندان خواهد بود و اين براى خدا آسان است.»
«يا ايها النبى قل لازواجك و بناتك و نساءالمؤمنين يدنين عليهن من جلابيبهنّ» (احزاب/ 59)
«اى پيامبر به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: جلبابهاى خود را بر خويش فرو افكنند.»
خانواده چندهمسرى در عصر نزول قرآن نيز وجودى پررنگ داشت و مردان علاقه بسيار به ازدواج مجدد و تشكيل خانواده چندهمسرى داشتند. به ويژه با توجه به اين حقيقت كه زنان موجوداتى ضعيف و ناتوان تصور مى‏شدند، حق و حقوق چندانى نداشتند و به يك زندگى ساده و بخور و نمير دل مى‏بستند.
اسلام با اين كه اصل چند همسرى مردان را مردود ندانست، با گذاشتن شرايط و حدودى، آن را از حريم بى‏عدالتى و سوءاستفاده مردان از زنان دور داشت.
«فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثنى و ثلاث و رباع فان خفتم الاتعدلوا فواحدة او ما ملكت ايمانكم ذلك ادنى الا تعولوا» (نساء/ 3)
«با زنان پاك ازدواج نمائيد. دو يا سه يا چهار همسر و اگر مى‏ترسيد عدالت را رعايت نكنيد تنها يك همسر بگيريد و يا از زنانى كه مالك آنهائيد استفاده كنيد. اين كار از ظلم و ستم بهتر جلوگيرى مى‏كند.»
اين محدوديت‏ها و مشروط ساختن ازدواج مجدد به رعايت عدالت و... بسيارى از تازه مسلمانان را از تجديد فراش بازداشت و آنان كه توانايى اجراى عدالت داشتند تنها به چهار زن بسنده كردند.

خانواده مركب

يكى ديگر از شكل‏هاى خانواده كه در گذشته تاريخ فراوان وجود داشته است، خانواده مركب است. براى نمونه خانواده حضرت ابراهيم‏عليه السلام پس از ازدواج دوم و زندگى مشترك با دو همسر به شكل خانواده مركب در آمد. خانواده ابراهيم‏عليه السلام در آغاز زندگى مشترك با ساره در قالب خانواده زن و شوهرى قرار داشت، اما پس از ازدواج ابراهيم‏عليه السلام با هاجر خانواده آن حضرت از خانواده زن و شوهرى به خانواده مركب تغيير شكل داد و ابراهيم و ساره و هاجر در كنار يكديگر زندگى مى‏كردند.
اما اين شكل از خانواده دوام چندانى نداشت و پس از تولد اسماعيل ابراهيم ناگزير از تن دادن به خانواده زن و شوهرى شد و هاجر و اسماعيل را به سرزمينى برد كه بعدها مكه خوانده شد.

خانواده زن سالار

اسناد و مدارك تاريخى بسيارى نشان از وجود خانواده زن سالار در گذشته دارد. براى نمونه در مصر باستان شكل خانواده زن سالار بود. در اين سرزمين زنان حق كار داشتند و مردان خانه‏دارى و بافندگى مى‏كردند و درآمد خويش را در اختيار زن قرار مى‏دادند. اين تمركز قدرت مالى زمينه‏ساز قدرت بيش از حد زن را فراهم مى‏ساخت؛ به گونه‏اى كه در قباله ازدواج، فرمان‏پذيرى مرد از زن به عنوان يك شرط اساسى شناخته مى‏شد.9
در آيات قرآن نيز نشانه‏هايى از خانواده زن سالار در مصر باستان وجود دارد. براى نمونه خانواده فرعون يك خانواده زن سالار بود. در اين خانواده آسيه حرف اول را مى‏زد و فرعون ناگزير از تسليم در برابر خواسته‏هاى او بود. بر اين اساس آسيه فرعون را از كشتن موسى‏عليه السلام باز داشت و موسى را به عنوان فرزند خوانده به جمع خانواده افزود.
«و قالت امرأت فرعون قرت عين لى و لك لاتقتلوه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولدا» (قصص/ 9)
«همسر فرعون گفت: نور چشم من و توست! او را نكشيد شايد براى ما مفيد باشد يا او را به عنوان پسر خود برگزينيم.»
در قصه يوسف‏عليه السلام نيز نشانه‏هايى از قدرت زن و يا دست كم استقلال زن وجود دارد. براى نمونه زليخا با وجود اطمينان همسر او به گناهكارى وى مجازات نمى‏گردد و عزيز مصر تنها خواهان استغفار وى مى‏شود:
«يوسف اعرض عن هذا و استغفرى لذنبك انك كنت من الخاطئين» (يوسف/ 29)
«يوسف! از اين موضوع صرف‏نظر كن! و تو اى زن نيز از گناهت استغفار كن كه از خطاكاران بودى.»
و همين نفوذ و قدرت فوق‏العاده زن در عصر يوسف‏عليه السلام عزيز مصر را ناگزير از تن دادن به خواسته زليخا مى‏كند و دستور حبس يوسف را صادر مى‏كند:
«ثم بدا لهم من بعد ما رأوا الآيات ليسجننّه حتى حين» (يوسف/ 35)
«و بعد از آن كه نشانه‏هايى را ديدند تصميم گرفتند او را تا مدتى زندانى كنند.»
در داستان عمران نيز شواهدى از قدرت و نفوذ زن در آن برهه تاريخ وجود دارد براى نمونه همسر عمران درباره سرنوشت و آينده فرزند خويش تصميم مى‏گيرد و او را نذر خدمت خانه خدا مى‏كند و نام مريم را براى او انتخاب مى‏كند:10
«اذ قالت امرات عمران رب انى نذرت لك ما فى بطنى محررا فتقبل منى انك انت السميع العليم» (آل عمران/ 35)
«هنگامى را كه همسر عمران گفت: خداوندا آن چه را در رحم دارم، براى تو نذر كردم، كه محرّر باشد از من بپذير كه تو شنوا و دانايى.»
«انى سميتها مريم» (آل عمران/ 36)
در داستان حضرت سليمان‏عليه السلام نيز نشانه‏هايى از مقام و منزلت زن وجود دارد. در اين دوره بلقيس فرمانروا است و در حمايت او زنان قدرت و منزلت ويژه يافته‏اند و شكل خانواده در آن عصر زن سالارانه است و يا دست كم زنان نقش بسيار برجسته‏اى در مديريت خانواده بر عهده داشته‏اند.

خانواده گسترده

در اين خانواده دست كم سه نسل شامل پدر، پسر و فرزند با يكديگر زندگى مى‏كنند و پدر قدرت مطلق دارد.
اين شكل خانواده تا نيمه قرن نوزدهم تنها شكل مطلوب و ايده‏آل خانواده بود.11
اين نوع از خانواده تا پيش از انقلاب صنعتى از ديگر شكل‏هاى خانواده رواج بيشترى داشت و در برخى مناطق تنها شكل خانواده بود.
در آيات قرآن شواهدى بر وجود اين شكل خانواده در گذشته وجود دارد. براى نمونه در داستان يعقوب‏عليه السلام نشانه‏هايى از شكل خانواده يعقوب‏عليه السلام كه بيشتر گسترده مى‏نمايد وجود دارد. در اين داستان فرزندان يعقوب پيشه دامدارى دارند و هر روز براى چراى دامهاى خويش بيرون مى‏روند و شبانگاه به منزل باز مى‏گردند. بر اين اساس وقتى گروهى عزم چراى گوسفندان مى‏كنند و خواهان همراهى يوسف‏عليه السلام مى‏شوند:
«ارسله معنا عذا يرتع و يلعب و انا له لحافظون» (يوسف/ 12)
«فردا او را با ما بفرست، تا غذاى كافى بخورد و تفريح كند و ما نگهبان او هستيم.»
يعقوب‏عليه السلام مى‏فرمايد:
«انى ليحزننى ان تذهبوا به و اخاف ان يأكله الذئب و انتم عنه غافلون» (يوسف/ 13)
«من از بردن او غمگين مى‏شوم و از اين مى‏ترسم كه گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشيد.»
اين خروج دسته‏جمعى براى كار و تأمين هزينه‏هاى زندگى يكى از نشانه‏هاى اساسى شكل خانواده حضرت يعقوب‏عليه السلام است.
افزون بر اين، سفر گروهى ايشان به مصر براى دريافت آذوقه نيز نشان از وجود خانواده گسترده حضرت يعقوب‏عليه السلام دارد.
«و جاء اخوة يوسف فدخلوا عليه فعرفهم و هم له منكرون» (يوسف/ 58)
«برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند. او آنها را شناخت ولى آنها او را نشناختند.»
خانواده نوح‏عليه السلام نيز در قالب خانواده گسترده قرار داشت. آن حضرت با فرزندان و همسران ايشان زندگى مى‏كرد و با كمك ايشان آن كشتى عظيم را ساخت.

ازدواج

واژه «ازدواج» و مشتقات آن از شمار واژه‏هاى پركاربرد قرآن است. اين واژه در آيات قرآن معانى بسيارى به خود گرفته است. در شمارى از آيات «زواج» به معانى مطلق تقارن و نزديكى، در تعدادى به معناى همانندى و در برخى، بار معنايى ازدواج را دارد.
«و زوّجناهم بحور عين» (دخان/ 54)
«و آنان را با حورالعين تزويج مى‏كنيم.»
«او يزوّجهم ذكرانا و اناثا و يجعل من يشأء عقيما» (شورى/ 50)
«يا پسر و دختر را براى آنان جمع مى‏كند و هر كس را بخواهد عقيم مى‏گذارد. زيرا كه او دانا و حكيم است.»
«فلما قضى زيد منها وطرا زوجناكها لكى لايكون على المومنين حرج فى ازواج ادعيآئهم اذا قضوا منهن وطرا...» (احزاب/ 37)
«هنگامى كه زيد نيازش را از آن زن به سر آورد ما او را به همبسترى در آورديم تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخوانده‏هايشان - هنگامى كه طلاق گيرند - نباشد.»
در آيات ياد شده «زواج» به معناى ازدواج است.

انواع ازدواج

نظرداشت آيات قرآن، توجه به اسباب نزول شمارى از آيات و نگاهى گذرا به اسناد و مدارك بر جاى مانده از پيشينان نشان از وجود انواع ازدواج در گذشته تاريخ دارد. برخى از اين انواع عبارتند از:

ازدواج ربايشى

ربودن دختر دلخواه همراه با مقاومت او در برابر خواهان و زناشويى ايشان ازدواج ربايشى نام دارد. اين شيوه ازدواج در گذشته رواج داشته و اكنون نيز در برخى مناطق و در ميان شمارى از قبايل يكى از انواع ازدواج است.

ازدواج اسارتى

اين نوع از ازدواج بيشتر نتيجه جنگ و مغلوب شدن دشمن و به اسارت گرفتن زنان ايشان بود. در آيات قرآن نشانه‏هايى از وجود اين ازدواج در صدر اسلام وجود دارد: «و المحصنات من النساء الا ما ملكت ايمانكم» (نساء/ 24) در سبب نزول آيه شريفه مى‏خوانيم:
«ان رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و سلم يوم حنين بعث جيشا الى اوطاس و لقى عدوا فقاتلوهم، فظهروا عليهم و اصابوا لهم سبايا، و كان ناس من اصحاب رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و سلم تحرجوا من غشيانهن من اجل ازواجهن من المشركين».12
«پيامبر روز جنگ حنين لشكرى به اوطاس فرستاد. مسلمانان در جنگ با دشمنان پيروز شدند و از ايشان بردگانى گرفت كه در ميان ايشان تعدادى زن بود. مسلمانان از ازدواج با ايشان سرباز مى‏زدند چون آنان شوهر داشتند و شوهران ايشان مشرك بودند.»

ازدواج معامله‏اى

در اين نوع ازدواج، مرد همسر دلخواه خويش را از طريق معامله به دست مى‏آورد.
هند، اروپا، شمال آمريكا و شبه جزيره عربستان در شمار مناطقى است كه اين شيوه ازدواج در آنجا وجود داشته است. اين نوع ازدواج پس از ظهور اسلام نيز ادامه يافت و به زنانى كه به اين شكل، ازدواج مى‏كردند «ام ولد» مى‏گفتند.
«و احل لكم ماورآء ذالكم أن تبتغوا باموالكم محصنين غير مسافحين» (نساء/ 24)
«اما زنانى ديگر غير از اينها براى شما حلال است كه با اموال خود آنان را اختيار كنيد، در حالى كه پاكدامن باشيد و از زنا خوددارى نماييد.»
«و من لم يستطع منكم طولا ان ينكح المحصنات المؤمنات فمن ما ملكت ايمانكم من فتياتكم المؤمنات« (نساء/ 25)
«و آنان كه توانايى ازدواج با زنان پاكدامن باايمان را ندارند، مى‏توانند با زنانى پاكدامن از بردگان باايمانى كه در اختيار دارد. ازدواج كنند.»

ازدواج موقت

در اين شكل از ازدواج زن نفقه ندارد و از مرد ارث نمى‏برد. اما مهريه دارد و بايد مهريه او پرداخت شود:
«فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فريضة و لاجناح عليكم فيما تراضيتم به من بعد الفريضه» (نساء/ 24)
«و زنانى كه متعه مى‏كنيد واجب است مهر آنها را بپردازيد و گناهى بر شما نيست در آن چه بعد از تعيين مهر با يكديگر توافق كرده‏ايد.»
اين نوع از ازدواج در صدر اسلام رواج داشته و سخن عمر نشان از مشروعيت آن دارد: «متعتان كانتا على عصر الرسول انهى عنهما و اعاقب عليهما: متعة النساء و متعة الحج.»13

ازدواج مبادله‏اى

در اين نوع ازدواج مرد براى ازدواج با دختر دلخواه خويش ناگزير از دادن خواهر يا دختر يا برادر خويش به خانواده طرف مقابل بود. در بلوچستان و كشمير نشانه‏هاى از وجود اين نوع ازدواج هنوز نيز وجود دارد.

ازدواج امانى

در اين نوع ازدواج سرپرست خانواده كه خواهان فرزندى با صفات و شكل و شمايلى خاص بود، همسر خود را در اختيار مردى قرار مى‏داد كه اين صفات را دارا باشد و بتواند براى او بچه‏اى درست كند كه آن صفات و ظاهر را در خود داشته باشد.

ازدواج گروهى

در اين شكل ازدواج كه در برخى از مناطق جريان داشت چند مرد با چند زن زندگى مى‏كردند و در اين ميان يك زن يك شوهر اصلى داشت و بچه خود را بچه او معرفى مى‏كرد چنان كه يك مرد يك زن اصلى داشت. در عصر نزول قرآن اين شكل از ازدواج نيز وجود داشت. شمارى از مردان با يك زن زندگى مى‏كردند و نفقه آن زن را به صورت گروهى تأمين مى‏كردند.

ازدواج معاوضى

اين نوع ازدواج از گذشته‏اى دور در ميان مردم رواج داشته است. در اين نوع ازدواج مرد همسر خويش را در اختيار مرد ديگر قرار مى‏داد و در برابر، همسر آن مرد را در اختيار خود مى‏گرفت.

ازدواج ارثى

پيش از اسلام زنان خريد و فروش مى‏شدند و مانند اموال و كالا جزء ماترك ميت قرار مى‏گرفتند. در نتيجه وارثان با محارم خويش زناشويى مى‏كردند يا ايشان را به ازدواج ديگران در مى‏آوردند:
«كان اهل المدينه فى الجاهلية و فى اول الاسلام اذا مات الرجل و له امرأة جاء ابنه من غيرها او قرابته من عصبته فالقى ثوبه على تلك المرأة فصار احق بها من نفسها و من غيره فان شاء ان يتزوّجها تزوّجها بغير صداق الا الصداق الذى اصدقها الميت و ان شاء زوجها غيره و اخذ صداقها و لم يعطها شيئا»14
بر اساس اين رسم عرب جاهلى حصن ابن ابى قيس، اسود بن خلف و صفوان بن اميه پس از مرگ پدران خويش با همسر پدر و خواهر خويش ازدواج كردند.
اين شكل از ازدواج با ظهور اسلام ممنوع گرديد و در شمار محرمات قرار گرفت:
«يا ايها الذين آمنوا لايحل لكم ان ترثوا النساء كرهاً» (نساء/ 19)
«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد براى شما حلال نيست كه از زنان از روى اكراه ارث ببريد.»
«و لا تنكحوا ما نكح آباؤكم من النساء الا ما قد سلف انه كان فاحشة و مقتا و سآء سبيلا» (نساء/ 22)
«با زنانى كه پدران شما با آنها ازدواج كرده‏اند هرگز ازدواج نكنيد مگر آن چه در گذشته انجام شده است. زيرا اين كار عمل زشت و تنفرآور و راه نادرستى است.»
«حرمت عليكم امهاتكم و بناتكم و اخواتكم و عماتكم و خالاتكم و بنات الاخ و بنات الاخت و امهاتكم التى ارضعنكم و اخواتكم من الرضاعة و امهات نسآئكم...» (نساء/ 23)
«حرام شده است بر شما، مادرانتان و دختران و خواهران و عمه‏ها و خاله‏ها و دختران برادر و دختران خواهر شما و مادرانى كه شما را شير داده‏اند و خواهران رضاعى شما و مادران هسمرانتان.»

ازدواج شغار

يكى از انواع ازدواج در عصر جاهلى ازدواج شغار است. در اين نوع ازدواج مرد به جاى مهريه، خواهر يا دختر را به خانواده دختر مى‏بخشيد.15 اين ازدواج در فقه شيعه باطل و حرام خوانده مى‏شود و روايات بسيارى بر نادرستى آن دلالت دارد.

مقام زن در خانواده

در عصر جاهلى زن موجودى سربار و هزينه‏بر شناخته مى‏شد. از اين رو مردان عرب دختران را ننگ خويش مى‏دانستند و هر گاه خبر دختردار شدن خويش را مى‏شنيدند از شدت خشم و غضب سياه مى‏شدند:
«و اذا بشّر احدهم بالانثى ظل وجه مسودا و هو كظيم. يتوارى من القوم من سوء ما بشّر به ايمسكه على هون ام يدسه فى التراب الا سآء ما يحكمون» (نحل/ 58-59)
«در حالى كه هر گاه به يكى از ايشان بشارت دهند دختر نصيب تو شده صورتش سياه مى‏شود و به شدت خشمگين مى‏گردد به خاطر بشارت بدى كه به او داده شده از قوم و قبيله خود متوارى مى‏گردد. آيا او را با قبول ننگ نگهدارد يا در خاك پنهانش كند چه بد حكم مى‏كنند.»
دختران بى‏درنگ به خاك سپرده مى‏شدند و دختركشى سنت عرب جاهلى شده بود. عايشه مى‏گويد:
«كانت المرأة فى الجاهلية اذا حملت حفرت حفره و تمخضت على رأسها فان ولدت جارية رمت بها فى الحفره وردت التراب عليها»16
با ظهور اسلام و تعاليم و قوانين اسلام درباره منزلت زن و حقوق وى، باور عرب تغيير يافت و زنان به مقام و منزلت خويش دست يافتند.
زن حق حيات يافت، از كرامت و آزادى بهره‏مند شد، از يوغ و سيطره مردان رهايى يافت، چون مردان در شمار ورثه قرار گرفت، حق ازدواج مجدد يافت و عامل گناه نخستين و بدبختى آدميان معرفى نشد و...
زنى كه تا ديروز عامل بدبختى و مايه ننگ مردان شناخته مى‏شد، پس از ظهور اسلام آرامش‏بخش مردان خوانده شد و مودت و دوستى ميان زن و شوهر دائر مدار آرامش‏بخشى هر يك از ايشان نسبت به ديگرى قرار گرفت:
«و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودة و رحمة ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون» (روم/ 21)
«و از نشانه‏هاى او اين كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد و در ميانتان مودت و رحمت قرار داد. در اين نشانه‏هايى است براى گروهى كه تفكر مى‏كنند.»
زن در خانواده قرآنى نقش برجسته خود را به دست آورد و چون مردان پوشش همسر خويش خوانده شد و بر باور عرب جاهلى مهر بطلان خورد.
«احلّ لكم ليلة الصيام الرفث الى نسائكم هن لباس لكم و انتم لباس لهن» (بقره/ 187)
«آميزش جنسى با همسرانتان در شب روزهايى كه روزه مى‏گيريد حلال است. آنها لباس شما هستند و شما لباس آنها.»
حق آزار و اذيت زنان از مردان گرفته شد و نيكورفتارى با زن جايگزين سنت جاهلى گرديد:
«و عاشروهن بالمعروف» (نساء/ 19)
در نظام خانوادگى جديد نيكورفتارى با زنان به گروهى از زنان اختصاص ندارد؛ بلكه تمامى زنان از آن برخوردارند. بر اين اساس قرآن كريم سركشى برخى از زنان را مجوز اذيت و آزار ايشان نمى‏خواند و مردان را به پند و اندرز اين گونه زنان، اجتناب از همبسترى با ايشان و تنبيه بدنى آنها دعوت مى‏كند:
«و التى تخافون نشوزهن فعظوهن و اهجرو هنّ فى المضاجع و اضربوهن فان اطعنكم فلاتبتغوا عليهن سبيلا» (نساء/ 34)
«و آن دسته از زنانى را كه از سركشى و مخالفتشان بيم داريد پند و اندرز دهيد و در بستر از آنها دورى كنيد و آنها را تنبيه كنيد و اگر از شما پيروى كردند راهى براى تعدى بر آنها نجوييد.»
هر چند در آيه شريفه تنبيه زنان سركش، آمده است، اما اين تنبيه به قرينه آيه شريفه «وخذ بيدك ضغثا فاضرب به» (ص/ 44) ]«و بسته‏اى ساقه‏هاى گندم را برگير و با آن همسرت را بزن»[ خشن و سخت نيست و اذيت و آزار زن نخواهد بود.
در نگاه آيات وحى نيكورفتارى با همسر در تمام مراحل زندگى مطلوب است و به دوره خاصى محدود نمى‏شود. بر اين اساس نگهدارى همسر با هدف آزار و اذيت وى حرام است:
«و اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن فامسكوهن بمعروف او سرّحون بمعروف و لاتمسكوهن ضرارا لتعتدوا و من يفعل ذلك فقد ظلم لنفسه و لاتتخذوا آيات اللَّه هزوا» (بقره/ 231)
«و هنگامى كه زنان را طلاق داديد و به آخرين روزهاى عده رسيدند يا به طرز صحيحى آنها را نگاه داريد يا به طرز پسنديده‏اى آنها را رها سازيد و هيچ گاه به خاطر زيان رساندن و تعدى كردن آنها را نگه نداريد و كسى كه چنين كند به خويشتن ستم كرده است. آيات خدا را به استهزاء نگيريد.»
پرداخت نفقه در زمان نگهدارى عدّه، واجب، اخراج همسر از منزل ناروا و پرداخت مبلغى به عنوان پاداش شير دادن ضرورى و جدايى به شكلى نيكو همراه با دادن هديه‏اى مناسب سفارش شده است:
«يا ايها الذين آمنوا اذا نكحتم المؤمنات ثم طلّقتموهنّ من قبل ان تمسوهنّ فما لكم عليهنّ من عدة تعتدونها فمتّعوهنّ و سرّحوهنّ سراحا جميلا» (احزاب/ 49)
«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد هنگامى كه با زنان باايمان ازدواج كرديد و قبل از همبسترشدن طلاق داديد، عده‏اى براى شما نيست كه بخواهيد حساب آن را نگاه داريد. آنها را با هديه مناسبى بهره‏مند سازيد و بطرز شايسته‏اى رهايشان كنيد.»
«لا تخرجوهن من بيوتهن و لايخرجن الا ان يأتين بفاحشة مبينة» (طلاق/ 1)
«نه شما آنها را از خانه‏هايشان بيرون كنيد و نه آنها بيرون روند. مگر آن كه كار زشت آشكارى انجام دهند.»
«و ان كن اولات حمل فانفقوا عليهن حتى يضعن حملهن فان ارضعن لكم فاتوهن اجورهن» (طلاق/ 6)
«و اگر باردار باشند نفقه آنها را بپردازيد و مشاوره شايسته انجام دهيد و اگر به توافق نرسيديد زن ديگرى شير دادن آن بچه را برعهده گيرد.»
در نظام خانوادگى اسلام زن مهريه دارد و مرد ناگزير از پرداخت مهريه است مگر آن كه زن مهريه خود را ببخشد:
«و اتو النساء صدقاتهن نحلة فان طبن لكم عن شى منه نفسا فكلوه هنيئا مريا» (نساء/ 4)
«و مهر زنانى را به عنوان يك بدهى به آنان بپردازيد. اگر آنها چيزى از آن را با رضايت خاطر به شما ببخشند حلال و گوارا مصرف كنيد.»
زن مسلمان برخلاف زن عصر جاهلى در شمار ورثه قرار مى‏گيرد و تفاوت سهم ارث زن و مرد از تفاوت نقش ايشان در اقتصاد خانواده نشأت مى‏گيرد نه آن كه اين تفاوت از جهت فرومايه‏تر بودن زن و جنس دوم بودن وى باشد.
در نظام خانوادگى اسلام چند همسرى مشروط به عدالت است و اگر مردى نتواند ميان همسران خود به عدالت رفتار كند حق ازدواج مجدد نخواهد داشت:
«فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثنى و ثلاث و رباع فان خفتم الا تعدلوا فواحدة او ما ملكت ايمانكم ذلك ادنى الا تعولوا» (نساء/ 3)
«و با زنانى پاك ازدواج نمائيد دو يا سه يا چهار همسر و اگر مى‏ترسيد عدالت را رعايت نكنيد تنها يك همسر بگيريد يا از زنانى كه مالك آنهائيد استفاده كنيد. اين كار از ظلم و ستم بهتر جلوگيرى مى‏كند.»
ارتباط مرد مسلمان با همسران خويش بايد به گونه‏اى باشد كه هيچ يك از زنان او احساس بى‏شوهرى نداشته باشد.
«لن تستطيوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم فلا تميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقة و ان تصلحوا و تتقوا فان اللَّه كان غفورا رحيما» (نساء/ 129)
«شما هرگز نمى‏توانيد در ميان زنان، عدالت برقرار كنيد هر چند كوشش نماييد ولى تمايل خود را به كلى متوجه يك طرف نسازيد كه ديگرى را به صورت زنى كه شوهرش را از دست داده درآوريد! و اگر راه اصلاح و پرهيزگارى پيش گيريد خداوند آمرزنده و مهربان است.»

مقام مرد در خانواده

در نظام خانوادگى اسلام سرپرست خانواده مرد است. در اين نظام تقسيم كار بر اساس توانايى جسمى و روحى افراد انجام مى‏گيرد. مردان كه توان بيشترى براى كارهاى سخت و طاقت‏فرسا دارند و در تمام طول سال از توان كار برخوردارند، سرپرست خانواده شناخته مى‏شوند و زنان كه از توانايى جسمى مردان برخوردار نيستند و در ايامى از سال توان كار ندارند يا كار براى ايشان بسيار سخت و طاقت‏فرسا است، عهده‏دار امور منزل و تربيت فرزندان هستند:
«الرجال قوامون على النساء بما فضّل اللَّه بعضهم على بعض و بما انفقوا من اموالهم»
(نساء/ 34)
«مردان سرپرست و نگهبان زنانند به خاطر برتريهايى كه خداوند براى بعضى نسبت به بعضى ديگر قرار داده است و به خاطر انفاق‏هايى كه از اموالشان مى‏كنند.»
در اين نظام سرپرستى مرد فرودستى زن نيست و زن مسلمان از اين كه همسرش هزينه‏هاى زندگى او را تأمين مى‏كند احساس خوارى و ذلت ندارد. چه اين كه در اين سيستم مرد مكلف است و زن صاحب حق و هيچ صاحب حقى به هنگام دريافت حق خود فرودست خوانده نمى‏شود و خويشتن را خوار و ذليل نمى‏بيند.
سرپرستى مرد در نظام خانوادگى اسلام به قرينه جمله «بما فضل اللَّه بعضهم على بعض» و عبارت «بما انفقوا من اموالهم» مطلق نيست و تمام حوزه‏هاى گوناگون خانواده را پوشش نمى‏دهد؛ بلكه تمام حوزه‏هايى در سرپرستى مرد قرار مى‏گيرند كه اقتصادى يا جسمى باشد.

مقام والدين در خانواده

والدين در آيات وحى مقامى بس بلند و پرمنزلت يافته‏اند:

نيكى به والدين

در شمارى از آيات نيكى به پدر و مادر پس از دستور به يكتاپرستى و عبادت آفريدگار آمده است:
«و اذا اخذنا ميثاق بنى‏اسرائيل لاتعبدون الا اللَّه و بالوالدين احسانا» (بقره/ 83)
«زمانى را كه از بنى‏اسرائيل پيمان گرفتيم كه جز خداوند يگانه را پرستش نكنيد و به پدر و مادر نيكى كنيد.»
«و اعبدواللَّه و لاتشركوا به شيئا و بالوالدين احسانا و بذى القربى و اليتامى و المساكين و الجار اذى القربى و الجار الجنب و الصاحب بالجنب و ابن السبيل و ما ملكت ايمانكم» (نساء/ 36)
«خداى را بپرستيد و هيچ چيز را همتاى او قرار ندهيد و به پدر و مادر نيكى كنيد. هم چنين به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان همسايه نزديك و همسايه دوردست و هم‏نشين و واماندگان در سفر و بردگان كه مالك آنها هستيد.»
«قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم الا تشركوا به شيئا و بالوالدين احسانا» (انعام/ 151)
«بگو: بياييد آن چه را پروردگارتان بر شما حرام كرده است برايتان بخوانم اينكه چيزى را شريك خدا قرار ندهيد و به پدر و مادر نيكى كنيد.»
در برخى ديگر از آيات سپاس والدين پس از سپاس آفريدگار هستى آمده است:
«ان اشكرلى ولوالديك الىّ المصير» (لقمان/ 14)
«براى من و براى پدر و مادرت شكر بجا آور كه بازگشت به سوى من است.»
در تعدادى ديگر، فرزندان به نيكى فراخوانده شده و والدين در صدر دريافت كنندگان قرار گرفته‏اند:
«قل ما انفقتم من خير فللوالدين و الاقربين و اليتامى و المساكين و ابن السبيل» (بقره/ 215)
«بگو هر خير و نيكى كه انفاق مى‏كنيد بايد براى پدر و مادر و نزديكان و يتيمان و مستمندان و در راه‏ماندگان باشد.»
«كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خير الوصية للوالدين» (بقره/ 180)
«بر شما نوشته شده هنگامى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد اگر چيز خوبى از خود به جاى گذارده براى پدر و مادر به طور شايسته وصيت كند.»
و در برخى آيات، پيامبران به گونه‏اى دعا مى‏كنند كه پيروان خويش را به ارزش و منزلت مقام والدين رهنمون سازند. براى نمونه حضرت ابراهيم‏عليه السلام و نوح‏عليه السلام وقتى با آفريدگار هستى به راز و نياز مى‏پردازند و دست به دعا برمى‏دارند، نخست براى والدين خويش دعا مى‏كنند.
ابراهيم‏عليه السلام پس از ساخت كعبه مى‏گويد:
«ربنا اغفرلى و لوالدى و للمومنين يوم يقوم الحساب» (ابراهيم/ 41)
«پروردگارا! من و پدر و مادر و همه مؤمنانى را در آن روز كه حساب بر پا مى‏شود بيامرز.»
و حضرت نوح‏عليه السلام مى‏گويد:
«رب اغفرلى و لوالدى و لمن دخل بيتى مؤمنا» (نوح/ 28)
«پروردگارا! مرا و پدر و مادرم و تمام كسانى را كه با ايمان وارد خانه من شدند بيامرز.»
آيات وحى در راستاى منزلت بخشى به مقام والدين خواهان نيكى فرزندان به والدين شده است و فروتنى و تواضع ايشان را در برابر پدر و مادر مى‏طلبد:
«و بالوالدين احسانا إمّا يبلغنّ عنك الكبر احدهما او كلاهما فلاتقل لهما اف و لاتنهرهما و قل لهما قولا كريما و اخفض لهما جناح الذل من الرحمة و قل ربّ ارحمهما كما ربّيانى صغيرا» (اسراء/ 23-24)
«و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستيد! و به پدر و مادر نيكى كنيد؛ هر گاه يكى از آن دو يا هر دوى آنها، نزد تو به سن پيرى رسند، كمترين اهانت به آنها روا مدار! و بر آنها فرياد مزن! و گفتار لطيف و سنجيده و بزرگوارانه به آنها بگو! و بالهاى تواضع خويش را از محبت و لطف، در برابر آنان فرود آر! و بگو: «پروردگارا! همان گونه كه آنها مرا در كوچكى تربيت كردند، مشمول رحمتشان قرار ده!»
بر اين اساس يوسف‏عليه السلام جايگاه خويش را به پدر و مادرش داد:
«و رفع ابويه على العرش» (يوسف/ 100)
«و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند.»
و يحيى نسبت به والدين خويش نيكوكار بود:
«و برّاً بوالديه و لم يكن جباراً عصياً» (مريم/ 14)
«او نسبت به پدر و مادرش نيكوكار بود و جبار و عصيانگر نبود.»
و برادران يوسف‏عليه السلام نيز كه اندوه و ناراحتى پدر را بر نمى‏تافتند، پيشنهاد معاوضه بنيامين با يك نفر از خود را دادند:
«قالوا يا ايها العزيز ان له ابا شيخا كبيرا فخذ احدنا مكانه انا نراك من المحسنين» (يوسف/ 78)
«گفتند: اى عزيز او پدر پيرى دارد يكى از ما را به جاى او بگير ما تو را از نيكوكاران مى‏بينيم.»
در آيات وحى پيوند فرزندان با پدر و مادر به گونه‏اى ريشه‏دار و عميق است كه خداوند عيسى‏عليه السلام را به ياد نعمت‏هايى كه بر او و مادرش ارزانى داشته مى‏اندازد:
«اذكر نعمتى عليك و على والدتك» (مائده/ 110)
«ياد كن نعمتى را كه به تو و مادرت بخشيدم.»
و بر اين اساس فرزندان نعمت الهى بر والدين را نعمت الهى بر خويش مى‏شناسند و توفيق بر شكر آن را خواهانند:
«رب اوزعنى ان اشكر نعمتك التى انعمت علىّ و على والدىّ» (نمل/ 19)
«سليمان گفت: پروردگارا شكر نعمت‏هايى كه بر من و پدر و مادرم ارزانى داشته‏اى به من الهام كن.»
فرزندان بايد به سخنان والدين خويش گوش فرا دهند و از ايشان پيروى كنند اسماعيل‏عليه السلام در برابر خواست پدر خويش كاملا تسليم شد و خود را از صابران خواند:
«فلمّا بلغ معه السعى قال يا بنى انّى ارى فى المنام انّى اذبحك فانظر ماذا ترى قال يا ابت افعل ما تومر ستجدنى ان شاءاللَّه من الصابرين» (صافات/ 102)
«هنگامى كه با او به مقام و سعى و كوشش رسيد، گفت: پسرم من در خواب ديدم كه تو را ذبح مى‏كنم، نظر تو چيست؟ گفت: پدرم هر چه دستور دارى اجرا كن به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت.»
هر چند در آيات وحى والدين مقام بلندى دارند و فرزندان ناگزير از پيروى ايشان هستند، اما اين منزلت و فرمانبردارى به گونه‏اى نيست كه فرزندان از حق، به نفع والدين خويش در گذرند:
«يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداءللَّه ولو على انفسكم او الوالدين و الاقربين» (نساء/ 135)
«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! كاملا قيام به عدالت كنيد! براى خدا شهادت دهيد اگر چه به زيان خود شما يا پدر و مادر و نزديكان شما بوده باشد.»
اگر والدين فرزندان خويش را به شرك و بت‏پرستى و گناه دعوت كنند بر فرزندان پيروى از ايشان لازم نيست:
«و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلاتطعهما» (لقمان/ 15)
«و هر گاه آن دو تلاش كنند كه تو چيزى را همتاى من قرار دهى كه از آگاهى ندارى از ايشان اطاعت مكن.»
«و وصيناالانسان بالوالديه حسنا وان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علم فلاتطعهما» (عنكبوت/ 8)
«ما به انسان توصيه كرديم كه به پدر و مادرش نيكى كند و اگر آن دو تلاش كنند كه براى من همتايى قائل شويد كه به آن علم ندارى از آنها پيروى مكن.»
فرزندانى كه به فساد و فحشا كشيده مى‏شوند و پيروى والدين خويش را بهانه مى‏كنند كيفر مى‏بينند:
«و اذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آباءنا و اللَّه امرنا بها» (اعراف/ 28)
«و هنگامى كه كار زشتى انجام مى‏دهند مى‏گويند: پدران خود را بر اين عمل يافتيم و خداوند آن را به ما دستور داده است.»
و بهانه ايشان پذيرفته نيست:
«او تقولوا انما اشرك آباؤنا من قبل و كنّا ذرية من بعدهم» (اعراف/ 173)
«يا بگوييد: پدرانمان پيش از ما مشرك بودند ما هم فرزندانى بعد از آنها بوديم.»
چنان كه بهانه مردم عصر ابراهيم‏عليه السلام كه خود را پيروى پدران خويش مى‏خواندند پذيرفته نيست:
«قالوا وجدنا آبائنا لها عابدين» (انبياء/ 53)
«گفتند: ما پدران خود را ديديم كه آنها را عبادت مى‏كنند.»
در اسلام مقام و منزلت مادر بيش از پدر است، تا آن جا كه به فرموده پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بهشت زير پاى مادران است. در آيات قرآن نيز هر چند از اولويت مادر به صراحت سخن گفته نشده اما از اين كه پس از سفارش به سپاس والدين، به زحمات و مشكلات مادر اشاره شده و احساسات مخاطب قرآن برانگيخته مى‏شود و از پدر نامى برده نشده، مى‏توان به مقام بالاتر مادر پى برد.
«و وصّيناالانسان بوالديه احسانا حملته امه كرها و وضعته كرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا» (احقاف/ 15)
«ما به انسان توصيه كرديم كه به پدر و مادرش نيكى كند. مادرش او را با ناراحتى حمل مى‏كند و باناراحتى بر زمين مى‏گذارد و دوران حمل او و از شير گرفتنش سى ماه است.»
«و وصينا الانسان بوالديه حملته امه وهنا على وهن و فصاله فى عامين ان اشكرلى و لوالديك الى المصير» (لقمان/ 14)
«و ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش كرديم. مادرش او را با ناتوانى روى ناتوانى حمل كرد و دوران شيرخوارگى او در دو سال پايان مى‏يابد. كه براى من و براى پدر و مادرت شكر بجا آور كه بازگشت به سوى من است.»
در آيات ياد شده پس از سفارش مخاطب به سپاس والدين از ضعف و سستى مادر در دوران حاملگى و مشكلات و سختيهاى او در زمان زايمان و دروان شير دادن سخن گفته شده و در حقيقت به گونه‏اى بر حق مادر نسبت به فرزندان اشاره شده و اين حق بيش از حق پدر خوانده شده است.
مقام وارزش مادر در اسلام تا آن جا است كه وقتى ميان خواسته مادر و يك مستحب و يا واجب كفائى ناسازگارى رخ دهد، خواست مادر مقدم خواهد بود. اگر مادر خواهان ترك يك عمل مستحبى از سوى فرزند خويش است و يا مانع شركت فرزند خود در جهاد مى‏شود، فرزند مى‏تواند مستحب را انجام ندهد و در جهاد شركت نكند.
البته اين فرمانبردارى تا آن جا است كه اطاعت از والدين به انجام گناه ختم نشود و فرزندان را در شمار گناهكاران قرار ندهد.
درنظام خانوادگى اسلام نيكى به والدين بسته به ايمان و كفر ايشان نيست؛ به گونه‏اى كه اگر والدين مشرك فرزندان خويش را به كفر دعوت كنند باز هم سزاوار نيكى هستند:
«و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلاتطعهما و صاحبهما فى الدنيا معروفا» (لقمان/ 15)
«و هر گاه آن دو تلاش كنند كه تو چيزى را همتاى من قرار دهى كه از آن آگاهى ندارى از ايشان اطاعت مكن ولى با آن دو در دنيا به طرز شايسته‏اى رفتار كن.»
والدين بايد در تربيت فرزند به گونه‏اى رفتار كنند كه فرزندان ايشان مايه روشنى چشم ايشان باشند:
«و الذين يقولون ربنا هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قرة اعين و اجعلنا للمتقين اماما» (فرقان/ 74)
«و كسانى كه مى‏گويند: پروردگارا! از همسران وفرزندانمان مايه روشنى چشم ما قرار ده و ما را براى پرهيزكاران پيشوا گردان.»

مقام فرزند

والدين حق ندارند فرزندان را قربانى باورهاى نادرست و ناشايست خويش كنند:
«و كذلك زين لكثير من المشركين قتل اولادهم شركاؤهم» (انعام/ 137)
«همين گونه شركاى آنها قتل فرزندانشان را در نظرشان جلوده دادند.»
پدر و مادر مسؤول سعادت و تكامل فرزندان خويش هستند و كوتاهى ايشان در اين زمينه شايسته نيست. بر اين اساس ابراهيم‏عليه السلام پس از آن كه خداوند آن حضرت را امام و پيشوا قرار داد، خواهان رسيدن اين مقام به فرزندان خويش شد:
«قال و من ذريتى» (بقره/ 124)
و يعقوب‏عليه السلام به عنوان پدر خانواده نسبت به سرنوشت فرزندان خويش نگران بود و ايشان را به سعادت رهنمون مى‏ساخت:
«يا بنىّ ان اللَّه اصطفى لكم الدين فلاتموتنّ الا و انتم مسلمون» (بقره/ 132)
«پسران من خداوند اين آيين پاك را براى شما برگزيده است و شما جز به آيين اسلام از دنيا نرويد.»
حضرت يعقوب‏عليه السلام نگران آينده فرزندان خويش است و از ايشان مى‏پرسد:
«ما تعبدون من بعدى قالوا نعبد الهك و اله آبائك ابراهيم و اسماعيل و اسحاق الها واحدا و نحن له مسلمون» (بقره/ 133)
«پس از من چه چيز را مى‏پرستيد؟ گفتند: خداى تو و خداى پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق، خداوند يكتار را، و ما در برابر او تسليم هستيم.»
حضرت ابراهيم‏عليه السلام از خدا نگهدارى فرزندان خويش را از گرويدن و پرستيدن بت مى‏طلبد:
«و اجنبى و بنى ان نعبد الاصنام» (ابراهيم/ 35)
«و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگه دار.»
و حضرت لوطعليه السلام خواهان نجات خانواده خويش از عذاب الهى شد:
«رب نجّنى و اهلى مما يعملون فنجّيناه و اهله اجمعين» (شعراء/ 169-170)
«خداوندا من و خاندانم را از آن چه اينها انجام مى‏دهند رهايى بخش. ما او و تمامى خاندانش را نجات داديم.»
حضرت لقمان فرزند خويش را موعظه مى‏كرد و شرك را ظلم مى‏خواند و فرزند خود را از شرك بر حذر مى‏داشت. آن حضرت فرزندان خود را به امر به معروف و نهى از منكر دعوت مى‏كرد و آنها را به تحمل سختيها و مشكلات فرا مى‏خواند:
«و اذا قال لقمان لابنه و هو يعظه يا بنى لاتشرك باللَّه ان الشرك لظلم عظيم» (لقمان/ 13)
«هنگامى را كه لقمان به فرزندش گفت: پسرم چيزى را همتاى خدا قرار مده كه شرك، ظلم بزرگى است.»
«يا بنى اقم الصلاة وامر بالمعروف و انه عن المنكر و اصبر على ما اصابك» (لقمان/ 17)
«پسرم نماز را بر پاى دار و امر به معروف و نهى از منكر كن و در برابر مصايبى كه به تو مى‏رسد، شكيبا باش.»
مؤمنان توجه ويژه‏اى به تربيت فرزندان دارند و در دعا سعادت و رستگارى ايشان را طلب مى‏كنند:
«و الذين يقولون ربنا هب لنا من ازواجنا و ذرّياتنا قرة اعين و اجعلنا للمتقين اماما» (فرقان/ 74)
«و كسانى كه مى‏گويند: پروردگارا از همسران و فرزندانمان مايه روشنى چشم ما قرار ده و ما را براى پرهيزگاران پيشوا قرار ده.»
در نظام خانوادگى اسلام دختران مانند پسران حق حيات دارند و والدين نمى‏توانند ايشان را به جهت تنگدستى از ميان ببرند:
«و لاتقتلوا اولادكم من املاق نحن نرزقكم و ايّاهم» (انعام/ 151)
«و فرزندانتان را از فقر نكشيد، ما شما و آنها را روزى مى‏دهيم.»
در اين سيستم دختران مانند پسران ارث مى‏برند و ماده آفرينش ايشان يكى است.
در نگاه قرآن مقام فرزند به گونه‏اى است كه والدين حق ضرر و زيان رساندن به ايشان را ندارند و از اين رو مادر يا پدر به جهت اختلاف با يكديگر نمى‏توانند به فرزند خويش ضرر بزنند:
«لا تضار والدة بولدها و لا مولود له بولده» (بقره/ 233)
«نه مادر حق ضرر زدن به كودك را دارد و نه پدر.»
والدين بايد فرزندان را امتحان الهى بدانند و از اين امتحان سربلند بيرون آيند و پاداش عظيم الهى را دريافت كنند:
«و اعلموا انما اموالكم و اولادكم فتنه و ان اللَّه عنده اجر عظيم» (انفال/ 28)
«و بدانيد اموال و اولاد شما وسيله آزمايش است و پاداش عظيمى نزد خداست.»
«انما اموالكم و اولادكم فتنه» (تغابن/ 15) و (اسراء/ 6)
فرزندان كافران عذاب دنيوى ايشان هستند:
«فلا تعجيك اموالهم و لا اولادهم انما يريد اللَّه ليعذّبهم بها فى الحياة الدنيا و تزهق انفسهم و هم كافرون» (توبه/ 55)
«و فزونى اموال و اولاد آنها تو را در شگفتى فرو نبرد. خدا مى‏خواهد آنان را به وسيله آن در زندگى دنيا عذاب كند و در حال كفر بميرند.»
اهميت فرزندان و لزوم تربيت و آموزش ايشان نبايد والدين را از ياد خدا باز دارد:
«يا ايها الذين آمنوا لاتلهكم اموالكم و لا اوالدكم عن ذكراللَّه» (منافقين/ 9)
«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اموال و فرزندان، شما را از ياد خدا غافل نكند.»
والدين ناگزير از توجه به وضعيت فرزند خويش و رهايى ايشان از زشتى‏ها و رهنمون‏سازى ايشان به نجات و رستگارى هستند؛ چنان كه نوح‏عليه السلام در برابر فرزند خويش احساس مسؤوليت مى‏كرد و در پى رستگارى او بود:
«يا بنى اركب معنا» (هود/ 42)
«پسرم همراه ما سوار شو.»
و اسماعيل‏عليه السلام خانواده خود رابه حق رهنمون مى‏سازد و ايشان را به انجام نماز و پرداخت زكات فرا مى‏خواند:
«و كان يأمر اهله بالصلوة و الزكاه و كان عند ربه مرضيّا» (مريم/ 55)
«او همواره خانواده‏اش را به نماز و زكات فرمان مى‏داد و همواره مورد رضايت پروردگارش بود.»
خانواده هميشه يك جماعت همگون و دوست نيستند و ممكن است در ميان ايشان دشمنى حاكم باشد. در قصه يوسف‏عليه السلام نشانه‏هايى از اين دشمنى و خصومت ديده مى‏شود. براى نمونه وقتى يوسف‏عليه السلام خواب خويش را براى پدرش تعريف مى‏كند يعقوب او را از تعريف خواب براى برادرانش باز مى‏دارد تا زمينه‏ساز دشمنى ايشان با يوسف نگردد:
«قال يا بنىّ لاتقصص رؤياك على اخوتك فيكيدوا لك كيدا ان الشيطان للانسان عدوّ مبين» (يوسف/ 5)
«گفت: فرزندم خواب خود را براى برادرانت بازگو مكن كه براى تو نقشه مى‏كشند. چرا كه شيطان دشمن آشكار انسان است.»
و سرانجام اين دشمنى آن شد كه يوسف‏عليه السلام توسط برادران به چاه افكنده شد:
«اقتلوا يوسف او اطرحوه ارضا يخل لكم وجه ابيكم و تكونوا من بعده قوما صالحين قال قائل منهم لاتقتلوا يوسف و القوه فى غيابت الجبّ» (يوسف/ 9-10)
«يوسف را بكشيد يا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد تا توجه پدر فقط به شما باشد و بعد از آن افراد صالحى خواهيد بود. يكى از آنها گفت: يوسف را نكشيد و اگر مى‏خواهيد كارى انجام دهيد، او را در نهانگاه چاه بيفكنيد.»
اما اين ناسازگارى نبايد ادامه يابد و روابط ميان اعضاى خانواده را تيره سازد. موسى‏عليه السلام از كوتاهى برادر خويش آزرده شد و با او برخورد كرد. اما به سرعت از كوتاهى او گذشت:
«قال يا هارون ما منعك اذ رأيتهم ضلّوا. الا تتّبعن افعصيت امرى. قال يبنئومّ لا تأخذ بلحيتى و لا برأسى انى خشيت ان تقول فرقت بين بنى‏اسرائيل و لم ترقب قولى» (طه/92-94)
«موسى گفت اى هارون چرا هنگامى كه ديدى آنها گمراه شدند، از من پيروى نكردى؟ آيا فرمان مرا عصيان نمودى؟ هارون گفت: اى فرزند مادرم ريش و سر مرا مگير! من ترسيدم بگويى تو ميان بنى‏اسرائيل تفرقه انداختى و سفارش مرا به كار نبستى.»
اين احتمال وجود دارد كه برخى از فرزندان دشمن والدين باشند. چنان كه احتمال مى‏رود كه يكى از پدر و مادر دشمن ديگرى باشد:
«يا ايها الذين آمنوا ان من ازواجكم و اولادكم عدوا لكم فاحذروهم» (تغابن/ 14)
«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بعضى از همسران و فرزندانتان دشمنان شما هستند از آنها برحذر باشيد.»
در قصه يوسف‏عليه السلام مى‏خوانيم:
«ان ابانا لفى ضلال مبين» (يوسف/ 8)
«مسلماً پدر ما در گمراهى آشكارى است.»
و يعقوب‏عليه السلام نيز به برادران يوسف اعتماد و اطمينان نداشت و برخى را محبوبتر از ديگران مى‏داشت. تا آن جا كه حضرت در فراق يوسف بينايى خود را از دست داد:
«قالوا يا ابانا ما لك لاتأمنا على يوسف و انا له لناصحون» (يوسف/ 11)
«گفتند: پدر جان چرا تو درباره يوسف به ما اطمينان نمى‏كنى در حالى كه ما خيرخواه او هستيم.»
«اذ قالوا ليوسف و اخوه احب الى ابينا منا» (يوسف/ 8)
«هنگامى كه گفتند: يوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوبترند.»
«و ابيضت عيناه من الحزن» (يوسف/ 84)
«و چشمان او از اندوه سفيد شد.»
دختران لوطعليه السلام تسليم خواست پدر بودند و به همين جهت آن حضرت به قوم خويش گفت:
«قال هولاء بناتى ان كنتم فاعلين» (حجر/ 71)
«گفت: دختران من حاضرند اگر مى‏خواهيد كار صحيحى انجام دهيد.»
والدين بايد به نيكى با فرزندان خويش سخن گويند و در صورت عدم اعتماد به ايشان نيز بايد از سخن گفتن نيكو با ايشان امتناع نورزند. يعقوب‏عليه السلام كه به پسران خود اعتماد نداشت وقتى تقاضاى ايشان را براى بردن يوسف‏عليه السلام به خارج شهر شنيد گفت:
«انى ليحزننى ان تذهبوا به و اخاف ان يأكله الذئب و انتم عنه غافلون» (يوسف/ 13)
«من از بردن او غمگين مى‏شوم و از اين مى‏ترسم كه گرگ او را او بخورد و شما از او غافل باشيد.»
و همان پدر با وجود دشمنى فرزندان براى ايشان طلب مغفرت كرد:
«قال سوف استغفر لكم ربى» (يوسف/ 98)
«گفت: بزودى براى شما از پروردگارم آمرزش مى‏طلبم.»
ارزش و مقام فرزندان به گونه است كه خداوند با يادآورى وضعيت ايشان از ظلم بر يتيمان هشدار مى‏دهد:
«و ليخش الذين لو تركوا من خلفهم ذرّية ضعافاً خافوا عليهم فليتقوا اللَّه» (نساء/9)
«كسانى كه اگر فرزندان ناتوانى از خود بيادگار بگذارند از آينده آنان مى‏ترسند بايد بترسند؛ از خدا بپرهيزند.»
نه تنها والدين در برابر فرزندان مسؤول هستند و ناگزير از رهنمون‏سازى ايشان به هدايت و رستگارى مى‏باشند؛ بلكه فرزندان نيز بايد چنين مسئوليتى در برابر والدين داشته باشند:
«با ابت لاتعبد الشيطان ان الشيطان كان للرحمن عصيّا» (مريم/ 44)
«اى پدر شيطان را پرستش مكن كه شيطان نسبت به خداوند رحمان عصيانگر بود.»
اما والدين هميشه پذيراى حق نيستند و در مواردى فرزندان خويش را تهديد مى‏كنند و ايشان را طرد مى‏نمايند:
«قال اراغب انت عن آلهتى يا ابراهيم لئن لم تنته لارجمنك و اهجرنى مليّا» (مريم/46)
«گفت: اى ابراهيم آيا تو از معبودهاى من روى گردانى؟ اگر دست برندارى تو را سنگسار مى‏كنم و براى مدتى طولانى از من دور شو.»
در اين موارد فرزندان، حق سركشى و برخورد ناروا با والدين ندارند و بايد به نيكوترين شكل با ايشان رفتار كنند. براى نمونه ابراهيم‏عليه السلام در برابر آزر و تهديات او، حق وى را كاملا به جاى آورد و از خدا براى آزر آمرزش مى‏خواهد:
«قال سلام عليك ساستغفر لك ربى انه كان بى‏حفيّا» (مريم/ 47)
«ابراهيم گفت: سلام بر تو! من بزودى از پروردگارم برايت تقاضاى عفو مى‏كنم چرا كه او همواره نسبت به من مهربان بوده است.»

حفظ كيان خانواده

يكى از آسيب‏هاى مهم اجتماعى افزايش طلاق است. طلاق در چند دهه گذشته رشد روزافزونى يافته است؛ به گونه‏اى كه بر اساس آمار در سال 1972 ميلادى، 8% طلاق رخ داده است و در سال 1986 ميزان طلاق به 13% افزايش يافته است.
رشد سرسام‏آور طلاق در نگاه بسيارى از مردم، نشانه فروپاشى نهاد خانواده است. در آيات وحى طلاق ناپسند معرفى شده و حفظ خانواده اهميت بسيار يافته است. تا آن جا كه هاروت و ماروت از آن جهت كه در پى جدايى و ايجاد اختلاف ميان زن و شوهر هستند و يهوديان آنها را الگوى خويش ساخته‏اند، نكوهش مى‏شوند:
«فيتعلّمون منهما ما يفرّقون به بين المرء و زوجه» (بقره/ 102)
«از آن دو فرشته مطالبى را آموختند كه بتوانند به وسيله آن، ميان مرد و همسرش جدايى بيفكنند.»
اهميت بنيان خانواده و ناپسندى طلاق در نگره قرآن، تا آن جا است كه كراهت داشتن زن و شوهر از يكديگر نيز باعث جواز طلاق نيست؛ چه اين كه زن و شوهر در تشخيص مصالح خويش توانا نيستند و گاه آن چه را خير مى‏بينند شر است و آن چه را شر مى‏شناسند خير است.
«فان كرهتموهن فعسى ان تكرهوا شيئا و يجعل اللَّه فيه خيرا كثيرا» (نساء/ 19)
«و اگر از آنها كراهت داشتيد چه بسا چيزى خوشايند شما نباشد و خداوند خير فراوانى در آن قرار مى‏دهد.»
در نگاه قرآن زن و شوهر مى‏توانند با كمى گذشت از بروز طلاق جلوگيرى كنند. اگر زن از بخشى از حقوق خود چشم‏پوشى كند و مرد نيز تمام حقوق خود را مطالبه نكند، احتمال كنار آمدن زن و شوهر و دوام زندگى مشترك به وجود خواهد آمد و اگر زن و شوهر توافق نكردند و تمامى حقوق خود را خواستار شدند، در اين صورت به پيشنهاد قرآن هر يك از زن و شوهر وكيلى انتخاب كند و به نتيجه قضاوت پايبند باشند:
«و ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها ان يريدا اصلاحا يوفق اللَّه بينهما» (نساء/ 35)
«و اگر از جدايى ميان آنها دو بيم داشته باشيد، يك داور از خانواده شوهر و يك داور از خانواده زن انتخاب كنيد اگر اين دو داور تصميم به اصلاح داشته باشند خداوند به توافق آنها كمك مى‏كند.»
افزون بر آيات ياد شده قوانين و مقررات سخت طلاق نيز نشانه ديگرى از ناپسندى طلاق است براى نمونه اگر مردى سه باز زن خويش را طلاق دهد، ديگر حق ازدواج با او را نخواهد داشت؛ مگر آن كه زن سابق او با مرد ديگرى ازدواج كند و پس از طلاق به عقد شوهر سابق خويش در آيد:
«فان طلّقها فلا تحلّ له من بعد حتى تنكح زوجاً غيره» (بقره/ 230)
«اگر او را طلاق داد، از آن به بعد زن بر او حلال نخواهد بود؛ مگر اين كه همسر ديگرى انتخاب كند.»
و آنان كه همسران خود را ظهار مى‏كنند بايد پس از بازگشت برده‏اى آزاد كنند:
«و الذين يظاهرون من نسآئهم ثم يعودون لما قالوا فتحرير رقبة من قبل ان يتماسا ذلكم توعظون به و اللَّه بما تعملون خبير» (مجادله/ 3)
«كسانى كه همسران خود را ظهار مى‏كنند. سپس از گفته خود باز مى‏گردند بايد پيش از آميزش جنسى با هم برده‏اى را آزاد كنند. اين دستورى است كه به آن اندرز داده مى‏شويد و خداوند به آن چه انجام مى‏دهيد آگاه است.»
در راستاى حفظ كيان خانواده، نگاه هوس‏آلود زن و مرد به يكديگر حرام است، فحشا حرمت دارد، تقوا مطلوب خوانده شده، زنان از نمايش دادن زينت و آلات خود منع شده‏اند، پوشش سر و سينه واجب گشته، راه رفتن به گونه‏اى كه ديگران را تحريك كند حرام خوانده شده است و حضور در ميان مردم آن گونه كه در عصر جاهليت صورت مى‏گرفت ناروا معرفى شده است:
«و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن و يحفظن فروجهن و لايبدين زينتهن الا ما ظهر منها و ليضربن بخمرهن على جيوبهن و لايبدين زينتهنّ الا لبعولتهن او...» (نور/ 31)
«و به زنان باايمان بگو چشمهاى خود را فرو گيرند و دامان خويش را حفظ كنند و زينت خود را آشكار نكنند و روسرى‏هاى خود را بر سينه خود افكنند...»
«يا نساء النبى لستن كاحد من النساء ان اتقيتن فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض و قلن قولا معروفا و قرن فى بيوتكن و لا تبرّجن تبرّج الجاهلية الاولى» (احزاب/ 32-33)
«اى همسران پيامبر شما همچون يكى از زنان معمولى نيستيد اگر تقوا پيشه كنيد؛ پس به گونه‏اى هوس‏انگيز سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند و سخن شايسته بگوييد و در خانه‏هاى خود بمانيد و هم چون دوران جاهليت نخستين ظاهر نشويد.»
تعيين نقش افراد خانواده يكى ديگر از راه‏حل‏هاى قرآن براى زدودن تنش‏هاى خانوادگى است. بر اساس آيات وحى هر يك از زن و مرد نقش ويژه‏اى در خانه دارد و درك نادرست زوجين از نقش خويش به مشكلات شديد خانوادگى مى‏انجامد. مرد خانواده نقش بيرونى دارد و زن خانواده نقش درونى.
بر اساس اين نقش‏هاى متفاوت، مرد كارهاى بيرون از خانه را انجام مى‏دهد و وظايف اجتماعى را به دوش مى‏كشد و نيازمنديهاى خانواده را تأمين مى‏كند، و در برابر نقش زن در خانه، نگهدارى روابط خانواده و پاسخ به احساسات اعضاى خانواده است.

معيارهاى تشكيل خانواده

اسلام تأكيد بسيار بر تشكيل خانواده دارد و عزوبت را نامطلوب مى‏خواند. در نظرگاه قرآن زن و شوهر از اركان مهم خانواده هستند و دقت در انتخاب همسر مناسب بسيار شايسته است.
دختران و پسران دانسته يا ندانسته با كسانى ازدواج مى‏كنند كه با ايشان همگونى داشته باشند. باورمن در اين باره مى‏گويد:
«افراد در تمامى سنين در ميدانى فراخ‏تر از آن كه تصادف بتواند بر آن كارگر شود با كسانى وصلت مى‏كنند كه از نظر موقعيت زناشويى همانند ايشان باشد.»17
در ازدواج دختران و پسران هر چند عشق يكى از عوامل خوانده مى‏شود و آن گونه كه گفته شده عشق انسان را از ديدن واقعيت‏ها كور مى‏كند. اما با اين وجود در اين نوع ازدواج‏ها نيز همگونى ميان دختر و پسر وجود دارد. دختر و پسر وقتى عاشق يكديگر مى‏شوند كه پيش از ازدواج همگونيهايى ميان خود ديده باشند. بر اين اساس در بسيارى از ازدواج‏ها هم‏دينى، هم‏نژادى، هم‏فرهنگى و... از عوامل گرايش دختر و پسر به يكديگر است.
نظر داشت ويژگى‏هاى همسر در عصر نزول نيز مورد توجه مسلمانان قرار داشت و ايشان با توجه به معيارهايى كه در آيات و سخنان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم آمده بود ازدواج مى‏كردند و تشكيل خانواده مى‏دادند. شمارى از معيارهاى قرآن براى انتخاب همسر عبارتند از:

الف. ايمان

امروزه بسيارى از اديان هم‏ايمانى را يكى از شرايط ازدواج مى‏خوانند. در نگاه اينان در ازدواج‏هايى كه هم‏ايمانى زن و شوهر وجود ندارد، تنش‏ها و ناسازگاريها بسيار بيشتر از ازدواج‏هايى است كه زوجين هم‏ايمانى دارند.
بر اين اساس زرتشتيان كه ديگران را بى‏ايمان مى‏شناسند تن به ازدواج با غير زرتشتى نمى‏دهند؛ چنان كه يهوديان و مسيحيان نيز هم‏دينى را شرط ازدواج مى‏دانند و به ندرت با غير هم‏كيش خود وصلت مى‏كنند. ارتدوكس‏ها نيز وحدت دين را شرط درستى ازدواج مى‏خوانند و ازدواج مسيحى با پيروان ديگر اديان را باطل مى‏خوانن.د اما ازدواج ارتدوكس با كاتوليك را درست اما حرام مى‏دانند.
افزون بر اديان، صاحب‏نظران خانواده نيز بر هم ايمانى تأكيد دارند و خاستگاه بسيارى از تنش‏هاى خانوادگى را در فقدان هم ايمانى زن و شوهر مى‏دانند.
دكتر كنيزى در اين باره مى‏گويد:
«در امريكا و انگليس هيچ چيز به اندازه مذهب بر الگوهاى كنونى رفتار زوجيت موثر نيست.»18
لوگال يكى ديگر از صاحب‏نظران مسايل خانوادگى مى‏نويسد:
«تا پيش از ازدواج مذهب بر رفتار جوانان موثر است، اما پس از زناشويى اختلافات دينى دشواريهاى فراوانى براى آنها ايجاد مى‏كند و زمينه‏ساز بگو مگوهاى دائمى مى‏شود و با پيشرفت زندگى زناشويى اين دشواريها فزونى مى‏يابد.»19
در اسلام نيز مانند ديگر اديان هم ايمانى يكى از معيارهاى انتخاب همسر خوانده شده است. بر اين اساس مسلمانان حق ندارند با مشركان هم ايمان ايشان نيستند ازدواج كنند:»20
«و لا تنكحوا المشركات حتى يؤمن و لامة مؤمنة خير من مشركة» (بقره/ 221)
«و با زنان مشرك و بت‏پرستى تا ايمان نياورده‏اند ازدواج نكنيد. كنيز باايمان از زن آزاد بت‏پرست بهتر است.»
«يا ايها الذين آمنوا اذا جاءكم المؤمنات مهاجرات فامتحنوهن اللَّه اعلم بايمانهن فان علمتموهن مؤمنات فلاترجعوهن الى الكفار لا هن حل لهم و لا هم يحلون لهن و آتوهم ما انفقوا و لاجناح عليكم ان تنكحوهن» (ممتحنه/ 10)
«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! هنگامى كه زنان باايمان به عنوان هجرت نزد شما آيند آنها را آزمايش كنيد. هر گاه آنان را مؤمن يافتيد و آنها را به سوى كفار باز نگردانيد. نه آنها براى كفار حلالند و نه كفار براى آنها حلال و آن چه را همسران آنها پرداخته‏اند به آنان بپردازند و گناهى بر شما نيست كه با ايشان ازدواج كنيد.»

ب. پاكدامنى

ملاك ديگر قرآن در انتخاب همسر پاكدامنى است:
«الزانى لاينكح الا زانية او مشركة و الزانية لاينكحها الا زان او مشرك و حرّم ذلك على المؤمنين» (نور/ 3)
«مرد زناكار جز با زن زناكار يا مشرك ازدواج نمى‏كند و زن زناكار را جز مرد زناكار يا مشرك به ازدواج خود در نمى‏آورد و اين كار بر مومنان حرام شده است.»
پاكدامنى مورد نظر آيات، كلى است و تنها به پاكدامنى از زنا محدود نمى‏شود و زنان مسلمان بايد چشمهاى خود را از نگاه به نامحرمان فرو گيرند و عفاف داشته باشند و زينت خود را نمايان نسازند و به گونه‏اى راه نروند كه جلب توجه كنند:
«و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن و يحفظن فروجهن و لايبدين زينتهن الا ما ظهر منها و...» (نور/ 31)
«و به زنانى باايمان بگو چشمهاى خود را فرو گيرند و دامان خويشى را حفظ كنند و زينت خود را - جز آن مقدار كه نمايان است - آشكار ننمايند...»

ج. شايستگى

يكى ديگر از معيارهاى ازدواج شايستگى همسر است:
«و الذين يقولون ربنا هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قرة اعين و اجعلنا للمتقين اماما» (فرقان/ 74)
«و كسانى كه مى‏گويند: پروردگارا از همسران و فرزندان مايه روشنى چشم ما قرار ده و ما را براى پرهيزگاران پيشوا گردان.»
بر اين اساس در آيات وحى همسر نوح‏عليه السلام و لوطعليه السلام در شمار همسران ناشايست قرار گرفته‏اند.

د. آرامش بخشى

در انتخاب همسر بايد صفات و ويژگى‏هاى او مد نظر قرار گيرد. همسرى مناسب زندگى مشترك است كه آرامش‏بخش باشد و رحمت و مودت در زندگى خانوادگى به وجود آورد:
«و من آياته ان خلق لكم من انفسهم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودّة و رحمة» (روم/ 21)
«و از نشانه‏هاى او اين كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد و در ميانتان مودت و رحمت قرار داد.»

ه . خوش‏زبانى

بخشى از مشكلات و تنش‏هاى خانوادگى ريشه در چگونگى سخن گفتن زن و شوهر با يكديگر دارد. بهره‏گيرى هر يك از زن و شوهر از كلمات زشت و ركيك و آزار رساندن گفتارى به يكديگر صميميت ميان ايشان را از بين مى‏برد و هر روز بر فاصله ميان ايشان مى‏افزايد تا آن جا كه زندگى مشترك براى زن و شوهر و در كنار يكديگر قرار گرفتن غيرقابل تحمل مى‏گردد. بر اين اساس در هنگام ازدواج توجه به خوش‏زبانى يا بدزبانى همسر بسيار پراهميت خوانده شده است:
«فجعلناهن ابكارا. عربا اترابا» (واقعه/36 و37)
«و همه را دوشيزه قرار داديم. زنانى كه تنها به همسرشان عشق مى‏ورزند و خوش‏زبان و فصيح و هم‏سن و سالند.»

و. تناسب سنى

يكى ديگر از معيارهاى ازدواج تناسب سنى ميان دختر و پسر است. زن و شوهرى كه فاصله سنى بسيار با يكديگر دارند بر درك يكديگر توانا نيستند، بيش از ديگران گرفتار ناسازگارى مى‏شوند و كانون خانوادگى ايشان بيش از ديگران در معرض فروپاشى قرار مى‏گيرد. بر اين اساس بهترين شكل ازدواج آن است كه مرد از زن بزرگتر باشد و فاصله سنى زن و شوهر بيش از شش سال نباشد:
«فجعلناهن ابكارا. عربا اترابا» (واقعه/ 36 و 37)

ز. تواضع

تواضع زن و شوهر يكى از عوامل مهم دوام مبحت و دوستى ميان ايشان است. بر اين اساس توجه به خصوصيات و ويژگى‏هاى همسر آينده اهميت بسيار دارد و ضامن دوام زندگى خانوادگى است:
«مسلمات مؤمنات قانتات تائبات عابدات...» (تحريم/ 5)
«همسرانى مسلمان، مؤمن، متواضع، تو به كار، عابد»

پی نوشت ها

1- ساروخانى، باقر،مقدمه‏اى بر جامعه‏شناسى خانواده، چاپ ششم، تهران، سروش، 1382،/135.
2- همان/ 135.
3 - همان/ 136.
4 - همان/ 136.
5 - فخر رازى، الكبير، چاپ سوم، دار احياء الثراث العربى، 206/8.
6 - اعزازى، شهلا، جامعه‏شناسى خانواده، چاپ اول، تهران، روشنگران و مطالعات زنان، 1376،/14.
7- همان/ 15.
8- فخر رازى، الكبير 204/11.
9- مكنون، ثريا و صانع‏پور، مريم، بررسى تاريخى منزلت زن از ديدگاه اسلام، تهران، مركز چاپ و نشر،1374، /27.
10- قرطبى، محمدبن احمد، الجامع لاحكام القرآن، قاهره، دارالكاتب العربى، 1387، 4/66.
11- اعزازى، شهلا، جامعه‏شناسى خانواده/ 10.
12- واحدى نيشابورى، على بن احمد، اسباب النزول، بيروت، المكتبة التقافية،1410، /85.
13- ذهبى، محمد بن احمد، تاريخ الاسلام، بيروت، دارالكتب العربى،1407 ، 15/416.
14- واحدى نيشابورى، اسباب النزول/ 84.
15- شيخ مفيد، المقنعه قم، النشر الاسلامى، 1410، /508.
16- طبرى، محمدبن جرير، جامع البيان، بيروت، درالمعرفة،1406، 2/695.
17- ساروخانى، باقر، جامعه‏شناسى خانواده/ 40.
18- همان/ 64.
19- همان.
20- شافعى، محمدبن ادريس، الام، بيروت، دارالمعرفة، 264/4؛ سرخسى، ابوبكر محمد، المبسوط، بيروت، دارالفكر،1421، 5/22.

12kc711lnowq8jk9f51.gif

اعمال مرتاضان هندی

هر کار و هر چیزى است که سرچشمه آن پنهان باشد و معمولا به کارهاى خارق العاده‌اى مى‌گویند که با استفاده از وسایل مختلف انجام مى‌شود و هدف از آن اغفال و فریب مردم است.
به گزارش برنا، گاهی شنیده می‌شود که افرادی توانسته‌اند با ریاضت‌های غیر شرعی و تحمل سختی‌های نامشروع بدنی و فیزیکی کارهایی انجام دهند که دیگران را به شگفتی وادار کند.

از این افراد با عنوان مرتاض نام برده می‌شود. حرکت دادن اشیاء بدون لمس کردن آنها و تنها با نگاه کردن به آنها تنها یکی از روش‌های آنان است که می‌خواهند با این کارهای خود یا جیب خود را پر کنند و یا نام و نشانی در میان عوام مردم به دست آورند. اسلام ضمن عدم اجازه به افراد برای انجام این کارها درجه این کارها را بسیار سطح پایین و کوچکی می‌داند که با کرامت اولیاء خداوند و معجزات انبیاء الهی متفاوت است. یکی از سوالاتی که ممکن است در ذهن خوانندگان قرار بگیرد این که " اعمالی که از مرتاضین دیده می‌شود با معجزه چه فرقی دارد؟ " حضرت آیت الله مکارم شیرازی در پاسخ به این سوال اینگونه پاسخ گفته اند:



در پاسخ این سؤال نخست باید تعریف فشرده‌اى از سحر داشته باشیم؛ در این که سحر چیست و از چه تاریخى به وجود آمده است بحث هاى فراوانى وجود دارد .مشکل است تاریخ معینى بتوان براى آن تعیین کرد؛ ولى مى توان گفت: سحر در اصل به معناى: هر کار و هر چیزى است که سرچشمه آن پنهان باشد و معمولا به کارهاى خارق العاده‌اى مى‌گویند که با استفاده از وسایل مختلف انجام مى‌شود و هدف از آن اغفال و فریب مردم است.



گاهى از عوامل تلقینى در آن استفاده مى‌کنند یعنى با تلقین هاى قوى و مؤثر مسائلى را در نظر عوام منعکس مى کنند که واقعیتى ندارد و گاه از تردستى و خدعه و نیرنگ و به اصطلاح چشم بندى بهره مى‌گیرند. به این ترتیب که بینندگان را سرگرم مسائلى کرده سپس با سرعت و مهارت چیزهایى را جابه جا و دگرگون مى سازند که ببینندگان هرگز متوجه این جابجایى و دگرگونى ها نشوند؛ بلکه آن را یک خارق عادت مى پندارند.



گاهى از خواص ناشناخته فیزیکى و شیمیایى بعضى از اجسام، یا مسائلى مربوط به چگونگى تابش نور از زوایاى مختلف بهره مى گیرند؛ به طورى که بینندگان، امور خارق عادتى را در برابر خود مى بینند که از اسرار آن بى خبرند.

خلاصه آنکه آنها از طریق ارتباط با ارواح و کمک گرفتن از شیاطین، امور خارق العاده اى را انجام مى دهند و همه اینها در مفهوم جامع لغوى کلمه سحر درج است.



کارهاى مرتاضان غالبا که از طریق تمرین هاى شاق و تمرکز نیروهاى روحى و جسمى انجام مى گیرد را نیز مى توان نوعى سحر شمرد؛ هرچند گاهى آن را خارق عادتى در برابر سحر قرار مى دهند.

به هر حال انجام این امور، از سوى بعضى از انسان ها غیر قابل انکار است. مهم آن است که ویژگى هاى معجزات و سحر و خارق عادات مرتاضان را در نظر بگیریم، تا تفاوت آن با معجزات انبیاء کاملاً روشن شود.



در این جا به چند تفاوت روشن برخورد مى کنیم:
1- معجزات متکى به نیروى الهى است، در حالى که سحر و خارق عادت ساحران و مرتاضان از نیروى بشرى سرچشمه مى گیرد؛ لذا معجزات بسیار عظیم و نامحدود است در حالى که سحر و خارق عادت مرتاضان محدود مى باشد. به تعبیر دیگر آنها فقط کارهایى را انجام مى دهند که تمرین کرده اند; و براى انجام آن آمادگى دارند; اما هر کارى که به آنها پیشنهاد شود انجام نمى دهند؛ و تاکنون دیده نشده است که مرتاض یا ساحرى بگوید: من آماده ام که هرچه بخواهید انجام دهم، چرا که هر کدام در رشته اى تمرین و آگاهى دارند.

2ـ معجزات چون از سوى خدا است نیاز به تعلیم و تربیت خاصى ندارد در حالى که سحر و ریاضت هاى ساحران همیشه مسبوق به یک رشته تعلیم و تمرین هاى مستمر است به گونه اى که اگر شاگرد به خوبى تعلیمات استاد را فرا نگرفته باشد ممکن است در مجلسى که در حضور مردم تشکیل مى دهد به خوبى از عهده آن بر نیاید و رسوا شود. به تعبیر دیگر معجزات الهى در هر لحظه اى و بدون هیچ سابقه اى ممکن است انجام گیرد؛ در حالى که خارق عادات بشرى امورى هستند که به طور تدریجى و با مرور زمان نسبت به آنها آشنایى و مهارت حاصل مى شود و هیچ گاه به طور دفعى و ناگهانى انجام پذیر نیستند.

در داستان فرعون و موسى (ع) نیز به این مسأله اشاره شده که فرعون ساحران را متّهم مى کند که موسى (ع) بزرگ شما است و او اسرار سحر را به شما تعلیم داده است. مسلما او بزرگ شماست که به شما سحر آموخته است.

3- طریق دیگر براى شناخت معجزات الهى از خارق عادات بشرى، مقایسه حال آورندگان این دو است. آورندگان معجزه از سوى خدا مأموریت هدایت مردم را دارند لذا اوصافى متناسب با آن را دارند؛ در حالى که ساحران و کاهنان و مرتاضان، نه مأمور هدایتند و نه چنین اهدافى را دنبال مى کنند و هدف آنها معمولا یکى از امور سه گانه زیر است:
1- اغفال مردم ساده لوح.
2- کسب شهرت در میان توده عوام.
3- کسب درآمد مادّى از طریق سرگرم ساختن مردم.

هنگامى که این دو گروه (پیامبران و ساحران و مانند آنها) وارد میدان مى شوند، هرگز نمى توانند براى مدّت طولانى منویّات و اهداف خود را مکتوم دارند؛ چنانکه ساحران فرعونى قبل از آن که وارد میدان شوند از فرعون درخواست اجر و پاداش مهم کردند و او هم به آنها وعده اجر مهمى داد: من براى این (دعوت،) هیچ پاداشى از شما نمى طلبم. این تعبیر در چندین آیه قرآن مجید درباره چندین پیامبر آمده است.

اصولا همین که مى بینیم ساحران در خدمت فرعون ظالم و مستکبر هستند، براى شناخت سحر از معجزه کافى مى باشد. و ناگفته پیدا است که انسان هر قدر مهارت در پرده پوشى بر افکار و اهداف خود داشته باشد باز قیافه واقعى نیّاتش از خلال اعمالشان ظاهر مى شود.

کوتاه سخن این که مطالعه در سوابق زندگى این گونه اشخاص و بررسى چگونگى استفاده از خارق عاداتى که انجام مى دادند و همچنین توجه به هم سویى آنها نسبت به طیف هاى مختلف اجتماعى و نیز طرز رفتار و اخلاق آنها، راهنماى خوبى براى شناخت سحر از معجزه است و قطع نظر از تفاوت هاى دیگرى که در بالا ذکر شد تشخیص معجزات از سحر و دیگر خارق عادات از این طریق کار آسانى است.

اسلام وحل مشكل اختلاف طبقاتي

5sqhu3lwbmalruv1tjhz.gif

 

اسلام و حل مشكل اختلاف طبقاتي

دين اسلام با نظر واقع بيني اختلاف طبقاتي را مطالعه كرده است. از اين اختلاف آن چه را كه خطرناك تشخيص داده است يعني اختلاف در سطح زندگي مادي و آن چه از نتايج و آثار آن است علاج كرده و در ساير قسمت ها با دستورات اخلاقي و تربيتي نتايج صحيحي از اين اختلاف گرفته است.
محيط مادي يعني مجموعة عوامل مختلف و متنوعي كه بر افراد بشر احاطه كرده است، به طور محسوسي در وضع قيافة قواي بدني، غرائز، عواطف و حتي افكار و انديشه‌هاي وي موثر است آب و هوا، طرز تغذيه، رطوبت هوا، مقدار فشار جو، درجه حرارت، مناظري كه در زندگي در مقابل شخص قرار مي‌گيرد، آن چه در گوش او در ايام عمر طنين مي‌افكند. سطح زندگي، وضع خاص خانوادگي و بالاخره همه شرايط و اوضاعي كه به نام محيط، بشر را در دامن خود مي‌پرورد، در تربيت روح و بدن انسان نقش بزرگي بر عهده دارد.
اين اصل را هر چند گروهي از فلاسفه مادي به طور مبالغه‌آميزي پذيرفته و معتقد شده‌اند كه همه قواي انساني فقط محصول محيط مادي اوست و چيز ديگري در پيدايش آن وجود ندارد ولي اصل اين تاثيرات به طور اجمال مورد قبول همه متفكران و فلاسفه است، كشاورزي را كه در محيط ساده دهكده چشم به جهان گشوده و در زندگي جز دشت پهناور و افق بيكران در جلو چشم مشاهده نكرده، سخاوتمندي و گشاده‌دستي ابر و باد و خورشيد را احساس كرده، از امانت و خلوص زمين بهره‌ها گرفته است، آرامش محيط، پاكي هواي ده، نظافت آب آشاميدني او، اعصاب او را سالم بار آورده، اين چنين كشاورزي را نمي‌توان از نظر عواطف، افكار و قيافه با كارگري مقايسه كرد كه جز محيط محدود كارگاه، صداي يكنواخت موتورها، وظيفه ثابت و لايتغير يك ماشين، افراد متراكم و مجتمع كارگرها و هواي سنگين و آلوده به گاز فضاي كارخانه در اطرافش نبوده و نيست، ثروتمندي كه در آسايش و تنعم زندگي كرده، هر خواسته‌اش برآورده شده، در راه تحصيل ثروت بيشتر يك مطالعه جزئي و يك فعاليت مختصر فكري براي او كافي بوده، مطلعان و متخصصان از هر رشته در خدمتش آماده بوده‌اند، طعم فقر و گرسنگي را نچشيده رنج بيماري بدون درمان را نبرده است، آيا مي‌شود از لحاظ روحيه، عاطفه، ورزيدگي عضلات، او را با خاركني مقايسه كنيم كه هزاران جهاد در يك روز براي تامين معاش فقيرانة خود متحمل مي‌شود و همه كارش را با تلاش‌هاي طاقت فرساي خود به عهده دارد؟
و بالاخره جواني كه در محيط آزاد و بي‌بند و بار، در ‌آغوش شهوات و در درياي هوا و هوس غوطه‌ور بوده، نمي‌تواند مثل محصلي كه زندگي را در محيط پاك و جدي و منظم آموزشگاه گذرانده است، فكر كند و كار انجام دهد، عواطف مشابه و اعصاب يكسان داشته باشد. اين اختلاف قوا در همه آثار و شئون زندگي مشهود مي‌شود. كيفيت معاش، عقايد ديني و اجتماعي، ادبيات و هنر، آداب معاشرت، تربيت اولاد، طرز انتخاب مسكن، لباس، غذا و كليه فعاليت‌هاي بشر تحت تأثير شديد اين اختلاف محيط مادي قرار مي‌گيرد. و اين تفاوت‌ها وقتي از يك نسل تجاوز كرد، به تدريج شدت مي‌يابد و خودبه‌خود اين تفاوت جسمي و روحي، مادي و معنوي تبديل به شكاف‌هاي عظيم صنفي، طبقه‌اي و ملي مي‌شود و فاصله‌ها رفته رفته زيادتر.

تاثير انقلاب صنعتي اروپا

انقلاب صنعتي، توسعه روزافزون سرمايه‌داري، و تكامل وسايل ارتباط و بالاخره ايجاد تمركز در همه شئون اجتماعات بشري، شرايط مساعدي براي تشديد اين اختلاف و توسعه اين شكاف در همه شئون و به خصوص در زندگي مادي مردم به وجود آورد. سرمايه‌هاي كوچك با مساعدت شرايط، به سرمايه‌هاي بزرگ تبديل شد و به تدريج كمپاني‌ها، كارتل‌ها و تراست‌ها را به وجود آورد. قدرت دولت‌ها در مقابل قدرت اين سازمان‌هاي اقتصادي ناچيز شد، سرمايه‌هاي متوسط وضعيت كه نتوانست شرايط مساعدي تحصيل كند، به علت عدم امكان رقابت به تدريج از بين رفت، طبقات متوسط يا به طبقة اول مبدل شد و يا در طبقات ضعيف و محروم قرار گرفتند. پيشرفت صنايع، توسعه بانكداري، سيستم‌هاي عالي توليد، استعمار ممالك ضعيف و ايجاد بازار فروش‌هاي جهاني و بالا رفتن سطح زندگي به وسيله علوم و اختراعات، آن چنان سطح زندگي طبقات ممتاز را بالا برد كه زندگي‌هاي شاهانه گذشته‌ها را به خاطر مي‌آورد و در مقابل، فقر مستمندان آن چنان جانگداز به نظر مي‌آمد كه هيچ شباهتي به زندگي سادة فقراي سابق نداشت.
گروهي اطفال رنجور و گرسنه خود را به صحرا براي چرا فرستادند و جمعي براي سگ و گربه خود وسائل باورنكردني زندگي فراهم ساختند. قيمت يك پالتوي پوست خانمي از طبقات ممتاز براي امرار معاش يك خانواده، چند سال كافي بود سرمايه‌اي براي يكي از هزاران كاسب جزء كه همه روزه در محلات دور افتاده مي‌بينيم، مي‌تواند باشد و فراهم بودن همه چيز، سلامتي، خدمتگزاري علم براي طبقات ممتازه، تحصيل را براي فرزندان آن‌ها به بهترين شكلي آماده كرد و در نتيجه علم و صنعت و هنر هم در انحصار آن‌ها در آمد. فقدان وسايل و انحطاط سطح زندگي، فقر و مرض در طبقات پايين امكان تحصيلات عاليه را از فرزندان آن‌ها گرفت و وسيله معالجه بدن رنجور و اعصاب فرسوده آن‌ها را كه از تغذيه نامناسب و آلودگي و كثافت مسكن و لباس آن‌ها شدت مي‌يافت برايشان فراهم نساخت و در نتيجه، وقتي و فكري و حالي براي علم و معرفت نداشتند. رفته رفته جامعه از دو طبقه مشخص تشكيل شد يك دسته داراي همه چيز شد و ديگري همه چيز را از دست داد. آينده اين دو طبقه را هم به علت موجود بودن شرايط، درست مثل گذشته آن‌ها يا كمي شديدتر بايد دانست. اين شكاف عظيم و اين ظلم جانكاه كه نتيجه طبيعي سازمان‌هاي اجتماعي بود، بزرگ‌ترين رنج روحي را براي وجدان‌هاي بيدار متفكرين فراهم مي‌كرد و بزرگ‌ترين خطر را نيز در مقابل طبقات مرفه به وجود مي‌آورد و در نتيجه، مطالعه درباره علاج اين بلاي اجتماعي و اين درد خطرناك شروع شد، معروف‌ترين و مهم‌ترين طريقه‌اي كه براي درمان اين درد و پر كردن اين شكاف انديشيده‌اند، دو رويه است.
1- الغاء سرمايه‌داري ابزار توليد
2- تامين حداقل معيشت براي همه بود
رويه اول يك رويه انقلابي محسوب مي‌شود كه به وسيله مؤسسان سوسياليسم به دنيا عرضه شد و ماركس آن را تكميل و انقلاب اكتبر آن را در كشور اتحاد جماهير شوروي اجراء كرد.
ولي رويه دوم، انقلابي نبوده و در بيشتر ممالك شرقي مغرب زمين به‌ صورت‌هاي گوناگون معمول است. در اين بحث سعي مي شود بعد از توضيح و انتقاد اين دو رويه راه حلي را كه اسلام در نظر گرفته و اجرا كرده است، توضيح دهيم.

راه حل ماركسيسم

مكتب ماركسيسم يا سوسياليسم علمي معتقد است اگر ابزار توليد را از مالكيت طبقه سرمايه‌دار «بورژوا» درآورده، آن را عمومي و ملي كنيم، اين مشكل حل شده است. پيروان اين مكتب مي‌گويند تنها عامل تعيين كننده يك سيستم اجتماعي همان طرز توليد است و تنها موجب اختلاف طبقاتي در رژيم سرمايه‌داري اختصاص مالكيت ابزار توليد بطبقه بورژواست. اين تسلط بر وسائل توليد از قبيل كارخانه‌ها، بانك‌ها، شركت‌ها، زمين‌هاي زراعي، معادن و غيره سبب شده كه منافع، در اختيار مالكان و مؤسسان ابزار توليد درآيد و شكاف طبقاتي عظيم بين اين طبقه و طبقة كارگر (پرولتر) حاصل شود و هرگاه اين تفاوت اصلي و عظيم از بين برود، رفته رفته سطح زندگي در همه مردم يكسان شده و اين يكنواختي در مزاج افراد در قواي بدني، در فكر، در اخلاق، در فرهنگ، در مذهب و ادب و هنر تاثير خواهد كرد و در نتيجه جامعه‌اي كه از يك طبقه تشكيل شده به وجود خواهد آمد كه در همه چيز هم آهنگي خواهند داشت و حتي در طرز تفكر و كليه روبناهاي اجتماع نيز متساوي و مشابه خواهند بود و بنابراين فقط و فقط بايد مالكيت ابزار توليد و سرمايه‌هاي بزرگ را القاء كرد …
ما در اين جا در مقام بحث در پايه‌هاي اين نظريه از جهات فلسفي و اقتصادي و حتي سياسي نيستيم و چون مشكلي را كه در صدد پيدا كردن راه حل براي آن هستيم مشكل اختلاف طبقاتي است فقط بيك سؤال اكتفا مي‌كنيم.
آيا محيط مادي و شرايط خارجي كه به اعتقاد شما خالق فكر و ايده و كليه روبناهاي اجتماع است و در نظر ساير متفكران عامل موثر در ايجاد آن‌ها است چه بود؟
آيا فقط و فقط مالكيت ابزار توليد بود؟ آيا براي ايجاد وحدت طبقه، بجاي يكنواخت كردن هزاران عامل موثري كه محيط را تشكيل مي‌داد و علت ايجاد طبقات گوناگون اجتماع بود، فقط و فقط يكسان كردن يك عامل، هر چند مهم باشد، كافي به نظر مي‌رسد؟
مگر شما خالق ايده و فكر و پديدآورنده جسم و روح و موجد نيروهاي بدني و فكري را فقط داشتن يك كارخانه و نداشتن آن مي‌دانستيد؟
يا مي‌گفتيد همه چيز و كليه عوامل محيط را بوجود مي‌آورد و اين محيط مادي است كه خالق و موثر است. بنابراين شما بايد براي ايجاد طبقه واحد كليه عوامل متنوع محيط را يكسان كنيد و اگر نتوانستيد دست از اين مدعي برداريد و به همين دليل در داخل كشورهاي سوسياليستي هم نتوانسته‌ايد وحدت طبقه، يعني، وحدت فكر، ايده، عاطفه، غريزه، تمايل و نيروهاي بدني ايجاد كنيد. در چنين كشورها هر چند طبقه‌اي به نام بورژوا (سرمايه‌دار) يافت نمي‌شود ولي طبقات گوناگوني به نام افراد حزبي و افراد غير حزبي، بوروكرات‌ها (كارمندان)، مردم عادي، كشاورز، كارگر، جنگ‌ديده، نظامي وجود دارد كه از هر جفت مخصوصاً شرايط زندگي مادي و سطح زندگاني با هم متفاوت هستند. تجمل براي طبقه بوروكرات، حزبي، نظاميان تا آن جا مي‌رسد كه انسان را به ياد سيستم‌هاي فئوداليته و سرمايه‌داري مي‌اندازد.
افكار گوناگون و تمايلات مختلف حتي در بعضي از تربيت شده‌ها و رهبران حزبي ديده مي‌شود كه گاه و بي‌گاه به ارتجاع، تندروي چپ روي خيانت، متهم و اخراج مي‌شوند. راز اين اختلاف طبقاتي با شكل جديد روشن است چه عوامل مادي و شرايط پديدآورنده طبقه‌ها با تمام اختلافات در اين رژيم باقي است و امكان زوال ندارد و با بقاي علت چگونه مي‌توان انتظار داشت معلول رفع شود و مشكل ما حل شود، گرچه يكي از عوامل مهم اختلاف، يعني اختصاص ابزار توليد مرتفع شد و از انحصار در آمد به خصوص كه عامل توارث با ريشه‌هاي محكم خود اختلافات عظيم بدني، فكري، هنري، اخلاقي و حتي سليقه زندگي را نگهداري مي‌كند.

تئوري حداقل معيشت

كشورهاي مترقي سرمايه‌داري با يك سلسله قوانين و اقدامات اصلاحي يك حداقل معيشت كه شامل غذا، لباس، مسكن است براي طبقات محروم و ضعيف در نظر گرفته‌اند و به عقيده خود، درمان اين آلام اجتماعي را كرده‌اند. در برابر اين نظريه بايد گفت شما با اين تصميم مسلماً توانسته‌ايد از مرگ طبقات ضعيف و محروم جلوگيري كنيد و با اين ترتيب ديگر طفلي به چرا نمي‌رود، از بي دوائي كسي نمي‌ميرد، در زمستان هلاك از سرما اتفاق نمي‌افتد ولي آيا با اين وسيله اين شكاف عظيم اختلاف طبقاتي را پر كرده‌اند؟ آيا اين فاصله زياد كه به تدريج توسعه مي‌يابد باز براي اجتماع مشكلي ايجاد نمي‌كند؟ آيا زندگي تجملي و افسانه‌اي طبقه ثروتمند كه براي ابد از دسترس طبقات محروم به دور است غضب و نارضايتي آن‌ها را برنمي‌انگيزد؟
آيا اين دسته از خلق خدا كه قوانين غلط اجتماعي آن‌ها را محروم كرده است و هيچ نماينده‌اي در قانونگذاري و قوه مجريه ندارد، بايد براي هميشه يك زندگي مرفه را در احلام و آرزوهاي خود ببينند.

راه اسلام

دين اسلام با نظر واقع بيني اين اختلاف طبقاتي را مطالعه كرده است. از اين اختلاف آن چه را كه خطرناك تشخيص داده است يعني اختلاف در سطح زندگي مادي و آنچه از نتايج و آثار آن است علاج كرده و در ساير قسمت‌ها با دستورات اخلاقي و تربيتي نتايج صحيحي از اين اختلاف گرفته است. تشريع خمس و زكوه قانون مقدسي است كه براي تعديل زندگي طبقات مختلف وضع شده است، شايد در نخستين برخورد چنين تصور شود كه خمس و زكوه در شمار ماليات‌هاي اسلامي محسوب است و عده‌اي از نويسندگان هم به طور مسلم به اين راي معتقد شده‌اند. بايد دانست كه ماليات بر حسب تاريخ معاني متفاوتي داشته است اگر ماليات را بر حسب معني معروف و تاريخي آن به وجوهي به (دولت براي اداره سازمان‌هاي خود و حفظ مملكت از تجاوز و امنيت داخلي و نظائر آن مي‌گيرد) تعريف كنيم به هيچ‌وجه خمس و زكات را نمي‌توان ماليات دانست. مطالعه و دقت در آيات خمس و زكوه و ادلة تشريع اين احكام الهي بخوبي مدعاي ما را روشن مي‌سازد.

1- و اعملوا انما غنمتم من شيء فان‌لله خمسه و للرسول و لذي القربي واليتامي والمساكين وابن السبيل ان كنتم آمنتم بالله» «و بدانيد كه پنج يك منافع شما از هر چيز بخداوند متعال و پيامبر او و امامان تعلق دارد و همين طور متعلق به ايتام و فقراء و از وطن دورماندگان است، اگر ايمان به خدا آورده‌ايد.»

2- انما الصدقات للفقراء والمساكين والعاملين عليها و المولفه قلوبهم و في‌الرقاب و الغارمين و في‌ سبيل الله و ابن السبيل فريضه من الله و الله عليم حكيم
كليه صدقات (زكوه) (بهشت قسمت تقسيم مي‌شود) متعلق است به فقرا و بينوايان و كارمندان زكات و كساني كه مي‌خواهيد دل آن ها را به دست آوريد و براي بردگان و براي بدهكاران و در راه خدا و براي از وطن دورماندگان و اين قانون لازم‌الاجراء از طرف خداوند است و خداوند دانا و مصلحت انديش است.
از طرفي روايات متعددي به مضمون اين حديث شريف وارد شده است زراره و محمدبن مسلم بسند صحيح از حضرت صادق (ع) روايت مي‌كنند كه فرمود :
«خداوند متعال در اموال انبياء و ثروتمندان حتي براي فقرا بمقدار كفاف آن ها قرار داد و اگر مي دانست اين مقدار كفاف فقرا را نمي‌دهد زيادتر قرار مي‌داد»
با مطالعه و دقت در اين سه دليل و سائر ادله خمس و زكوه روشن مي‌شود كه براي خمس شش مصرف و براي زكوه هشت مصرف معين شده است سه ششم از خمس كه به نام سهم سادات معروف است و عشر منافع مي‌شود. براي يتيم، فقير، ابن السبيل اختصاص داده شده است و در زكات پنج مصرف را فقير مسكين، بدهكار، برده و ابن السبيل تشكيل مي‌دهد سهم عاملان هم كه در حقيقت بر وجه سازمان زكات محسوب مي‌شود. سهم «مولفه قلوبهم» يك مصرف سياسي است و سهم «سبيل‌الله» نيز بنا بر تعريف جمعي از فقهاء بزرگ مي‌تواند هر نوع كار خير باشد و شامل مصارف سياسي و ديني مي‌شود و در هر حال مسلم مي‌شود كه سهم سادات بطور دربست و زكواه بطور اكثر يعني شش مصرف از هشت مصرف آن اختصاص به طبقات محروم اجتماع دارد و بنابراين از وجوهي كه به مصارف سازمان‌هاي دولتي و امور عامه مسلمين برسد نيست و به همين دليل اطلاق ماليات اسلامي بر آن ها صحيح نيست.
لازم است متذكر شويم كه در نيم قرن اخير دولت‌ها در پاره‌اي از شئون مربوط به طبقات محروم به شكل بيمه‌هاي اجتماعي كارگران بهداشت مجاني، نوانخانه‌ها و امثال آن مداخله مي‌كنند و براي اين منظور ماليات مطالبه نمي‌نمايند و در اين صورت مي‌توان اسم چنين مالياتي را بر خمس و زكات اطلاق كرد. در هر صورت منظور ما از اين بحث يك مناقشه اصطلاحي نبوده بلكه مطلوب اثبات اين حقيقت است كه زكات و خمس براي رعايت و حمايت طبقات محروم وضع شده است. روايت گذشته با صراحت به اين حقيقت گواه است. براي تاكيد و تاييد اين استنباط اضافه مي‌كنيم كه در پاره‌اي از روايات ديده مي‌شود كه مولي اميرالمومنين (ع) بر قسمتي از اموال مسلمانان در ايام خلافت ماليات قرار دادند، چنانكه از حديث معتبر و صحيح كه زراره و محمدبن مسلم از حضرت باقر و صادق عليهاالسلام نقل كرده‌اند استفاده مي‌شود.
(وضع اميرالمومنين (ع) علي الخيل العتاق الراعيه في كل فرس في كل عام دينارين و جعل علي البراذين دينارا ).
حضرت علي (ع) در هر سال بر اسبي دو دينار و بر هر الاغي يك دينار قرار داد، از مشاهدة تعبير «وضع» روشن مي‌شود كه ماليات هاي خاصي در صورت لزوم قرر مي‌شده است و براي تامين سازمان حكومتي از اموال مخصوصي مطالبه مي‌شده. اين ماليات‌ها در هنگام تعبير و نقل به لفظ ] وضع اميرالمومنين علي … [ نقل مي شده نه مثل روايات و آياتي كه براي وضع و تشريع زكات و خمس وارد شده است، هر چند جماعتي از فقهاء بزرگ، روايت ياد شده را دليل بر استحباب زكات گرفته‌اند ولي از ظاهر عبارت آن چه گفته شد به دست مي‌آيد و در هر صورت در عبارات زكات و خمس كم تر چنين تعبيري يافت مي‌شود. حال ببينيم قانون خمس و زكات براي مشكل ما يعني اختلاف طبقاتي چگونه تاثيري خواهد داشت.
در دو آيه شريفه و روايتي كه گذشت روشن شد كه مصرف خمس و زكات طبقات مستمند هستند همانطور كه مفهوم روايت گذشته اين بود كه مقداريكه اغنياء بايد بپردازند بطور حتم كفاف معيشت فقرا را ميدهد.
و اينك به چند روايت زير توجه نمائيد.

1- «عن ابي بصير قال سالت ابا عبدالله (ع) عن رجل له ثمانماه در هم و هو رجل خفاف وله عيال كثيرا له ان تاخذ من الزكوه؟ فقال يا ابا محمد ايربح في دراهمه ما يقوت به عياله و يفضل؟ قال نعم، قال كم يفضل؟ قال «لاادري قال. ان كان لايفضل عن القوت مقدار نصف القوت فلا ياخذ الزكوه و ان كان اقل من نصف الفوت اخذ الزكواه، قال قلت فعليه في ماله زكوه تلزمه؟ قال بلي قال قلت كيف يصنع؟ قال يوسع بها علي عياله في طعامهم و كسوتهم و يبقي منها شيئا يناوله غيرهم و ما اخذ من‌الزكوه فضه علي عياله حتي يلحقهم بالناس.
در اين حديث شريف مرد كفشدوزي كه فقط هشتصد درهم سرمايه ناچيز اندكي بيش از قوت خانواده‌اش درآمد داشته باشد اجازة گرفتن زكات به او داده شده است و در آخر روايت با كمال صراحت فرموده‌اند. آنچه از زكات دريافت كرد براي توسه و بالا بردن سطح زندگي خانوادگي خود مصرف كند تا با ساير مردم هم سطح گردند.
مشاهده مي‌شود كه پرداخت زكواه بيك خانواده فقير هر چند كاسب باشند و قوت لايموت بلكه اندكي بيشتر داشته باشند. آنقدر ادامه دارد تا سطح زندگي آنها با سطح عادي زندگي مردم ديگر همسان شود و اختلاف طبقه‌اي رفع شود.

2- موثقه سماعه، قال سالت ابا عبدالله (ع) عن الزكواه هل تصلح لصاحب الدار و الخادم؟ قال نعم … .
حضرت صادق (ع) پرداخت زكات را به مردي كه آبرومند است و خانه و خادم دارد تجويز مي‌فرمايند و روايات بسيار به اين مضمون وارد شده يعني داشتن خدم و حشم و خانه و حتي شتر چنانكه در روايت اسمعيل‌بن عبدالعزيز آمده است مانع از زكات نيست، در صورتي كه درآمدش كفاف‌شان او را نكند. 3- روايه عبدالرحمن بن حجاج عن الرجل يكون ابوه اوعمه او اخوه يكفيه مونته اياخذ من الزكوه فيوسع به اين كانوا لايوسعون عليه في كل ما يحتاج اليه؟ فقال لاباس.
در اين حديث براي كسي كه درآمد ثابتي از اقوام خود دارد ولي در وسعت نيست زكات گرفتن به منظور توسعه زندگي تجويز شده است. 4- روايات بي شماري در باب زكات آمده است كه با زكات مي‌توان حج بجا آورد و مي‌توان به فقيري آن قدر زكات داد تا غني شود تا آنجا كه در يكي از اين احاديث «كافي – عاصم‌‌بن حميد از ابي بصير» وارد شده كه شخصي بعلت آنكه پيرمرد مستحقي گوشت و خرما مي‌خرد و كمي با توسعه زندگي مي‌كند از دادن زكات به او خودداري كرده است، در مقابل، حضرت صادق (ع) با تاثر و تعجب به او متذكر مي‌شوند كه خداوند متعال حساب مخارج فقرا را از خوردن و آشاميدن و لباس پوشيدن و ازدواج و حتي صدقه دادن و حج كردن فرمود و آن گاه به مقدار كفايت اين مخارج (و نه كمتر از اين مقدار) بر اغنياء واجب نمود و در اموالشان حق فقراء را معين كرد.
اكنون كه خواننده عزيز اين روايات را با دقت مطالعه كرد، براي آن كه بهتر به مقصود اصلي از اين بحث پي برد به نكته ذيل توجه فرمايد. در همه آيات و روايات زكات و خمس نام از فقير و مسكين برده مي‌شود و فقير را چنين تعريف كرده‌اند.
«كسيكه وسيله امرار معاش و تامين زندگي ساليانه خود را نداشته باشد»
ما مي‌توانيم ادعا كنيم كه مفهوم و معني فقير هم مثل اغلب مفاهيم عرفي بر حسب طول تاريخ و تغييرات زندگي بشر و تفاوت وضع معيشت عمومي و بلكه بر حسب تفاوت مناطق و شهرها در يك زمان متفاوت و متغير است. در روزگار و يا شهري كه قوت غالب مردم نان جو باشد فقير كسي است كه براي نان جو ساليانه خود معطل باشد، ولي اگر قوت غالب يك شهر برنج شد هرگاه كسي دسترسي ببرنج نداشته باشد فقير محسوب مي‌گردد هر چند بتواند نان گندم و يا جو هم تهيه كند. «فقيري را در رشت ديدم كه استرحام مي‌كرد و مي‌گفت سه شب است نان گندم مي‌خورم و به برنج دست نمي‌يابم».
همين نسبت در تمام شئون زندگي از لباس، مسكن، خوراك، و حتي وسائل تفريح و تجمل ثابت است و كسي كه درآمد او كفاف زندگي عادي زمان را ندهد جزو فقرا بشمار مي‌آيد و در نتيجه هر چه سطح زندگي عادي زمان را ندهد جزو فقرا بشمار مي‌آيد و در نتيجه هر چه سطح زندگي مردمي بالا رفت، معني فقر در آن جامعه تغيير مي‌كند و توسعه مي‌يابد. امروز اگر كسي پياده مسافرت كند يا كفش نداشته باشد يا در يك زاغه با چادر زندگي كند يا نان جوين بخورد، و بالاخره لباس كرباس بپوشد از فقرا خواهد بود در حاليكه روزگاري سفر پياده كردن معمول همه طبقات بوده است. كفش را فقط متجملين مي‌پوشيدند و همينطور …
و اكنون نتيجه عملي زكات و خمس و تعديل طبقاتي كه اسلام طرح‌ريزي كرده مشاهده مي‌كنيد از درآمد اغنياء و طبقه ثروتمند يك دهم بعنوان خمس بطبقات خاصي از محرومين اجتماع و يك دهم و گاهي يك بيستم بعنوان زكات طبقات ديگري از اين مستمندان داده مي‌شود. اين ريزش و انتقال ثروت از طبقات بالاتر بطرف طبقات محروم آنقدر ادامه خواهد يافت تا اين سرازيري پرگردد و شكاف مسدود شود و تعادل در سطح زندگي اين طبقات ضعيف با سطح عادي مردم حاصل گردد و باصطلاح روايت ابي‌بصير «حتي بلحقهم بالناس» (تا با سطح زندگي مردم مساوي گردند) و باصطلاح روايات ديگري آنقدر اين كمك مخارج ادامه مي‌يابد كه فقير غني گردد. و توجه به بحث گذشته دربارة معني فقر بخوبي تعادلي را كه در اثر اين كمك مداوم و مستمر بطبقات ضعيف به وجود مي‌آيد نشان مي‌دهد. بخصوص كه در روايات سماعه و عده‌اي ديگر از روايات مستحق زكات را فقط كسيكه قوت لايموت نداشته باشد ندانسته و كساني را كه خانه و نوكر هم دارند شامل شده و مصرف زكات تشخيص داده شده است و اين خود بهترين تاييد مدعاي ماست. در روايت عبدالرحمن بن حجاج و رواياتي ديگر گرفتن زكات براي توسعه زندگي و بالابردن سطح معاش مجاز دانسته شده. و در روايت عاصم بن حميد براي بهبود معيشت و بهتر زندگي كردن دستور پرداخت زكات داده شده و گوشت و خرما كه زندگي خوب آنزمان بوده مانع استحقاق زكات نبوده است تا آنجا كه در ذيل همين روايت و روايات ديگر با كمال صراحت لفظ «سعيهم» بكار رفته كه حكايت مي‌كند حقوقي را كه بر اغنياء واجب است موجب توسعة معاش فقراست و اگر كافي نبود بيشتر واجب مي‌شد و بالاخره هر چه سطح زندگي طبقات مرفه بالا رفت با پرداخت اين حقوق سطح زندگي طبقات ضعيف را هم بالا خواهند برد و تعادل منطقي و صحيح كه زائيده فكر نويسنده نبوده بلكه روايات گذشته با صراحت بر آن گواه است بوجود مي‌آيد. در اينجا يك حقيقت را بايد بخوانندگان توجه دهيم.
در مذهب اسلام دستور پرداخت زكات و يا خمس بطور كلي صادر شده و نتايج آنهم بعرض رسيد ولي اجراء اين حكم الهي و طريق عملي كردن اين قانون مقدس بعهده زمان واگذار شده است تا هر طريق كه حاكم مسلمين مصلحت ديد آنرا اجرا كند و تصور مي‌رود براي آنكه پرداخت زكات شكل زننده‌اي پيدا نكند و آبروي كساني را نريزد و فقرا را از كار باز ندارد مي‌توان زكات و خمس را به شكل بيمه‌هاي اجتماعي كارگران درآورد و به اين ترتيب شكل پرداخت، آبرومند و ضررهاي بخشش مجاني ببار نخواهد آمد. كانونهائي كه براي تامين معاش فقرائيكه نقص عضوي دارند تشكيل مي‌شود و در آنجا وسيله كار بفراخور امكان آنها در دسترشان گذارده مي‌شود. از بهترين شكل‌هاي پرداخت زكات است و بالاخره بهداشت و فرهنگ عمومي و مجاني، خود يكي از عملي‌ترين راههاي موثر كمك بطبقات مستحق زكوه شمرده مي‌شود. راه‌حلي كه بوسيله خمس و زكات براي تعديل اختلاف طبقاتي در نظر گرفته شده است در حقيقت بالابردن سطح زندگي طبقات محروم مي‌باشد. بايد افزود كه در دين اسلام راه حل ديگري نيز وضع و تدوين شده است كه در واقع جلوگيري از ايجاد شكافهاي عظيم اختلاف طبقاتي است. قيود و محدوديتهائي كه در اين دين براي تحصيل ثروت، تشريع شده از حرمت ربا (جلوگيري از بانكداري) كه اساس سرمايه‌داري امروز دنيا را بوجود آورده است، تحريم احتكار، جلوگيري از معاملات «جزاف» و «غرر» كه احيانا موجب ثروتهاي بيكران است و گاه سبب ضرر مي‌گردد و از اينجهت بقمار شبيه است و بعد از همة جمع‌آوريهاي ثروت و تمركز سرمايه ارث يكباره سرمايه عظيمي را به چند سرمايه كوچك مبدل مي‌كند و بنابراين مي‌توان گفت غالباً ثروت‌هاي افسانه‌اي بوجود نمي‌آيد. اين مطلب خود در خور يك مقاله فني مفصل و دامنه‌دار مي‌باشد، در دين اسلام سعي شده است از تظاهر به ثروتمندي جلوگيري شود تا حتي‌المقدور از ايجاد شكافهاي عظيم و تجلي آنها در روحيه افراد پيشگيري گردد. ريخت و پاش (تبذير و اسراف) حرام شد، مترفين همه جا مورد ملامت واقع شده‌اند و يكي از اساتيد بزرگ معتقد بود لباس شهرت يعني لباسي كه سبب مشهورشدن شخص شود به همين دليل حرام شده است چه تظاهر به تجمل خود سبب شهرت است.
تا اينجا اختلاف طبقاتي از نظر سطح زندگي و كيفيت امرار معاش مطرح بود و راه حل پيشنهاد شده دين مقدس اسلام را مطالعه مي‌كرديم. و اكنون اختلاف ديگر مردم را از قبيل اختلاف در قواي بدني، فكري، تفاوت در عواطف و اخلاق و استعداد صنعتي و هنري مطالعه نمائيم. در اين مورد نه تنها در دين اسلام سعي براي برطرف كردن اين اختلافات ديده نمي‌شود (برخلاف روش ماركسيسم) بلكه از پاره‌اي كلمات بزرگ اسلام استفاده مي‌شود كه وجود اين تفاوتها لازم و رحمت است. همين تفاوتها سبب مي‌شود كه وظايف گوناگون اجتماع را هر كس بر حسب استعداد خود بعهده بگيرد و هيچ وظيفه‌اي زمين نماند چه هر كس بر حسب ذوق و تخصص فكري و علمي خود كاري را متعهد مي‌شود و جامعه از تخصص و تفاوت نيروي فكري و هنري و صنعتي او با ديگران بهره‌مند مي‌شود. و براي اينكه اين تفاوتها كدورتي ايجاد نكند و سبب تفاخري نشود و صميميمت يك جامعه كه باعضاء گوناگون نيازمند است به هم نخورد دستورات اخلاقي بسيار وسيعي براي وظايف افراد خانواده نسبت بيكديگر و نسبت بهمسايه و دوستان و استاد داده شده است و براي تعاون و همكاري و جلوگيري از هر نوع سوء تفاهم تاكيدات بليغي به عمل آمده كه خود در خور يك بحث مشروح و دامنه‌دار است.


- آيه 42 از سوره انقال
- آيه 60 از سوره توبه

 5sqhu3lwbmalruv1tjhz.gif

دین گریزی، عوامل و راه حل‌ها در پرتو قرآن

7zcj0ltnmz81ksoupf8.gif

دین گریزی، عوامل و راه حل‌ها در پرتو قرآن

چکیده: تبيين پيشينه، عوامل و راهكارهاى مبارزه و كاهش دين گريزى از نگاه قرآن است.
نويسنده، دين را از نگاه قرآن، مجموعه‏اى از باورها و رفتارها با محوريت يك موجود برتر تعريف كرده و پس از اشاره به بيشينه دين گريزى، عوامل دين گريزى را مانند: محيط، دوستان و مربيان، فشار و خشونت، ناكار آمد ديدن دين، شك و ترديد، ناسازگارى با عقل، ناسازگارى با علم، فقر، روان پريشى، سخنگويان دين، خواسته‏هاى نفسانى، تهاجم دينى و گستردگى شريعت با استناد به آيات قرآن به تفصيل مورد بررسى قرار داده است. سپس به راه حل‏هاى دين گريزى پرداخته و مرحله اول را پيشگيرى معرفى كرده و در اين مرحله سه راهكار زیر را پیشنهاد کرده است:
1-
معرفى شايسته و بايسته دين - طرح خردمندانه دين، آرامش بخشى دين و طرح سازگارى دين و علم
2-
پياده سازى و عملياتى كردن دين
توجيه‏هاى اقتصادى، توصيه‏هاى سياسى و اجتماعى
3-
انسان سازى
راهكارهاى مرحله درمانِ دين گريزى را بسته به عوامل آن متفاوت دانسته و بر درمان خاص براى هر شكل دين گريزى تأكيد كرده و در ادامه، براى تك تك عوامل دين‏گريزى، راهكارهاى درمانى متناسب با آن پيشنهاد كرده است است.

كليد واژه‏ها: دين گريزى/ دين گريزى در قرآن/ معناشناسى «دين»/ پيشينه دين گريزى/ عوامل دين گريزى/ پيشگيرى از دين گريزى/ درمان دين گريزى/ آسيب‏هاى اجتماعى/ جامعه‏شناسى قرآن/ دين‏شناسى قرآن/ مبارزه با دين

مقایسه دین گریزی به مثابه یك آسیب اجتماعی با دیگر آسیب های اجتماعی اهمیت درخور توجه این آسیب و نقش ویژه آن در پدیداری دیگر آسیب های اجتماعی را به اثبات می رساند؛ به گونه ای كه فزونی و كاستی دین گریزی، افزایش و كاهش آسیب های اجتماعی را در پی دارد. افزایش دین گریزی، بالا رفتن آمار طلاق، اعتیاد، فساد و بزه كاری را در پی دارد و كاهش آن از آمار این گونه آسیب ها می كاهد.
نقش دینداری و دین گریزی در دیگر آسیب های اجتماعی از دید جامعه شناسان و روان شناسان نیز پنهان نمانده است؛ آنها به قدرت بازدارندگی دین در برابر هنجار شكنی و آسیب رسانی اعتراف دارند و دین را عامل مهمی در برقراری زندگی سالم اجتماعی می دانند. گوستاو یونگ دین را مانند گرسنگی و ترس از مرگ، واقعی می خواند و نبود روحیه دینی در انسان را عامل بروز اختلالات و تشویش های روانی معرفی می كند،1 و كابریل تارد از سرنوشت انسان ها در جامعه ای كه دین در آن حضور ندارد و توان ایستادگی آنها در برابر خواسته های مخرب بدون حضور دین احساس نگرانی می كند.2
افزون بر این، تجربه و پژوهش های جدید نیز نشان از گرفتاری كمتر دینداران به هنجارشكنی و بزهكاری دارد:
«جوانان كاتولیك كه از دامن مادران مستغرق در مذهب برخاسته اند نسبت كوچكی را در میان بزهكاران حائز بوده اند؛ در صورتی كه جوانانی كه در دامن مادرانی تربیت شده اند كه به طور نامنظم به كلیسا می رفتند یا اصولاً به كلیسا نمی رفتند نسبت بالاتری را دارا بودند.»3
بنابراین دین گریزی به عنوان یك آسیب اجتماعی شایسته بحث و بررسی است. در این بررسی نخست معنی شناسی دین انجام می شود، و آن گاه پیشینه، عوامل و راهكارهای رودر رویی با این آسیب اجتماعی بیان گردد.

معنی شناسی دین در قرآن

در مجموعه آیاتی كه دین و مشتقات آن را در خود جای داده است، جزا، طاعت، باور، اسلام، آخرت و… در شمار معانی دین قرار گرفته است.
این معانی چند گانه با ارجاع برخی به بعضی و ادغام تعدادی در یكدیگر، به دو معنی تقلیل می یابد:

1. قیامت یا آخرت؛ مانند:

«و إنّ علیك لعنتی إلی یوم الدین» ص/78
«
وقالوا یا ویلنا هذا یوم الدین» صافات/20
«
والذین یصدّقون بیوم الدین» معارج/26

2. مجموعه ای از باورها، رفتارها و مناسك

این مفهوم از دین به گروه، ملت، باورها و رفتارهایی ویژه وابسته نیست. در نگاه قرآن، مشركان در شمار دینداران هستند؛ چنان كه یهودیان نیز با باورها و رفتارهایی متفاوت دیندار شناخته می شوند و هر دو گروه حساسیت های خاص خود را دارند، از سرنوشت دین خود می هراسند و به سختی از آن دفاع می كنند:
«
لكم دینكم و لی دین» كافرون/6

«
إنّ الذین فرّقوا دینهم» انعام/159
«
إنّی أخاف أن یبدّل دینكم» مؤمن/26
«
لاتؤمنوا إلاّ لمن تبع دینكم» آل عمران/73
قابلیت اطلاق دین بر باورها و رفتارهای گوناگون، ادیان را به الهی و غیرالهی تقسیم می كند:
«
أفغیر دین الله یبغون» آل عمران/83

همچنین نظر داشت این باورها و مناسك گوناگون «وابستگی به یك موجود برتر» را هستهٌ اصلی دین نشان می دهد. مشركان با وجود تفاوت های بسیار رفتاری و اعتقادی با دیگر دینداران به یك موجود برتر وابستگی نشان می دهند.
هرچند در آیات قرآن دین به الهی و غیرالهی تقسیم می شود؛ اما دینی كه به حق و قِیم توصیف شده و خواست ابراهیم، یعقوب، یوسف، نوح و محمّد(ص) دانسته شده تنها دین اسلام است و دیگر ادیان چنین ویژگی هایی ندارند
.
نتیجه: دین به معنای مجموعه ای از باورها و رفتارها با محوریت یك موجود برتر است و دین گریزی به معنای فرار برخی دینداران از دین خویش. بنابراین می توان مطلق دین گریزی را به بحث و بررسی نشست؛ چنان كه می توان یك دین خاص مانند اسلام را محور بحث قرار داد و از گریز عده ای از مسلمانان از اسلام و عوامل این گریز و راه حل های رودر رویی با این گریز بحث كرد.

پیشینه دین گریزی

دین گریزی به بلندای عمر دین پیشینه دارد. از زمان پیدایش نخستین دین، برخی دین را برنتافتند و گروهی سر بر آستان آن نهادند، اما پس از چندی از آن گریختند. این گریز و عوامل آن در گذشته تاریخ بسیار محدود و انگشت شمار بود، هم دین گریزان در اقلیت بودند و هم عوامل دین گریزی در شمار قرار نمی گرفت. نگاهی به تاریخ پر از فراز و نشیب به دین نشان می دهد دین باوری به تقلیل می رود و دین گریزی رشد می كند، تا آنجا كه در چند سده اخیر دین گریزی سرعت چشمگیری یافته، اروپای مسیحی غیرمسیحی می نماید، دین بر شئون زندگی اروپاییان حاكم نیست، دین تافته ای جدا بافته از دیگر نهادهای اجتماعی لحاظ نمی شود، و بسیاری از دول اروپایی تاب تحمل وجود واژه دین را در قانون اساسی اروپای متحد ندارند و خواهان حذف این واژه هستند.
دین گریزی در آیات قرآن نیز پیشینه ای بلند و واقعیتی انكارناپذیر دارد. برای نمونه شماری از یهودیان از دین موسی می گریزند و گوساله پرستی پیشه می كنند (طه/85ـ88). برخی از اهل كتاب باعلم به درستی آیات خدا كافر می شوند (آل عمران/70). و چند نفر از مسلمانان از دین خویش می گریزند و به اهل مكه پناه می برند(آل عمران/86).

عوامل دین گریزی

در پرتو مطالعات تطبیقی میان قرآن كریم و دانش جامعه شناسی عوامل بسیاری را می توان برای دین گریزی جست وجو كرد. ما در این میان سیزده مورد را برشمرده ایم كه از قرار زیرند:

1. محیط

یكی از عوامل مهم دین گریزی، محیط خانوادگی، كاری، اجتماعی و فرهنگی می تواند باشد. نشانگر این تأثیر و تأثر، پیدایش و رشد دین گریزی در برخی محیط ها و كاهش آن در دیگر محیط ها است. دین گریزان بیشتر به خانواده ها، دانشكده ها و… خاصی وابسته هستند؛ به گونه ای كه شماری ازآنها اگر در محیط های متفاوتی قرار گیرند در شمار دین گریزان قرار نمی گیرند.
چنان كه محیط ناسالم در این دین گریزی تأثیرگذار است؛ در برنتافتن دین نیز بسیار نقش آفرین است. برای نمونه در برخی از آیات، وابستگی به باورها و عادات پیشینیان عامل اصلی نپذیرفتن دین شمرده شده است
.
در تعدادی از این آیات، نقش محیط در گریز از رفتارها و مناسك مطلوب دین دیده می شود. كافران كه در محیط فرهنگی و اجتماعی خاصی زیسته اند و آداب و رسوم خاصی یافته اند در برابر فراخوان پیامبران از باورها و عادت های پیشینیان خود سخن می گویند
:
«
و إذا قیل لهم اتّبعوا ماأنزل الله قالوا بل نتّبع ما ألفینا علیه آباءنا» انبیاء/53

«
و إذا قیل لهم تعالوا إلی ما أنزل الله و إلی الرسول قالوا حسبنا ما وجدنا علیه آباءنا» مائده/104
«
وإذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا علیها آباءنا» اعراف/28
این آیه قرینه است كه دیگر آیات نیز از تأثیر محیط بر رفتارها می گویند.
در دسته ای دیگر از آیات، تأثیر محیط بر گریز از باورها و عقاید دینی آمده است
:
«
قالوا أجئتنا لتلفتنا عمّا وجدنا علیه آباءنا» یونس/78

«
فقال الملأ الذین كفروا من قومه ما هذا إلاّ بشر مثلكم یرید أن یتفضّل علیكم و لوشاء الله لأنزل ملائكة ما سمعنا بهذا فی آباءنا الأوّلین» مؤمنون/24

2. دوستان و مربیان

عامل دیگر دین گریزی، دوستان، مربیان و احبار هستند. نظر سنجی ها از تأثیر شگرف دوستان بر یكدیگر، مربیان بر دانش آموزان و كاهش اعتماد فرزندان به والدین و حرف شنوی از ایشان حكایت دارد. از سویی حدود 80٪ از والدین به نوعی فرزندان خویش را ناسازگار می خوانند. و از سویی دیگر نوجوانان به رفتارها و باورهای والدین خرده می گیرند و حاضر به پیروی از ایشان نیستند.4
قوم موسی بیشتر تحت تأثیر سامری قرار گرفتند و از دین موسی گریختند(طه/85ـ88). در آخرت نیز دوزخیان عذر به درگاه خدا می برند و دوستان ناشایست را عامل دین گریزی خود معرفی می كنند:
«
یا ویلتی لیتنی لم أتّخذ فلاناً خلیلاً» فرقان/28

«
و كنّا نخوض مع الخائضین» مدثر/45
چنان كه دوستان و مربیان در گریزان ساختن دینداران از دین خویش سهم دارند در پذیرا نشدن ایشان دین حق را نیز نقش آفرین هستند. برای نمونه فرزند نوح(ع) تحت تأثیر محیط و دوستان از دین گریخت و از شمار خاندان و نجات یافتگان بیرون رفت(هود/46). شماری از كافران با الگوگیری از بزرگان خود به دین گریزی كشانده شدند:
«
اتّخذوا أحبارهم و رهبانهم أرباباً من دون الله» توبه/31

«
وقالوا ربّنا إنّا أطعنا سادتنا و كبرائنا فأضلّونا السبیلا» احزاب/67

3. فشار و خشونت

یكی از عوامل مهم آسیب های اجتماعی اجبار و اكراه بر انجام برخی رفتارها و كردارها بوده و هست. اجبار، خشونت و سخت گیری پیامدهای بسیار ناگواری دارد كه لج بازی، پنهان كاری، دروغ و انتقام، تنها بخشی از نتایج سوء این عامل هستند5. خشونت دیدگان بیشتر از دیگران دگرآزاری می كنند، بیشتر انتقام می گیرند و با رغبت بیشتری هنجار شكنی می كنند6. گری گوری می گوید: كتك خورده ها در آینده یا افرادی بی اراده و شل و ول بار می آیند و یا آدم های قلدری كه با نگاه به گذشته در پی انتقام گیری هستند.7
جامعه شناسان نیز اجبار و لزوم نهفته در هنجارهای آتی را زمینه ساز ناسازگاری و هنجارشكنی عده ای می دانند.8 دین گریزی نیز چونان دیگر آسیب های اجتماعی از این عامل بی بهره نمانده است. خشونت هایی كه به نام دین انجام می گیرد و الزام هایی كه در جهت دین آوری صورت می پذیرد گروهی را در صف دین گریزان آورده است و در نگاه ایشان تصویر دین، تصویری خشن و همراه با فشار، تهدید و ارعاب می گردد. بسیاری از كودكان در دوران نوجوانی وجوانی، تهدید و گاه تنبیه والدین به انجام فرائض و ترك برخی رفتارها را شاهد بوده اند، و در محیط تحصیلی كاستن از نمره انضباط، تحقیر و تهدید را تحمل كرده و به اجبار در نماز جماعت و دیگر مراسم دینی شركت كرده اند، و سپس در محیط كار و فعالیت به نام دین، بست و بندهای بسیار را تجربه می كنند.
در نظرگاه قرآن نیز مهربانی، خویشتن داری و آسان گیری بر مردم، عامل جذب آنان، و سخت گیری و فشار، عامل گریز از دین معرفی شده است
:
«
فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظّاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم» آل عمران/159

با این نگاه، قرآن از پیامبران، نرم گویی با سردمداران كفر و فساد را می طلبد و ایشان را از درشت گویی باز می دارد:
«
فقولا له قولاً لیناً لعلّه یتذكّر أو یخشی» طه/44

و احكام را به گونه ای تشریع می كند كه دینداران در سختی گرفتار نیایند: «لایكلّف الله نفساً إلاّ وسعها».

4. ناكارآمد دیدن دین

یكی از عوامل دین گریزی ناكارآمدی دین است. انسان عصر جدید از تنهایی، انزوا، اضطراب و… بسیار آزار می بیند.
هری استاك سالیوان می گوید
:
در عصر فروید دغدغه اصلی سركوب جنسی بود و در عصر جدید مشكل اصلی انسان تنهایی است.9

گوستاو یونگ می نویسد:
«
ما در عصر بزرگ ترین آشوب ها و بی قراری ها به سر می بریم؛ در عصر كشمكش های عصبی، اغتشاش های ذهنی و سردرگمی دیدگاه ها و باورها».10

فروم می گوید:
زندگی ما توأم با آشفتگی و سرگردانی روحی است كه به گونه ای خطرناك به حالت دیوانگی نزدیك شده است.11

فشارهای روانی بر انسان معاصر به اندازه ای است كه 80٪ بیماری های جدید از فشارهای روانی ناشی می شود.
این انسان با این دغدغه ها و مشكلات روحی و روانی، دین را عاملی برای نجات خویش می بیند و به سمت دین می رود. براین اساس یونگ برای دین خصلتی روان درمان گرانه قائل است و دین را معنی بخش وجود انسان و رهایی بخش او از مشكلات می شناساند.12 و مالینوفسكی نیز چونان یونگ می اندیشد.13 و با همین تصور مشركان بت پرستی می كردند و از بت های خود انتظار یاری داشتند
:
«
واتّخذوا من دون الله آلهة لعلّهم ینصرون» یس/74

این نیاز انسان را برخی از طراحان دین، شناسایی كرده با طرح ادیان جدید، خود را رهایی بخش انسان از مشكلات روحی و روانی معرفی می كنند. نورمن ویت سنت پیل طرّاح یكی ازاین ادیان می گوید:
با اطمینان به نفس و حرارت و نگرش مثبت و به كمك پروردگار می توانی مشكلات شخصی خویش را حل كنی و قادر متعال علاج نگرانی است.14

در ژاپن نیز ادیان جدید، مهاجرین به شهرها را كه نسبت به سایر ژاپنی ها از تنهایی، غم و اندوه بیشتری رنج می برند نشانه می گیرند و در جذب و پذیرش آنها بسیار موفق جلوه می كنند، آنها این اطمینان را به پیروان خویش می دهند كه دین پذیرفته شده رهایی بخش و آرامش آفرین است.
وقتی انسان با این رویكرد به سمت دین می رود و در شمار دینداران قرار می گیرد از دین آرامش و سعادت و رهایی از تنهایی را می طلبد. اگر دین نتواند این خواسته را برآورده سازد گریز از چنین دینی طبیعی است
.
برخی دین گریزی ها در دوران معاصر از آن جهت است كه دین گریزان دین را فاقد راهكارهای مناسب برای برون رفت ازغم، غصه، اندوه و اضطراب می دانند، آنها تصویر می كنند دین نه تنها ایشان را از تنهایی و اضطراب نمی رهاند، بلكه با توصیه به گریه، بر سر و سینه كوفتن و خویشتن آزاری، غم و غصه و اندوه آنها را تشدید می كند.

5. شك و تردید

یكی دیگر از عوامل دین گریزی شك و تردید نسبت به آموزه ها و سنت های دینی است. این عامل در عصر جدید كه دوران گرداب های سهمگین شك و تردید است بسیار بیشتر از گذشته جلوه می كند. گرداب شك و تردید چنان گسترده و فراگیر است كه هیچ آموزه ای از آن بی نصیب نمانده است.
كارل گوستاو یونگ می گوید
:
«
من در مجموع خیال می كنم اغراق نیست وقتی كه می گویم انسان امروزین از لحاظ روان شناختی دچار شكی كم و بیش مرگبار شده و در نتیجه غریق شك و تردید گشته است».15

انسان امروز به تمامی باورها و اعتقادات و مناسك پیشینیان به دیده شك و تردید می نگرد، او تفاوتی میان معارف مقدس و نامقدس نمی بیند و شك و تردید خویش را در تمام حوزه ها می گستراند.
این شك و تردیدها وقتی در قالب پرسش درآیند و جواب شایسته گیرند بسیار خجسته و ارزشمند می نمایند و دینداری را مستحكم می سازند، اما وقتی پرسشی نشوند یا پاسخ بایسته نگیرند بسیار ویرانگر می شوند؛ به ویژه آن گاه كه پرسشگر، دین را نابردبار در برابر پرسش های خود ببیند. پیامبر امّی می ماند؛ مبادا برخی از مسلمانان در وحیانی بودن قرآن شك و تردید كنند و دین گریز شوند
:
«
و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لاتخطّه بیمینك إذاً لارتاب المبطلون» عنكبوت/48

و شك و تردید شماری از مسلمانان، آنها را به دین گریزی می كشاند، تا جایی كه به خدا و روز واپسین به دیده تردید می نگرند:
«
إنّما یستئذنك الذین لایؤمنون بالله و الیوم الآخر وارتابت قلوبهم فهم فی ریبهم یتردّدون» توبه/45

چنان كه شك و تردید عامل مهمی در گریز دینداران از دین است؛ این شك و تردید عامل مهم در عدم پذیرش دین حق است. بنی اسرائیل به جهت شك و تردید دین موسی را برنتافتند و گفتند:
«
یا موسی لن نؤمن لك حتی نری الله جهرة» بقره/55

و درباره ایشان می خوانیم:
«
إنّهم لفی شكّ منه مریب» هود/110

قوم عاد در حقانیت دین هود شك و تردید داشتند و خواستار نشانه بودند و بدون نشانه پذیرای دین نمی شدند و از خدایان خویش دست برنمی داشتند:
«
یا هود ما جئتنا ببینة و ما نحن بتاركی آلهتنا عن قولك و ما نحن لك بمؤمنین» هود/53

قوم صالح خود را در شك و تردید می دیدند و از اینكه صالح(ع) با این شك، آنها را به دین خویش می خواند شگفت زده بودند:
«
أتنهانا أن نعبد ما یعبد آباؤنا و إنّنا لفی شكّ ممّا تدعونا إلیه مریب» هود/62

یوسف(ع) نیز نشانه ها می آورد، اما گروهی گرفتار شك و تردید یا به بهانه شك و تردید دین او را بر نمی تابند:
«
و لقد جاءكم یوسف من قبل بالبینات فما زلتم فی شكّ ممّا جاءكم به» مؤمن/34

قوم نوح، عاد، ثمود و… نیز به فراخوان پیامبران به دیده شك می نگرند:
«
و قالوا إنّا كفرنا بما أرسلتم به و إنّا لفی شك ممّا تدعوننا إلیه مریب» ابراهیم/9

و از ایشان معجزه می خواهند:
«
فأتونا بسلطان مبین» ابراهیم/10

فرعون نیز به موسی شك داشت و او را دروغگو می خواند:
«
إنّی لأظنّه كاذباً» مؤمن/37

از این جهت به هامان گفت برای من برجی بلند بساز تا از فراز آن به خدای موسی كه دربارهٌ او شك دارم دست یابم:
«
و قال فرعون یا هامان ابن لی صرحاً لعلّی أبلغ الأسباب أسباب السموات فأطّلع إلی إله موسی» مؤمن/36ـ37

و همین شك و تردید عامل نپذیرفتن اسلام از سوی عده ای است:
«
أم یقولون افتراه» سجده/2

«
و ماكنت تتلوا من قبله من كتاب و لاتخطّه بیمینك إذًا لارتاب المبطلون» عنكبوت/38
كافران، اسلام را ساختگی می دیدند و نسبت به وحی تردید داشتند:
«
ء أنزل علیه الذكر من بیننا بل هم فی شكّ من ذكری» ص/8

چنان كه نسبت به آخرت و دین پیامبر اسلام نیز در تردید بودند:
«
بل هم فی شكّ منها» نمل/66

«
قل یا أیها الناس إن كنتم فی شكّ من دینی» یونس/104
«
یا أیها الناس إن كنتم فی ریب من البعث» حج/5
این شك و تردیدها نسبت به وحی، پیامبر، آخرت و… عامل اصلی گریز عده ای از اسلام و فرارشان از جهاد است:
«
إنّما یستئذنك الّذین لایؤمنون بالله و الیوم الآخر و ارتابت قلوبهم فهم فی ریبهم یتردّدون» توبه/45

6. ناسازگارنمایی با عقل

نیازهای انسان به دو گروه تقسیم می شود: 1. نیازهای فطری، 2. نیازهای غیرفطری.
نیازهای فیزیولوژیك، ایمنی خواهی، تعلق پذیری و عشق، احترام و خودشكوفایی در شمار فطریات هستند
.
آبراهام مزلو نیازهای شناختی را نیز از شناخت های فطری می خواند
:
«
شواهد تاریخی قابل ملاحظه ای نشان می دهد كه مردم با به خطر انداختن زندگی شان به دنبال دانش بوده اند. از این رو این نیاز را بالاتر و برتر از نیازهای ایمنی خود قرار داده اند.»16

در نگاه عده ای این نیازهای شناختی خاستگاه دین است. برای نمونه اگوست كنت، هربرت اسپنسر، ادوارد تایلی و جیمز فریزر، خاستگاه دین را عواطف نمی دانند؛ به باور آنها انسان های اولیه دانش خواه بودند و ذهن آنها بسیار عقلایی. این گروه ریشه فعالیت های دینی و مناسك را در باور داشت ها و اندیشه ها جست وجو می كنند و ریشه دین را در خرد بشری می جویند.
بنابراین وقتی گروهی دینی را پذیرا می شوند انتظار ناسازگاری آن دین با خرد را ندارند كه اگر چنین تنشی میان عقل و دین رخ نماید آنها از دین به سود عقل چشم می پوشند
.
برخی از دین گریزی ها در میان جوانان و دیگر اقشار جامعه از سر ناسازگار دیدن دین با عقل است. عده ای در جهان اسلام، شبیه خوانی، تعزیه خوانی، معجزات، شیطان، جنّ، تفاوت مرد و زن در دیه، ارث و… را بر نمی تابند و آنها را با عقل ناسازگار می خوانند، چنان كه در میان مسیحیان نیز شماری تثلیث، رخدادهای زمان تولد مسیح، عشاء ربّانی و تأثیر قطعه نانی تبرّك شده و جرعه ای شراب در خوشبختی را كه از باورهای مسیحیان است با عقل ناسازگار می شناسند و برخی یهودیان نیز بی بندوباری سلیمان، كشتی گرفتن یعقوب با خدا، فریاد و فغان ایوب و هوسرانی داود را ـ آن گونه كه تورات می گوید ـ با خرد ناسازگار می شناسند.

7. ناسازگارنمایی با علم

در نگاه عده ای علم و دین ناسازگار با یكدیگرند و تلاش های فراوانی كه در راستای آشتی این دو انجام شده ناكام است. دین نظریات نوآمد علمی را بر نمی تابد. چنان كه تصور اینكه یك نفر هم دیندار باشد وهم دانشمند، امكان پذیر نیست. استیون وینبرگ، فیزیك دان، به عنوان نماینده برجسته این گروه می گوید:
«
هر چه علم، عمیق تر به سرشت اشیاء نگاه كند كمتر به نظر می رسد جهان نشانی از یك خدای «علاقه مند» را در برداشته باشد».17

اینشتین، همفكر وینبرگ نیز خدای شخصی اسلام، مسیحیت و یهودیت را پذیرفتنی نمی داند.
یكی از نمونه های برجسته ناسازگاری علم و دین، نظریه تكامل داروین است. این نظریه با آنچه ادیان به عنوان هدفداری جهان مطرح می كنند كاملاً در ناسازگاری است. وینبرگ می گوید
:
«
ناسازگاریی كه نظریه تكامل با دین می آفریند از فیزیك بیشتر است؛ چه اینكه این نظریه، عقیده به یك خدای ذوالعنایه را به چالش می كشد. برداشت وینبرگ به باور پیروان داروین نیز صحیح می نماید؛ چنان كه هائیكل، كارل ماركس، نیچه، فروید و… نیز با الحاد سازگار است».18

همچنان كه ناسازگار دیدن دین با علم از عوامل مهم دین گریزی است؛ تهی دیدن دین از علم و بی ثمر بودن آن نیز از عوامل دین گریزی شناخته می شود. برای نمونه كافران از آن جهت از اسلام می گریختند كه قرآن را اساطیر می شناختند، و از علم تهی می دانستند. درنگاه آنها اساطیر از واقعیت تهی است و ثمره ای جز سرگرمی ندارد، اما علم فواید بسیار دارد و انسان را در رسیدن به خواسته ها و آرزوها یاری می كند
:
«
إن هذا إلاّ اساطیر الأوّلین» انعام/25

رشید رضا در تفسیر این آیه می نویسد:
«
یعنی أنّهم لایعقلون ممّا فی القرآن من أنباء الغیب فی قصص الأمم مع رسلهم، إلا أنّها حكایات و خرافات تستطر و تكتب كغیرها، فلا علم فیها و لا فائدة منها».19

این نمونه و نمونه های دیگر با فرض بهانه بودن نیز حكایت از آن دارد كه كافران اسطوره را بر نمی تابند و آن را با علم ناسازگار می شناسند.
امروزه نیز برخی از اهل كتاب به جهت ناسازگاری كتاب مقدس با یافته های علمی از آن می گریزند. موریس بوكای می نویسد
:
«
در مورد عهد عتیق نیـازی بود از كتاب نخست آن یعنی سفر پیدایش پا فراتر نهم، تا به تأكیداتی آشتی ناپذیر و غیرقـابل توجیه با معلومات قطعی علمی روبرو شوم».20

ییاتی گورسگی می گوید:
«
در انجیل ها چه از جهت تاریخی و چه از لحاظ جغرافیایی مطالب نادرست فراوان به چشم می خورد».21

نمونه هایی از دین گریزی در جهان اسلام نیز دیده می شود. برای نمونه كسروی برخی از آیات را با علم ناسازگار می بیند و از اسلام می گریزد و برخی از جامعه شناسان و روان شناسان نیز از آن جهت كه وحی، شیطان، جن و فرشته را در خور آزمایش و تحلیل و بررسی علمی نمی دانند از دین می گریزند و یا به تحلیل علمی وحی و شیطان و موضوعاتی از این دست می پردازند؛ تحلیلی كه در نظرگاه دینداران عین دین گریزی است.

8. فقر

یكی از عوامل مهم و كلیدی در بروز ناهنجاری های اجتماعی، فقر است. برای نمونه 85 تا 90٪ جرایم در ایتالیا توسط افراد خانواده های فقیر انجام می شود در صورتی كه این خانواده ها 60٪ كل جمعیت را تشكیل می دهند. تحقیقات دكتر سیریل برت در كتاب بزهكار جوان نیز جرایم فقرای لندن را 19٪ وجمعیت آنها را 8٪ كل جمعیت لندن می خواند.22
نقش فقر در پدیداری آسیب های اجتماعی در دین گریزی نیز دیده می شود؛ به گونه ای كه بخشی از دین گریزی ها در خانواده های ضعیف یا بسیار ضعیف است. تأثیرگذاری فقر بر پدیداری آسیب های اجتماعی و هنجارشكنی در جایی است كه فقر منفی انگاشته شود، اما اگر مثبت دیده شود و امتحان الهی قلمداد گردد به دین گریزی و هنجارشكنی و آسیب رسانی نمی انجامد.
افزون براین نقش فرد در پدیداری فقر نیز بسیار مهم جلوه می كند. فقری كه از تنبلی و سستی فرد پدید می آید در مقایسه با فقری كه در یك حكومت دینی پدید می آید بسیار كمتر به دین گریزی می انجامد. فقری كه در یك حكومت دینی پدیدار می شود به حساب دین گذاشته می شود و زمینه های گریز از دین را فراهم می سازد، اما اگر همین فقر در یك حكومت سكولار رخ دهد، دین گریزی نمی آورد
.
تأثیر فقر بر دین گریزی در آیات قرآن نیز دیده می شود
:
«
الشیطان یعدكم الفقر» بقره/268

شیطان مسلمانان را از فقر می ترساند، شاید ایشان از فقهر بهراسند و دین گریزی پیشه كنند. در برابر، خداوند وعده آمرزش و فزونی می دهد:
«
و الله یعدكم مغفرة منه و فضلاً» بقره/268

و تهی دستان را از فضل خویش بهره مند می سازد:
«
إن یكونوا فقراء یغنهم الله من فضله» نور/32

و بر این اساس در روایات می خوانیم:
«
كاد الفقر أن یكون كفراً».

9. روان پریشی

یافته های جدید علمی نشان از بیماری شمار زیادی از آسیب رسانان و هنجارشكنان دارد. این یافته ها، دستگاه ها و نهادهای مسئول را ناگزیر از فراخوان روان پزشكان و مددكاران اجتماعی ساخته است، تا آنجا كه امروزه بیشتر زندان ها و ندامتگاه ها از خدمات این گروه ها بهره می گیرند و در اصلاح زندانیان و درمان آنها می كوشند.
دین گریزی نیز مانند بسیاری از آسیب های اجتماعی متأثر از این بیماری ها می باشد. خاستگاه شناسی دین گریزی گروهی از دین گریزان، نشان از بیماری شدید آنها دارد؛ به گونه ای كه ایشان در برابر دین، مانند سنگ یا شدیدتر از سنگ می نمایند
:
«
ثمّ قست قلوبكم من بعد ذلك فهی كالحجارة أو أشدّ قسوة» بقره/74

«
و أما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجساً إلی رجسهم» توبه/125
«
فتری الّذین فی قلوبهم مرض یسارعون فیهم» مائده/52
عناد، دشمنی، تكبر، حسد و… برخی از بیماری های دین گریزان است. شماری از بنی اسرائیل خودبزرگ بینی داشتند، خویش را برتر از طالوت می دانستند، رهبری او را بر نمی تافتند، از جهاد سرباز می زدند:
«
و قال لهم نبیهم إنّ الله قد بعث لكم طالوت ملكاً قالوا أنّی یكون له الملك علینا و نحن أحقّ بالملك منه» بقره/247

10. سخنگویان دین

كنش های رفتاری و گفتاری ناشایست برخی سخنگویان دین و مسئولین حكومتی یكی دیگر از عوامل دین گریزی است. برخی سخنگویان دینی وضعیت فرهنگی و اجتماعی رضایت بخشی ندارند، این عده در مواجهه با دیگران نفرت آفرینی می كنند و ایشان را دین گریز می سازند، دین را در قالب پوسیده و فرهنگی و اجتماعی و خاص خود می برند و با خرافه سازی و جعل و تحریف دین، چهره ای نامطلوب و زننده از دین ترسیم می كنند و با انگشت نهادن روی برخی روایات كه بیشتر ساختگی می نمایند تاب تحمل مخاطب را می ربایند.
برای نمونه برخی از دین گریزی ها در غرب، نتیجه نفرت مردم از كشیشان بود. مردم امتیازات این گروه و تنگ نظری و قدرت طلبی و ثروت برخی از اسقف ها را بر نمی تافتند و با دین گریزی در برابر ایشان واكنش نشان می دادند. در آیات قرآن نیز برخی از نشانه های نقش دانشمندان اهل كتاب در دین گریزی آمده است
:
«
یا أیها الذین آمنوا إنّ كثیراً من الأحبار و الرهبان لیأكلون أموال الناس بالباطل و یصدّون عن سبیل الله» توبه/34

گروهی از علمای اهل كتاب با در هم آمیختن ساخته های خویش با دین، با هدف مادی دین را با زندگی و خرد ناسازگار نشان می دهند و زمینه های دین گریزی را فراهم می سازند:
«
فویل للذین یكتبون الكتاب بأیدیهم ثم یقولون هذا من عند الله لیشتروا به ثمناً قلیلاً» بقره/79

«
یا أهل الكتاب لاتغلوا فی دینكم» نساء/171
در جهان اسلام نیز برخی سخنگویان چنین نقشی دارند؛ آنها با رفتار زشت، دنیاطلبی، گناه، خشونت و باورهای خویش مردم را به اصل دین بدین می كنند و ایشان را به وادی دین گریزی می برند؛ در صورتی كه آیات یاد شده به علمای اهل كتاب محدود نمی شود، بلكه سخنگویان اسلام نیز مشمول این آیه هستند و باید از سوق دادن مردم به دین گریزی بپرهیزند.

11. خواسته های نفسانی

عده ای دین را بر نمی تابند؛ از آن جهت كه آموزه های پیامبران با بی بند وباری و ولنگاری ایشان ناهمخوان است و بر زیاده خواهی ها و آزادی های جنسی ایشان قید و بند می زند:
«
و لقد آتینا موسی الكتاب و قفّینا من بعده بالرسل و آتینا عیسی بن المریم البینات و أیدناه بروح القدس أفكلّما جاءكم رسول بما لاتهوی أنفسكم استكبرتم ففریقاً كذّبتم و فریقاً تقتلون» بقره/78

این گروه دین را بر نمی تابند و هوای نفس را معبود خود قرار می دهند:
«
أرأیت من اتّخذ إلهه هواه» فرقان/43

شیطان را الگو می گیرند، هنجارشكن می شوند، فساد و تباهی می كنند و از گمراه ترین مردم هستند:
«
و من یتّبع خطوات الشیطان فإنّه یأمر بالفحشاء و المنكر» نور/21

«
و من أضلّ ممّن اتّبع هواه» قصص/50
پیروی از این اسیران هوی و هوس نامطلوب و ناپسند است و خطر دین گریزی را در پی دارد:
«
و لاتتّبع أهواءهم عمّا جاءك من الحقّ» مائده/48

و پیروان این عده از سوی خدا سرپرستی و یاری نخواهند شد:
«
و لئن اتّبعت أهواءهم بعد الذی جاءك من العلم مالك من الله من ولی و لانصیر» بقره/120

12. تهاجم دینی

هجوم رسانه ای شدید بر ضد دین و متولیان دین، یكی دیگر از عوامل دین گریزی است. دین ستیزان با امكانات گستردهٌ اقتصادی، رسانه ای و اطلاع رسانی، به طرح ایسم هایی می پردازند كه دین را بر نمی تابند. آنها با ناكارآمد نشان دادن دین و به چالش كشیدن باورها، رفتارها و مناسك دینی و پخش شایعات درباره شخصیت های دینی سهم زیادی در دین گریزی دارند. برنامه های تلویزیونی و ماهواره ای جذاب و در عین حال هدفمند این گروه، دین را افیون ملت ها، عامل عقب ماندگی، انحطاط و استبداد معرفی می كند.
تهاجم را نیز می توان به عنوان یك عامل دین گریزی در آیات قرآن ردیابی كرد. برخی از شیوه های دین ستیزان در قرآن عبارتند از:

یك. تخریب شخصیت ها

دین ستیزان برای راندن مردم از دین، پیامبران را نابردبار، قدرت طلب، تمامیت خواه، مجنون، ساحر، گمراه و… معرفی می كنند:
«
قالوا یا شعیب أصلوتك تأمرك أن نترك ما یعبد آباؤنا أو أن نفعل فی أموالنا ما نشاء إنّك لأنت الحلیم الرشید
»
«
قالوا أ جئتنا لتلفتنا عمّا وجدنا علیه آباءنا و تكون لكما الكبریاء فی الأرض» یونس/78

«
قالوا سحران تظاهرا» قصص/48
«
ما هذا إلاّ بشر مثلكم یرید أن یتفضّل علیكم» مؤمنون/24
«
و یقولون أئنّا لتاركوا آلهتنا لشاعر مجنون» صافات/36
«
و قال الكافرون هذا ساحر كذّاب» ص/4

دو. تخریب كتاب آسمانی

روش دیگر دین ستیزان زیر سؤال بردن قرآن بود:
«
یقول الذین كفروا إنّ هذا إلاّ اساطیر الأولین» انعام/25

«
أم یقولون افتراه قل فأتوا بعشر سور مثله مفتریات» هود/13

13. گستردگی بی ضابطه شریعت

یكی دیگر از عوامل دین ستیزی نشان دادن اسلام به عنوان دینی پرشریعت است. عده ای اصرار دارند دین اسلام را پرشریعت ترین دین معرفی كنند و با تنگ نظری و سخت گیری برخی از مباحات را تحریم كنند و هر روز قید و بندی جدید به نام دین بر انسان تحمیل كنند؛ در صورتی كه این گسترش نه تنها امتیازی برای مسلمانان و اسلام نیست، بلكه برخی از مسلمانان را به رودر رویی با شریعت می كشاند. از سوی دیگر جمعیت قابل توجهی موسیقی گوش می دهند، پوشش كامل اسلامی ندارند، ظواهر دینی را رعایت نمی كنند و… این عده وقتی بسیاری از رفتارها و گفتارهای خود را با دین در ناسازگاری می بینند و با برخی از سخت گیری های فرادینی نیز روبرو می شوند، به سمت دین گریزی و رهایی از دغدغه های دینداری می روند.

راه حل های دین گریزی

دین گریزی مانند دیگر آسیب های اجتماعی قابل پیشگیری و درمان است. با راهكارهایی می توان از دین گریزی پیشگیری كرد و در صورت رخداد به درمان آن پرداخت.

مرحله پیشگیری

در این مرحله سه راهكار اساسی وجود دارد:

1. معرفی شایسته و بایسته دین

معرفی درست دین یكی از راه های مهم جلوگیری از دین گریزی است. اگر دین باوران دین را خرد گریز نشان ندهند، آموزه ها و باورهای دینی را با شواهد و نشانه های بسیار عرضه كنند و شك و تردید را از مخاطبان بگیرند، نوید بخشی دین را فریاد كنند و از سعادت آفرینی دین سخن گویند و دین را ناسازگار با علم نشان ندهند، از ناحیه اصل دین، شاهد دین گریزی مردم نخواهیم بود.
در این رهگذر، چهار محور بایسته تر به نظر می رسد كه عبارتند از:

الف. طرح خردمندانه دین

بخشی از دین گریزی ها از ناسازگار دیدن دین با خرد آدمی پدید می آید. برای پیشگیری از این تصور، باید از آیات قرآن در طرح دین الگو گرفت و دین را همان گونه كه قرآن معرفی می كند طرح و عرضه داشت. وقتی به آیات قرآن مراجعه می كنیم خردمندان و صاحبان فكر و اندیشه را بسیار مقرّب و پرمنزلت می بینیم:
«
قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون» زمر/9

دین را با تعقل و تدبر در آمیخته می یابیم و نشانه هایی چونان زنده شدن گاو بنی اسرائیل را در جهت واداشتن انسان به اندیشه می بینیم:
«
كذلك نفصّل الآیات لقوم یعقلون» روم/28

«
كذلك یبین الله لكم آیاته لعلّكم تعقلون» بقره/242
«
كذلك یحی الله الموتی و یریكم آیاته لعلّكم تعقلون» بقره/73
«
إنّا أنزلناه قرآناً عربیاً لعلّكم تعقلون» یوسف/2
«
كتاب أنزلناه إلیك مبارك لیدّبّروا آیاته و لیتذّكر أولوا الألباب» ص/29
در این راستا پدیداری دین با نشانه های بسیاری همراه است و تصور تعقل گریزی از ساحت دین برچیده شده، پیامبران معجزه می آورند، باورها در قالب عقلی ریخته می شود، شكل منطقی می یابد و پیامبر اسلام صاحب برهان معرفی می شود:
«
أ فی الله شكّ فاطر السموات و الأرض» ابراهیم/10

«
لوكان فیهما آلهة إلاّ الله لفسدتا» انبیاء/22
«
فلمّا جنّ علیه اللیل رأی كوكباً قال هذا ربّی فلمّا أفل قال لاأحبّ الآفلین. فلمّا رأی القمر بازغاً قال هذا ربّی فلمّا أفل قال لئن لم یهدنی ربّی لأكوننّ من القوم الضالّین. فلمّا رأی الشمس بازغة قال هذا ربّی هذا أكبر فلمّا أفلت قال یا قوم إنّی بریء ممّا تشركون» انعام/76ـ77
«
قال إنّی علی بینة من ربّی» انعام/57
در تشریع احكام نیز سازگاری میان عقل و تشریع به روشنی دیده می شود و احكام بر پایه مصالح و مفاسد و نیازها شكل می گیرد، به گونه ای كه اگر عقل قادر بر فهم تمام این مصالح و مفاسد باشد هیچ گونه ناسازگاری از خود بروز نمی دهد و تسلیم بی قید و شرط این احكام و مقررات اجتماعی اسلام خواهد شد.
در برابر این دین، صاحبان خرد و اندیشه، تسلیم، و نابخردان نابردبارند. آنها دین را به هیچ روی بر نمی تابند و آن را به سخره می گیرند
:
«
صمّ بكم عمی فهم لایعقلون» بقره/171

«
و إذا قیل لهم اتّبعوا ما أنزل الله قالوا بل نتّبع ما ألفینا علیه آباءنا أو لوكان آباءهم لایعقلون شیئاً و لایهتدون» بقره/170
«
و إذا نادیتم الی الصلوة اتّخذوها هزواً و لعباً ذلك بأنّهم قوم لایعقلون»(مائده/58)
قرآن از این نابخردان برهان می خواهد: «قولوا قولاً سدیداً»(احزاب/70) و آنها ناتوان نشان می دهد.

ب. اطمینان سازی دین

شماری از دین گریزی ها از تردید و شك در باورها و رفتارهای دینی بر می خیزد. دراین موارد طرح دین همراه با نشانه ها و دلایل اطمینان آور، بهترین راهكار شناخته می شود.
مخاطبان پیامبران الهی با شك و تردید در آورده های پیامبر می نگریستند
:
«
و إنّا لفی شكّ ممّا تدعوننا إلیك مریب» ابراهیم/9

آنها خواهان معجزه بودند:
«
فأتوا بسلطان مبین» ابراهیم/10

و قوم هود به وی می گویند:
«
یا هود ما جئتنا ببینة و ما نحن بتاركی آلهتنا عن قولك و ما نحن لك بمؤمنین» هود/53

پیامبران در برابر این عده با معجزات و دلایل و براهین روشن، آورده های خویش را اثبات می كردند و شك و تردید را از اذهان مخالفان می زدودند. و اگر می بینیم عده ای هم چنان از شك و تردید خود سخن می گفته اند به دلیل آن بوده كه علاقه ای به رهایی از شك و تردید نداشتند.

ج. آرامش بخشی دین

آرامش بخشی و سعادت آفرینی دین در مقایسه با دیگر كاركردهای دین بسیار كم رنگ جلوه می كند. این كاستی عده ای را به این توهم كشانده كه دین سعادت آفرین نیست یا آرامش بخشی آن از ایسم های جدید كمتراست.
رودررویی با این توهم، طرح فلسفه دین به خصوص با این رویكرد را بایسته می سازد. از این رهگذر، دین در آیات قرآن آرامش آفرین است
:
«
ألابذكر الله تطمئنّ القلوب» رعد/28

انسان ها را از تاریكی به سوی نور رهنمون می كند:
«
الله ولی الّذین آمنوا یخرجهم من الظلمات إلی النور» بقره/257

ترس، اضطراب، دلهره و اندوه را از فضای زندگی دینداران دور می كند و ایشان را در امنیت و آرامش قرار می دهد:
«
فمن تبع هدای فلاخوف علیهم و لاهم یحزنون» بقره/38

در راستای سعادت آفرینی دین، كتاب های آسمانی هدایتگرند و سعادت را به ارمغان می آورند:
«
و أنزل التوراة و الإنجیل من قبل هدی للناس» آل عمران/4

«
یا أیها الناس قد جاءكم موعظة من ربّكم و شفاء لما فی الصدور و هدی و رحمة للمؤمنین» یونس/57
آرامش آفرینی دین به باورهای دینی محدود نمی ماند، بلكه عبادات، مناسك و تمامی شریعت اسلام نیز تولید آرامش می كند:
«
من آمن بالله و الیوم الآخر و عمل صالح فلاخوف علیهم و لا هم یحزنون» مائده/69

«
من عمل صالحاً من ذكر أو انثی و هو مؤمن فلنحیینّه حیاة طیبة» نحل/97
نتیجه: الهام گیری از این گونه آیات و بهره وری از یافته ها و دانش های جدید در توضیح و تبیین كاركرد باورها و رفتارهای دینی، چهره ای جدید برای دین می سازد؛ تصویری كه در میان نسل پر دغدغه و پر اضطراب امروز طرفداران بسیاری دارد. اگر نقش دین به صورت كلی و كاركرد بخش های گوناگون آن به صورت جزئی برای نسل امروز تبیین گردد و تأثیر دین در جهت زدودن ترس، دلهره و اضطراب گفته شود شاهد دین گریزی دست كم از این ناحیه نخواهیم بود.

د. طرح سازگاری دین و علم

در مرحله پیشگیری از تصور ناسازگاری علم و دین، نخست باید اهمیت علم و دانش در نگاه دین را به بحث نشست. و در مرحله دوم قلمرو علم و دین را از یكدیگر باز شناخت. فهمی از دین كه گسترهٌ قلمرو آن تمامی دانش ها و علوم باشد با علم بسیار ناسازگار می افتد. فهمی كه فیزیك، شیمی، زیست شناسی، نجوم، زمین شناسی و… را در قلمرو دین بیاورد چندان مورد رضایت نیست. دانشمندان این فهم را بر نمی تابند و از ناسازگاری گسترده آن با یافته ها و دانسته های جدید سخن خواهند گفت.
برای نمونه وقتی طنطاوی قرآن را دریای معارف و دانش های بشری می بیند و با این نگاه به تفسیر می نشیند ناگزیر از طرح و عرضه نظریات و تئوری هایی خواهد شد كه به هیچ روی با یافته های جدید علمی سازگار نمی افتد. وقتی او از نظریه انفجار بزرگ می گوید و سدیم را منشأ جهان هستی می خواند بسیاری از دانشمندان را به رودر رویی با خود می كشاند و آنها را به دین گریزی رهنمون می سازد. این دانشمندان تصویری از عالم سدیم ندارند و آن را در هاله ای از ابهام می دانند و قرآن را ناسازگار با علم می بینند.

2. پیاده سازی و عملیاتی كردن دین

عملیاتی كردن رهنمودهای اقتصادی، سیاسی اجتماعی قرآن و سالم سازی جامعه و افراد بر اساس الگوی ارائه شده در قرآن یكی از راهكارهای پراهمیت در راستای پیشگیری از دین گریزی است كه خود در چند محور می گنجد:

٭ توصیه های اقتصادی

این پیاده سازی، دین گریزی برخاسته از فقر و تهاجم را ازمیان می برد. در این رهنمودها از سویی كار، تلاش و تولید بسیار پراهمیت نشان داده شده است:
«
و أن لیس للانسان إلاّ ما سعی» نجم/39

و از سویی دیگر دینداران باید بخشی از درآمد خود را به عنوان زكات، صدقه و انفاق به مستمندان و نیازمندان بپردازند:
«
وأنفقوا فی سبیل الله» بقره/195

«
إن تقرضوا الله قرضاً حسناً یضاعفه لكم» تغابن/17
«
من ذا الذی یقرض الله قرضاً حسناً فیضاعفه له» حدید/11
«
للفقراء الذین أحصروا فی سبیل الله» بقره/272

٭ توصیه های سیاسی اجتماعی

خشونت، اجبار و سخت گیری در اسلام ناپسند است. در توصیه های اسلام، اكراهی در پذیرش دین نیست:
«
لا إكراه فی الدین» بقره/258

پیامبر تنها بشیر و نذیر است:
«
و ما أرسلناك إلاّ مبشّراً و نذیراً» اسراء/105

آن حضرت وظیفه یا حق فشار و اكراه ندارد:
«
فإن تولیتم فإنّما علی رسولنا البلاغ المبین» تغابن/12

رسول اسلام نباید سخت گیری كند. سخت گیری مردم را از ایشان می گریزاند:
«
فبما رحمة من الله لنت لهم و لوكنت فظّاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم» آل عمران/159

بر اساس این رهنمودها سخت گیری بر شهروندان، تحمیل خواسته ها و ایجاد محدویت های فراگیر با روح حاكم بر آیات قرآن سازگار نیست. به قیاس اولویت، در خانواده نیز سخت گیری و فشار بر اعضای خانواده مطلوب نیست. وظیفه پدر و مادر، معرفی دین و بیان واجبات و محرمات و فلسفه آنهاست، نه واداشتن فرزندان به نماز، روزه، یا بازداشتن آنها از شنیدن موسیقی، یا حرام های دیگر.
فرزندانی كه همواره در باید و نباید و امر و نهی زیسته اند پس از رهایی از سلطه پدر و مادر یكسره سركش می نمایند و به واجبات و محرمات وقعی نمی نهند و بسیار بیشتر از دیگران، دین گریزی دارند.

3. انسان سازی

بیماری های روحی و روانی گروهی از دینداران، انحراف عده ای از سخنگویان دین و آلودگی محیط، در شمار عوامل دین گریزی قرار دارند. برای پیشگیری از این شكل دین گریزی ناگزیر از زدودن زمینه های بیماری، انحراف و آلودگی هستیم.
در نگاه قرآن، باورها و عبادات، در فرایند پیشگیری بسیار موفق جلوه می كند
:
«
إنّ الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنكر
»
«
كتب علیكم الصیام كما كتب علی الذین من قبلكم لعلّكم تتّقون» بقره/183

افزون بر این، فساد، بغی، حسد، تكبر و… از صفات رذیله خوانده شده و انسان ازگرفتاری به این صفات پرهیز داده شده است.
در این راستا سخنگویان دین نیز از تحریف دین، سرپوش نهادن بر حقایق، دنیامداری، كج روی، ناشایست رفتاری و گفتاری باز داشته شده اند، سازگاری گفتار و رفتار از آنها خواسته شده، از غلو در دین و خرافه سازی نهی شده اند و حق اجبار و اكراه از آنها گرفته شده است
:
«
فویل للذین یكتبون الكتاب بأیدیهم ثمّ یقولون هذا من عندالله لیشتروا به ثمناً قلیلاً» بقره/79

«
یا أهل الكتاب لاتغلو فی دینكم» نساء/171
«
یا أیها الذین آمنوا لم تقولون ما لاتفعلون» صف/2
«
لا إكراه فی الدین»
«
فبما رحمة من الله لنت لهم و لوكنت فظّاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولك» آل عمران/159

افزون بر این در مرحله پذیرش نیز باید سخت گیری ها بیشتر باشد. شایسته نیست هر نازیباروی از همه جا رانده ای بر مسند آموزگاران دینی نشیند و سخن از دین بگوید. معلمان دینی باید از میان بهترین ها انتخاب شوند، چنان كه سخنگویانی كه خدا بر می گزیند از بهترین ها هستند. پیامبران الهی همگی نیك رفتار و خوش گفتار و از عیوب و آفت های آفرینشی به دور بوده اند.

مرحله درمان

اگر در مرحله پیشگیری راهكارها ناموفق جلوه كند و دین گریزی شكل گیرد باید با راهكارهایی به درمان دین گریزی نشست. راهكارهای درمان دین گریزی بسته به عوامل دین گریزی متفاوت است. درمان دین گریزی ناشی از فقر، متفاوت با دین گریزی ناشی ازخشونت و فشار است، چنان كه در انواع دیگر دین گریزی راهكارها بسیار متفاوت می نماید، بنابراین هرشكل دین گریزی درمان خاصی را می طلبد و ناگزیر از بحث و بررسی انواع دین گریزی هستیم.

دین گریزی برخاسته از ناسازگار دیدن عقل و دین

این شكل از دین گریزی با روشهایی قابل درمان است:

1. سازگار ساختن دین و عقل

دراین شیوه ناگزیر از ارزش گذاری هر یك از دین و عقل هستیم. آیا یك دریافت عقلی از آن چنان ارزش و منزلتی برخوردار است كه یك فهم از دین را به نفع آن كنار نهیم و در موارد ناسازگاری، حكم عقل را مقدم داریم و فهم از دین را توجیه كنیم؛ یا دریافت های عقلی شایسته چنین عزت واحترامی نیستند و باید فدای فهم های دینی گردند؟!
پیشینه فهم دین، نشان از قربانی شدن برخی فهم های دینی در مواردی و شماری از دریافت های عقلی در مواردی دیگر دارد. در قسمت متافیزیك و مقولات فرامادّی، عقل قدرت یكه تاز است و فهم دین را در موارد ناسازگاری از صحنه بیرون می كند، و در مقولات دیگر فهم دین حاكم می گردد و عقل ناتوان معرفی می شود! در بحث خداشناسی و نبوت و… عقل حاكم می گردد و به نفع حكم عقل، فهم، اصلاح و توجیه می شود، اما در بخش رفتارها، زندگی، حكومت داری و… فهم دینی حاكم می شود و عقل ناتوان از دریافت مصالح و مفاسد معرفی می شود. عقلی كه در متافیزیك پرقدرت می نماید و در فهم دین نیز كارآ است به ناگهان در سایر موضوعات و زمینه ها زمین می خورد و از ناتوانی و ضعف آن سخن گفته می شود. در صورتی كه اگر عقل ضعیف است در فهم دین نیز ضعیف خواهد بود، در نتیجه فهم ما از دین نیز استواری لازم را نخواهد داشت و معیاری برای جلوگیری از نابایسته گویی و كج روی برخی از تفسیرگران نمی شود
.
افزون بر این اگر عقل ناتوان است این عجز در متافیزیك بیشتر از جهان فیزیك است؛ چه آنكه در این محدوده انجام پروسه آزمون و خطا امكان پذیر است و می توان در جریان این پروسه از درستی یا نادرستی شماری از دریافت های عقلی اطمینان یافت و در صورتی نادرستی به سوی دریافت های دیگری حركت كرد، اما در متافیزیك چنین امكانی نیست
.
بنابراین باید در حد امكان از گسترهٌ قلمرو ناسازگاری كاست و احكام عقلی آزمون شده و مثبت را مقدم بر فهم های خاص از دین داشت. وقتی یك فهم نتیجه نمی دهد و پیامدهای ناگواری با خود به همراه می آورد، باید دوباره فهمی دیگر به كار زد، باید فهمی ساخت كه با عقل درگیر نشود و خشم همگان را با خود نیاورد. چنان كه حكم عقل در مورد عصمت پیامبران بر فهمی خاص از دین مقدم می شود، حكم عقل در سیاست، اقتصاد، حكومت داری، حقوق و… نیز باید مقدم گردد
.
با این رویكرد، زن از زمین ارث می برد، دیه اهل كتاب برابر با مسلمانان می گردد، بسیاری از دیدگاه های فقهی تغییر می كنند و

در تمام این موارد بازیگر اصلی عقل است، اما وقتی این نقش را بر نمی تابند با عناوین دیگری بازنگری و نواندیشی و دوباره فهمی را انجام می دهند
.
بر این اساس در آیات قرآن دین خرافه زدایی می شود و باورهای خرد گریز از ساحت دین پاك می شود. خطاب به عیسی(ع) می خوانیم
:
«
أ أنت قلت للناس اتّخذونی و أمّی إلهین من دون الله
»
و عیسی(ع) در پاسخ می گوید
:
«
سبحانك ما یكون لی أن أقول ما لیس لی بحقّ» مائده/116

و در راستای مبارزه با خردگریزی، دین یهود و مسیحیت پالایش می شوند و اعتقاد به اینكه عزیر و مسیح پسران خدا هستند، از ساحت دین پاك می شود و فرزندخواندن برای خداوند باور بی دینان معرفی می شود:
«
و قالت الیهود عزیر ابن الله و قالت النصاری المسیح ابن الله ذلك قولهم بأفواههم یضاهئون قول الذین كفروا من قبل قاتلهم الله أنّی یؤفكون» توبه/30

دین گریزی برخاسته از شك و تردید

در درمان این شكل از دین گریزی راهكار نخست قرآن تشویق افراد به بیرون ریختن شك و تردید در قالب پرسش است:
«
فإن كنت فی شكّ ممّا أنزلنا إلیك فسئل الذین یقرؤون الكتاب من قبلك» یونس/94

«
فاسئلوا أهل الذكر إن كنتم لاتعلمون»
وقتی شك و تردید در قالب پرسش درآید امكان پاسخ گویی صاحب نظران فراهم می شود، اما وقتی برون ریزی نشود و پاسخ نیابد رسوب می گیرد و بستر مناسبی برای دین گریزی می گردد
.
برون ریزی شك و تردید در عصر جدید نسبت به اعصار گذشته بسیار آسان تر و كم خطرتر است. در گذشته هراس از انگ و بد نام شدن و… اجازه برون ریزی را به افراد نمی داد، اما امروزه رایانه و دیگر ابزارهای ارتباطی و اطلاعاتی، نگرانی را از افراد گرفته است. افراد به آسانی تمامی شك و تردیدهای خویش را در سایت ها و وبلاگ ها رها می سازند، خود را یكسره تخلیه می كنند و هیچ نگرانی به خود راه نمی دهند
.
راهكار دوم پاسخ گویی، مستند سازی دوباره و بهینه سازی مستندات و بازگویی پیرایش شده باورها است
.
پیامبر اسلام به كسانی كه نسبت به دین آن حضرت شك و تردید دارند درس خداشناسی می دهد
:
«
قل یا أیها الناس إن كنتم فی شكّ من دینی فلاأعبد الذین تعبدون من دون الله و لكن أعبد الله الّذی یتوفّاكم و أمرت أن أكون من المؤمنین و أن أقم وجهك للدین حنیفاً و لاتكوننّ من المشركین. و لاتدع من دون الله ما لاینفعك و لایضرّك فإن فعلت فإنّك إذاً من الظالمین» یونس/104ـ106

همچنین آنان كه در وحیانی بودن قرآن شك و تردید دارند مورد توجه قرار می گیرند و پاسخی كوبنده دریافت می كنند:
«
و إن كنتم فی ریب ممّا نزّلنا علی عبدنا فأتوا بسورة من مثله» بقره/23

«
قل فأتوا بسورة مثله و ادعوا من استطعتم من دون الله» یونس/38
«
قل فأتوا بعشر سور مثله مفتریات» هود/13
آفرینش انسان و مراحل زندگی پاسخ كسانی می شود كه در آخرت شك دارند:
«
یا أیها الناس إن كنتم فی ریب من البعث فإنّا خلقناكم من تراب ثمّ من نطفة ثمّ من علقة ثمّ من مضغة مخلّقة و غیرمخلّقة…» حج/5

حضرت صالح(ع) به كمك معجزه شك زدایی و تردید شكنی می كند:
«
و إنّنا لفی شك ممّا تدعونا إلیه مریب. قال یا قوم أرأیتم إن كنت علی بینة من ربّی و آتانی منه رحمة فمن ینصرنی من الله إن عصیته فما تزیدوننی غیرتخسیر. و یا قوم هذه ناقة الله لكم آیة فذروها تأكل فی أرض الله» هود/62ـ64

در مرحله پاسخ گویی، انتخاب وسیله مناسب بسیار تأثیرگذار است. كتاب نویسی و مقاله نویسی هر چند شیوه های مناسبی برای انتقال پاسخ هستند، اما در مقایسه با روش های اطلاع رسانی نوین مانند وبلاگ نویسی چندان سودمند نیستند. مراجعه به اینترنت بیشتر از كتاب و مطبوعات است و رساندن پاسخ به شخص پرسشگر، آسان تر.
افزون بر این وبلاگ نویسی مشكلات و دردسرهای چاپ و انتشار كتاب و مجله را ندارد و امكان تعامل و گفت وگو را بیشتر فراهم می آورد.

احساس آرامش بخش نبودن دین

برای مقابله با احساس آرامش بخش نبودن دین، در مرحله نخست باید نگاه یك بعدی به دین شكسته شود و دین به عنوان یك مجموعه سازوار درآید و تمام ابعاد آن برجسته گردد. نگاه یك سویه به دین و طرح یك سویه باید و نبایدها، بكن و نكن ها، كیفر، تازیانه، سنگسار، تبعید و… دین را ناكارآمد و ناسازگار با امید و عشق و سعادت نشان می دهد. دینی كه تنها سنگسار، شلاق، و امر و نهی آن به گوش برسد و نمود یابد جز گریزاندن پیروان نتیجه ای نمی دهد. با كمك دین می توان عشق را در دینداران حیات بخشید، به آنها امید داد، سعادت بخشی دین را برجسته ساخت و آرامش بخشی آن را نشان داد و بایدها و نبایدها و امر و نهی ها را در راستای آرامش بخشی و سعادت آفرینی دین به بحث گرفت.
شروع حركت در طرح دین بسیار مهم است، آنچه اكنون گاه در عرصه طرح دین دیده می شود نتیجه ای جز گریز ندارد. در طرح دین الگوبرداری از قرآن بسیار ارزشمند و راهگشاست. در قرآن نخست باور سازی می شود و پس از فراهم آمدن بستر مناسب، تكالیف و امر و نهی آغاز می شود و سخن از مجازات گفته می شود
.
در مرحله دوم باید دین را در برابر ایسم ها و ادیان نوپیدا تقویت كرد، آرامش بخشی و سعادت آفرینی دین را در مقایسه با دیگر مدعیان بالا برد و روش های نوآمد سعادت آفرینی را مستند سازی كرد و با آن یافته ها نگاهی دوباره و چندباره به دین داشت، و در هر رفت و برگشت می توان چیزهایی از دین آموخت و بر آموزه ها و راهكارها افزود و هدف مهم و اساسی دین را تحقق بخشید؛ چنان كه در مورد سایر دانش ها نیز نگاه دوباره دریچه های جدیدی فرا روی ما می گشاید.

ناسازگار دیدن علم و دین

بهترین درمان دین گریزی برخاسته از ناسازگار پنداری علم و دین، پاسخ ازموارد ناسازگار است. در موارد ناسازگار، گاه یافته علمی در سطحی نیست كه بتواند در برابر دین ایستادگی كند و ناسازگاری به وجود آورد، و گاه فهم از دین به گونه ای نیست كه ناسازگاری رخ نماید. در این گونه موارد تصور ناسازگاری باطل می نماید. اما اگر یافته های قطعی و علمی نماید و فهمی از دین نیز استوار جلوه كند در این صورت آن فهم خاص از دین را به كمك یافته علمی می توان اصلاح كرد یا ناتمام خواند؛ چه اینكه در نگاه قرآن، تمامی موجودات و مخلوقات كلمه خدا هستند و كلمات الهی تنها واژگان قرآن نیستند.
«
و جعلها كلمة باقیة فی عقبه» زخرف/28

«
إذ قالت الملائكة یا مریم إن الله یبشّرك بكلمة منه اسمه المسیح بن مریم» آل عمران/45
«
فنادته الملائكة و هو قائم یصلّی فی المحراب أنّ الله یبشّرك بیحیی مصدّقاً بكلمة من الله» آل عمران/39
«
إنّما المسیح عیسی بن مریم رسول الله و كلمته»
«
و یرید الله أن یحقّ الحقّ بكلماته» انفال/7

«
و اذ ابتلی ابراهیم ربّه بكلماته» بقره/124
افزون بر این در نگاه قرآن، آیات الهی تنها به آیات قرآن محدود نمی شود، بلكه چنان كه بخشهایی از قرآن آیه نامیده می شود (بقره/106و آل عمران/7) تمامی موجودات و مخلوقات وهستی نیز از آیات الهی به شمار می آیند.
بنابراین وقتی ناسازگاری رخ می دهد این ناسازگاری میان فهم ما از یك دسته واژه ها و دریافت و شناخت ما از دیگر آفریدگان (كلمات و آیات الهی) رخ می دهد. با این فرض باید آیه های قرآن ناسازگار با علم را به كمك این آیات و كلمات دوباره فهمی كرد
.
به عبارت دیگر نقش این مخلوقات در تفسیر كلمات قرآن مانند نقش آیات محكم در تفسیر آیات متشابه است؛ با این نگاه، آیات محكم بخشی از آیات قرآن و تمامی موجودات و مخلوقات خدا خواهد بود و در این صورت آیات و كلمات محكمی كه در بیرون قرآن قرار دارد در هر نوع ناسازگاری قوی تر از آیات و كلمات قرآن هستند، چه اینكه ابزار وآلات ما در دریافت و شناخت موجودات هستی از روش ها و ابزار فهم آیات توان بیشتری دارد. فهم ما از آیات ظنی است، ولی ابزار و آلات علم و روش های آن نتیجه قطعی یا دست كم نتیجه مطمئن تری با خود می آورد
.
بنابراین وقتی نشانه ها و قرائن بسیاری از درستی اصل تكامل حكایت دارد، به كمك این اصل می توان به تفسیر و توجیه آیاتی پرداخت كه ناسازگار با تكامل می نماید. اگر برخی آیات به ظاهر حركت زمین را بر نمی تابد و خورشید مركزی را نتیجه می دهد، می توان با آیه و كلمه خدا (حركت زمین) كه محكم می نماید و یك یافته علمی است به توجیه آیات ناسازگار نشست. و اگر از آیه شریفه «الذی جعل لكم الأرض فراشاً»(بقره/22) عده ای مسطح بودن زمین را نتیجه گرفته اند، می توان با آیه و كلمه خدا «كروی بودن زمین» به تفسیر دوباره آیات ناسازگار نشست و كروی بودن زمین را نتیجه گرفت
.
تقدم یك یافته بر فهمی خاص از دین هرچند ممكن است تزلزل شدیدی در خداشناسی ایجاد كند و تصور ما در مورد خداوند را مخدوش سازد، اما با بازسازی و بهینه سازی باورها می توان هم چنان دیندار ماند؛ چنان كه در میان دینداران اختلافات شدیدی در مورد خدا و صفات اوست و این اختلافات آنها را از شمار دینداران بیرون نمی سازد. افزون بر این، چنان كه عقل در مواردی لزوم پالایش اعتقادات را به وجود آورده و می آورد، علم نیز می تواند چنین نقشی داشته باشد و برخی باورها را نادرست نشان دهد و ما را ناگزیر از تجدید نظر در فهماندن نماید. اگر نظریه تكامل، نظم مورد نظر دینداران را زیر سؤال می برد، می توان هم چنان دینداری را ادامه داد و از روش های دیگری خدا را اثبات كرد.

دین گریزی برخاسته از خشونت

در درمان این دین گریزی نخست باید چهره خشن دین را از ذهن دین گریزان پاك كرد و دین را آیین مهر و محبت نشان داد. اگر شخص دین گریز، خشونت، فشار، تهدید و ارعاب را خود سری والدین، متولیان تعلیم و تربیت و مسئولان ببیند؛ و نه خواست دین، گریز او از افراد و برخی جریانات خواهد بود، نه دین.

دین گریزی برخاسته از فقر

اگر رهنمودهای اقتصادی قرآن عملیاتی نشود، بیكاری گسترده شود و درصد بالایی از نیروی كار در شمار بیكاران قرار گیرند و در نتیجه راهكارهای فقرزدایی با انبوه مستمندان و نیازمندان نتیجه ندهد، در این صورت حكومت برای جلوگیری از دین گریزی و دیگر آسیب های اجتماعی ناگزیر از ایجاد اشتغال، پرداخت مستمری به بیكاران و بهینه سازی و نوسازی اقتصاد است؛ چنان كه پیامبران در برابر مردم چنین احساسی داشتند و خواستار امنیت جانی و اقتصادی مردم بودند و دراین مسیر سختی ها و مشكلات را با جان و دل می خریدند:
«
و إذ قال ابراهیم ربّ اجعل هذا بلداً آمناً و ارزق أهله من الثمرات» بقره/126

افزون بر این، حكومت در برابر مستمندان مسئول است و باید با پرداخت مستمری و دیگر پرداخت ها و یارانه ها از تأثیر فقر بر دین گریزی بكاهد.

دین گریزی برخاسته از محیط و دوستان

زیستن در محیط هایی كه محصول مهم آن دین گریزی است به آسانی امكان پذیر نیست. این محیط ها ناخودآگاه افراد را تحت تأثیر شدید قرار می دهد و آنها را ناخواسته به سمت دین گریزی می برد. در چنین مواردی نخستین مرحله درمان، جداسازی دین گریزان از محیط است؛ چه اینكه زیست در این محیط ها درمان را ناموفق می سازد و همیشه دور و تسلسل درمانی به وجود می آورد، از درمان فرد به بهسازی محیط، و از بهسازی و درمان محیط به درمان فرد. وقتی فرد درمان شود زیست او در محیط آلوده گرفتاری دوباره در دام دین گریزی می آورد و درمان محیط و بهسازی محیط با زیست دین گریزان در این محیط امكان پذیر نیست.
مرحله جداسازی فرد از محیط در آیات قرآن نیز دیده می شود؛ مسلمانان از محیط ناسالم مكه هجرت می كنند و دین گریزان در آخرت به دلیل هجرت نكردن محاكمه می شوند و كیفر می بینند
:
«
قالوا ألم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فیها» نساء/97

حضرت نوح(ع) نیز برای رهایی فرزند خویش از دین گریزی در پی جداسازی او از دوستان ناباب و دین ستیز بود:
«
و نادی نوح ابنه و كان فی معزل یا بنی اركب معنا و لاتكن من الكافرین» هود/42

مرحله دوم درمان، پاك سازی محیط است؛ دراین مرحله نیز جداسازی دین گریزانی كه آگاهانه به این وادی رفته اند از دین گریزانی كه ناخودآگاه در این آسیب گرفتار آمده اند ضروری است. دسته نخست با راه حل هایی كه در مرحله پیش گیری و درمان گفته شد درمان پذیرند؛ اما دین گریزان دسته دوم با جداسازی از محیط به دین باوری بر می گردند.

7zcj0ltnmz81ksoupf8.gif

قران وعوامل رويكرد خشونت


  قرآن و عوامل رویکرد به خشونت چکیده: نويسنده، بانگاهى به نظرات ابن خلدون، ماركس، داروين، اسپينوزا، اگوست كنت، اسپنسر و ماكس وبر درباره خشونت، قدر مشترك تمامى آنها را در ناديده انگارى اراده انسان در برابر عوامل تأثير گذار جبرى قلمداد كرده و اين در حالى است كه قرآن آدمى را شرور بالذّات و داراى سرشت خشونت‏گر نمى‏شناسد و رفتارهاى پرخاش جويانه و خشن انسانها را در علل و عوامل بيرونى جست و جو مى‏كند. سپس تفاوت‏هاى فرهنگى را به عنوان يكى از عوامل خشونت مورد بررسى قرار داده و نظريه نسبى گرايى را از منظر رهيافت نظرى و عقلانى نقد كرده و با استفاده از آيات قرآن بر زيست جمعى امن و دور از خشونت در عين اختلاف پيروان هر يك از اديان به آموزه‏ها و معارف دينى خويش تأكيد كرده و ويژگى‏هاى جامعه توحيدى آينده تاريخ را برشمرده است. دومين عامل خشونت را كاستى‏هاى معنوى و در نتيجه تمايل انسان معاصر به سوى اخلاق سودجويانه و خود گروانه دانسته و با استناد به آيات و روايات مهم‏ترين علت رواج خشونت را، فساد افراد جامعه توصيف كرده كه در نتيجه سستى بنيادهاى ارزشى و اخلاقى بروز مى‏كند. از منظر قرآن، جامعه نامتعادل از حيث اقتصاد و معيشت، آبستن خشونت است. از اين رو، نويسنده، فقدان عدالت اجتماعى را سوّمين عامل خشونت بيان كرده است. از سوى ديگر، قرآن افزون بر ياد كرد نقش نژادگرايى در فرايند خشونت و نكوهش آن، بر مبدأ يگانه آفرينش انسانها تأكيد ورزيده است. نويسنده، در پايان نيز عوامل ديگر خشونت را از جمله خود محورى، رشك بردن، مهر ورزيدن و تغذيه ناپاك را از منظر قرآن مورد بررسى قرار داده است.
كليد واژه‏ها: خشونت / نظريه‏های خشونت/ نسبی گرایی / جامعه توحیدی / عوامل خشونت / تفاوت های فرهنگی / کاستی های معنوی / فساد اخلاقی / عدالت اجتماعی / نژاد گرايى/ ملى‏گرايى/ خودمحورى/ رشک بردن / مهر ورزیدن / تغذیه ناپاک / خشونت در قرآن / جامعه شناسی قرآن. نظریه های توجیه گر خشونت پی جویی عوامل و اسباب رویكردهای خشونت آمیز، بر اساس برخی از مكتب ها و نظریه های فلسفی، اقتصادی، جامعه شناختی، زیست شناختی و اجتماعی كاری نافرجام و بی ثمر است؛ مكتب هایی چونان ماركسیسم، طبیعت گرایی ـ شامل داروینیسم اجتماعی، جغرافیاگرایی جبری،1 مكتب مردم سنجی، طرفداران و اصحاب نظریه نزاع خارجی.ماركسیسم، نه تنها تضاد و خشونت را برآمده از دل ساختار اقتصادی جامعه و پی آیند گریز ناپذیر حركت تاریخ می شمارد كه آن را به سود اجتماع و مایه تكامل جوامع نیز می انگارد، آبشخور گفته ماركس كه: «خشونت قابله اجتماع است» چنین نگاهی نسبت به خشونت است.2مكتب طبیعت گرایی رابطه و پیوندی استوار میان زندگی اجتماعی و عوامل اقلیمی قائل است و یا عوامل ژنتیكی و نژادی را خاستگاه رفتارهای خاص می شناسد. امیل دوركیم (1858 ـ 1917م) جامعه شناس فرانسوی و از طرفداران مكتب جغرافیاگرایی باور داشت كه میان خودكشی و تغییر آب و هوا در فصول مختلف سال ارتباط وجود دارد.3ابن خلدون (1332 ـ 1406م) جامعه شناس مسلمان كه او نیز در زمره جغرافی دانان به حساب می آید، در تأثیر جغرافیا و محیط طبیعی بر شئون مختلف زندگی انسان می گوید:«ساكنان اقلیم های دور از اعتدال… بسی از حد اعتدال دورند. چنان كه خانه های آنان از گل و نی و خوراك آنان از ذرت و علف و پوشیدنی های آنان از برگ های درختان است… یا با پوست حیوانات خود را می پوشانند… اخلاق آنان نزدیك به جانوران بی زبان است… علت این است كه بدن این گروه از اعتدال دور است، طبیعت مزاج های ایشان به سرشت جانوران بی زبان نزدیك می گردد و از انسانیت به همان میزان دور می شوند.»4داروینیسم از آن رو كه باور دارد جانداران از جمله انسان ها برای ادامه حیات، به دست آوردن غذا، جفت گیری و… هماره در كشمكش هستند، و در فرآیند این تنازع و خشونت گری كسانی باقی خواهند ماند كه از توانایی و سازگاری بیشتری با محیط و پیروزی بر رقیب برخوردار باشند، تضاد و خشونت را واقعیت غیرقابل پیش گیری و همین سان به سود اجتماع می انگارد. از همین رهگذر چنان كه گفته اند، از كاستی های بزرگ داروینیسم این است كه: «بنابراین رأی، جنگ و جدال اقوام و ملل، بلكه اشخاص، با یكدیگر امری طبیعی است و حق با كسی است كه نیرومند است و غالب می شود و ناتوان مغلوب، مظلوم نیست و اگر این سخن مقبول باشد، صلح طلبی و سلامت خواهی، رأفت و رحمت، خلاف سَبُعیت خواهد بود و باید گذاشت مردم یكدیگر را بدرند و هر نوع سبعیت مرتكب شوند.»5از جمله دیدگاه ها و نظریه های اندیشمندان خشونت پرور می توان به دیدگاه این متفكران اشاره كرد:باروخ اسپینوزا فیلسوف هلندی (1632 ـ 1677م) از یك سو می گوید؛ «انسان دستخوش هواهای نفسانی است كه بیشتر آنها معلول حوادث روزگارند، و انسان در چنگ این هواهای نفسانی مانند پركاهی است كه گرفتار امواج طوفان دریا باشد و بی اختیار به این سو و آن سو كشیده می شود و پرتاب می گردد، كمتر عملی از اعمال است كه بتوان فعل ارادی و حقیقی خود آدمی برشمرد. از سوی دیگر، هواهای نفسانی، مایه اختلاف، نفاق و دشمنی مردم با یكدیگر است.»6اگوست كنت جامعه شناس فرانسوی (1798 ـ 1857م) و هربرت اسپنسر اندیشمند انگلیسی (1820 ـ 1903م) هر دو برای جنگ نقش بسیار مهمی در توسعه جامعه قائل بودند، طبق نظر كنت: «در مراحل اولیه، هیچ وسیله دیگری نبود كه هم گسترش ناگزیر جامعه انسانی را ممكن سازد و هم در داخل جامعه از شوق بی حاصل جنگ طلبی كه با رشد عادی كار تولیدی ناسازگار بود جلوگیری كند؛ مگر اینكه جمعیت های متمدن در قالب یك ملت فاتح ادغام شوند.همین سان اسپنسر استدلال می كرد كه در مراحل نخستین جامعه، جامعه هایی بیشتر احتمال بقا داشتند كه مؤثرترین سازمان جنگی را ترتیب داده بودند. این نوع اجتماعی كه از طریق بقای انسب به وجود خواهد آمد، نوعی خواهد بود كه در سازمان، بخش جنگ آوران، همه كسانی را كه می توانند اسلحه حمل كنند و از این حیث مورد اعتماد باشند، در برخواهد گرفت و بخش باقی مانده به صورت یك بخش تداركاتی دایمی درخواهد آمد».7گئورگ زیمیل و ماكس وبر (1920 ـ 1864م) جامعه شناس و اقتصاددان آلمانی نیز برآنند كه تضاد جزء ذات جامعه بشری است، از منظر این دو، تضاد و خشونت را حتی با انقلاب، چنان كه ماركسیسم در چشم انداز جوامع ترسیم كرده بود، نیز نمی توان فروكاست.8 فروید و لورنز نیز معتقد بودند كه خشونت و پرخاشگری فطری است.9برخی از پژوهندگان جامعه شناسی خشونت، سیرت و سرشت آدمی زادگان را در تحقیقات جدید علوم اجتماعی مغرب زمین عبوس تر و وحشیانه تر از آنچه تاكنون پنداشته می شد می بیند و بر آن است كه: «گرایشی در تحقیقات علوم اجتماعی و علوم طبیعی وجود دارد كه رفتار خشونت آمیز را حتی بیش از آنكه ما حاضر بودیم بدون این علوم بپذیریم، طبیعی جلوه دهد. پرخاشگری، مطابق تعریفی كه شده، سائقی است غریزی و گفته می شود در سرای طبیعت دارای همان نقش كنشی در مسیر زندگی فرد و نوع است كه غریزه های تغذیه و جنسی، اما به خلاف این غرایز كه از یك سو به وسیله نیازهای آمر جسمی و از سوی دیگر به وسیله محرك های بیرونی به كار می افتند، ظاهراً در جهان جانوران، غرایز پرخاشگری بدین گونه برانگیختگی ها وابسته نیستند، بلكه به عكس، نبودن برانگیختگی به ناكامی غریزه و پرخاشگری «سركوفته» می انجامد و این امر به عقیده روان شناسان ،باعث متراكم شدن «انرژی» می گردد كه انفجار نهایی آن درست به همین علت خطرناك تر است.(به مانند اینكه بگویند احساس گرسنگی در آدمی، با كاهش مردمان گرسنه، افزایش پیدا می كند) دراین تعبیر خشونت بدون برانگیختگی «طبیعی» است. كنش اساسی خشونت برای صیانت نفس است و اگر این وجه عقلی را از دست بدهد نامعقول می شود، و بنابر ادعا، همین امر سبب می گردد كه آدمیان بتوانند «خودی» تر از دیگر جانوران شوند. در نوشته هایی كه در این زمینه وجود دارد، دائماً رفتار كریمانه گرگ ها به ما گوشزد می گردد كه دشمن شكست خورده را نمی كشند.10نقطه توافق و قدر مشترك تمامی مكتب ها و نظریه های پیش گفته، این است كه اراده و خواست انسان را در برابر عوامل تأثیرگذار جبری ـ بیرونی یا درونی ـ نادیده می انگارند و سمت و سو دهی زندگی اجتماعی و كردارها و رفتارهای افراد و گروه های بشری را فراتر و خارج از قلمرو و تدبیر بایدها و نبایدهای عقلانی می دانند.مكتب ها و دیدگاه های خوش بین به انسان از جمله مكتب اسلام كه آدمی را شرور بالذات و دارای سرشت خشونت گر نمی شناسند در پی آنند كه رفتارهای پرخاشجویانه و خشن انسان ها را در علل و عوامل بیرونی جست وجو كنند، اریك فروم روان شناس معاصر می گوید:«ویران گری یك استعداد ثانوی است كه از هستی انسان سرچشمه می گیرد… ویران گری جایگزینی برای اخلاقیت است سازندگی یا ویرانگری، عشق یا نفرت، دو غریزه مستقل نیستند، بلكه هر دو پاسخی به نیاز به تعالی می باشند و میل به ویرانگری وقتی بروز می كند كه میل به سازندگی ارضا نشده باشد».11درآموزه های اسلامی و قرآنی، عوامل و اسباب گوناگون در رویكردهای خشونت گرایانه فرد واجتماع انسان ها، مؤثر شناخته شده است كه به پاره ای از آنها اشاره می شود. اما پیش از آن یادكرد یك مطلب بایسته می نماید، و آن اینكه مدارا و عدم خشونت در سنت اسلامی، نصوص دینی و فرهنگ اسلام مداران، نه یك حسنه اخلاقی و یا استراتژی كشورگشایانه كه ضرورت خداشناسانه به شمار می رود و فریضه و تكلیفی است برای مؤمنان . مسلمانان برای مبارزه با قوانین ظالمانه، رهیافت به حق و عدالت، وظیفه دینی و شرعی دارند. در اندیشه اسلامی، انسان خداجو هماره دغدغه وانهادگان، ستمدیدگان و طردشدگان را دارد، این تلقی، اصلی بنیادین در ایده و اندیشه خشونت پرهیزی اسلام و مسلمانان است، و نه تنها گونه ای از رویكرد و نظریه اجتماعی و سیاسی ایشان.«و مالكم لاتقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان الذین یقولون ربّنا أخرجنا من هذه القریة الظالم أهلها واجعل لنا من لدنك ولیاً و اجعل لنا من لدنك نصیراً» نساء/75چرا در راه خدا و (در راه) مردمان و زنان و كودكانی كه (به دست ستمگران) تضعیف شده اند، پیكار نمی كنید؟! همان افراد (ستمدیده ای) كه می گویند: پروردگارا! ما را از این شهر (مكه) كه اهلش ستمگرند بیرون ببر، و از طرف خود برای ماسرپرستی قرارده؛ و از جانب خود یار و یاوری برای ما تعیین فرما!بدین سان خشونت پرهیزی اسلامی، تنها اقدامی برپایهٌ پرهیز و نفی نیست كه فعالیت و تعامل نیز هست، تقابل با بدی، شر و خشونت، با نیت و انگیزه خشونت زدایی؛ این خشونت ستیزی، هم اخلاقی است، هم سیاسی، اما سیاستی بنا شده بر عقیده مذهبی.سخن نزدیك به همین معنی از مهاتماگاندی رهبر فقید هند و از منادیان تساهل و مدارا نقل شده است: «من این تعبیر از (ahimsa) [= اهیمسا = عدم خشونت] را می پذیرم كه حالت منفی از عدم خشونت (بی آزاری) نیست، بلكه حالتی مثبت ازعشق و حتی نیكی نسبت به كسی است كه بدی می كند. اما این بدان معنی نیست كه باید بدكار را یاری رسانیم تا بدی كند، یا اینكه با رضایتی كنش پذیر، آن را تحمل كنیم، به عكس، عشق، حالت فعال (ahimsa) از شما می خواهد كه با دوری كردن از فرد بدكار، در برابرش ایستادگی كنید، حتی اگر جسماً آزرده و آسیب دیده باشید.»12رهیافت سید حسین نصر، نمای دیگری از واقعیت موجود را كه ناشی از تعامل بین المللی در دنیای معاصر است باز می گوید:«در وضعیتی به سرمی بریم كه غرب متجدد سعی می كند دید خود را درباره امور به رغم تحول دائم آن به دیگران تحمیل كند… در چنین شرایطی برای اسلام درمواجهه با چیزی كه هستی اش را تهدید می كند چاره ای جز عدم مدارا باقی نمی ماند.»13خدای اسلام، چنان كه قرآن تصویر می كند، خدای بی طرف، ساكت و لال نیست، بلكه خدایی است كه صفت هایی چون رحمت و مهربانی، گذشت و بخشایشگری و قهاریت و جباریت و شدید الانتقام بودن را توأمان و هم زمان دارد، هرچند كه صفات گروه نخستین بر گروه دوم غلبه دارد. او خدایی است كه هماره جانب بردگان، ستمدیدگان و قربانیان جور و خشونت را می گیرد و در كنار تهی دستان، گرسنگان و قربانیان بی عدالتی است، خدای قرآن، نگران مشكلات روزانه و شبانه و لحظه لحظه زندگی كسانی است كه رنج می برند، او هرجا كه بی عدالتی، بهره كشی و خشونت و ستم است به مخالفت بر می خیزد، او ستمگران خشونت گرا را نابود می كند تا عدالت، بهروزی، برادری و برابری را تأمین كند. جانب داری خداوند از ستمدیدگان نه بدان سبب است كه آنها در ناموس و طبیعت، كرامت و تقدس پیشینی افزون تر از ستمگران دارند، بلكه بدان روی كه ستمگران و خشونت پیشه گان عاملان ناامنی و نابرابری در جامعه و مانع تحقق اهداف آرمانی اسلامی وخدایی در جامعه اند؛ چه از منظر اسلامی ستمگران و ستمدیدگان هر دو شریك و انباز همسان در آغاز انسانیت اند. این آموزه ای مشترك و حیاتی در تمامی ادیان آسمانی است. از این رو «دزموند توتو» (Desmond Tutu) كه از چهره های بارز رواداری مسیحی به شمار می رود بر كلیسا خرده می گیرد و می گوید:«كلیسا باید پیامبرگونه باشد كه كلام خدا را با صدای بلند فریاد كند. باید علیه ظلم و خشونت، علیه بهره كشی و ستم و علیه آنچه كه فرزندان خدا را خوار كند و آنها را كمتر از آنچه خواست خدا بود بشمارد، سخن بگوید».14این در حالی است كه مسیحیت را برخی دین سكوت و دینی بی طرف در امور اجتماعی می شناسند كه نه گفتن را در قاموس خود ندارد.برخی برآنند كه: «اشتباه است اگر در مورد عدم تجربه خشونت پرهیزی در دین اسلام قضاوت كنیم؛ بی آنكه از سنت های عارفانهٌ اعراب و ایرانیان مسلمان سخن به میان آوریم؛ سنت هایی كه درجهان اسلام، تأثیراتی مثبت بر جنبش های خشونت پرهیزانه بر جا گذاشته اند.»15و بدین سان سنت عارفانه اسلامی را نماد و سمبل خشونت پروایی اسلامی می شمارند، حال آنكه تنها عارفان، نماینده سنت رواداری اسلامی و خشونت پرهیزی دینی نیستند. از سوی دیگر در سنت عرفانی اسلامی همچون كلّیت آموزه های اسلامی دوگونه خشونت؛ یعنی خشونت های روا و خشونت های ناروا را می توان یافت. ستایش های كسانی چون مولانا جلال الدین بلخی رومی، ازمبارزات و شمشیرزنی های علی بن ابی طالب(ع) در راه عدالت گستری از نمونه های این آمیختگی است. البته اگر بتوان این شمشیرزنی را در تعریف خشونت جای داد؛ چه همان سان كه در چیستی خشونت گفته آمد، خشونت، رفتار قهرآمیز و شدید و كاربست زور به ناحق است.اصالت صلح، مدارا و تساهل در سنت اسلامی در سه ساحت نكوهش رفتارهای خشن، پی كاوی علل و عوامل رویكرد به خشونت انسان ها در روابط و تعامل فردی، اجتماعی و ارائه راهكارهای خشونت زدایانه و مهرآفرین، بازتاب یافته است. عوامل رویكرد به خشونت را در هشت محور زیر می توان برشمرد: 1. تفاوت های فرهنگی خشونت درتمام زاویه های فردی، اجتماعی و سیاسی آن، همانند هر پدیدار دیگر این جهان،برآیند زمینه ها و علل گوناگون است. از جمله عللی كه در بروز خشونت مؤثر شناخته شده است می توان به نادرستی تربیت و پرورش كودكان، نوع تغذیه آدمیان، محیط خانوادگی، اجتماعی و طبیعی، فقر و اختلاف طبقاتی، بی عدالتی اجتماعی، ضعف و سستی بنیادهای اخلاقی، خلأهای معنوی و مذهبی، تفاوت نگرش ها، ضعف نظام های آموزشی و پرورشی و استبداد سیاسی اشاره كرد. اما از یك منظر و نگاه فلسفی می شود همه علت های مختلف را تجلیات متفاوت دو علت اصلی به شمار آورد؛ تعارض آرا و عقاید و یا تضاد منافع (حقوق). تی. بی. باتامور می گوید:«علت اساسی جنبش های انقلابی و انقلاب ها، همان گونه كه نظریه ماركس اثبات می كند، عبارت است از تعارض منافع ـ خاصه میان طبقات اجتماعی».16این دو علت اصلی را می توان در قالب یك نماد یا پدیدار واحد، یعنی نبود زبان مشترك ارزیابی كرد.خشونت اجتماعی در بسیاری موارد زمانی بروز می كند كه حق ها (حقوقی كه افراد، هویت ها، یا نهادهای اجتماعی برای خود باور دارند، جدا از اینكه در باور موجه باشند یا خیر، با یكدیگر برخورد كند، بر خورد این حقوق، به نوبهٌ خود ناشی از نوع گسترش و دریافتی است كه افراد یا گروه ها دارند و بر اساس آن نگرش، خود و یا گروه متعلق خود را سزاوار آن می دانند و در صورت احساس محرومیت از آن حق و فقدان ابراز دهنده های دیگر، ممكن است به اعمال خشونت بپردازند، بدین ترتیب و در فرجام، تعارض حقوق نیز به نوبهٌ خود از دل تفاوت نگرش ها سر می زند.خشونت از بافت فكری و فرهنگی جامعه ای سر بر می آورد كه گروه های اجتماعی متعلق بدان جامعه به شناخت و دریافت های متفاوت و متضارب از جهان و انسان و ارزش داوری های گوناگون، رسیده باشند و به اصل تعدد و تقسیم پذیری حقیقت نیز اذعان داشته باشند و نه یگانگی حقیقت.قرآن، شكل های خشونت برآمده از دل چنان بافت ناهمگون فكری و فرهنگی را چنین تصویر می كند:«یا أیها الذین آمنوا لاتتّخذوا بطانة من دونكم لایألونكم خبالاً ودوّا ما عنتم قد بدت البغضاء من أفواههم و ما تخفی صدورهم أكبر… ها أنتم أولاء تحبّونهم ولایحبّونكم و تؤمنون بالكتاب كلّه و إذا لقوكم قالوا آمنّا و إذا خلوا عضّوا علیكم الأنامل من الغیظ…» آل عمران/118و119ای كسانی كه ایمان آورده اید! محرم اسراری از غیر خود انتخاب نكنید. آنها از هرگونه شر و فسادی درباره شما كوتاهی نمی كنند. آنها دوست دارند شما در رنج و زحمت باشید. (نشانه های) دشمنی از دهان (و كلام) شان آشكار شده و آنچه در دل ها شان پنهان است، از آن مهم تر است.شما كسانی هستید كه آنها را دوست می دارید، اما آنها شما را دوست ندارند؛ در حالی كه شما به همه كتاب های آسمانی ایمان دارید، (و آنها به كتاب آسمانی شما ایمان ندارند) هنگامی كه شما را ملاقات می كنند (به دروغ) می گویند: ایمان آورده ایم، اما هنگامی كه تنها می شوند از شدت خشم بر شما سرانگشتان خود را به دندان می گزند.«یا أیها الذین آمنوا لاتتّخذوا عدوّی و عدوّكم أولیاء تلقون إلیهم بالمودّة و قد كفروا بماجائكم من الحقّ یخرجون الرسول و إیاكم أن تؤمنوا بالله ربّكم… إن یثقفوكم یكونوا لكم أعداءً و یبسطوا إلیكم أیدیهم و ألسنتهم بالسوء و ودّوا لو تكفرون» ممتحنه/1و2ای كسانی كه ایمان آورده اید! دشمن من و دشمن خود را دوست نگیرید، شما نسبت به آنان اظهار محبت می كنید، در حالی كه آنها به آنچه از حق بر شما آمده كافر شده اند و پیامبر و شما را به خاطر ایمان به خداوندی كه پروردگار همه شما است از شهر و دیارتان بیرون می رانند… اگر آنها بر شما مسلط شوند، دشمنان تان خواهند بود و دست و زبان خود را به بدی كردن نسبت به شما می گشایند و دوست دارند شما به كفر بازگردید.«زین للّذین كفروا الحیوة الدنیا و یسخرون من الذین آمنوا…» بقره/212زندگی دنیا برای كافران زینت داده شده است، از این رو افراد با ایمان را مسخره می كنند…واقعیت اجتماعی خشونت مبتنی بر بافت متكثر جوامع انسانی از حیث فكر و فرهنگ، بایستگی راهكار برون رفت ازاین معضل را به مثابه یكی از دغدغه های جدی اندیشه وران درآورده است، نه از امروز بلكه ازگذشته دور، هر چند كه وضعیت دنیای معاصر جست وجوی چاره را فوریت و ضرورت دو چندان بخشیده است؛ زیرا در جهان كنونی قلمروهای سیاسی را نمی توان قلمرو اندیشه های خاص دانست.در قلمرو معرفتی، گروهی از اندیشمندان به این نتیجه رسیده اند كه یكی از مناسب ترین راه های جلوگیری از خشونت، ترویج نسبی گرایی درحوزه امور واقع و ارزش هاست، به باور آنان، اگر این آموزه برای همگان پذیرفته افتد كه دیدگاه های افراد، اقوام و فرهنگ های مختلف در خصوص حقایق و ارزش ها متفاوت است و الگوی مشترك كه بتوان بر سر آنها به توافق رسید و نیز ملاك های كلی و عام در مقام داوری میان مدعیان ناسازگار معرفتی و ارزشی وجود ندارد، زمینه زیست مسالمت آمیز به نیكوترین وجه آن میان اقوام، ملت ها و فرهنگ های متفاوت پدید می آید.ریشه های این تفكر را در اندیشه های فیلسوفان یونانی می توان سراغ گرفت. پروتاگوراس در كتاب «حقیقت یا بطلان» استدلال می كرد كه:«انسان مقیاس همه چیزها است، مقیاس هستی چیزهایی كه هست و مقیاس نیستی چیزهایی كه نیست؛ زیرا اعمالی كه به نظر یك جامعه درست و پسندیده می آید، برای آن جامعه چنین است؛ مادامی كه آنان چنین باشند.»17این سخن، چنان كه كاپلستون شرح می دهد، گویای آن است كه درباره هر موضوعی، بیش از یك عقیده ممكن است كه بماند، بلكه ورای آن عقیده چیزی كه معیار هستی و یا نیستی قرار گیرد وجود ندارد.18سوفسطائیان دیگری چون پرون آلیسی، تیمون فلیوس، اركز یلاوش نیز چنین می اندیشیدند، این رویكرد در اندیشه معاصر با شكاكیت دكارت (1596 ـ 1650)، نسبت به همه حقایق و انكار كاركرد و توانایی عقل نظری در امور ماوراء طبیعی از سوی كانت (1724ـ1804م) و ناتوانی آن در تمام حوزه های معرفتی نظری از نگاه هیوم (1711ـ 1776م) و آزمون پذیری پوپر به عنوان ایدئولوژی در اندیشه غرب درآمد، و از جمله فلسفه سیاسی و اجتماعی افرادی چون جان لاك (1632ـ1704م) و جان استوارت میل (1806ـ1873م) برآن بناشد.19و در عرصه دینی، خصوصی و فردی كردن دینداری و ایمان و خارج ساختن حوزه اجتماع از قلمرو دین مسیحی، دفاع از عقاید دینی و تعصب ورزی نسبت به آموزه ها، باورهای دینی را فاقد معنی ساخت و بدین ترتیب در گمان غربیان، یكی از ریشه و عوامل خشونت ورزی، خشكانده شد.بر پایه این نظریه، باور به اینكه حقیقت مطلق در آغوش هیچ دیدگاهی نیاسوده است، سبب می گردد، افراد، گروه های فكری و سیاسی، در طرح حقوق مورد ادعای خود بر دیگران، جانب حزم و احتیاط را در پیش گیرند و از طرح هرگونه دعوا جز در چارچوب قوانین وضعی و نظری پذیرفته شده نزد دو طرف خودداری كنند و بدین ترتیب زمینه تساهل و تسامح فراهم می آید و خشونت ورزی در جوامع و روابط انسانی فرو می كاهد.این نظریه، همچنین بر این نكته تأكید دارد كه بدیل نسبی گرایی، مطلق انگاری در عرصه معرفت و عمل است كه برای اثبات آن می توان به تاریخ نزاع های مذهبی و استبداد حاكمیت های سیاسی متكی بر مشروعیت ایدئولوژیك اشاره كرد.نظریه نسبی گرایی در آزمون عمل به فرآیندی انجامید كه فرانسیس فوكویاما از آن چنین یاد می كند:«از دهه 1960 به بعد، جرایم خشونت آمیز كه میزان آن در قرن نوزدهم و نیمه نخست قرن بیستم در جامعه ای نظیر آمریكا پایین بود، به شدت رو به افزایش گذارد، آمار خودكشی به نحو چشمگیری افزایش یافت، بنیادهای نهاد خانواده به گونه ای نگران كننده تضعیف گردید و سنت ها و اخلاقیات و باورهای دینی تا حدود زیادی رنگ باختند».20اما از منظر رهیافت نظری و عقلانی:یك: نسبی گرایی معرفتی چون وجود ملاك های عینی و نیز امكان دست یابی به ملاك های مشترك را در میان كسانی كه به شیوه های زیست و صور حیات متفاوت تعلق دارند منكر می گردد، پیشاپیش راه های مفاهمه و گفت وگو را میان افراد می بندد.21دو: این نظریه به دلیل دفاع ضمنی و یا عریان از رویكردهای عقلانی و انكار اصل رابط سببیت و مسببّیت در حوزه معرفت شناسی، زمینه را برای بهره گیری از هر روش و وسیله غیرعقلی از جمله خشونت برای تغییر پارادایم ذهنی دیگران هموار می كند.22سه: در جریان تحول تاریخی و جایگزینی مهارت ها، از جمله خشونت مدرن به جای خشونت جوامع ابتدایی نشسته و چهره ترسناك تری یافته است، با این توضیح كه: در جوامع ابتدایی و قبیله ای اعمال خشونت فیزیكی و قدرت بر اعمال چنان خشونتی یك شیوه پذیرفته و یك امتیاز به حساب می آمده است و در چنین شرائطی این خصلت، طبیعت ثانونی انسان ها می گردید. اما در جوامع مدرن و متمدن به دلیل پیچیدگی روابط و حضور افراد در لایه های مختلف ساختار اجتماعی و ارتباطات و معاملات تو در توی اقشار مختلف یك جامعه، افراد و گروه ها می كوشند راه تساهل و تسامح را در پیش گیرند و با یكدیگر همكاری كنند و در نتیجه چهره عریان خشونت جای خود را به چهره و شیوه های گریم كرده داده است.در این جوامع هر آموزه ای كه ذهنیت قبیله ای و تجزیه شدن گروه ها را تقویت كند، بر پایه این پیش فرض كه مفاهمه امكان ندارد و یا موازین حقیقت نما وجود ندارد، زمینه ساز بروز خشونت و درگیری می شود، آن هم در سطح بسیار گسترده، به ویژه اینكه ارتباط انسان ها و جوامع چنان در هم تنیده است كه تنش اندك به ضایعه بزرگ و گاه جبران ناپذیر می انجامد.چهار: درباور نسبی گرایی، عوامل و علت های بیشتری برای خشونت و ناروا داری موجود است، حال آنكه طرفدار بودن وجود حقایق مطلق و پیروان ادیان سنتی، بیشتر اهل تسامح و رواداری اند، و این به دو علت است؛ یكی وجود و حضور حقایق مشترك و متعالی در میان ادیان سنتی گوناگون، و دیگری نبود چنان زمینه های مشاع و مشترك بنیادین بین نظرگاه لاادری گرایانه ـ دنیاگرایانه در یك طرف و نظرگاه دینی در طرف دیگر. این دو عامل اثباتی و سلبی، رواداری را در حوزه اندیشه نسبی گرایی به شدت كاهش داده است. به دیگر سخن «مدارا بر مبتنی سازی حقیقت، مستلزم عدم مدارا در قبال كسانی است كه به وجود حقیقت مطلق قائل و نسبت به آن متعهدند». چه آنكه نفس اثبات و ایجاب مدارا بر اساس نسبیت باوری، مولد نفی و عدم مدارا نسبت به دیگران است كه حاضر نیستند با روند رایج نسبی سازی همراه شوند.23پنج: به هر میزان كه عوامل نظارت اجتماعی و به هم پیوستگی اجتماعی تضعیف گردد به همان میزان خشونت و ستیزه جویی امكان بروز بیشتر می یابد. پلورالیسم و فردی كردن حقیقت و دین از عوامل گسست و فقدان نظارت اجتماعی و در نتیجه افزایش خشونت اجتماعی به شمار می رود.«از سوی دیگر با تعمیق ارتباط دین با دنیای انسان ها تأثیر دین بر اجتماعی شدن و كاركردنظارت اجتماعی آن بیشتر می شود. به باور برخی از جامعه شناسان، قدرت ناچیز آیین هندو در گسترش به آن سوی دریاها با این واقعیت تبیین می شود كه این آیین به همان اندازه كه ایمان است، طرز زندگی هم هست…» این قاعده می تواند در حقیقت باوری تعمیم یابد.24شش: متكثر دیدن حقیقت، برای پیدایش فرقه ها و دسته های فكری با آموزه ها، داعیه ها و نگرش های گوناگون امكان و زمینه ایجاد می كند و بدین سان تعارض و كشمكش میان این گروه ها و فرقه ها كه امكان دارد هر از چندگاه بر سر موضوعات گونه گون فكری، اجتماعی و سیاسی دربگیرد، به خشونت می انجامد، تی بی با تامور می نویسد:«در طول قرن گذشته در بریتانیا و ایالات متحده آمریكا فرقه های جدید بی شماری پیدا شده و بسیاری از آنها نشو و نما كرده اند. شاید این پدیده انعكاس فردی شدن اعتقادات دینی باشد.»25بر پایه آنچه آمد، بهتر آن می نماید كه در عوض ذره ای كردن حقیقت و بخشیدن هر قطعه از آن به هر داعیه، مسلك و فرقه، بلكه به هر فرد از افراد آدمیان، به اصول و سازوكارهای زیر كه می شود به كمك آن جامعه همزی، مسالمت جو و مداراگر به وجود آورد، پای بندی نشان دهیم.یك: از خصومت با حقیقت یگانه دست بكشیم و حقایق معرفتی و ارزشی را انكار نكنیم، كه انكار حقیقت و تعصب به انگاره پلورالیسم دینی و فرهنگی افزون بر آنكه خود آبستن «تابو» است انسان ها را به ایستایی و بسنده كردن به وضع موجود فرا می خواند و ریشه درخت تنومند و بالنده حقیقت جویی را از بن بر می كند.دو: برای زیست مشترك بر محور اصول مشترك معرفتی و اخلاقی گرد آییم؛ بی آنكه در پی حذف و طرد دیگران باشیم.سه: به هركسی اجازه دفاع از حق و حقیقت مورد اذعان خویش داده شود تا بتواند دیگران را بدان سوی فراخواند؛ اما دعوتی فارغ از خشونت، فریب، سلطه گستری از هر نوع و شكل آن.این همان اصولی است كه قرآن برای زیست انسانی و دگرپذیرانه جوامع ارائه داده است تا در چنان فضایی زمینه تبادل فكری و فرهنگی سالم پدید آید و چهره حق و حقیقت ـ كه جز در فضای پالوده از تعصب و متكی بر عقلانیت و خردورزی سالم آشكار نمی گردد ـ نمایان تر شود. نوید جامعه توحیدی كه اساس آن بر دوستی، توسعه اقتصادی، سیاسی و عقلانی استوار است و هیچ نوع خشونت و تصادم و حق كشی در آن دیده نمی شود بر چنین مبانی و قواعدی از سوی قرآن، داده شده است:1. «قل یا أهل الكتاب تعالوا إلی كلمة سواء بیننا و بینكم أن لانعبد الا الله و لانشرك به شیئاً و لایتّخذ بعضنا بعضاً أرباباً من دون الله فإن تولّوا فقولوا اشهدوا بأنّا مسلمون» آل عمران/64بگو: ای اهل كتاب! بیایید به سوی سخنی كه میان ما و شما یكسان است كه جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم، و بعضی از ما بعضی دیگر را ـ غیر از خدای یگانه ـ به خدایی نپذیرد. هرگاه از این دعوت سر باز زنند ، بگویید: گواه باشید كه ما مسلمانیم.در این آیه برخی از مفاهیم معرفتی و اجتماعی به مثابه محور زیست جمعی امن و دور از خشونت در عین اختلاف پیروان هر یك از ادیان به آموزه ها و معارف دینی خویش، معرفی شده است.«وعد الله الذین منكم و عملوا الصالحات لیستخلفنّهم فی الأرض كمااستخلف من قبلهم و لیمكّننّ لهم دینهم الذی ارتضی لهم و لیبدّلنّهم من بعد خوفهم أمناً یعبدوننی لایشركون بی شیئاً…» نور/55خداوند به كسانی كه از شما كه ایمان آورده و كارهای شایسته انجام داده اند وعده می دهد كه قطعاً آنان را حكمرانان روی زمین خواهد كرد؛ همان گونه كه به پیشینیان آنها خلافت روی زمین را بخشید. و دین و آیینی را كه برای آنان پسندیده، پابرجا و ریشه دار خواهد ساخت و ترسشان را به امنیت و آرامش مبدل می كند؛ (آن چنان) كه تنها مرا می پرستند و چیزی را شریك من نخواهند ساخت.3. «و نرید أن نمنّ علی الذین استضعفوا فی الأرض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الوارثین» قصص/5ما می خواهیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم.این دو آیه مباركه بر روی هم جامعه ای را به تصویر می كشد كه در آینده تاریخ قطعاً شكل خواهد گرفت و بخشی از ویژگی های آن چنین است:1. جامعه ای است كه در قلمرو حاكمیت سیاسی یگانه جهانی شكل می گیرد.2. محورهای مشترك ایمان و معنویت، ستون فقرات حیات اجتماعی آن به حساب آمده و كلیت شهروندان را گرد هم می آورد.3. در پرتو ایمان و اصول مشترك معرفتی، رفتار و عملكرد عمومی به سمت صلاح و درستكاری پیش می رود و چهره غالب عمل و رفتار شهروندان خیر و راستی و درستی است.4. جامعه ای است پیراسته از خشونت، ترس، ناامنی، ارعاب، حق كشی و ستمگری.5. امنیت اجتماعی و زدایش ترس، اضطراب و خشونت از رهگذر یگانگی دل ها و باورها و احیا شدن حق، عدالت و صلاح، میسر می گردد.6. تمامی این تحولات، خود فرآیندی است طبیعی، ارادی و مبتنی بر هم گرایی و دیگرپذیری برخاسته از شعور، دریافت ها و عقلانیت تكامل یافته انسانی.در روایتی از امام علی(ع) كه به تشریح جزئیات بیشتری از این جامعه موعود اسلامی مربوط است، از جمله به آیین نامه اجرایی رهبری سیاسی آن جامعه ـ كه در فرهنگی شیعی با مشخصاتی چون قائم(عج)، امام مهدی و… یاد می شود ـ اشاره شده است:«(امام) قائم با یارانش پیمان می بندد و از آنان بیعت می گیرد كه (به این اصول عمل كنند: حریمی را هتك نكنند به خانه ای (بدون اجازه) هجوم نبرند، كسی را به ناحق نزنند، طلا و نقره نیندوزند، همچنین گندم و جو (مواد غذایی) اندوخته نسازند، مال یتیمان را نخورند،… لباس خز و حریر (لباس های اشرافی) نپوشند، كمربند زرین نبندند، در امور معاش به اندك بسنده كنند،… لباس درشت بپوشند، (در حال عبادت و نماز) صورت بر خاك بگذارند،… و در راه خدا به جهادی شایسته دست یازند.امام خود نیز متعهد می شود كه از همان راهی كه آنان می روند برود و چون آنان لباس بپوشد و بر مركوبی مانند مركوب آنان سوار شود و چنان باشد كه آنان هستند، به اندك بسنده كند و زمین را با یاری خدای از دادگری بیاكند؛ پس از آنكه از ستم آكنده باشد،… و حاجب و دربانی نگمارد…»26 2. كاستی های معنوی جدا افتادن از معنویت و باورهای مذهبی (به مفهوم باور به آغاز هوشمندانه، حكیمانه، نظام دار و هدفمند هستی و فرجام مبتنی بر حساب گری و عدالت برای جهان كه كیفیت آن از متن باورها و رفتارهایی انسان می روید و در پیوند وثیق با چگونه زیستن دنیوی قرار دارد و نه پیش آیند اتفاقی، ناخواسته و گریزناپذیر) انسان را در برهوت وانفسای زندگی می كشاند كه در آن اخلاق سودجویانه و خودگروانه، كوشش برای هر چه بیشتر داشتن و هر چه بیشتر لذت بردن و بر قلمرو هر چه بیشتر فرمان راندن و… بر تمام جنبه های حیات فردی و اجتماعی شخص سایه می افكند: چندان كه فراخنای طبیعت برای برآوردن خواست ها و تأمین آز و آرزوهای پایان ناپذیر، تنگ تر و تنگ تر می نماید و پهنه زمین به جای آنكه مهد آرامش و دانشگاه تربیت و پرورش باشد به عرصه كشاكش، برخورد، افزون خواهی و خشونت گری تبدیل می شود. زیاده بر اثبات این مدعا از رهگذر شواهد تجربی تاریخی و امروزین، دانش های نظری انسان شناختی و آموزه های وحیانی پالوده از تعلقات خطاپذیر زمینی بدین رهیافت نایل آمده و تأكید ورزیده اند:بارباری ووتن (Barbare Wooten) جامعه شناس معروف، عضویت در باشگاه ها، دیدن فیلم های سینمایی و… را [از آن سبب كه آموزه های معنویت ستیز و یا دست كم معنویت گریز را به كودكان آموزش می دهد] از عوامل مستقیم جرم و جنایت می شمارد.27جامعه شناس دیگری می گوید: بی ثباتی روحی، ناتوانی فكری و بیش از همه فقدان تربیت اخلاقی و سست شدن اعتقاد دینی… ازمهم ترین عوامل افزایش جرم و جنایت محسوب می شوند.28در رفتارشناسی قرآنی، آنان كه در مرحله نخست زندگی (=دنیوی) از باورهای معنوی و اعتقاد به رفتارهای به هنجار و اخلاقی تهی باشند، رفتار و رویكردهای مجرمانه و خشونت آمیز خواهند داشت كه به طور طبیعی مرحله دوم زندگی ایشان (=اخروی) كه زاییده و بازتولید همان رفتارها و رویكردهاست، به صورت شكنجه، عذاب و آتش، تجسم می یابد.«یتساءلون عن المجرمین. ما سلككم فی سقر. قالوا لم نك من المصلّین… و كنّا نكذّب بیوم الدین» مدّثر/46ـ41و سئوال می كنند از مجرمان، چه چیز شما را به دوزخ وارد ساخت؟! می گویند: ما از نمازگزاران نبودیم… و همواره روز جزا را انكار می كردیم.در آیه دیگر از قرآن، عدول از هنجارها و آموزه های اخلاقی در تعامل و روابط اجتماعی، سبب گسترش فساد در سراسر پهنه زندگی و حیات اجتماعی شمرده شده است:«أوفوا الكیل و لاتكونوا من المخسرین. و زنوا بالقسطاس المستقیم. و لاتبخسوا الناس أشیاءهم و لاتعثوا فی الأرض مفسدین» شعراء/183ـ181حق پیمانه را ادا كنید (و كم فروشی نكنید) و دیگران را به خسارت نیفكنید و با ترازوی درست وزن كنید و حق مردم را كم نگذارید و در زمین برای فساد تلاش نكنید.با در نظر داشت این نكته كه در ادبیات قرآنی، واژه «فساد» از كلید واژه هایی است كه در ترسیم رفتارهای ظالمانه و خشونت گرانه به كار می رود و از همین رو رهبران خودكامه و مستبد را مفسد می نامد وجور و خشونت آنان را به عنوان فساد توصیف می كند، می توان نگرش قرآن در ارتباط با سستی بنیادهای ارزشی و اخلاقی با گسترش رفتارهای خشونت آمیز را دریافت.بدین ترتیب زینت معنوی و اخلاقی (البته معنویت و اخلاق برخوردار از مصونیت و پشتوانه عاری از آلایش های تفكر بشری كه تنها گزینه آن، معنویت و اخلاق ارائه شده از جانب وحی است) می تواند در خشونت زدایی تأثیر اساسی بر جای نهد، ولی باید توجه داشت كه باورمندی مذهبی و زیست مذهبی گاه از یكدیگر جدا می افتند كه در این صورت كاركرد پیش گفته را باید از زیست مذهبی سراغ گرفت و نه تنها باور مذهبی، چه به حق گفته شده است:«فردی ممكن است به خدا ایمان داشته باشد، ولی فایده چنین ایمانی چیست در حالی كه خدعه و تزویر می كند؛ در حالی كه زندگی خود و دیگری را به تباهی می كشاند، در حالی كه اسیر جاه طلبی، رشك ورزی و خشونت است؟! شما به خداوند ایمان دارید، ولی او را در فاصله دوری از زندگی روزمره خود نگه داشته اید».29در روایتی ازا مام علی(ع) آمده است:«لایزنی الزانی إذا یزنی و هو مؤمن، و لایسرق السارق حین سرق و هو مؤمن، و لایشرب الخمر حین یشربها وهو مؤمن».30انسان در حالی كه مؤمن است زنا نمی كند، و دزد هنگامی كه دزدی می كند ایمان ندارد، و شراب خوار آن گاه كه شراب می نوشد ایمان ندارد.راز خشونت گرایی انسان های معناگریز را شاید بتوان چنین ترسیم كرد كه: شخصیت انسان از نظر دین، آمیزه ای است از خصوصیات ملكی و ملكوتی؛ خصوصیات ملكی در نیازهایی چون حفظ و صیانت از ذات و نوع، و خصوصیات ملكوتی در اشتیاق به تعالی و ملكوت، پرستش و عشق به برتر متبلور می شوند. تأمین این دو گروه از نیازهای اساسی وجود انسانی به شخصیت انسان تعادل، توازن، متانت، وقار و رفتارهای به هنجار را پیشكش می كند، اما برآوردن هریك از دو گروه از نیازهای پیش گفته باعث تزلزل شخصیت و رفتارها و كردارهای نا به هنجار می گردد.قرآن در آیات 37 و 38 سوره «نازعات» از شخصیت نامتعادلی سخن می گوید كه نیازهای زمینی و ملكی وی برآورده گشته بی آنكه در تأمین نیازهای ملكوتی خویش كاری انجام داده باشد، چنین حالتی او را به طغیان و سركشی واداشته است؛ بی تردید در پس هر طغیان و سركشی خشونت نهفته است:«فأمّا من طغی و آثر الحیوة الدنیا»و اما آن كس كه طغیان كرده و زندگی دنیا را مقدم داشته است.از این رو، قرآن، برای سلامت فرد و اجتماع، پیشنهاد تأمین خواسته ها و نیازهای هر دو سوی شخصیت انسان را می دهد:«و ابتغ فیما آتاك الله الدار الآخرة و لاتنس نصیبك من الدنیا و أحسن كما أحسن الله إلیك و لاتبغ الفساد فی الأرض إنّ الله لایحبّ المفسدین» قصص/77و در آنچه خدا به تو داده، سرای آخرت را بجوی و بهره ات را از دنیا فراموش مكن و همان گونه كه خدا به تو نیكی كرده نیكی كن و هرگز در زمین در جست وجوی فساد مباش كه خداوند مفسدان را دوست ندارد. 3. فقدان عدالت اجتماعی پاره ای از روان شناسان، جامعه شناسان و اقتصاددانان بدین باور رسیده اند كه محرومیت و نیاز، عامل اساسی انگیزاننده خشونت گری است. از نظر ارسطو (384ـ322م) تمایل مردم عادی محروم از برابری، به برابری اقتصادی سیاسی و تمایل اعضای الیگارشی به عدم مساواتی بیش از آنچه دارند، عامل اصلی انقلاب است.»31 برخی نیز همچون «تدرابرت گر» گامی فرا پیش نهاده و انتظارت فزاینده انسان ها را حتی در وضعیت نبود محرومیت نسبی، باعث خشونت قلمداد می كنند.32در نگرش اسلامی، نظریه دیگری مطرح شده است مبنی بر اینكه هرگاه جامعه انسانی ازنظر توزیع ثروت و مالكیت بر درآمدها به دو قطب بسیار ثروتمند و بسیار فقیر تقسیم گردد، در هر دو سوی، زاینده ناهنجاری و خشونت خواهد بود؛ قرآن از یك سو می گوید:«… إنّ الإنسان لیطغی. أن رآه استغنی» علق/6و7به یقین انسان طغیان می كند؛ از اینكه خود را بی نیاز ببیند.احساس بی نیازی، جنبه های گوناگون دارد كه یك جنبه آن حس غرور و بی نیازی در ثروت و پول است، در چنان حالتی انسان رویكرد طغیان گرانه در پیش می گیرد و به حقوق، حرمت و كرامت دیگران وقعی نمی نهد و چه بسا خشن ترین رفتارها را نسبت به تهی دستان روا و استحقاق طبیعی خود می شمارد. بخشی از داستان های قرآن، حكایت از طغیان و خشونت گری ثروتمندان و اقوام مترف است. از جمله در سوره مباركه محمد كه به صورت یك قاعده و اصل از آن یاد شده است:«و كأین من قریة هی أشدّ قوة من قریتك التی أخرجتك أهلكناهم فلاناصر لهم» محمد/13و چه بسیار شهرهایی كه از شهری كه تو را بیرون كرد نیرومندتر بودند، ما همه آنها را نابود كردیم و هیچ یاوری نداشتند.این آیه مباركه ضمن یادكرد رفتار خشن سران مشرك و ثروتمند قریش نسبت به نوكیشان مسلمان و پیروان حضرت محمد(ص) و بیرون راندن آنها از خانه و زاد و بوم ایشان، آن را سیره و شیوه همه كسانی می داند كه احساس قدرت و نیرو (ازجمله قدرت و توان مالی و ثروت) سبب طغیان، ستم و خشونت پیشگی آنان نسبت به ناتوانان و اقشار ضعیف جامعه می شده است.از سوی دیگر قرآن فقر و نداری و احساس محرومیت مستمندان را از عوامل رویكردهای خشونت آمیز می شمارد. به روایت قرآن، جامعه جاهلی عرب و تهی دست پیش از ظهور اسلام و هم زمان با آن، در جزیرة العرب، فرزندان خویش را از ترس قحطی و گرسنگی خود به دست خویش می كشتند؛ زیرا آنان از یك سو، ایمان راسخ به خداوند و پروردگار روزی دهنده انسان ها كه هر جنبده ای را قوت می بخشد نداشتند، و از سوی دیگر، ابزار رفاه و معیشتی و توانایی تأمین نیازهای مادی شان از طریق طبیعت خشك و بی حاصل عربستان برای آنان فراهم نبود. در نتیجه آنها به خشونت فرزندكشی روی می آورند. قرآن با نكوهش این رویه در دو مورد از قرآن، از راه تقویت و باور ایمان به خداوند رازق و توانا در مقام ریشه كن ساختن این خشونت و جنایت برآمد:«ولاتقتلوا أولادكم خشیة إملاق نحن نرزقهم و إیاكم إنّ قتلهم كان خطئاً كبیراً» اسراء/31و فرزندان تان را از ترس فقر نكشید، ما آنها و شما را روزی می دهیم. مسلّماً كشتن آنها گناه بزرگی است.«ولاتقتلوا أولادكم من إملاق نحن نرزقكم و إیاهم…» انعام/151و فرزندان تان را از ترس فقر نكشید ما شما و آنها را روزی می دهیم…می توان گفت؛ قرآن و متون اسلامی، فقر و نیاز را نه تنها زمینه و عامل پیدایی خشونت و شورش كه مایهٌ روایی انقلاب و خیزش به منظور متعادل ساختن قهرآمیز نابرابری های اقتصادی می شمارد. در آیه 195 سوره بقره دربارهٌ ضرورت انفاق و بخشش قسمتی از اموال صاحبان ثروت آمده است:«وأنفقوا فی سبیل الله و لاتلقوا بأیدیكم إلی التهلكة…» بقره/159و در راه خدا انفاق كنید و (با ترك انفاق) خود را با دست خود به هلاكت نیفكنید.از جمله تفسیرها و وجوهی كه در توضیح آیه مباركه و اینكه چه سان بخل و ترك انفاق، مایه خودكشی بخیل می گردد، یكی این معنی و تفسیر می تواند باشد كه زراندوزی و پرداخت نكردن بخشی از ثروت گردآمده برای رفع نیاز مستمندان، سبب شورش و خشونت اجتماعی می گردد و سرمایه های اندوخته شده و صاحبان آنها، به گونه مستقیم مورد تهدید و تعرض و خطر نابودی قرار می گیرد؛ چه در جامعه آشوب زده و ناامن، ثروت و ثروتمندان بیشترین آسیب را متحمل می گردند.بدین سان از منظر قرآن، جامعه نامتعادل از حیث اقتصاد و معیشت آبستن خشونت است؛ چه از سوی ثروتمندان طغیان گر و چه از جانب مستمندان شورش گر، و قرآن در بازگویی این واقعیت به جای توصیه سكوت به نیازمندان، ثروتمندان زراندوز را ملامت كرده است، كه خود چه بسا تأیید ضمنی عمل نیازمند است در طغیان و شورش گری.شمار بسیاری از اندیشمندان علوم اجتماعی و اقتصادی نیز با این نظریه قرآنی توافق دارند و جامعه دچار اختلاف طبقاتی را، هم از جانب لایه بالا و هم از طرف لایه های زیرین و تهی دست در معرض خطر خشونت معرفی كرده اند؛ با این تفاوت كه : در بین جوانان مرفه و بالاشهری، انحرافات جنسی، اعتیاد، قتل به خاطر عشقبازی، جنون و خودكشی كه ناشی از فراوانی ثروت و سستی مبانی اعتقادی و احساس پوچی و بیهودگی است، بیشترمشاهده می گردد؛ در حالی كه در مناطق فقیرنشین، میزان دزدی، قتل و راهزنی بالاست.33 به گفته یكی از جامعه شناسان:«هر روز مطالعات پرشماری كه ازمنابع مختلف دنیا به دست می آید، نشان می دهد كه تعداد بزهكاران مخفی و حرفه ای از آنچه كه قبلاً تصور می شد خیلی بیشتر است، و بسیاری از ایشان [كه بزهكاران خطرناك خوانده می شوند] ازخانواده هایی بیرون می آیند كه وضع شان از جهت مالی بسیار مستحكم و ثابت است.»34 4. ملی گرایی تاریخ گذشته و امروز خشونت، بیانگر آن است كه یكی از سرچشمه های خشونت، ناسیونالیسم، برتری جویی های نژادی و تبعیض نژادی بوده است. آلمان هیتلری، آپارتاید آفریقای جنوبی، موجودیت و عملكرد رژیم صهیونیستی و اسرائیل، نمونه های درشت، دولتی و نزدیك به زمانه ماست. رسوخ این نگرش در میان توده ها، طبقات اجتماعی و گروه های ساكن در یك قلمرو فرهنگی و سیاسی به ویژه در دنیای معاصر، به صورت یكی از عمده ترین اسباب چالش و خشونت درآمده است؛ چه از یك سو روابط و تعامل انسان ها، گروه های قومی و سرزمینی به یك سرزمین و جغرافیا محصور نمی گردد، كره زمین به مثابه خانه مشترك تمامی اقوام و ملیت ها به شمار می آید. از سوی دیگر؛ «امروزه هویت شخص درتعلق به ملت و كشوری مشخص می گردد، نه در فرزند بیشتر و انسان بودن. وجود خارجی شخص در لفافه وابستگی پیچیده شده است، كسی كه وابسته به جامعه ای نباشد، بیگانه تلقی می شود، و قضاوت درباره این بیگانه با قضاوتی كه نسبت به خود جامعه می شود متفاوت است… این وابستگی مردود نه تنها روابط افراد جامعه را با بیگانه بلكه رابطه آنان را با جامعه خود نیز مسموم می كند. شخصی كه خود را از قید خون و زمین رها نساخته باشد هنوز بشر كاملاً توالد یافته نیست، ظرفیت و توانایی عشق و محبت را ندارد، او با خود و با سایرین طبق موازین واقعی انسانی رفتار نمی كند».35اریك فروم، ناسیونالیسم افراطی امروزین را نوعی بت پرستی می شمارد، و با توضیحی كه در پی می آید، موجب بروز خشونت می داند:«جنبه بت پرستی احساسات ملی را می توان در واكنش در مقابل تجاوز به سمبل های یك ملت كه كاملاً متفاوت با واكنش در مقابل تجاوز به نمادهای مذهبی و اخلاقی است، مشاهده كرد. مثلاً اگر كسی پرچم كشور خود را در انظار عموم لگدكوب كند اگر به دست مردم كشته نشود باید خیلی از بخت خود راضی باشد، مردم چنان خشمگین خواهند شد كه بی نظری را فراموش خواهند كرد. اما واكنش بالا را اگر با عكس العمل در مقابل شنیدن این جملات: «من طرفدار قتل سیاهان و یهودیان هستم…» مقایسه كنیم، البته بیشتر مردم، این گفته ها را خلاف اخلاق و غیرانسانی تلقی خواهند كرد، ولی نكته در اینجاست كه یك هیجان و خشم غیرقابل كنترل مانند مورد اول ظاهر نخواهد شد».36ممكن است واكنش و خشم مردم در برابر توهین به پرچم را نشانه فقدان حسن اجتماعی و مسئولیت مشترك میهن دانست كه سزاوار چنان واكنش است، ولی همین امر درباره شخصی كه قتل مردمان بی گناه را تجویز می كند نیز با اولویت بیشتری صادق است؛ با اینكه واكنش در هر دو مورد برعكس یكدیگر است.قرآن، در قصه آفرینش آدم، از برخورد نژادپرستانه ابلیس یاد می كند و به یادكرد ضمنی این موضوع می پردازد كه نگرش ناسیونالیسم خونی و نژادی، به خشونت و دشمنی میان شیطان و آدمی زادگان انجامید؛ دشمنی و خشونت دیرپا كه تا انجام تاریخ حیات انسانی ادامه خواهد یافت:«إذ قال ربّك للملائكة إنّی خالق بشراً من طین. فإذا سوّیته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین. فسجد الملائكة كلّهم أجمعون. إلاّ إبلیس استكبر و كان من الكافرین. قال یا إبلیس ما منعك أن تسجد لما خلقت بیدی أستكبرت أم كنت من العالین. قال أنا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین» ص/77ـ71(و به خاطر بیاور) هنگامی را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشری را از گل می آفرینم. هنگامی كه آن را نظام بخشیدم و از روح خود در آن دمیدم، برای او به سجده افتید. در آن هنگام همه فرشتگان سجده كردند؛ جز ابلیس، كه تكبر ورزید و ازكافران بود. گفت: ای ابلیس! چه چیز مانع تو شد كه بر مخلوقی كه با قدرت خود او را آفریدم سجده كنی؟! آیا تكبر كردی؟ یا از برترین ها بودی؟! (برتر از این كه فرمان سجود به تو داده شود!) گفت من از او بهترم، مرا از آتش آفریده ای و او را از گل.«قال ربّ فأنظرنی إلی یوم یبعثون. قال فإنّك من المنظرین. قال فبعزّتك لأغوینّهم أجمعین» ص/82ـ79گفت: [شیطان] پروردگارا مرا تا روزی كه انسان ها برانگیخته می شوند مهلت ده. فرمود: تو ازمهلت داده شدگانی، گفت: به عزتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم كرد.وسوسه آدم از سوی شیطان كه به اخراج آدم و همسرش از بهشت انجامید، نخستین نمود این دشمنی و خشونت بود، اما آخرین آن هنوز ناپیداست، دشمنی و رفتار خشونت گرایانه ابلیس با آدم از راه جذب گروهی از آدمیان و واداشتن ایشان به دشمنی با سایرین و نیز استفاده و به كاربستن هر وسیله دیگر همچنان ادامه دارد:«إنّ الشیطان لكم عدوّ فاتخذوه عدواً إنّما یدعو حزبه لیكونوا من أصحاب السعیر» فاطر/6البته شیطان دشمن شما است، پس او را دشمن بدانید، او فقط حزبش را به این دعوت می كند كه اهل آتش سوزان باشند.«…ولاتتّبعوا خطوات الشیطان إنّه لكم عدوّ مبین»انعام/142 و بقره/169و از گام های شیطان پیروی نكنید كه او دشمن آشكار شما است.«إنّما یرید الشیطان أن یوقع بینكم العداوة و البغضاء فی الخمر و المیسر و یصدّكم عن ذكر الله و عن الصلوة فهل أنتم منتهون » مائده/91شیطان می خواهد به وسیلهٌ شراب و قمار در میان شما كینه وعداوت ایجاد كند و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد، آیا (با این همه زیان و فساد و با این نهی اكید) خودداری خواهید كرد.قرآن افزون بر یادكرد نقش نژادگرایی در فرآیند خشونت و نكوهش آن، برای پیشگیری از رهیافت و شیوع این عامل در جوامع انسانی، بر مبدأ یگانه آفرینش انسان ها تأكید ورزیده و نقش ارزشی تفاوت نژادها، قبیله ها، رنگ ها و گویش ها را تا سر حدّ هیچ فروكاسته و رفتار و عملكرد ارادی انسان ها را تنها گزینه ارزش زدایی و ارزش افزایی به رسمیت شناخته است.«یا أیها الناس اتّقوا ربّكم الّذی خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بثّ منهما رجالاً كثیراً و نساءً…» نساء/1ای مردم! از (مخالفت) پروردگارتان بپرهیزید؛ همان كسی كه همه شما را از یك انسان آفرید، و همسر او را (نیز) از جنس او خلق كرد، و از آن دو، مردان و زنان فراوانی (در روی زمین) منتشر ساخت.«یا أیها الناس إنّا خلقناكم من ذكر و أنثی و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا إنّ أكرمكم عندالله أتقیكم…» حجرات/13ای مردم! ما شما را از یك مرد و زن آفریدیم و شما را تیره ها و قبیله ها قرار دادیم، تا یكدیگر را بشناسید (اینها ملاك امتیاز نیست) گرامی ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست.بدین سان، قرآن، مبنا و پایه نگرش نژادپرستانه منتهی به خشونت را می خشكاند و راه را بر روی خشونت نژادی می بندد، چنان كه ناسیونالیسم میهنی و خاك پرستانه را كه نوع دیگری از ناسیونالیسم خشونت زا می باشد نفی می كند و زمین را از آنِ خدا و تحت مدیریت و سرپرستی او و انسان ها را بندگان خدا معرفی می كند كه جملگی و به صورت عموم، وظیفه عمران، آبادانی و بهره وری از زمین را بر عهده دارند، چنان كه حق عادلانه در بهره وری از ثروت های زمین از آن همه است و از همین رهگذر منطق، ملیت پرستی و یا كشورگشایی و سیطره گروهی بر گروه و ملت دیگر را نمی پذیرد.«…هو أنشأكم من الأرض و استعمركم فیها…» هود/61اوست كه شما را از زمین آفرید و آبادی آن را به شما واگذاشت.روی سخن این آیه مباركه تمامی انسان ها از هر نسل و تبار و از هركوی و دیار هستند، كه بر اساس آن همه انسان ها بر محور یگانگی در آفرینش، یگانگی در آفریدگار، یكسانی در حقوق و بهره وری از داده های الهی و طبیعی می توانند به خودگستردگی نایل آیند و «زمانی كه انسان بتواند منطق و شعور خود را توسعه دهد و بیشتر از آنچه تاكنون بوده عشق بورزد، دنیایی بر مبنای مسئولیت مشترك انسانی و عدالت بنا نماید و درك كند كه ریشه او در برادری جهانی است، آن وقت است كه قادر خواهد بود یك جامعه انسانی ریشه دار بنا كرده و دنیای خود را به خانه انسانی واقعی تبدیل كند.»37رفع خشونت بدون ارائه راهكارهای بنیادین معرفتی و انسان شناختی میسر نیست؛ چه به قول تولستوی:«در واقع این عدم خشونت چیزی نیست؛ مگرتعلیم عشق راستین كه با تفاسیر دروغین، دستخوش تحریف نشود. عشق، یعنی تمایل به سازگاری روح انسان ها و كنشی كه از این تعامل حاصل می شود قانون برتر زندگی بشر است. هر موجود بشری ـ همان گونه كه در كودكان یافت می شود ـ در عمق وجودش آن را حس می كند.»38این تمایل تا آن گاه كه بر اثر تعالیم نادرستی چونان دوگانگی در آفرینش انسان و تمایز برخی بر برخی دیگر و استثمار و بهره كشی دچار گسست نشود و از مسیر فطرت خارج نگردد، كارساز است. روح تعالیم اسلامی و نصوص روایی و قرآنی كه در آن از وحدت آفرینش، همسانی در حقوق سخن رفته و از عوامل بازدارنده آشتی، صفا و خلوص در تعامل اعضای جامعه انسانی همچون، غیبت،تهمت، دروغ، كینه، بخل، ریا و… نكوهش شده است؛ چیزی جز پی افكندن جامعه سالم بشری نیست. 5. خود محوری ناسیونالیسم نژادی و میهنی به تنش وخشونت میان مجموعه ها، گروه های بزرگ قومی، تیره ها و یا ملت ها و ساكنان قلمروهای جغرافیای سیاسی می انجامد و همه در برابر همه قرار می گیرند. خود برتربینی و یا «منیت» رابط افراد و آحاد اجتماعی را در داخل یك قلمرو سیاسی و یا گروهی قومی و نژادی به خشونت می كشاند و یكی در برابر همه قرار می گیرد؛ چه «من» كه خود را به شكل های مختلف متجلی می گرداند؛ در شكل جدایی، در شكل تلاش برای چیزی و كسی بودن یا شدن، من خود را به صورت من و غیر من ـ آگاهانه و یا ناآگاهانه ـ از دیگری جدا می كند، خود را با فامیل و یا گروه و یا جماعتی همگون می كند، یا نمی كند… موضوع قابل تشبیه به سنگی است كه در آب انداخته می شود و موج های گسترده و گسترد تر را ایجاد می كند، خود در مركز همه چیز است، تا زمانی كه خود ـ به هر شكل صریح و یا غیرصریح ـ وجود دارد، لاجرم خشونت نیز وجود دارد.39من، توقعات و خواست های شخصی را فزونی می دهد و بهره گیری بیشتر از فرصت ها و ظرفیت های زندگی را در چشم انداز او قرار می دهد و هر چه در این مسیر قرار گیرد حتی از راه خشونت برداشته می شود، از زاویه دیگر: «این پدیده [=من] چون مدام به فكر حاصل كردن است، وقتی حاصل نمی كند، احساس سرخوردگی، ناكامی و محرومیت می نماید و بنابراین تلخ و بدمزاج می گردد، میل گستردن خود و تلخی حاصل از آن، یعنی خشونت».40و به گفته اریك فروم:«عشق به خود جوهر كلیه بیماری های شدید روحی است. از نظر شخصی خود شیفته فقط یك حقیقت وجود دارد و آن اندیشه، احساسات و نیازهای خودش است.»41نفسانیت و من به روایت قرآن، فرزند آدم را به قتل برادرش وا داشت:«فطوّعت له نفسه قتل أخیه» مائده/30نفس سركش او را به كشتن برادرش ترغیب كرد.تأكید قرآن بر نفس به مثابه عامل انگیزنده خشونت برادركشی، ظرفیت فروكاهنده و خشونت زایی من (=نفس) را به خوبی می نمایاند.از نظر انسان خودمحور و برتری طلب «زندگی صحنه جدال و مبارزه است؛ مبارزه انسان با انسان. و برنده كسی است كه از همه خبیث تر باشد،… همیشه از خود جسارت و خشونت نشان دهد؛ زیرا به نظر او این صفات، نماینده یك شخصیت قوی و بالاست.»42 6. رشك بردن حسادت و رشك ورزیدن از دیگر عوامل خشونت است. حس رقابت كه (شكل انحرافی آن است) ریشه در ذات و نهاد انسان دارد، چون هر انسانی در نهان وجود خویش، حس تكامل، پیشرفت و قرارگرفتن درصدر را تجربه می كند. از این رو نباید آن را از اساس با دید منفی نگریست و در ستیز با آن برخاست، بلكه باید بدان سمت و سوی مثبت بخشید؛ چه اگر حس رقابت به صورت سالم هدایت شود از اسباب و عوامل پیشرفت افراد وجوامع خواهد بود؛ چنان كه در كلام وحیانی قرآن، دریاد كرد ویژگی های «عبادالرحمن» آمده است كه گاهِ نیایش به ساحت حضرت احدیت می گویند:«واجعلنا للمتقین إماماً» فرقان/74ما را برای پرهیزگاران، پیشوا قرار ده.این خواسته خودگونه ای از رقابت مثبت است، رقابت مثبت آن است كه افراد دركارهای نیك و خیر بر یكدیگر پیشی گیرند. دو دیگر اینكه انجام آن كار، سبب منفعت و سود و مایه پیشرفت او واقع گردد، بی آن كه ضرر و زیان كس دیگری را در پی داشته باشد.در شماری از آیه های قرآن، مردمان به رقابت در كارهای نیك و خیر فراخوانده شده اند:«و لكلّ جعلنا منكم شرعة و منهاجاً و لو شاء الله لجعلكم امّة واحدة و لكن لیبلوكم فی ما آتیكم فاستبقوا الخیرات» مائده/48ما برای هر كدام از شما آیین و طریقهٌ روشنی قرار دادیم؛ و اگر خدا می خواست،همهٌ شما را امت واحدی قرار می داد؛ ولی خدا می خواهد شما را در آنچه به شما بخشیده بیازماید، پس در نیكی ها بر یكدیگر سبقت جویید.«و لكلّ وجهة هو مولّیها فاستبقوا الخیرات…» بقره/148هر طایفه ای قبله ای دارد كه خداوند آن را تعیین كرده است (بنابراین زیاده درباره قبله گفت وگو نكنید و به جای آن) در نیكی ها و اعمال خیر، بر یكدیگر سبقت جویید.همین حس و نیروی كمال بخش و پیش برنده اگر در سمت و سوی منفی به حركت درآید، نطفه عناد و كینه را در دل می پروراند و برای خراب كردن روحیه و ناسالم ساختن نیروی معنوی، هیچ عاملی برتر از زنده نگاه داشتن و پروراندن عناد و كینه [كه شخص را به خشونت و انتقام جویی سوق می دهد] جدی نیست.»43از نمونه های رقابت منفی كه در قالب و چهره حسادت نمود یافته و قرآن كریم از آنهایاد كرده داستان دو فرزند آدم(ع) و فرزندان حضرت یعقوب است؛ در داستان نخست، قابیل از آن رو كه برادرش هابیل در طی مدارج كمال و معنویت و تقرب خداوند از او پیشی گرفته بود و نذر او مورد قبول خداوند متعال واقع شده بود بر او حسد ورزید و به عمل شنیع برادركشی دست زد:«و اتل علیهم نبأ ابنی آدم بالحقّ إذ قرّبا قرباناً فتقبّل من أحدهما و لم یتقبّل من الآخر قال لأقتلنّك قال إنّما یتقبل الله من المتقین» مائده/27و داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان، هنگامی كه هر كدام، كاری برای تقرب (به پروردگار) انجام دادند؛ اما از یكی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد (برادری كه عملش مردود شده بود به برادر دیگر) گفت: «به خدا سوگند تو را خواهم كشت». برادر دیگر گفت: (من چه گناهی دارم؟ زیرا) خدا تنها از پرهیزگاران می پذیرد.از این داستان می توان نكته های زیر را استفاده كرد:1. اقدام به قتل یكی از فرزندان آدم به قتل برادرش از جمله بر اثر حسادت بوده است.2. او چون انسان فاقد تقوا بود، هم عملش مورد قبول قرار نگرفت و هم دچار حسد و رشك گردید، پس حسدورزی از آنِ دل ها و جان های تهی از تقواست، تقوا پیشگان اهل حسد ورزیدن نیستند.3. حسد، گاه می تواند ناشی از پیشرفت رقیب در مسائل معنوی باشد. چنین نیست كه حسدورزی، هماره در پیشرفت های مادی تصور شود.4. رشك و حسادت از چنان نیروی تخریبی و ویران گر برخوردار است كه انسان را به خشونت برادركشی وا می دارد. در داستان فرزندان یعقوب(ع)، برادران یوسف(ع) از آن رو كه شاهد محبت و عشق روزافزون پدر نسبت به یوسف و برادرش (بنیامین) بودند، این كار بر آنها گران آمد و تصمیم به برداشتن یوسف از سر راه محبت پدر به خویش گرفتند، با این پندار كه با نبود یوسف آنها مورد محبت و علاقه پدر قرار خواهند گرفت؛ آرزویی كه هرگز برآورده نگشت، زیرا كه پس از در چاه انداختن یوسف، محبت یعقوب به سایر فرزندان نه تنها افزوده نگردید كه غصه دوری از یوسف تمام اندیشه و فكر یعقوب را یكسر به خود مشغول كرد، چنان كه از اندیشیدن به غیر یوسف ـ جز خدا ـ بازماند؛ چه رسد به دوست گزینی غیر از یوسف. گویی این قاعده كلی و عمومی است كه حسدورزان و رشك بران، كمتر توفیق می یابند با از میان برداشتن رقیب، خود، كامكارانه بر اریكه او تكیه زنند.«لقد كان فی یوسف و إخوته آیات للسائلین. إذ قالوا لیوسف و أخوه أحبّ إلی أبینا منّا و نحن عصبة إنّ أبانا لفی ضلال مبین. اقتلوا یوسف أو اطرحوه أرضاً یخل لكم وجه أبیكم و تكونوا من بعده قوماً صالحین. و تولّی عنهم و قال یا أسفی علی یوسف و ابیضّت عیناه من الحزن فهو كظیم» یوسف/9ـ7 و 84در داستان یوسف و برادرانش نشانه های (هدایت) برای سؤال كنندگان بود؛ هنگامی كه برادران گفتند: یوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوب ترند، حال آن كه ما گروه نیرومندی هستیم، مسلماً پدر ما در گمراهی آشكاری است. یوسف را بكشید یا او را در سرزمین دوردستی بیفكنید، تا توجه پدر فقط متوجه شما باشد و بعد از آن (از گناه خود توبه می كنید و) افراد شایسته ای خواهید بود. و از آنها روی برگرداند و گفت: «ای افسوس بر یوسف!» و چشمان او از اندوه سفید شد، اما خشم خود را فرو می برد. (و هرگز ناسپاسی نمی كرد.)تبیین روان شناسانه پیوند حسادت و خشونت را می توان بدین گونه توصیف كرد كه رشك ورزی ناشی از خود كم بینی و احساس قدرت در برابر رقیب است، حس حقارت و خودكمتر بینی، اعتماد به نفس را زایل می كند. با از بین رفتن اعتماد به نفس، توفیق و پیشرفت دركارها نیز به تدریج و به موازات بی اطمینانی به خود، كندتر و كندتر می گردد؛ تا آنجا كه به سیر قهقهرایی می انجامد. این ناكامی در یك حالت متعاكس، بر خودكمتر بینی و افزایش روحیه انتقام جویی از رقیب و نیز تكاپوی جایگزین برای اعتماد به نفس زایل شده تأثیر می گذارد، از این رو دانش روان شناختی به اثبات رسانده است كه: «غالباً اشخـاص پرخاش گر و تندخو… می كوشند؛ بـا تندخویی و خشم، یك نوع اعتماد به نفس ساختگی و قلابی به جای اعتماد به نفس از دست رفته خود بگذارند».44البته تحقیقات جدید روان شناختی بر این مسأله نیز گواهی می دهد كه حالت ناكامی، شكست و خودكمتربینی، تنها به صورت پرخاش گری و خشونت ظاهر نمی شود، بلكه گاهی به انزوا و پناه بردن به باده نوشی و مواد مخدر می انجامد. 7. مهر ورزیدن سنت و عرف جوامع انسانی گواهی می دهد كه رفتارهای سخت و شدید، گاه از سر مهر و محبت و دل بستگی به سرنوشت كسی ناشی می گردد، تعلق خاطر به كسی سبب می شود كه شخص، نسبت به برخی از رفتارها و اعمال محبوب خویش، واكنش خشن بروز دهد و از منظر عرف و منطق خردمندان نیز شایسته ملامت نباشد و خشن به شمار نیاید، این در موقعی است كه رفتار شخص مورد علاقه در فرجام به زیان او ارزیابی گردد. نمونه هایی از این گونه رفتار سخت و قهرآمیز را می توان در روابط پدر و مادر با فرزند بس عزیزشان به تماشا نشست، به هر میزان كه علاقه و دوستی پدر و مادر نسبت به فرزند فزونی داشته باشد، به همان میزان، نسبت به نوع رفتارهای فرزند و از جمله خطاهای او حساسیت وجود دارد و در آن موارد كه نصایح، اندرزهای عطوفت آمیز والدین سود نبخشد، پدر و مادر ناگزیر از اقدامات سخت و شدید می شوند.در معارف دینی و متون قرآنی نیز نمونه هایی از این نوع خشونت دیده می شود؛ در داستان حضرت موسی(ع) آن گاه كه موسی پس از سی روز توقف در كوه طور برای دریافت الواح به میان بنی اسرائیل برگشت و ایشان را دید كه از یگانه پرستی به گوساله پرستی روی آورده اند، از سر دلسوزی و شفقت بر صلاح و رستگاری بنی اسرائیل سخت برآشفت، لوح ها را از دست افكند و به سوی برادرش هارون كه پس از وی می باید به امور قوم وی رسیدگی می كرد حمله ور شد و سر و ریش او را گرفت و به سوی خود كشید:«و لمّا رجع موسی إلی قومه غضبان أسفاً قال بئسما خلفتمونی من بعدی أعجلتم أمر ربّكم و ألقی الألواح و أخذ برأس أخیه یجرّه إلیه قال ابن أم إنّ القوم استضعفونی و كادوا یقتلوننی…» اعراف/150و هنگامی كه موسی خشمگین و اندوهناك به سوی قوم خود بازگشت، گفت: «پس از من، بد جانشینانی برای من بودید (و آیین مرا ضایع كردید) آیا در مورد فرمان پروردگارتان (و تهدید مدت میعاد او) عجله نمودید (و زود قضاوت كردید)؟!» پس الواح را افكند و سر برادر خود را گرفت و (با عصبانیت) به سوی خود كشید، او گفت: «فرزند مادرم! این گروه مرا در فشار گذاردند و ناتوان كردند و نزدیك بود مرا بكشند».و در آیه دیگر آمده است:«قال یا هرون ما منعك إذ رأیتهم ضلّوا ألاّ تتّبعن أفعصیت أمری قال یبنؤمّ لاتأخذ بلحیتی و لا برأسی إنّی خشیت أن تقول فرّقت بین بنی إسرائیل…» طه/95ـ92موسی گفت: ای هارون! چرا هنگامی كه دیدی آنها گمراه شدند ازمن پیروی نكردی؟ ! آیا فرمان مرا عصیان نمودی؟! هارون گفت: ای فرزند مادرم! ریش و سر مرا مگیر، من ترسیدم بگویی تو در میان بنی اسرائیل تفرقه انداختی.رفتار تند و خشن موسی با برادرش هارون در این داستان، بی گمان، خاستگاهی جز دلبستگی شدید موسی به سرنوشت بنی اسرائیل و حسّاسیت او نسبت به هدایت و ضلالت ایشان ندارد.نمونه دیگر از این دست را می شود در تعامل زناشویی و خشونت های خانوادگی دید كه در قرآن آمده است. كانون خانواده بهترین نهاد اجتماعی است كه در سعادت، شقاوت، رستگاری، گمراهی و سمت سو بخشی رفتاری، اخلاقی، فرهنگی و اعتقادی فرزندان ـ كه زنان و مردان جوامع در هر عصرند ـ تأثیر تعیین كننده دارد. مصون بودن حریم خانواده نه تنها در سلامت كیان نهاد خانواده، شخصیت، حیثیت اجتماعی هر یك از زن و مرد، كه در كاركردها و فرآیندهای مثبتی كه بر سنت و عمل ازدواج و همسر گزینی مترتب است، نقش اساسی دارد.از این رو هر یك از زن و مرد به طور غریزی و فطری نسبت به نوع رفتار اخلاقی و اجتماعی انباز و شریك زندگی خویش، دغدغه جدی دارد و به هنگام احساس تزلزل اركان خانواده به دلیل همان تعلق خاطر شدید هریك از دو طرف به دیگری، سخت آشفته و رنجیده می شود؛ چندان كه حتی در جوامع و سنت هایی كه منع عرفی و یا كیفر قانونی در روابط آزاد زن و مرد دارای همسر با بیگانه وجود ندارد، برخی از همسران بر اثر رفتار حرمت شكنانه همسرخویش، راه خودكشی و یا همسركشی را بر می گزینند. اسلام با در نظر داشت همین واقعیت، راهكار سه مرحله ای را به هنگام احساس بروز روابط و تعامل ناسالم در محیط زندگی زناشویی ارائه می دهد؛ اندرز و نصیحت شوهر به همسر، كناره گیری و خودداری از رعایت حقوق و آداب زناشویی چون هم خوابی و سرانجام اظهار تنفر و هشدار به وسیله زدن ملایمت آمیز:«…واللاتی تخافون نشوزهنّ فعظوهنّ واهجروهنّ فی المضاجع و اضربوهنّ فإن أطعنكم فلاتبغوا علیهنّ سبیلاً إنّ الله كان علیاً كبیراً» نساء/34آن دسته از زنان را كه سركشی و مخالفت شان بیم دارید، پند و اندرز دهید، (و اگر مؤثر واقع نشد) در بستر از آنها دوری نمایید و (اگر هیچ راهی جز شدت عمل، برای وادار كردن آنها به انجام وظایف شان نبود) آنها را (به گونه ای خفیف) بزنید و اگر از شما پیروی كردند، راهی برای تعدی بر آنها نجویید. (بدانید) كه خداوند، بلندمرتبه و بزرگ است (و قدرت او ، بالاترین قدرت هاست).راهكار سخت گیری و خشونت در این مورد، نه از باب تجویز خشونت برای مردان، بلكه به دلیل تعلق خاطر و اشتراك زن و شوهر در سرنوشت خوب و بد یكدیگر است كه چنین رفتاری را بر می تابد، آن هم در حدی كه در برآوردن هدف به سازی و سلامت محیط خانواده از آلاینده هایی كه مودّت، صمیمیت، حرمت، شخصیت و كرامت خانواده و اعضای آن را مخدوش می سازد كمك كند، و اگر از این حدّ بگذرد، آن گاه در حوزه ستمگری و خشونت جای می گیرد و خشم و غضب و انتقام الهی را می سزد كه فراز آخر آیه مباركه از آن سخن گفته است؛چه دراین صورت هدف تربیتی و سازندگی و تحكیم خانواده بر آن مترتب نخواهد بود.راهكردهای پسینی كه در آیه بعدی از آن سخن رفته است، مبنی بر اینكه اگر ناسازگاری زن و شوی در خانواده ادامه یافت، دو فرد از خانواده های زن و شوهر، برای داوری و حكمیت انتخاب می شوند، تا معضل و اختلاف پدید آمده را حل كنند، شاهد دیگری است بر اینكه اقدامات بازدارنده روا شمرده شده در آیه نخست، نه خشونت و ستمگری، كه دارویی تلخ اما شفا بخش است برای چارهٌ خطر از هم پاشیدگی كیان خانواده و خدشه دار شدن كرامت، حیثیت و شرافت زن، مرد و فرزندان كه در دامن این خانواده پرورده خواهند شد. و هرگاه پدر و مادر ایشان در چشم اجتماع و باور عمومی از سلامت اخلاقی و صیانت دامن برخوردار نباشند، ننگ و شرمساری آن دامن حیات اجتماعی این فرزندان بلكه تمامی بستگان و دودمان را در برخواهد گرفت. 8. تغذیه ناپاك دانش امروزی، تأثیر نوع غذا در اخلاق و روحیات انسانی جای انكار ندارد، با انتخاب آنچه می توان به معده وارد كرد، تغییر و تصرف و شكل دهی صفات روحی و اخلاقی افراد میسر می گردد؛ «چه به روشنی نمونه های پیدا و كوتاه مدت این تأثیر را در زندگی روزانه به مشاهده نشست، با خوردن اندكی زعفران خندید، با خوشه انگوری شادمان گردید، به وسیله دانه هایی از عدس بر ترشحاتی از بدن به ویژه اشك افزود و با تكه های از خربزه احساس شجاعت كرد…»45 و اسلام و دانش تجربی و بشری هر دو را عقیده بر آن است كه خوردن برخی غذاها به هنگام بارداری مادران، بر قیافه، زشتی و زیبایی جسمی و نیز بر روحیه جنین اثر می گذارد و حتی در مواردی به تغییر جنسیت می انجامد و تأثیر نوع تغذیه كودك بر جسم و روح و روان او را صاحب نظران دانش پزشكی، تغذیه و روان كاوان و متخصصان علوم تربیتی می پذیرند و باور دارند.دكتر لویی مانك، روان شناس مشهور فرانسوی به سفره و غذای مردم می نگریست و می گفت كه طرف چگونه آدمی است؛ خون سرد است یا ماجراجو، احساساتی است یا استقلال طلب و…»46قرآن كریم از دغدغه جدی كه انسان ها باید نسبت به خوردنی ها و غذای خویش داشته باشند در بیان كلی و فراگیر چنین سخن گفته است:«فلینظر الإنسان إلی طعامه» عبس/24پس باید آدمی به طعام خود بنگرد.این راهكار قرآنی سویه ها و ابعاد گسترده و متعدد دارد؛ از جمله نگریستن به غذاها و خوردنی ها از زاویه تأثیر آن بر صفات و خصلت های روحی انسان است كه می باید با دقت و تأمل، طعامی را برگزید كه هم به كار جان آید و هم بر سلامت روح و روان سودمند باشد. از میان خوردنی ها و نوشیدنی ها قرآن به رابطه شراب خواری با دشمنی و ستیزه جویی میان افراد پرداخته و روی آوردن به شراب نوشی را از راهكردهای شیطان به منظور ایجاد دشمنی در جوامع بشری برشمرده است:«إنّما یرید الشیطان أن یوقع بینكم العداوة و البغضاء فی الخمر و المیسر و یصدّكم عن ذكرالله و عن الصلوة فهل أنتم منتهون» مائده/91شیطان می خواهد با شراب و قمار، میان شما كینه و دشمنی افكند و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد، آیا بسنده می كنید؟«عداوت» به معنای تجاوز است؛ راغب در مفردات می گوید:«عَدو به معنای تجاوز و منافی با التیام است».«بغضاء» نیز از ریشه بُغض، به معنای كینه و دشمنی است. اقرب الموارد آورده است:«بُغض خلاف حُبّ است و بغضاء یعنی شدت دشمنی».راغب می نویسد:«بغضاء تنفّر نفس ازچیزی است بر خلاف حبّ كه میل به چیزی است».47هرگاه عداوت و بغض باهم به كار روند، مانند آیه گذشته، ظاهراً عداوت به معنای دشمنی ظاهری و آشكار و توأم با اقدام دشمنانه و بغض به معنای كینه و دشمنی قلبی است كه زمینه بروز عداوت و دشمنی آشكار است. اگر چه احتمال آن نیز می رود كه عداوت، معنای خاص تری از بغض را افاده كند چه هر عداوتی با بغض توأم است، اما در برخی موارد، آن كس كه مبغض است دشمن نیست.به هر روی، نوشیدن شراب كه می توان آن را به مثابه نمونه ای از غذاهای ناپاك و زیان آور در اخلاق آدمی دانست، سبب كینه توزی و بغض ورزی و دشمنی و اقدامات خشن و دشمنانه می گردد و این شاید بدان سبب است كه انسان شراب خوار، بر اثر مستی، عقل خویش را از دست می دهد و عقل ـ چنان كه از نام آن پیداست ـ نیروی بازدارنده آدمی ازگفتارها و رفتارهای زشت و ناپسند است، چنان كه فقدان عقل، مایه خود برتربینی دروغین و برآشفتن های بی مورد و سریع می شود.«شراب دوستان را شیوه چنین است كه در هنگام شراب نوشی گرد هم می آیند. بسیار اندك است كه رفتارهای زشت ایشان از حلقه خودی فراتر نرود، بلكه در بسیاری موارد از جمع ایشان فراتر می رود و دامن گیر خانواده، همسایگان، مباشران و معاشران ایشان نیز می گردد».48درتحقیقاتی كه بر روی آسیب شناختی جرم و خشونت در برخی از كشورهای مسلمان ـ كه بر اساس آموزه های شرعی، شراب خواران در آنها كمترند ـ انجام یافته، بیش از ده درصد قتل ها بر اثر مصرف مشروبات الكلی صورت گرفته است. پی نوشت ها 1. جغرافی گرایان سعی دارند رابطه مستقیمی میان زندگی اجتماعی و عوامل اقلیمی ارائه دهند. به عبارت دیگر، مكتب جغرافیایی بر این نظریه تأكید دارد كه رفتار فردی و اجتماعی انسان تابع محیط طبیعی است.(مبانی جامعه شناسی، منصور وثوقی، علی اكبر نیك خلق،243)2. اباذری، یوسف، مكاتب جامعه شناسی و خشونت، كیان، سال هشتم، بهمن و اسفند 1377، شماره 45، صفحه78.3. نقوی، علی محمد، جامعه شناسی سال دوم (آموزش متوسط عمومی، ادبیات و علوم انسانی، وزارت آموزش و پرورش تهران، 1373، 81.4. ابن خلدون، عبدالرحمن، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادی، چاپ هفتم، انتشارات علمی و فرهنگی تهران، 1369، 1/151.5. وثوقی، منصور و نیك خلق، علی اكبر، مبانی جامعه شناسی، چاپ پنجم، انتشارات خردمند، تهران، 1371، 244.6. فروغی، محمد علی، سیر حكمت در اروپا، انتشارات زوّار، تهران، 1344، بخش3، 157.7. تی. بی. با تامور، جامعه شناسی، ترجمه سید حسن منصور و سید حسن حسینی كلجاهی، شركت سهامی كتاب های جیبی، تهران، 2535، 249.8. یوسف اباذری، همان مقاله، 78.9. همان.10. هانا آرنت، خشونت، ترجمه عزت الله فولادوند، شركت سهامی انتشارات خوارزمی، تهران، 1359، 89و90.11. اریك فروم، جامعه سالم، ترجمه اكبر تبریزی، چاپ دوم، انتشارات كتابخانه بهجت، تهران، 1360، 58.12. جهانبگلو، رامین، اندیشه عدم خشونت، ترجمه محمدرضا پارسایار، نشر نی، تهران، 1378،20.13. نصر، سید حسین، مبادی مابعدالطبیعه و تلقی اسلامی در مقوله مدارا و عدم مدارا، ترجمه هومن پناهنده، كیان، سال هشتم، بهمن و اسفند 1377هـ.ش، شماره 45، صفحه 45.14. جهانبگلو، رامین، اندیشه عدم خشونت،125و64.15. همان.16. تی.بی. باتامور، جامعه شناسی، 254.17. فروغی، محمدعلی، سیر حكمت در اروپا، 1/14.18. كاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد اول، صفحه های9 ـ106 و 5 ـ474.19. همان.20. پایا، علی، نسبی گرایی معرفتی و خشونت ورزی در عرصه عمل اجتماعی، كیان، سال هشتم، بهمن و اسفند 1377، شماره45، صفحه40، به نقل از كتاب: اعتماد؛ فضیلت اجتماعی و ایجاد سعادت، فوكویاما، چاپ لندن، 1995م.21. همان،40و41.22. همان.23. نصر، سید حسین، مبادی مابعدالطبیعه و تلقی اسلامی در مقوله مدارا و عدم مدارا، 42.24. تی.بی. باتامور، جامعه شناسی،274و277.25. همان.26. حكیمی، محمد، عصر زندگی، آینده انسان و اسلام، انتشارات هاتف، مشهد، 1371، 9ـ248.27. نقوی، علی محمد، جامعه شناسی سال دوم، 82.28. همان.29. كریشنا مورتی، فراسوی خشونت، ترجمه محمدجعفر مصفّا، نشر گفتار، تهران، 1378، 68.30. حرعاملی، محمدبن حسن، وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة، تحقیق عبدالرحیم ربّانی شیرازی، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1/24.31. تدرابرت گر، چرا انسان ها شورش می كنند، ترجمه علی مرشدی زاده، پژوهشكده مطالعات راهبردی، تهران، 1377، 69.32. همان،93ـ51.33. نقوی، علی محمد، جـامعه شناسی غرب گرایی، امیركبیر، تهران، 1363هـ، 2/82.34. مساواتی آذر، مجید، آسیب شناسی اجتماعی ایران، نوین، تبریز، 1374، 73.35. اریك فروم، جامعه سالم،81ـ82.36. همان.37. همان.38. جهانبگلو، رامین، اندیشه عدم خشونت،92.39. كریشنا مورتی، فراسوی خشونت، 96و104.40. همان.41. اریك فروم، جامعه سالم، 55.42. كارل هورنای، تضادهای درونی ما، ترجمه محمدجعفر مصفّا، چاپ چهارم، انتشارات كتابخانه بهجت، تهران، 1363،52و53.43. خواجه نوری، ابراهیم، شگفتی های جهان درون، شركت سهامی كتاب های جیبی، تهران، 1350هـ.ش،13و34.44. همان.45. پاك نژاد، سید رضا، اولین دانشگاه وآخرین پیامبر(بهداشت تغذیه، فلسفه روزه)، انتشارات اسلامی، تهران، 1361، 9و17 و 20.46. همان.47. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، ذیل ماده «عدو».48. رشید رضا، محمد، تفسیرالقرآن الحكیم (تفسیر المنار)، دارالمعرفة، بیروت، 7/60.49. مساواتی آذر، مجید، آسیب شناسی اجتماعی ایران، 48. http://www.maarefquran.com/Files/pajohesh.php?id=13&pageId=7

اصلاحات و اصلاح طلبی از دیدگاه قرآن کریم

اصلاحات و اصلاح طلبی از دیدگاه قرآن کریم


اشاره: مفهوم اصلاح طلبي، حوزه معنايي اصلاحات و اصلاح گري درقرآن، اهميت و ضرورت اصلاح گري و مهمترين حوزه هاي اصلاحات، از محورهايي بود كه درنخستين بخش از اين مقاله از نظر خوانندگان عزيز گذشت در دومين و آخرين بخش، اقسام اصلاحات، عوامل و ابزارهاي اساسي اصلاحات و بالمآل روشهاي اصلاح را مورد بررسي قرارمي دهيم. با همه آن را مي خوانيم.

اقسام اصلاحات


قرآن اصلاحات را درحوزه هاي زيرشناسايي وپي گير است.
اصلاح امور خانواده: خانواده كوچك ترين و هسته مركزي تشكيل اجتماعات انساني است. هرگونه تغيير و دگرگوني دراين هسته، پيامدها وآثار مثبت و منفي در سطوح فردي و جمعي به جا مي گذارد. پس بهبود بخشي در امور مربوط به خانواده تأثيري فراوان دربهبود بخشي فرد و جامعه خواهد داشت؛ زيرا بنيان و فضاي اصلاح گري فرد در درون خانواده تحقق مي يابد و بي گمان خانواده اي كه از كجروي دور و يا با اصلاحات متحول شود جامعه نيز از آن كجروي اصلاح خواهد شد. قرآن كريم اهتمام ويژه اي به اين بنياد داشته و فرمان ها، دستورها و آموزه هاي زيادي را در همسويي با وظيفه مهم خانواده و ايجاد تعادل و پرهيز از كجروي و ناهنجاري تشريع كرده است. قرآن تأكيد مي كند كه زن و شوهر بايد در اصلاح و حقوق كانون خانواده كوشا باشند به حلم و آشتي كه از مباني تشكيل خانواده اي آرام است رو آورند. (4:128) و در موردي ديگر بر اين نكته تأكيد مي ورزد كه اگر اختلافي پديد آمد با توفيق الهي و با انتخاب حكم و داوري از شوهر و از زن درصدد زدودن اختلاف برآيند و فضاي خانه را آرام نمايند. (4:35) در آيات ديگر، اموري را براي اصلاح مشكلات زن و شوهر سفارش مي دهد مانند ايام عده كه مي تواند فرصتي مناسب، براي اصلاح اختلاف ميان زن و شوهر باشد و موعظه، ترك همخوابي و تنبيه نيز مي تواند از راه هاي اصلاح ميان زن و شوهر باشد. كه از آيه 34 سوره نساء اين نكته استفاده مي شود.
از جمله امور اصلاحي در خانواده، بهبود بخشيدن به اختلافاتي كه ميان زن و شوهر بوجود مي آيد مي باشد كه موجب آمرزش الهي مي شود. (4:129)
اصلاح امور اجتماعي: در اصطلاح قرآني، «اصلاحات اجتماعي» به كوشش براي تحقق آموزه ها و دستورهاي اجتماعي اسلام اطلاق مي شود و «مصلح» به كسي گفته مي شود كه در راه تحقق شريعت الهي بكوشد؛ از اين رو، پيامبران در قرآن مصلح ناميده شده اند. (20) يكي از وظايف پيامبران به عنوان مصلحان توجه به اصلاح امور اجتماعي جوامع بشري است. با اين پيش فرض است كه مي بينيم آياتي كه تأكيد به اصلاح امور اجتماعي مي نمايد بسيارند؛ زيرا اصلاح امور اجتماعي از جهات چندي داراي اهميت است. ازجمله مي توان موارد زير را برشمرد: بسترسازي مناسب براي تكامل افراد جامعه، ايجاد امنيت، جلوگيري از عذاب الهي، مقابله با فساد و عدم بروز ناهنجاري هاي اجتماعي. (7:56 و نيز 42:141 و 151 و 153) خداوند بشر را از كشتن مؤمنين و گمراه نمودن آنان و ارتكاب معاصي پس از آن كه خداوند آن قوم را با كتاب و پيامبرانش اصلاح نموده، نهي كرده است (7:56) در علوم سياسي و اجتماعي غرب، حوزه اصلاحات اجتماعي فقط به امور روبنايي است، اما از نظر قرآن، اصلاح گري در امور اجتماعي تنها روبنايي نيست، بلكه قرآن كريم به اصلاحات زيرساختاري تصريح و تأكيد نموده و اصلاحات روبنايي را مبتني بر اصلاحات زيرساختاري مي داند؛ ازجمله اصلاحات زيرساختي، اصلاحات در حوزه انديشه، بينش و نگرش كلان فرد و جامعه به هستي و اهداف زندگي است، بنابراين، تحقق اصلاحات به معناي واقعي را پس از اجراي احكام الهي در حوزه فردي و تقواي الهي دانسته است. (21) زيرا اجراي قوانين الهي در حوزه فردي بستر را براي اصلاح خانواده و جامعه فراهم خواهد ساخت. از اين رو، قرآن پيش از طرح مسأله اصلاح اجتماعي، مسأله تقواي فردي را كه از امور زيربنايي در اصلاحات است، يادآور مي شود(2:224) البته تقوا در مفهوم قرآني آن شامل فردي و اجتماعي است، ولي كاربرد آن در تقواي فردي بيشتر است زيرا تقوا، دعا، صداقت و احسان و عدالت به عنوان مباني اصلاحات در حوزه هاي سياسي و اجتماعي و اقتصادي توجه به اصلاحات دروني و زيرساختاري و زيربنايي خواهد بود.
هرگاه جامعه از چنين بنيه و توان اصلاحي برخوردار شود در حوزه هاي مختلف، اصلاحات به نتيجه خواهد رسيد و در صورت بروز ناهنجاري هاي اجتماعي و سياسي با توجه به زيرساخت ها مشكلات به آساني از پيش روي جامعه برداشته مي شود.
تأملي بر آيات اصلاح ذات البين كه پس از ايمان و نيكي كردن و تقوا آمده، اين مدعا را نيز به اثبات مي رساند. (8:1 و 49:9 و 10) تأكيد بر اصلاح ميان مؤمنان از طريق لزوم مراعات قسط و عدالت كاملاً روشن مي سازد كه اصلاحات مي بايست زيربنايي باشد و در صورتي كه در آيات مربوط به تزكيه دروني و تهذيب نفس كه بيان اصلاحات دروني را به صورتي شفاف روشن مي سازد تأمل و دقت شود به مبناي همه اصلاحات پي خواهيم برد.
اصول اصلاح اجتماعي: برخي از محققان نشانه ها و شروط چندي را براي جامعه صالح ذكر نموده اند: 1) نبايد اضطراب و دغدغه اي در افراد جامعه وجود داشته باشد و هيچ چيز سلامتي آن ها را تهديد نسازد و همه از امنيت برخوردار باشند؛ 2) اعضاي جامعه، امنيت مالي داشته باشند؛ 3) آبرو و حيثيت و كرامت آن ها در جامعه حفظ شود؛ 4) وحدت و همدلي و عواطف متقابل در ميان افراد جامعه وجود داشته باشد؛ 5) حيثيت معنوي اعضاي جامعه حفظ شود. (22)
اصلاحي كه در امور اجتماعي به كار مي رود تقريباً با موارد عدل، قسط و احسان تطبيق مي نمايد و در مصداق مشتركند؛ زيرا اصلاح اجتماعي، تنظيم روابط اجتماعي است به گونه اي كه جامعه در مسير كمال مطلوب و هدف نهايي حركت كند. بنابراين اقامه عدل و قسط در مفهوم گسترده اش با انجام اصلاحات يكي خواهد بود. (16:9). (23)
احسان نيز يكي ديگر از مصاديق حوزه معنايي اصلاح است؛ زيرا اگر فردي در اثر عواملي طبيعي يا غير طبيعي، قادر به اداره زندگي خود باشد كمك به وي به هر شكلي از مصاديق احسان و اصلاح است با آن كه شخص مسئوليتي در قبال فرد ناتوان ازنظر شرعي و قانوني ندارد و اين عمل تنها از روي احسان صورت مي پذيرد و اين عمل از مصاديق اصلاح است از مصاديق عدل نخواهد بود. درحقيقت آياتي كه انسان را دعوت به عدل و قسط و احسان مي نمايد فرمان به اصلاحات را صادر نموده است. (16:9)
اصلاح امور اقتصادي: امروزه اين واژه در دو معنا به كار مي رود: 1) مجموعه اقدام هايي كه براي آزادسازي اقتصاد و خصوصي سازي و كم كردن دامنه دخالت هاي دولت در اقتصاد صورت مي پذيرد؛ 2) مجموعه اقدام هايي كه براي رفع مشكلات اقتصادي چون تورم، بيكاري، كمبود سرمايه گذاري و توزيع نابرابر درآمد و مانند آن انجام مي شود.(24)
مراد از اصلاح اقتصادي در منظر دين، احياي دوباره آموزه هاي اسلام و مبارزه با بدعت ها و انحراف ها در حوزه اقتصاد است. گرچه اين معناي از اصلاحات با معناي دوم رابطه هاي تنگاتنگ دارد، اما در صورتي كه به آموزه هاي دين براي حل مشكلات توجه شود يكي خواهد بود. (25) آيات زيادي اهميت اصلاح اقتصادي را مورد تأكيد قرار مي دهد به گونه اي كه بهبود بخشيدن به امور اقتصادي را از مهم ترين رسالت هاي بعضي از پيامبران الهي پس از دعوت به توحيد برمي شمرد. در آيات بسياري بر اصلاح و ترميم امور اقتصادي با اجراي قسط و عدل و مقابله با فساد اقتصادي تأكيد شده است. (7:85 و نيز 11:84 و 85 و 88؛ و نيز 26:177 و 181 تا 183)
نكته قابل دقت در اصلاح ساختاري اقتصادي اينست كه شكل گيري حركتهاي اجتماعي و رشد و بالندگي جامعه به رشد امور اقتصادي بستگي دارد و عدالت در عرصه اقتصاد برآيندي رو به رشد را در همه زمينه ها فراهم مي سازد.
اگر تك تك افراد جامعه در اجراي عدالت اقتصادي بسيج شوند جامعه از فقر كه بستر آسيب پذيري جامعه در برابر هر نوع بزهكاري و ناهنجاري و كجروي است در امان خواهد بود.
آثار اصلاحات
حركتهاي اصلاحي فردي و جمعي از آثار ارزشمندي دنيوي و اخروي، فردي و اجتماعي برخوردار است. از آثار دنيوي فردي آن مي توان از آمرزش گناهان، (6:54 و نيز4:128 و نيز 2:182) و پذيرش توبه، (2:160 و نيز 42:16) عدم جواز لعن، (2:159 و 160) برخورداري از زحمت الهي، (3:87 و 89 و نيز 4:16 و نيز 5:38) سقوط كيفر (4:16 و نيز 5:38) و سلامت رواني و آرامش روحي (7:35 و نيز 6:48) نام برد؛ و اما از آثار دنيوي اجتماعي آن، نجات از هلاكت، (11:117) هدايت (6:48) و قبول گواهي و شهادت است. (نور: آيه 4 و 5) (26)
البته آنان كه اختلافات مردم را بهبود مي بخشند و ميان ايشان را اصلاح مي كنند از پاداش بزرگ الهي نيز بهره مند خواهند شد.(4:114)
ابزارهاي اساسي اصلاحات
دين مبين اسلام به خاطر اهميت امر اصلاحات، امر به معروف و نهي از منكر را جزو احكام درجه يك قرار داده است و به همين جهت اصلاحات در نظام ديني دائمي بوده و به هيچ وجه تعطيل بردار نخواهد بود. (27)
در فرهنگ ديني اصلاح طلبي و اصلاح گري جزو مفاهيم عامي است كه همه نوع تغييرات و تحولات اجتماعي براساس ساختار ديني را دربر مي گيرد. بنابراين جزيي ترين تغييرات تا برزگترين انقلاب ها و حركت هاي اجتماعي مي تواند از مقوله اصلاحات باشد.
در اين ميان امر به معروف و نهي از منكر از روشن ترين مصاديق و ابزارهاي كارآمد درجهت تحقق اصلاحات دايمي است.
امام حسين(ع) كه قيام خود را يك قيام اصلاحي معرفي مي كند (و نظهر الاصلاح في بلادك) به دو فريضه مهم امر به معروف و نهي از منكر به عنوان مهم ترين مصاديق و ابزارهاي اصلاح و اصلاح طلبي اشاره مي نمايد. با توجه به آن كه معروف و نيز منكر معناي گسترده اي را در بر مي گيرد و اصلاحات در نظام ديني نيز در همه ابعاد فردي، اجتماعي و سياسي و به عنوان يك وظيفه برعهده هر قشر از هر طبقه اي است، برخي از انديشمندان به فراگيري و عموميت و نيز اهميت پديده اصلاح اشاره كرده و معتقدند «اصلاح طلبي يك روحيه اسلامي است، هر مسلماني به حكم اين كه مسلمان است خواه ناخواه اصلاح طلب و دست كم طرفدار اصلاح طلبي است؛ زيرا اصلاح طلبي هم به عنوان يك شأن پيامبري در قرآن مطرح است و هم مصداق امر به معروف و نهي از منكر است كه از اركان تعليمات اجتماعي اسلام مي باشد. (28)
امر به معروف و نهي از منكر در جايي معنا مي دهد كه معروفي ترك و منكري انجام پذيرفته باشد، با اين حال چنين جامعه اي از مسير سعادت منحرف خواهد شد و فساد فردي با ترك وظائف پديد خواهد آمد و در نتيجه جامعه هم از مسير اصلي خود منحرف شده و به فساد روي خواهد آورد. در اين صورت است كه انجام اين دو فريضه براي اصلاح سازماندهي امور و هدايت جامعه مؤثر و لازم خواهد بود.
از اين رو، رابطه ميان اين دو فريضه با اصلاح با اندك تأملي روشن خواهد شد؛ زيرا در صورت ترك اين فريضه، فساد بر جامعه چيره خواهد گشت و اشرار بر مردم و جامعه مسلط خواهند شد و هر ظلمي را در جامعه روا خواهند دانست و لذا قرآن كريم در آيه 110 سوره آل عمران بهترين امت را كساني مي داند كه براي امر به معروف و نهي از منكر كه يك وظيفه اصلاحي است خروج مي كنند و جامعه را به سعادت فرا مي خوانند. «كنتم خير امه اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر».
از مجموع آيات كه واژه اصلاح و افساد در آن بكار برده شده به روشني استفاده مي شود كه قرآن هر حكمي را كه درباره اصلاح مطرح نموده به عنوان معروف تلقي مي نمايد و هر چيزي را كه به عنوان فساد معرفي مي كند از مصاديق منكر مي داند. مانند آياتي كه كفر، نفاق، غرور، طغيان، اسراف و هر گناهي را كه منكر است از مصاديق فساد و آياتي كه جهاد، موعظه، تقوا، ايمان، گذشت و الفت را كه نمونه هايي از معروفند از مصاديق اصلاح مي داند.
پس در روش اصلاح گري به شكل عمومي بايد به سلاح ارشاد و موعظه و توصيه دست يازيد و با حوصله اي مناسب به معضلات و مشكلات آناني كه به سمت فساد روي آوردند رسيدگي نمود. از اين رو، تلاش براي اصلاح جامعه و نهي از منكر وظيفه و مسئوليتي است برعهده همگان كه هركدام بايد اداي وظيفه نمايند و فقط عذر آنان كه در جوامع فسادپيشه، نهي از منكر نمودند در نزد خداي متعال پذيرفته است.(29) زيرا امر به معروف و نهي از منكر را پيامبران و مصلحان است و واجبي است كه به واسطه آن واجبات ديگر اقامه مي شود.
استاد مطهري در اين باره مي فرمايد: اصلاح طلبي يك روحيه اسلامي است. هر مسلماني به حكم اين كه مسلمان است خواه ناخواه اصلاح طلب و دست كم هوادار اصلاح طلبي است؛ زيرا اصلاح طلبي هم به عنوان يك شأن پيامبري در قرآن مطرح است و هم مصداق امر به معروف و نهي از منكر است كه از اركان آموزه ها و تعليمات اجتماعي اسلامي است. (30)

عوامل و موانع اصلاحات


قرآن براي اصلاحات، عوامل و زمينه هاي چندي را بيان داشته است كه در اين جا به برخي از آنان اشاره مي شود: ايمان،(8:1) تقوا،(7:35 و نيز 33:70) توبه،(2:160 و نيز5:39 و نيز 4:16) صداقت، (33:70) دعا (46:15 و 16) تنبيه، (4:16) پند و موعظه (4:16 و نيز 6:48)
نماز نيز از ديگر عوامل است، چون شرط اساسي براي وصول به اصلاح واقعي، نماز و برقراري رابطه با خداست و آنان كه به اين وسيله تمسك نكنند از اصلاح حقيقي بي بهره اند، بلكه نماز وسيله اي براي اصلاح جامعه مي باشد(31) اين حقيقت را آيه 170 اعراف به وضوح روشن مي سازد.
پس از عوامل مذكور مي توان به عمل صالح به عنوان مهم ترين عامل اشاره كرد. عمل صالح كه عمل بي عيب و نقص، اصلاح شده، پاك، براساس تقوا، پسنديده و شايسته، كار پرسود و فايده براي مؤمنان و جامعه و فرد در تمام زمينه ها، و لايق و درخور عرضه به پيشگاه الهي است، بايد همراه با ايمان باشد؛ زيرا ايمان به خدا به عمل صالح جهت مي دهد و مصلحان را هدايت مي كند.(10:9)
نتيجه اي كه از مجموع آيات درباره «عمل صالح» به دست مي آيد اينست كه منظور از اصلاحات قرآني، تنها كار خوب كه از هركس و با هر انگيزه و باوري صادر شود نيست. به تعبير ديگر، كاري نيست كه تنها «حسن فعلي» داشته باشد، بلكه بايد از «حسن فاعلي» برخوردار باشد كه با ايمان به خدا انگيزه الهي تحقق خواهد پذيرفت. از اين رو، عمل صالح در قرآن كريم همواره كنار ايمان آمده است.(103:3)
از نكته هاي برجسته اي كه قرآن كريم در حوزه اصلاح گري بدان مي پردازد مواردي است كه مانع تحقق اصلاح به معناي واقعي است. اين آموزش ها به عنوان راه هاي كاربردي مي تواند در ريشه كن نمودن آن موانع مؤثر باشد. از منظر قرآن هر چيزي كه به زير ساختار فكري و اخلاقي انسان آسيب برساند مي تواند به عنوان آفت بهبود بخشي به حال انسان باشد. مواردي چون كفر، نفاق، غرور كه هر كدام به نوبه خود مانع اصلاح گري در حوزه هاي مختلف است به عنوان بزرگترين عوامل فساد و ضد اصلاح گري شمرده شده است كه نتيجه چنين عواملي طغيان و گناه و اسراف و زياده روي در امور خواهد بود و آدمي را از حد اعتدال خارج خواهد ساخت. از اين رو، بررسي اين موارد بسان عناوين ديگر از نظر قرآن امري ضروري خواهد بود.
.1 كفر: كفر به هر صورت و در هر مرحله اي مانع رشد و شكوفائي استعدادهاي انسان مي گردد و چه بسا بزرگترين حجاب راه براي وصول به مقصد باشد. از اين رو، بزرگ ترين دستاورد تلاش هاي پيامبران الهي زدودن كفر و پذيرش حق مطلق از طرف مردم بوده و اقرار و اعتراف به كلمه حق و توحيد يعني «لااله الا الله» اصيل ترين و مهم ترين عامل براي خلافت و سعادت و رستگاري و اصلاح محسوب مي شود.
اگر اين رذيلت درآدمي ريشه بدواند سير صعود و رشد را در حوزه هاي فكري، اخلاقي و نيز در عمل از انسان مي گيرد و او را به وادي عناد و لجاجت و مخالفت مي كشاند.(2:6 و7)
.2 نفاق: گرچه منافقان، مدعي اصلاح گري اند؛ (2:11) اما قرآن تصريح برفسادگري آنان دارد و خودشان از اين حقيقت غافلند. (2:12) از اين آيه هم چنين به دست مي آيد كه قطعي بودن افسادگري آنان به خاطر ويژگي نفاق گري آنان است؛ زيرا آنان به واسطه اين ويژگي دو گونه برخورد مي كنند و در حقيقت دو شخصيت جدا از هم دارند؛ بدين معني كه در هنگام مواجهه با مؤمنان، ادعاي ايمان مي كنند و در صورتي كه با هم كيشان خود خلوت كنند عقيده ديگري را ابراز مي دارند. (2:14 و 20418)
.3 غرور: از آيه 206 سوره بقره استفاده مي شود كه غرور، انسان را به فساد مي كشاند و جلوي رشد و بالندگي را مي گيرد گرچه ريشه اين غرور در آيه نفاق دانسته شد با اين حال چنين صفتي مانع هر نوع اصلاحي خواهد بود.
.4 گناه: گناه كه نوعي قانون شكني در برابر شريعت الهي و نيز برخلاف طبيعت انساني است از موانع اصلاح مي باشد كه به مقتضاي طبيعت و قانون الهي است.(روم: 41) از اين رو، هر گناهي در برابر اصلاح قرار خواهد گرفت و به نوعي به انسان آسيب خواهد رساند و ضايعه اي را در انسان پديد خواهد آورد. جمله: «بما كسبت ايدي الناس» اشاره به گناهاني است كه انسان مرتكب مي شود و باعث فساد و انحراف فراگير خواهد گرديد. امور ديگر از جمله طغيان و اسراف نيز از موانع اصلاح گري شمرده مي شود. (5:64؛ و نيز شعرا: 151 و 152)
از جمله امور اصلاحي كه در قرآن زياد از آن سخن به ميان آمده اصلاح گناه و گناهكار مي باشد مانند اصلاح دزد كه خداوند دزدان را به آن ترغيب و تشويق نمود كه با توبه و اصلاح خويش، خود را شستشو دهند؛ (5:38) و اصلاح فاسقان (24:4) كه با توبه به عنوان يكي از راه هاي اصلاح فسق مي باشد.

روش هاي اصلاح


يكي از شاخصه هاي قرآن كريم ارايه راهكارهاي كاربردي در هر زمينه اي است كه مربوط به هدايت انسان مي باشد. بنابراين تنها به طرح بحث بدون نتيجه بسنده نكرده و درصدد ارايه راهكار نيز برمي آيد؛ از اين رو، در امر اصلاح گري ضمن مباحثي از قبيل ضرورت و اهميت، زمينه ها و موانع اصلاح گري به روش هاي اصلاح نيز اشارتي دارد.
.1 استفاده از عواطف: بهره گيري از عواطف و احساسات انساني از روش هايي است كه در حوزه روان شناسي و مباحث تربيتي براي جلب و جذب افراد به كار مي رود؛ زيرا نيروي عاطفه، كه منشأ ديگر خواهي در انسان است، باعث بروز و ظهور اعتماد نسبت به طرف مقابل بوده و خود عاملي براي برقراري ارتباطي قوي و محكم خواهد گرديد و اين سبب مي شود كه شخص بتواند به راحتي با او برخورد و ارتباط برقرار نمايد و درصدد اصلاح او برآيد.
قرآن براي تحريك اين حس، از واژه برادري نسبت به مومنان براي موفقيت در حوزه اصلاح گري بهره مي جويد. (49:10)
.2 پذيرش داوري: از جمله روش هاي اصلاحي در خصوص مسائل اجتماعي و خانوادگي گزينش داوري كارآزموده و مورد پذيرش طرفين دعوي مي باشد. (4:35) گرچه اين روش اصلاحي براي حل اختلاف خانوادگي پيشنهاد شده، اما درواقع مي توان اين روش را تعميم داده و براي رفع اختلافات دو فرد يا دو گروه نيز بكار برد.
.3 تنبيه: تنبيه يكي از روش هاي مهم اصلاحي در نظام تربيتي است كه مورد تاكيد بسياري از مربيان تربيتي قرار گرفته است. تنبيه بسان تشويق براي تربيت فرد و جامعه بسيار موثر و مفيد مي باشد. در همين رابطه مي توان تعزير زنان و مردان زناكار و ناهنجار و جهاد را به عنوان موارد اصلاحي و تنبيهي فردي و جمعي برشمرد. (4:16 و نيز 2:189)
از ديگر روش ها مي توان به تبشير و انذار، (6:48) توسل به كتاب الهي، (7:170) نماز، (7:170) و توبه و تمسك به ريسمان الهي اشاره نمود. (4:146)
.4 نصيحت و روشنگري: با توجه به اهميت شكوفايي استعدادهاي سرشار آدميان، نصيحت و ارشاد و راهنمايي و موعظه مهمترين تاثير و نقش را در بالندگي آن استعدادها دارد كه مهمترين سلاح انبياي الهي در شيوه جذب افراد به مسير حق بوده است. قرآن پيامبران را انذاردهنده و ناصح معرفي مي نمايد. (2:213 و نيز 6:12)
بدون ترديد اين شيوه بايد همراه با ملايمت و نرمي باشد اگرچه براي هدايت سخت ترين دشمن دين خدا به كار رود، همان گونه كه از روش برخورد حضرت موسي نسبت به فرعون به روشني به دست مي آيد. (20:44)
.5 مجادله: با شيوه مجادله و مناظرات علمي و جوابهاي قاطع و عقل پسند مي توان براي روشنگري افكار و ارائه راه هاي صحيح اقدام نمود و به اين شيوه مي توان به طرف مقابل فهماند كه فكر و عملش خلاف بوده و بايد براي بهبودي آن چاره انديشي نمايد. اتخاذ چنين روشي براي نفوذ در دل ها تاثير بسزايي برجاي مي گذارد لذا قرآن بر اين روش تاكيد مي ورزد. (16:125)
.6 برخورد عملي: گاهي براي اصلاح بايد از قوه قهريه و غلظت و شدت بهره گرفت. البته اين روش بيشتر در اصلاح امور سياسي و اقتصادي و معضلات اجتماعي نتيجه مي دهد. زيرا در صورتي كه عده اي از خواص و نخبگان و برجستگان جامعه بي عدالتي كنند و حقوق و مصالح عمومي و... را پايمال نمايند و صلاح عمومي جامعه را به خطر اندازند. براي چنين افرادي جا براي موعظه و پند و ارشاد باقي نمي ماند.

نقش توكل در حوزه اصلاح گري


از جمله نكته هايي كه براي يك مصلح در امر اصلاح از اهميت ويژه برخوردار است اتكاء و توكل به پروردگار متعال است. لذا حضرت شعيب (ع) كه به عنوان يك مصلح اجتماعي درصدد درمان و بهبود بخشيدن به نابساماني هاي جامعه خود بوده با قومش به مشورت مي نشيند و بعد از آن كه دلسوزي خود را نسبت به هدايت و سعادت آنها اعلام مي دارد و اعتماد قومش را از جهت راستگويي جلب مي نمايد و به اصلاحات به قدر توان خود اشاره مي كند در نهايت به توكل و اتكاي الهي كه توفيق چنين بستر مهمي را در فضاي درون خود انسان فراهم مي سازد اشاره مي نمايد و مي گويد همه امورم را به خدايم وامي گذارم؛ زيرا او مورد وثوق و اعتمادم مي باشد.
در آيات 177 و 181 و 182 و 183 سوره شعراء، و نيز آيات 84 و 87 و 88 سوره هود به مجموعه اين نكات اشاره شده است. از اين رو، براي هر مصلحي توكل به حق كه توفيق امر اصلاح گري را در انسان پديد مي آورد امري ضروري خواهد بود. نكته ديگري كه از اين آيه به دست مي آيد صالح بودن خود مصلح است (32) زيرا اين عبارت كه «بر خدا توكل مي كنم و به او انابه مي نمايم» حكايت از برقراري رابطه محكم ميان حضرت شعيب به عنوان يك مصلح با خداوند متعال دارد، پس به كسي كه ايمان ندارد و معتقد نيست، نمي توان اعتماد نمود و زماني كه مردم، مصلح خود را نشناسند و به او ايمان نداشته باشند نمي توانند همگام با او حركت كنند. (33) و در حركت هاي اصلاحي مشاركت نمايند.
اعتمادسازي در حركت هاي اصلاحي اجتماعي از ضرورت هاي غيرقابل انكار است. اگر كسي درصدد اصلاحات در جامعه است بدون ترديد بايد افراد جامعه را همراه خود بسيج نمايد تا به اهداف خود براي رسيدن به اصلاحات پايدار برسد.

پانوشت ها:
20 و 21- دانشنامه امام علي (ع)، جلد 7، ص 450
22- اخلاق در قرآن، جلد 3، صص 159، 160، 161
23- الميزان، جلد 12، ص 330
24 و 25- دانشنامه امام علي، ج 7، ص 453
26- فرهنگ قرآن، جلد 3، ص 142
27- نك: فصلنامه انديشه حوزه، شماره 28، ويژه اصلاحات ص 189
28- نهضت هاي اسلامي در صدساله اخير، مرتضي مطهري، ص 7
29- تفسير راهنما، ج 1، ص 312، نمونه: ج7، صص 130 و 131
30- مطهري، نهضت هاي اسلامي در صدساله اخير، ص 7
31- تفسير نور، جلد 4، صص 226 و 227
32- همان، جلد 5، ص 363
33- فصلنامه انديشه حوزه، شماره 28، ص 49

 

قرآن و پيروى از اكثريت يا حقيقت

5aef86qo31n12x6mumyp.gif

قرآن و پيروى از اكثريت يا حقيقت

تنها شعار اجتماع اسلامى، «پيروى از حق» است; هم در اعتقاد و هم در عمل; ولى در جوامع به اصطلاح متمدن حاضر، شعارشان پيروى از خواست اكثريت است (چه آن خواست حق باشد و چه باطل); و اختلاف اين دو شعار باعث اختلاف هدف جامعه اى است كه با اين دو شعار تشكيل مى شود.

 

هدف اجتماع اسلامى سعادت حقيقى انسان است; يعنى آن چه كه عقل سليم آن را سعادت مى داند و يا به عبارت ديگر هدفش اين است كه همه ابعاد انسان را تعديل كند و عدالت را در تمامى قواى او رعايت نمايد; يعنى هم شهوات و مشتهيات و خواسته هاى جسم او را به مقدارى كه از معرفت خدايش باز ندارد به او بدهد و هم جنبه معنويتش را اشباع كند و بلكه خواسته هاى ماديش را وسيله و مقدمه اى براى رسيدنش به معرفة اللّه قرار دهد; و اين بالاترين سعادت و بزرگترين آرامش است كه تمامى قواى او به سعادت خاصى كه دارند مى رسند.

به همين جهت اسلام، قوانين خود را براساس مراعات جانب عقل وضع نمود; چون جبلت و فطرت عقل بر او پيروى حق است و نيز از هر چيزى كه مايه فساد عقل است به شديدترين وجه جلوگيرى نموده و ضمانت اجراى تمامى احكامش را به عهده اجتماع گذاشت. افزون بر اين كه حكومت و مقام ولايت اسلامى را نيز مأمور كرد تا سياست ها و حدود و امثال آن را با كمال مراقبت و تحفظ اجرا كند.

و معلوم است كه چنين نظامى موافق طبع عموم مردم امروز نيست; فرو رفتگى بشر در شهوات و هوى و هوس ها و آرزوهايى كه در دو طبقه «مرفه» و «فقير» مى بينيم هرگز نمى گذارد بشر چنين نظامى را بپذيرد. بشرى كه به دست خود، آزادى خود را در كام گيرى و خوشگذرانى و سبعيت و درندگى سلب مى كند. چنين نظامى آن گاه موافق طبع عموم مردم مى شود كه در نشر دعوت و گسترش تربيت اسلامى شديداً مجاهدت شود، همان طور كه قرطبى مى خواهد به اهداف بلند ديگر برسد، مسأله را سرسرى نگرفته و تصميم را قطعى مى كند و تخصص كافى به دست مى آورد و به طور دايم در حفظ آن مى كوشد.

و اما اهداف تمدن حاضر عبارت است از كام گيرى هاى مادى و پر واضح است كه لازمه دنبال كردن اين هدف اين است كه زندگى بشر مادى و احساسى شود يعنى تنها پيرو چيزى باشد كه طبع او متمايل بدان باشد، چه اينكه عقل آن را موافق با حق بداند و چه نداند و تنها در مواردى از عقل پيروى كند كه مخالف با غرض و هدفش نباشد.

و به همين جهت است كه مى بينيم تمدن عصر حاضر قوانين خود را مطابق هوا و هوس اكثريت افراد وضع و اجرا مى كند و در نتيجه از ميان قوانينى كه مربوط به معارف اعتقادى و اخلاق و اعمال وضع مى كند تنها قوانين مربوط به اعمال، ضامن اجرا دارد و اما آن دو دسته ديگر هيچ ضامن اجرائى ندارد و مردم در مورد اخلاق و عقايدشان آزاد خواهند بود و اگر آن دو دسته قوانين را پيروى نكنند كسى نيست كه مورد مؤاخذه اش قرار دهد، مگر آن كه آزادى در يكى از موارد اخلاق و عقايد، مزاحم قانون باشد كه در اين صورت فقط از آن آزادى جلوگيرى مى شود.

و لازمه اين آزادى اين است كه مردم در چنين جامعه اى به آنچه موافق طبعشان باشد عادت كنند نظير شهوات رذيله و خشمهاى غير مجاز و نتيجه اين اعتياد هم اين است كه كم كم هر يك از خوب و بد جاى خود را به ديگرى بدهد يعنى بسيارى از بدى ها كه دين خدا آن را زشت مى داند در نظر مردم خوب و بسيارى از خوبيهاى واقعى در نظر آنان زشت شود و مردم در به بازى گرفتن فضائل اخلاقى و معارف عالى عقيدتى آزاد باشند و اگر كسى به ايشان اعتراض كند در پاسخ، آزادى قانونى را به رخ بكشند.

لازمه سخن مذكور اين است كه تحولى در طرز فكر نيز پيدا شود يعنى فكر هم از مجراى عقلى خارج شده و در مجراى احساس و عاطفه بيفتد و در نتيجه بسيارى از كارهائى كه از نظر عقل فسق و فجور است، از نظر ميلها و احساسات، تقوا و جوانمردى و خوش اخلاقى و خوشروئى شمرده شود. نظير بسيارى از روابطى كه بين جوانان اروپا و بين مردان و زنان آنجا برقرار است كه زنان شوهردار با مردان اجنبى، و دختران باكره و جوانان، و زنان بى شوهر با سگها، و مردان با اولاد خويش و اقوامشان و نيز روابطى كه مردان اروپا با محارم خود يعنى خواهر و مادر دارند و نيز نظير صحنه هائى كه اروپائيان در شب نشينى ها و مجالس رقص بر پا مى كنند، و فجايع ديگرى كه زبان هر انسان مؤدب به آداب دينى، از ذكر آن شرم مى دارد.

و چه بسا كه خوى و عادات دينى در نظر آنان عجيب و غريب و مضحك بيايد و به عكس آنچه در طريق دينى معمول نيست به نظرشان امرى عادى باشد، همه اينها به خاطر اختلافى است كه در نوع تفكر و ادراك وجود دارد، (نوع تفكر دينى و نوع تفكر مادى).

و در سنت هاى احساسى كه صاحبان تفكر مادى براى خود باب مى كنند، (همان طور كه گفتيم) عقل و نيروى تعقل دخالتى ندارد مگر به مقدارى كه راه زندگى را براى كامروايى و لذت بردن هموار كند، پس در سنت هاى احساسى تنها هدف نهائى كه هيچ چيز ديگرى نمى تواند معارض آن باشد همان لذت بردن است و بس و تنها چيزى كه مى تواند جلوى شهوترانى و لذت بردن را بگيرد، لذت ديگران است. پس در اين گونه نظام ها هر چيزى را كه انسان بخواهد قانونى است، هر چند انتحار و دوئل و امثال آن باشد، مگر آن كه خواست يك فرد مزاحم با خواست جامعه باشد، كه در آن صورت ديگر قانونى نيست.

و اگر خواننده محترم به دقت اختلاف نامبرده را مورد نظر قرار بدهد آن وقت كاملاً متوجه مى شود كه چرا نظام اجتماعى غربى با مذاق بشر سازگارتر از نظام اجتماعى دينى است، چيزى كه هست اين را هم بايد متوجه باشد كه اين سازگارتر بودن مخصوص نظام اجتماعى غربى نيست و مردم تنها آن را بر سنت هاى دينى ترجيح نمى دهند، بلكه همه سنت هاى غير دينى داير در دنيا همين طور است، و از قديم الايام نيز همين طور بوده، حتى مردم سنت هاى بدوى و صحرانشينى را هم مانند سنت هاى غربى بر سنت هاى دينى ترجيح مى دادند، براى اينكه دين صحيح همواره به سوى حق دعوت مى كرده و اولين پيشنهادش به بشر اين بوده كه در برابر حق خاضع باشند، و بدويها از قديم ترين اعصار در برابر بت و لذائذ مادى خضوع داشتند.

و اگر خواننده، حق اين تأمل و دقت را ادا كند آن وقت خواهد ديد كه تمدن عصر حاضر نيز معجونى است مركب از سنت هاى بت پرستى قديم، با اين تفاوت كه بت پرست قديم جنبه فردى داشت و در عصر حاضر به شكل اجتماعى در آمده و از مرحله سادگى به مرحله پيچيدگى فنى در آمده است.

و اينكه گفتيم اساس نظام دين اسلام پيروى از حق است نه موافقت طبع، روشن ترين و واضح ترين بيان بيانات قرآن كريم است كه اينك چند آيه از آن بيانات از نظر خواننده مى گذرد:

«هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ»[1]: «وَ اللَّهُ يَقْضِى بِالْحَقِّ»[2] و درباره مؤمنين فرموده: «وَ تَوَاصَوْاْ بِالْحَقِّ»[3]: «لَقَدْ جِئْنَـكُم بِالْحَقِّ وَ لَـكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كَـرِهُون»[4]، در اين آيه ملاحظه مى فرمائيد اين اعتراف كه «حق موافق ميل بيشتر مردم نيست»، و در جاى ديگر مسأله پيروى از خواست اكثرت را رد نموده و فرمود: پيروى از خواست اكثريت، سر از فساد در مى آورد، و آن اين آيه است كه: «بَلْ جَآءَهُم بِالْحَقِّ وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كَـرِهُونَ * وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَآءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَـوَ تُ وَ الاَْرْضُ وَ مَن فِيهِنَّ بَلْ أَتَيْنَـهُم بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَن ذِكْرِهِم مُّعْرِضُون»[5] و جريان حوادث هم مضمون اين آيه را تصديق كرد و ديديم كه چگونه فساد ماديگرى روز به روز بيشتر و روى هم انباشته تر شد و در جاى ديگر فرموده: «فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلَـلُ فَأَنَّى تُصْرَفُون»[6].

و آيات قرآنى در اين معنا و قريب به اين معنا بسيار زياد است و اگر بخواهى به بيش از آنچه ما آورديم آشنا شويد مى توانيد سوره يونس را مطالعه كنيد كه بيش از بيست و چند بار كلمه «حق» در آن تكرار شده است.

و اما اينكه براى اعتبار بخشيدن به خواست اكثريت گفتند: «پيروى اكثر در عالم طبيعت هم جارى است» درست است، و نمى توان ترديد كرد كه طبيعت در آثارش تابع اكثر است و ليكن اين باعث نمى شود كه حكم عقل (وجوب پيروى از حق) باطل شود و يا با آن معارضه كند، چون طبيعت خودش يكى از مصاديق حق است، آنگاه چگونه ممكن است حق خودش را باطل كند و يا به معارضه با آن برخيزد.

توضيح اين مطلب نياز به بيان چند مطلب دارد:

اول اينكه: موجودات و حوادث خارجى، كه ريشه در پايه و اصول عقايد و انسان در دو مرحله «علم» و «عمل» هستند، در پديد آمدن و اقسام تحولاتش تابع نظام عليّت و معلوليّت است كه نظامى است دائمى و ثابت، و نظامى است كه به شهادت تمامى دانشمندان و متخصصين در هر رشته از رشته هاى علوم، و نيز به شهادت قرآن كريم به بيانى كه در بحث «اعجاز قرآن» در جلد اول عربى اين كتاب گذشت استثناء نمى پذيرد.

پس جريان آن چه در عالم خارج جارى است، از دوام و ثبات تخلف ندارد، حتى مسأله اكثريت هم كه در عالم طبيعت است در اكثريتش طبق قاعده است، و دائمى و ثابت مى باشد، مثلاً اگر آتش در اكثر موارد گرمى و حرارت مى بخشد، و نود درصد اين اثر را از خود بروز مى دهد همين نود درصدش دائمى و ثابت است، و همچنين هر چيزى كه داراى اثر است و اين خود مصداقى از كلى حق است.

دوم اينكه: انسان به حسب فطرت تابع هر چيزى است كه به نحوى آن را داراى واقعيت و خارجيت مى داند، پس خود انسان هم كه به حسب فطرت تابع حق است، خودش نيز مصداقى از حق است و حتى آن كسى هم كه وجود علم قطعى را منكر است و مى گويد هيچ علم قطعى اى در عالم نداريم. (هر چند كه همين گفتارش گفته او را رد مى كند چرا كه اگر اين جمله ـ كه هيچ علم قطعى اى در عالم وجود ندارد ـ قطعى نباشد پس مردود و غير قابل اعتماد است، چون قطعى نيست، و اگر قطعى باشد پس صاحب اين گفتار يك علم قطعى را پذيرفته است. «مترجم») وقتى از شخصى قاطع، سخنى قاطع مى شنود با خضوع هر چه بيشتر آن را مى پذيرد.

سوم اينكه: حق ـ همانطور كه توجه فرموديد ـ امرى است كه خارجيّت و واقعيّت داشته باشد، امرى است كه انسان در مرحله اعتقاد خاضعش شود و در مرحله عمل از آن پيروى كند و اما نظر انسان و ادراكش وسيله و عينكى است براى ديدن واقعيت هاى خارجى و نسبت به واقعيت ها، نظير نسبتى است كه آينه با مرئى و صورت منعكس در آن دارد.

حال كه اين چند نكته روشن گرديد، معلوم شد كه حق بودن، صفت موجود خارج است، وقتى چيزى را مى گوئيم حق است كه در طبيعت وقوعش در خارج اكثرى و يا دائمى باشد، كه بازگشت اكثريتش هم به بيانى كه گذشت به همان دوام و ثبات است، پس حق بودن هر چيزى بدين اعتبار است، نه به اعتبار اينكه من به آن علم دارم و يا دركش مى كنم، به عبارتى ديگر، حق بودن، صفت آن امرى است كه معلوم به علم ما است، نه صفت علم ما، پس اگر رأى و علم اكثريت افراد و اعتقادشان به فلان امر تعلق بگيرد، نمى توان گفت اين رأى حق است و حق دائمى است بايد ديد اين رأى اكثريت مطابق با واقعيت خارجى است يا مخالف آن، بسا مى شود كه مطابق با واقع است و در نتيجه حق است، و بسا مى شود كه به خاطر مخالفتش با واقعيت خارج، مصداق باطل مى شود و وقتى باطل شد ديگر جا ندارد كه انسان در برابر آن خاضع شود و يا اگر خيال مى كرده واقعيت دارد و در برابرش خاضع مى شده بعد از آن هم كه فهميد باطل است باز دست از خضوع قبليش بر ندارد.

مثلاً وقتى شما خواننده عزيز يقين به امرى پيدا كنيد، بعداً تمام مردم در آن عقيده با تو مخالفت كنند، تو به خاطر مخالفت همه مردم دست از خضوع خود در برابر آن تشخيص كه داشتى بر نمى دارى و طبيعتاً خاضع تشخيص مردم نمى شوى، و به فرضى هم كه به ظاهر پيروى از آنان كنى، اين پيرويت از رو در بايستى و يا ترس و يا عاملى ديگر است، نه اينكه تشخيص آنان را حق و واجب الاتباع بدانى و بهترين بيان در اينكه صرف اكثرت دليل بر حقيّت وجوب اتباع نيست، بيان خداى تعالى است كه مى فرمايد: «بَلْ جَآءَهُم بِالْحَقِّ وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كَـرِهُون»[7]، و اگر آنچه اكثريت مى فهمد حق بود، ديگر ممكن نبود كه اكثريت نسبت به حق كراهت داشته باشند و به معارضه با آن برخيزند.

و با اين بيان فساد آن گفتار روشن گرديد كه گفتند بناى نظام اجتماع برخواست اكثريت طبق سنت طبيعت است، براى اينكه خواست و رأى جايش ذهن است و سنت تأثير اكثر جايش خارج است كه علم و اراده و رأى به آن تعلق مى گيرد و انسان ها هم كه گفتيد در اراده و حركاتشان تابع اكثريت در طبيعتند تابع آن اكثرند كه در خارج واقع مى شود، نه تابع آنچه كه اكثر به آن معتقدند و خلاصه كلام اينكه هر انسانى اعمال و افعال خود را طورى انجام مى دهد كه اكثراً صالح و صحيح از آب در آيد، نه اينكه اكثر مردم آن را صحيح بدانند، قرآن كريم هم زير بناى احكام خود را همين مبنى قرار داده و در اين باره فرموده: «مَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُم مِّنْ حَرَج وَلَـكِن يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَلِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُون»[8].

و نيز فرموده: «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُون»[9]. و آياتى ديگر كه در آن ملاك حكم ذكر شده، با اينكه مى دانيم آن ملاك صد در صد واقع نمى شود بلكه وقوعش غالبى و اكثرى است.

و اما اينكه گفتند: «تمدن غرب براى غربيها، هم سعادت مجتمع را آورد، و هم سعادت افراد را، به اين معنا كه تك تك افراد را از رذائلى كه خوشايند مجتمع نيست مهذب و پاك كرد»، گفتارى است نادرست و در آن مغالطه و خلط شده است، به اين معنا كه گمان كرده اند پيشرفت يك جامعه در علم و صنعت و ترقى اش در استفاده از منابع طبيعى عالم و همچنين تفوّق و برترى طلبى اش بر ساير جوامع، سعادت آن جامعه است، (هر چند كه منابع طبيعى نامبرده، حق ملل ضعيف باشد، و ملت مترقى آن را از ضعيف غصب كرده باشند، و براى غصب كردنش سلب آزادى و استقلال از او نموده باشند «مترجم»).

اگر خواننده محترم توجه فرموده باشد، مكرر گفتيم كه: اسلام چنين پيشرفتى را سعادت نمى داند (چون اين پيشرفت مايه فلاكت و مظلوميت و بد بختى ساير جوامع است، و حتى براى خود ملت پيشرفته هم سعادت نيست «مترجم»).

بحث عقلى و برهانى نيز نظريه اسلام را در اين زمينه تأييد مى كند، براى اينكه سعادت آدمى تنها به بهتر و بيشتر خوردن و ساير لذائذ مادى نيست، بلكه امرى است مؤلف از سعادت روح و سعادت جسم و يا به عبارت ديگر سعادتش در آن است كه از يك سو از نعمت هاى مادى برخوردار شود و از سوى ديگر جانش با فضائل اخلاقى و معارف حقّه الهيه آراسته گردد، در اين صورت است كه سعادت دنيا و آخرتش ضمانت مى شود و اما فرو رفتن در لذائذ مادى، و بكلى رها كردن سعادت روح، چيزى جز بدبختى نمى تواند باشد.

و اما اينكه اين غرب زدگان (كه متأسفانه بيشتر فضلاى ما همينها هستند) با شيفتگى هرچه تمامتر سخن از صدق و صفا و امانت و خوش اخلاقى و خوبيهاى ديگر غربيها و ملل را قيه داشتند، در اين سخن نيز حقيقت امر برايشان مشتبه شده است (و به خاطر دورى از معارف دين تدبر در قرآن و يا مراجعه به كسانى كه داراى چنين تدبرى هستند اختلاف را از ميان بر مى دارد و دلالت مى كند بر اين كه در امورى كه نمى دانند به رسول خدا(ص) رجوع كنند (كه حامل سنگينى دين است)، خود رافع اختلافات است، ـ چون كلمه «اهل الذكر» قبل از هر كس شامل آن جناب مى شود، كه قرآن بر وجود شريفش نازل شده ـ و آن جناب هر حقى را كه پيرويش بر امت اسلام واجب است بيان مى كند، همچنانكه در جاى ديگر فرموده: «وَ أَنزَلْنَآ إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون»[10] و قريب به مضمون آن آيه زير است كه مى فرمايد: «وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُوْلِى الاَْمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنـبِطُونَهُ مِنْهُم»[11]، «يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَطِيعُواْ اللَّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِى الاَْمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَـزَعْتُمْ فِى شَىْء فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الاَْخِرِ ذَ لِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلا»[12] پس، از تدبر در اين آيات، شكل و طريقه تفكر اسلامى براى خواننده محترم روشن شد.

و چنين بر مى آيد كه اين دين همانطور كه اساس خود را بر تحفظ نسبت به معارف الهى اش تكيه داده، همچنين مردم را در طرز تفكر، آزادى كامل داده است و برگشت اين دو روش به اين است كه:

اولاً: بر مسلمانان واجب است كه در حقايق دين تفكر و در معارفش اجتهاد كنند، تفكرى و اجتهادى دسته جمعى و به كمك يكديگر و اگر احياناً براى همه آنان شبهه اى دست داد و مثلاً در حقايق و معارف دين به اشكالى بر خوردند و يا به چيزى برخوردند كه با حقايق و معارف دين سازگار نبود، هيچ عيبى ندارد. صاحب شبهه و يا صاحب نظريه مخالف، لازم است شبهه و نظريه خود را بر كتاب خدا عرضه كند، يعنى در آنجا كه مباحث براى عموم دانشمندان مطرح مى شود مطرح كند، اگر دردش دوا نمود كه هيچ، و اگر نشد آن را بر جناب رسول عرضه بدارد و اگر به آن جناب دسترسى نداشت به يكى از جانشينانش عرضه كند، تا شبهه اش حل و يا بطلان نظريه اش (البته اگر باطل باشد) روشن گردد، و قرآن كريم در اين مقام مى فرمايد: «الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَ أُوْلَئكَ هُمْ أُوْلُواْ الاَْلْبَـب».[13]

ثانياً: در طرز تفكر خود آزادند، به همان معنائى كه براى آزادى كرديم و اين قسم از آزادى به ما اجازه نمى دهد كه نظريه شخصى خود را و يا شبهه اى را كه داريم قبل از عرضه به قرآن و به رسول خدا(ص) و به پيشوايان هدايت، در بين مردم منتشر كنيم براى اينكه انتشار دادنش در چنين زمانى، در حقيقت دعوت به باطل و ايجاد اختلاف بين مردم است، آن هم اختلافى كه كار جامعه را به فساد مى كشاند.

و اين طريقه بهترين طريقه اى است كه مى توان بوسيله آن امر جامعه را تدبير و اداره كرد، چون هم در تكامل فكرى را بر روى جامعه باز مى گذارد، و هم شخصيت جامعه و حيات او را از خطر اختلاف و فساد حفظ مى كند.

و اما اينكه مى بينيم در ساير رژيم ها، زورمندان عقيده و فكر خود را بر نفوس تحميل مى كنند، و با زور و توسل به شلاق و شمشير و يا چماق تكفير و يا قهر كردن و روى گرداندن و ترك آميزش و... غريزه تفكر را در انسانها مى ميرانند، ساحت مقدس اسلام و يا به عبارت ديگر ساحت «حق و دين قويم» منزه از آن است، و حتى منزه از تشريع حكمى است كه اين روش را تأييد كند، اين روش از خصايص كيش نصرانيت است، كه تاريخ كليسا از نمونه هاى آن بسيار دارد (و مخصوصاً در فاصله بين قرن پانزدهم و قرن شانزدهم ميلادى كه ايام بحران اين تحميل ها و زور و ضرب ها بود)، و نمونه هايى از جنايت و ظلم را ضبط كرده كه بسيار شنيع تر و رسواتر از جناياتى است كه به دست ديكتاتورها و طاغوت ها و به دست قسى القلب ترين جنايت پيشه ها صورت گرفته است.

وليكن با كمال تأسف ما مسلمانان اين نعمت بزرگ و لوازمى كه اين آزادى (يعنى آزادى عقيده توأم با تفكر اجتماعى» در بر دارد را از دست داديم، همانطور كه بسيارى از نعمت هاى بزرگى را كه خداى سبحان در سايه اسلام به ما ارزانى داشته بود از كف نهاديم، و بدين جهت از كف نهاديم كه درباره وظايفى كه نسبت به خداى تعالى داشتيم كوتاهى كرديم.

آرى «إِنَّ اللَّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْم حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِم»[14]، و نتيجه اين كوتاهى درباره خداى تعالى اين شد كه سيره كليسا بر ما حاكم گشت و به دنبالش دلهايمان از هم جدا شد، و ضعف و سستى عارضمان گرديد، مذهب ها مختلف و مسلك ها گوناگون شد، خدا از تقصيراتمان درگذرد و ما را به تحصيل مرضاتش موفق فرموده به سوى صراط مستقيم هدايتمان فرمايد.

قرآن و آينده جهان

سرانجام، دنيا تسليم دين حق خواهد گشت، چون اين وعده خداوند است كه «وَ الْعَـقِبَةُ لِلتَّقْوَى»[15]، علاوه بر اينكه نوع انسانى به آن فطرتى كه در او به وديعه سپرده اند طالب سعادت حقيقى خويش است، و سعادت حقيقى او اين است كه بر كرسى فرماندهى بر جسم و جان خويش مسلط شود، زمام حيات اجتماعيش را به دست خويش بگيرد، حظى كه مى تواند از سلوك خود در دنيا و آخرت بگيرد، به دست آورد و اين همانطور كه توجه فرموديد همان اسلام و دين توحيد است.

خواهيد گفت: اگر فطرت بشر او را به سعادت حقيقى اش مى رساند، چرا تاكنون نرسانده، و چرا بشر در سير انسانيتش به سوى آن سعادت و به سوى ارتقايش در اوج كمال دچار اين همه انحراف گرديده؟ و به جاى رسيدنش به آن هدف روز به روز از آن هدف دورتر شده است؟.

در جواب مى گوئيم: اين انحراف به خاطر بطلان حكم فطرت نيست بلكه حكم فطرت درست است ليكن بشريت در تشخيص سعادت واقعى اش دچار خطا گرديده و نتوانسته است حكم فطرت را بر مصداق واقعى اش تطبيق دهد، كه در نتيجه مصداق موهوم را مصداق واقعى پنداشته است. و آن سعادت واقعى كه صنع و ايجاد براى بشر در نظر گرفته و تعقيبش مى كند، بالأخره دير يا زود محقق خواهد شد. تمام مطالب مذكور از آيات زير به خوبى استفاده مى شود: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَ لِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُون»[16]، و منظورش از «نمى دانند» اين است كه بطور تفصيل نمى دانند، هر چند كه فطرتشان علم اجمالى به آن دارد.

و سپس بعد از سه آيه مى فرمايد: «لِيَكْفُرُواْ بِمَآ ءَاتَيْنَـهُمْ فَتَمَتَّعُواْ فَسَوْفَ تَعْلَمُون»[17] و بعد از شش آيه مى فرمايد: «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى النَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ الَّذِى عَمِلُواْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُون»[18].

و نيز مى فرمايد «فَسَوْفَ يَأْتِى اللَّهُ بِقَوْم يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّة عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّة عَلَى الْكَـفِرِينَ يُجَـهِدُونَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لاَئم»[19] و نيز مى فرمايد: «وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الاَْرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّــلِحُون»[20] و نيز فرموده «وَ الْعَـقِبَةُ لِلتَّقْوَى»[21]، پس اين آيات و امثال آن به ما خبر مى دهد كه (اولاً: اسلام دين فطرت است، و ثانياً: بشر به حكم فطرتش حركت كرده، ولى در تطبيق با مصداق خطا رفته و ثالثاً) اسلام به زودى بطور كامل غلبه خواهد كرد و بر سراسر گيتى حكومت خواهد نمود.

بنابراين، ديگر جا ندارد كه خواننده عزيز به اين گفتار گوش دهد كه بعضى گفته اند: هر چند «كه اسلام چند صباحى بر دنياى آن روز چيره گشت، و يكى از حلقه هاى زنجيره تاريخ شد، و در حلقه هاى ديگر بعد از خودش اثرها نهاد، و حتى تمدن عصر امروز هم چه دانسته و چه ندانسته بر آن تكيه داشت، ليكن اين چيرگى و غلبه اش تام و كامل نبود، يعنى آن حكومتى كه در فرضيه دين با همه موارد و صورتها و نتايجش فرض شده، تحقق نيافت چون چنين حكومتى قابل قبول طبع نوع انسانى نيست، و تا ابد هم نخواهد بود، و چنين فرضيه اى براى نمونه هم كه شده در تمامى نوع بشر تحقق نيافت، تا تجربه شود، و بشر به صحت و امكان وقوع آن وثوق و خوشبينى، پيدا كند».

دليل اينكه گفتيم نبايد به اين سخنان گوش فرا داد همان است كه توجه كرديد، گفتيم اسلام به آن معنائى كه مورد بحث است هدف نهائى نوع بشر و كمالى است كه بشر با غريزه خودرو به سويش مى رود، چه اينكه به طور تفصيل توجه به اين سير خود داشته باشد و يا نداشته باشد، تجربه هاى پى در پى كه در ساير انواع موجودات شده و نيز اين معنا را به طور قطع ثابت كرده كه هر نوع از انواع موجودات در سير تكاملى خود متوجه به سوى آن هدفى است كه متناسب با خلقت و وجود او است و نظام خلقت او را به سوى آن هدف سوق مى دهد، انسان هم يك نوع از انواع موجودات است و از اين قانون كلى مستثنا نيست.

و اما اينكه گفتند فرضيه اسلام به طور كامل حتى در برهه اى از زمان تحقق نيافت، و تجربه نشد تا الگو براى ساير زمان ها بشود جوابش اين است كه كداميك از اديان و سنت ها و مسلك هاى جارى در مجتمعات انسانى در پيدايش و بقايش و در حكومت يافتنش متكى به تجربه قبلى بوده، تا حكومت يافتن اسلام محتاج به تجربه قبلى باشد؟ اين شرايع و سنت هاى نوح و ابراهيم و موسى و عيسى است كه مى بينيم بدون سابقه و تجربه قبلى ظهور كرد، و سپس در بين مردم جريان يافت، و همچنين روشهاى ديگر، چون كيش برهما و بودا و مانى و غيره، و حتى رژيم هاى تازه در آمد و سنت هاى مادى هم بعد از تجربه پيدا نشدند، اين سنن دموكراتيك و كمونيست و رژيم هاى ديگر است كه بدون تجربه قبلى پيدا شدند، و در جوامع مختلف انسانى به شكلهاى مختلف جريان يافتند.

آرى تنها عاملى كه ظهور و رسوخ سنت هاى اجتماعى بدان نيازمند است، عزم قاطع آورنده و همت بلند و قلبى آن است قوى، كه در راه رسيدن به هدفش دچار سستى و خستگى نگردد، و صرف اينكه روزگار گاهى از اوقات با رسيدن اشخاص به هدفشان مساعدت نمى كند، او را از تعقيب هدف باز ندارد، حال چه اينكه آورنده آن سنت پيامبر و از ناحيه خدا باشد، و چه اينكه فردى معمولى باشد چه اينكه آن هدف هدفى خدائى باشد و يا هدفى شيطانى. (الميزان، علامه طباطبايى، ج 4، ص210 ـ 159)


[1]. او كسى است كه فرستاده خود را با هدايت و دين حق فرستاد. (توبه/ 34).

[2]. و خدا به حق حكم مى كند. (مؤمن/ 20).

[3]. يكديگر را به رعايت حق سفارش مى كنند. (عصر/ 3).

[4]. ما با حق به سويتان آمده ايم، و حق برايتان آورده ايم و ليكن چه كنيم كه بيشتر شما از حق تنفر داريد. (زخرف/ 78).

[5]. بلكه پيامبر برايشان حق را آورده، اما چه بايد كرد كه بيشترشان از حق كراهت دارند، با اينكه اگر قرار باشد مردم پيروى حق نكنند، بلكه حق پيرو خواست مردم باشد آسمان ها و زمين و هر كس كه در آنها هست همه فاسد مى شوند، از اين بالاتر اينكه ما براى آنان هوشيارى آورديم، و ايشان از هوشيار شدن خود گريزانند.(مؤمنون/ 71).

[6]. با اينكه بعد از حق چيزى به جز ظلالت نيست، ديگر از حق به كجا مى گريزند. (يونس/ 32).

[7]. بلكه آنچه براى آنان آمد حق بود، ولى بيشترشان از پذيرفتن حق كراهت دارند. (مؤمنون/ 70).

[8]. خداى تعالى نمى خواهد هيچ حرج و دشوارى را بر شما تحميل كند، بلكه مى خواهد پاكتان كند تا چنين و چنان شود و تا نعمت خود را بر شما تمام نمايد، شايد شما شكر بگذاريد. (مائده/ 6).

[9]. روزه را بر شما واجب كردند همچنانكه بر امت هاى قبل از شما واجب كرده بودند تا شايد با تقوا شويد (بقره/ 183).

[10]. ما ذكر ـ قرآن ـ را بر تو نازل كرديم، تا آنچه بر تو نازل مى شود براى مردم بيان كنى كه شايد تفكر كنند. (نحل/ 44).

[11]. و اگر آن را به رسول و يا به اولى الامر خود ارجاع دهند از ميان اولى الامر كسانى كه استنباط گرند آن را مى دانند. (نساء/ 83).

[12]. هان اى كسانى كه ايمان آورديد خدا و رسول و اولى الامر خويش را اطاعت كنيد، و چون در امرى نزاعتان شد حل آن را از خود خدا و رسول بخواهيد، و اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد استبداد براى خود مكنيد كه اين براى شما بهتر، و داراى عواقبى نيكوتر است. (نساء/ 59).

[13]. كسانى كه سخنى را مى شنوند، و بهترينش را پذيرفته سپس از آن پيروى مى كنند، كسانى هستند كه خدا هدايتشان نموده و آنها صاحبان خرد هستند. (زمر/ 18).

[14]. خداى تعالى هيچ نعمتى را كه به قومى داده دگرگون نمى سازد، تا زمانى كه خود آن قوم خويشتن را تغيير دهند. (رعد/ 11)

[15]. عاقبت برد با تقوا و اهل تقوا است. (طه/ 132).

[16]. روى دل به سوى دين خدا كن كه از انحراف به دور است، فطرت خدا است فطرتى كه بشر را طبق آن آفريده، و در آفرينش خدا تبديلى نيست، دين استوار هم دينى است كه مطابق فطرت باشد، ولى بيشتر مردم نمى دانند. (روم/ 30).

[17]. شرك مىورزند، تا به آنچه برايشان ارزانى داشته ايم كفران كنند، تمتع كنيد كه بزودى خواهيد فهميد. (نحل/ 55).

[18]. درترى و خشكى عالم، فساد رخ نمود، به خاطر انحرافهائى كه بشر به دست خود مرتكب شد، و اين ظهور فساد براى آن است كه خداى تعالى نمونه اى از آثار اعمال بشر را به ايشان بچشاند، شايد برگردند. (روم/ 41).

[19]. پس بزودى خداى تعالى مردمى را  خواهد آورد كه دوستشان مى دارد و آنان نيز او را دوست مى دارند مردمى كه نسبت به مؤمنين متواضع و ذليل و نسبت به كفار مقتدر و شكست ناپذيرند، در راه خدا جهاد مى كنند، و از سرزنش هيچ ملامت گرى هراس ندارند. (مائده/ 54).

[20]. در زبور هم بعد از تذكراتى وعده داديم كه زمين را سرانجام بندگان صالح من به ارث خواهند برد. (انبياء/ 105).

[21]. سرانجام پيروزى با متقين است. (طه/ 132).

5aef86qo31n12x6mumyp.gif

نسبيت فرهنگي از منظر قران

نسبیت فرهنگی از منظر قرآن /

  چکیده: در این مقاله نویسنده تلاش می کند تا نظر قرآن را درباره نسبیت فرهنگی به دست آورد، در این بحث درون دینی، روی سخن با کسانی است که مدعی هستند قرآن نسبت به فرهنگهای مختلف، به ویژه ادیان، نظری مطلق ندارد، و حتی راه هر یک از پیامبران به صورت نکره (صراط) است، و نه «صراط المستقیم»، این یعنی وجود راه های راست، نه راه راست. نویسنده برخی آیاتی را که نسبیت فرهنگها را می رساند نقل کرده و سپس به آیاتی پرداخته که مدعیات اساسی نسبیت فرهنگی را زیر سؤال می برد. نویسنده با توجه به مسأله جهانی شدن، آن را از جهانی سازی جدا می کند، اولی را خوب و دومی را که با انحصار اطلاعات و از طریق کلبه الکترونیک تحمیل می شود، ستم و اهانت به سایر فرهنگهایی می داند که از امکانات برابر رسانه ای برخوردار نیستند. فشارهای نهاد بین المللی از سوی قدرتهای اقتصادی و نظامی در این زمینه مانند ابزار فشاری بر کشورهای در حال رشد عمل می کنند. همچنین در این مقاله رواداری و تسامح اجتماعی سیاسی نیز بدون التزام به نسبیت اعتقادی و فرهنگی ممکن دانسته شده است.

مقدمه

آیا نسبی نگری فرهنگی درست است، یا نه؟ این پرسشی است كه پاسخ آن می تواند مثبت یا منفی باشد، با استدلال بر نفی یا اثبات. پرسش دیگر این است كه صرف نظر از درستی یا نادرستی نسبی نگری فرهنگی، قرآن با این دیدگاه موافق است یا مخالف؟
در این نوشتار، نه هدف ما ردّ یا اثبات نسبی نگری است، و نه تبیین تفصیلی ابعاد این مسأله، بلكه می خواهیم چند خط برجسته از این نظریه را در ترازوی قرآن بگذاریم، تا ببینیم كدام كفه سنگین تر است.
عنوان این بحث می رساند كه این پژوهش نگاهی درون دینی دارد، حال آن كه خود این نگره از فراز بر فرهنگها نظر دارد؛ با نگاهی برون دینی. ممكن است نتیجه این باشد كه قرآن نسبیت فرهنگی به معنای یكسان بودن ارزش ارزشگذارهای متفاوت در فرهنگها و طرد خردگرایی در روند ارزیابی فرهنگها را نمی پذیرد. آنها كه از نسبیت فرهنگی سخن می گویند می پذیرند كه ادیان و كتابهای آسمانی مروج یك نگره و فرهنگ متناسب با آن هستند و فرهنگهای دیگر را بویژه در نظام ارزشگذاری ها هم سنگ ارزشگذاری دین نمی دانند، و در نتیجه عناصر اساسی فرهنگهای دیگر را طرد می كنند. آری قرآن نسبیت فرهنگی را نمی پذیرد، همان گونه كه همه ادیان دیگر فقط خود را بر حق می دانند. نخستین گام در پذیرش نسبیت فرهنگی این است كه از سنگین تر تلقی كردن یك فرهنگ در نظام ارزشها بر فرهنگی دیگر پرهیز شود و یكسانی ماهیت انسان در همه زمانها و جامعه ها مورد تردید قرار گیرد، یا نفی شود.
پس فایده این پژوهش، اگر به چنین نتیجه ای برسد اثبات چیزی است كه ثابت است… نسبیت انگاران این نتیجه را پیشاپیش پذیرفته اند؛ اما اگر مخاطب این پژوهش فقط مدعیان نسبیت فرهنگی نباشند، بلكه دیندارانی كه ذهنی پر از پرسش دارند، و در پی تحقیق و شناخت دین هستند؛ آن گاه این پژوهش نتیجه خواهد داشت.
چنان كه از سوی دیگر، برای كسانی كه نسبیت فرهنگی را به عنوان یكی از مبانی تكثرگرایی به قرآن نسبت می دهند، نیز می تواند مفید باشد.
بنابراین دو مسأله پیش روست:
1. نسبیت فرهنگی، چه مفهومی دارد؟ همگان آن را می پذیرند یا نه؟
2. از دیدگاه قرآن این مسأله، پذیرفتنی است یا نه؟
بحث نخست نگاه برون دینی، و پژوهش دوم نگاهی درون دینی خواهد داشت. مسأله نسبیت فرهنگی از دیدگاه های مختلف و با انگیزه های گوناگون مطرح شده، یا دست كم پس از مطرح شدن برای اثبات مطالب مختلف از آن استفاده شده است.

انگیزه ها

چنان كه اشاره شد، نظریه نسبیت فرهنگی موافقان و مخالفان بسیاری دارد كه هر دسته برای خود دلایلی نیز دارند. در زبان شناسی، مردم شناسی، جامعه شناسی و كلام جدید، این مسأله مورد گفت وگوهای بسیار جدی قرار گرفته است. نیز پسامدرنیست ها و طرفداران پلورالیسم فرهنگی و اجتماعی از این دیدگاه حمایت می كنند. شاید دلیل طرح نسبیت در فلسفه معاصر، ناموفق بودن و شكست خردآیینی در غرب باشد؛ اما شكست خردآیینی در فلسفه غرب به معنای پایان راه نیست، باید دید دلیل ناموفقیت آن در چیست و چرا راسیونالیسم غربی پاسخگوی نیاز انسان امروز نیست، باید نارسایی های مفاهیم فلسفی یاد شده را پیدا و رفع كنیم، نه اینكه خرد را متهم كرده از صحنه بیرون برانیم.
بنابراین، تلاش برای اثبات نسبیت فرهنگی تنها از سوی یك گروه صورت نمی گیرد، بلكه دانشمندان بسیاری در پی ردّ یا اثبات آن بوده اند.
نیز طرح این نظریه امروزه در كشورهای در حال رشد، نوعی مقاومت برای حفظ فرهنگ خودی در برابر تهاجم فرهنگی علیه ملتهاست؛ جریانی كه خود را در روند جهانی سازی نشان داده است. بنابراین انگیزه های علمی، اجتماعی و سیاسی چندی در طرح این نظریه و دفاع از آن، یا استدلال علیه آن وجود دارد كه به مهم ترین آنها می پردازیم:

1. انگیزه علمی؛ حقیقت جویی

راسیونالیسم، یا خردِ آیینی در غرب نتوانست خود را با فطرت انسان تطبیق دهد و پرسشهای اساسی او مانند اثبات وجود خدا را پاسخ گوید، این نارسایی ها سبب شكست سخت خرد آیینی شد. بسیاری انتقادها بر خردآیینی بی پاسخ ماند، حق جویان حق خود دیدند كه به دنبال گمشده خویش راه های دیگری را نیز تجربه كنند. شاید بحران شدید فلسفه به گونه ای از همین مشكل ریشه گرفته باشد.

2. انگیزه اعتقادی؛ دفاع از هویت معنوی خویش

تهاجم فرهنگی نیز از انگیزه های بسیار جدی طرح این اندیشه از سوی كسانی بود كه می خواستند به گونه ای در برابر این جریان مقاوت كنند. تحجر و سخت گیری های برخی از پیروان مذاهب نیز سبب شد كه عده ای بر این پندار تا آنجا پای بفشارند كه در نهایت باورشان شود كه این سخن درست است.

3. انگیزه اجتماعی؛ تلاش برای زندگی اجتماعی سالم و صلح آمیز در جامعه روادار

این انگیزه نیز بی رابطه با انگیزه قبلی نیست. اما آیا بدون باور به نسبیت فرهنگی نمی توان به این نتیجه رسید؟ آیا بدون اینكه فرهنگ و عقاید دیگران را برحق بدانیم می توانیم برای آنان حق حیات و زندگی انسانی قائل شویم؟
نتیجه گیری نسبیت انگاران را می توان از راه های دیگر نیز به دست آورد؛ بدون التزام به نسبیت انگاری فرهنگی، اما این تا جایی است كه دیگر فرهنگها ارزش ذاتی خود را نشان دهند، یا نشان داده باشند و راه خردورزی و گفت و گوی فرهنگها گشوده باشد، و غرب نخواهد با وسایل ارتباط جمعی و تلقین و تبلیغات، فرهنگ خود را بر دیگران تحمیل كند. با این روش بشریت می تواند به تفسیرهای مشابه، یا تفسیر یگانه ای درباره برخی از عناصر مهم فرهنگی ـ اجتماعی دست یابد. اما چنان كه می نگریم غرب چنین اجازه ای را به سایر فرهنگها نمی دهد.
غرب كه شعار تكثرگرایی را برای متزلزل كردن اعتقادات دیگران مطرح می كند، خود، چندان هم برای پذیرش دیگران انعطاف نشان نمی دهد. دختر مسلمانی كه حجاب را جزء ارزشهای معنوی و دستور خداوند و از عوامل نجات و سعادت خویش می داند، بدون اینكه حجاب او به كسی آسیب برساند یا حق كسی را پایمال كند، این حق از او سلب می شود.
نكته مهم در نتیجه گیری از این نظریه است؛ ممكن است تصور شود كه بدون اعتقاد به پلورالیسم فرهنگی یا اعتقادی، نمی توان زندگی مسالمت آمیز داشت، نه در سطح ملی و نه در سطح منطقه ای یا جهانی؛ اما واقعیت تاریخی نشان داده كه چنین نیست.
لازم نیست ما حتماً به حقانیت عقاید مردمی معتقد شویم، تا به آنان اجازه حیات مسالمت آمیز در كنار خودمان بدهیم.
بر خلاف این شعار كه تساهل اجتماعی فقط با نسبت فرهنگی و اعتقادی ممكن است، ما معتقدیم كه بدون اعتقاد به نسبیت فرهنگی و اعتقادی نیز می توان جامعه ای دارای تساهل و تسامح داشت؛ یعنی بدون اینكه اعتقاد كسی را بر حق بدانیم، می توانیم خود او را بر داشتن آن اعتقاد محق بدانیم؛ یعنی به او حق دهیم كه با اعتقاد خود در جامعه، آزادانه زندگی كند.
نمونه این نوع برخورد در تاریخ اسلام وجود دارد، ما آیین مسیحیت و یهود را از آیینهای الهی اما زمان دار می دانیم؛ یعنی آیینهایی كه در زمان خود قوانین جاری الهی بوده اند، اما با آمدن پیامبر خاتم(ص) نسخ شده اند، با این حال از نظر اجتماعی برای مسیحی ها و یهودیان این حق محفوظ بوده كه به شعایر دینی كه به درستی آن اعتقاد دارند آزادانه عمل كنند و در كنار مسلمانان، در داخل جامعه اسلامی آزادانه زندگی كنند. این برخورد در متن دین تأیید شده و در عمل نیز نشان داده شده است.

رواداری اجتماعی در تاریخ اسلام

به عنوان نمونه تاریخی برای اثبات مدعای بالا، می توان از برخورد مسلمانان و مسیحیان صلیبی با یهود یاد كرد. گزارش كامل برنارد لوئیس در این باره در خور تأمل است كه اجمالی از آن را می آوریم:
«در دوران معروف به عصر ظلمت، یهودیان مقیم اروپای مسیحی از امتیاز تساهل نسبی مسیحیان برخوردار بودند. مشكلات آنها از زمانی آغاز شد كه مجاهدین جنگهای صلیبی عزم جزم كردند كه در سرزمین مقدس به مبارزه با كفار بپردازند و فكر كردند بد نیست این كار را با مبارزه با كفار خانگی شروع كنند.
… فرمان اخراج یهودیان در تاریخ 31مارس سال 1492م، در شهر غرناطه امضا و اعلام شد، در تاریخ 29آوریل به طور رسمی منتشر گردید. به موجب این فرمان، تمام یهودیان ملزم به قبول غسل تعمید بودند و در غیر این صورت می بایست تا تاریخ 31ژوئیه قلمرو پادشاهی را ترك كنند.
اخراج یهودیان از اسپانیا در سال 1492 به فرمان فردیناند و ایزابل، با اینكه احتمالاً معروف ترین فرمان اخراج از این دست محسوب می شود، ولی به هیچ عنوان اولین نبوده است. در اواخر قرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم، بنا به فرمان پادشاهان ناپل، انگلستان و فرانسه، همین طور شهرها و امیرنشین های متعدد دیگر، یهودیان را از این سرزمینها اخراج كردند. ولی حتی این نیز آخرین بار نبود. چند سالی بیش نگذشته بود كه در سال 1496، یهودیان پرتغال و یكصدهزار نفر یهودی اسپانیایی را كه مدتی كوتاه با خیال واهی خود به آنها پناه آورده بودند، از سرزمینهایی كه ساكن آن بودند بی رحمانه اخراج كردند….
در سالهای متعاقب اخراج یهودیان، بعضی از آنان حتی از اقیانوس اطلس گذشته، در مستعمرات اروپایی واقع در سرزمین امریكا صاحب خانه و كاشانه و زندگی جدیدی شدند. در بین كسانی كه به غرب پناهنده شدند و در بین نسلهای بعدی آنها افراد برجسته ای به چشم می خورند، ولی عده ای كه به ممالك اسلامی، بخصوص امپراتوری پهناور عثمانی در اروپا، آسیا و بعداً در افریقا روی آوردند، از اهمیت به مراتب بیشتری برخوردارند.
دلیل خاصی وجود داشت كه یهودیان ممالك اسلامی را برای سكونت ترجیح می دادند. عده كثیری از آنان در اسپانیا و پرتغال باقی مانده بودند و غسل تعمید را پذیرفته بودند، ولی همواره مترصد موقعیت مناسبی بودند كه تا به جایی دیگر پناهنده شده، دوباره به آیین یهودیت باز گردند.
در ممالك مسیحی، حتی روادارترین آنان، چنین عملی ارتداد شناخته می شد و مجازات آن مرگ بود. در ممالك اسلامی نیز گرویدن از دین اسلام به دین دیگر، ارتداد و گناه كبیره محسوب می شد. ولی چنانچه شخصی از مسیحیت به آیین یهود روی می آورد، برای آنان بی اهمیت بود. حقوقدانان اسلامی غالباً معتقد بودند كه دینی كه از روی اجبار پذیرفته شده باشد، به هر حال از درجه اعتبار ساقط است، در نتیجه دست كشیدن از آن نیز ارتداد شناخته نمی شود. بنابراین واضح است كه یهودیانی كه تحت اجبار مسیحی شده بودند، جهت بازگشت به دین قبلی خود، یك محیط اسلامی را بر محیط مسیحی ترجیح می دادند.
نمونه بارز تفاوت بین این دو، حوادثی است كه طی سالهای 1555 تا 1556 به وقوع پیوست. عده ای از یهودیان پرتغالی كه دوباره به دین خود روی آورده بودند و در آنكونا (Ancona) یكی از ایالات تحت قلمرو پاپ، آزادانه می زیستند «مارانو» شناخته شده، مرتد اعلام شدند. در بازجویی كه از آنها به عمل آمد بعضی از آنها به گناه خود اعتراف كردند و از یهودیت دوباره به مسیحیت برگشتند، و به عنوان پاداش مجازات آنها را به خدمت مادام العمر در كشتی تخفیف دادند. از بیست و چهار مرد و یك زن باقی مانده، همه به دست نیروهای غیرمذهبی سپرده شدند و آن گاه همه را خفه كردند و سپس در آتش سوختند؛ حتی مداخله شدید سیاسی سلطان عثمانی برای نجات آنها بی نتیجه ماند.»1
برنارد لوئیس در ادامه به پذیرش یهودیان در شهرهای اسلامی به فرمان سلطان بایزید پادشاه تركیه پس از اخراجشان از اسپانیا می پردازد.
این قسمتی از رواداری مسلمین و سخت گیری اروپای مسیحی با یهودیان بود كه نشان می دهد مسلمانان در برخورد نیك اجتماعی با سایر فرهنگها و عقاید دیگر هیچ مشكلی ندارند و می توانند زندگی آزادانه و مسـالمت آمیزی را برای آنهـا فراهم آورند.
اگر چه این چند سطر بحثی تاریخی بود، اما برای نشان دادن این واقعیت كه بدون اعتقاد به حقانیت فرهنگ و عقیده ای نیز می توان با آن به طور مسالمت آمیز در یك جامعه زیست دلیل روشنی خواهد بود، زیرا بهترین دلیل برای اثبات چیزی وقوع آن است.

4. انگیزه سیاسی؛ مقاومت در برابر روند جهانی سازی

گفتیم: جهانی سازی و نگفتیم: جهانی شدن، زیرا جهانی شدن می تواند بسیار دل انگیز باشد. اینكه همه انسانها در فضای مشترك و پر از تفاهم زندگی كنند و منافع و خطرات، نه در سطح كوچك كشوری یا منطقه ای، بلكه جهانی و بشری ارزیابی شود، و از منافع گروهی از مردم كه به زیان تمام بشریت باشد صرف نظر گردد؛ چنین حركتی نه خطرناك است و نه هیچ انسان خردمندی با آن به خصومت بر می خیزد. اما اینكه هر روز در گوشه ای از دنیا علیه جریان جهانی سازی تظاهراتی صورت می گیرد باید سبب دیگری داشته باشد. شاید بتوان گفت سبب آن نگرانی ها، تلاش برای تسخیر جهان از سوی یك اقتصاد و سیاست كه متكی بر یك فرهنگ است، می باشد؛ بدون در نظر گرفتن ارزش دیگر فرهنگها یا كارآیی آنها در سطح جهانی یا منطقه ای.
پس باید بین جهانی شدن و جهانی سازی تفاوت بگذاریم، اولی مطلوب است و شاید به گونه ای از آرمانهای انسانی به شمار آید، اما دومی كاری است غیرطبیعی كه نادیده انگاشتن فرهنگهای دیگر را در پی دارد.

محدوده و محور اساسی مسأله

این بحث باید به دلیل گستردگی ابعاد قابل كنكاش، بسیار وسیع و پردامنه باشد. از یك سو نسبیت و از سوی دیگر فرهنگ هر كدام به تنهایی نیز به قدر كافی دارای مباحث ژرف و گسترده ای هستند كه تركیب آنها می تواند تمامی آن مباحث را نیز به گونه ای به همراه داشته باشد، اما به هر حال تمام این تنوع و گستردگی باید نقطه تلاقی و وجه یا وجوه اشتراكی نیز داشته باشند.
به نظر می رسد نقطه اشتراك این بحث (به رغم پراكندگی مسائل آن در دانشهای زبان شناسی، مردم شناسی، جامعه شناسی، سیاست و كلام جدید، و ریشه های آن در فلسفه) انسان باشد. در مسأله نسبیت زبانی كه شاخه ای از زبان شناسی است بر این نظریه تأكید می شود كه زبان انسان شكل دهنده تصورات او و سازنده جهان بینی او است. زبان، تنها وسیله ای برای بیان نیست، بلكه قالبی برای اندیشه و شكل اندیشیدن او نیز هست؛ پس سخن از زبان انسان و رابطه آن با تصورات و جهان بینی اوست. در مردم شناسی نیز سخن از رابطه محیط، جغرافیا، زبان و اعتقادات و تفاوتهای این امور در میان ملتهای متفاوت و تلاش در جهت شناخت ریشه ها و صور متفاوت اعتقادات و ظهور آنها در رفتار انسانها در جامعه های گوناگون است كه باز هم محور انسان است. در جامعه شناسی تفهمی نیز كه با نسبیت فرهنگی میانه خوبی دارد.2 تأكید بر زمینه ٌ تفسیر رفتار جمعی و رفتار معنی دار انسانهاست كه باز هم بر محور شناخت انسان می چرخد، و این بار برای تفسیر رفتار او. سیاست نیز اداره جامعه انسانی است و شناخت انسان و نیازها و خواسته های او برای یك سیاست مدار شرط اول موفقیت است، حتی دیكتاتورهای خودكامه نیز برای اعمال قدرت و نفوذ خود ناچارند راه های نفوذ در مردم را كشف كنند.
در فلسفه اگر چه موضوع اصلی هستی شناسی است، اما نزاع فلاسفه و سوفسطائیان، بر سر شناخت انسانی جهان و واقعیت است، و شناخت، بی تردید یك امر انسانی است. در فلسفه وجودگرایی (اگزیستانسیالیسم) كه بحث تقدم وجود انسان بر ماهیت او مطرح می شود نیز محور بودن انسان بیشتر خود را نشان می دهد. در كلام جدید و پلورالیسم اعتقادی نیز سخن از حقانیت، یا حاوی حقیقت بودن اعتقادات تمامی آیینهای مرسوم بین ملتهای مختلف و كیفیت شكل گیری آن در شرایط و محیط علمی، تربیتی و اجتماعی است.
بنابراین نقطه تلاقی تمامی این دیدگاه ها انسان است؛ زبان انسان، ذهن و شناخت انسانی، رفتار معنی دار انسان، اعتقاد انسان و علتها یا دلایل آن.

خطوط اصلی ادعای نسبیت فرهنگی

برخی از خطوط اصلی ادعای نسبیت فرهنگی درباره انسان كه در این پژوهش می خواهیم نظر قرآن را درباره آنها بدانیم بدین قرار است:
1. انسانها ماهیت یگانه ندارند؛ بلكه در جامعه و در متن فرهنگهای متنوع، با ماهیتهای متفاوتی ساخته و پرداخته می شوند. زبان، نظام مفهومی و درك آنها از جهان نیز متفاوت می شود.
2. فرهنگها قیاس ناپذیرند؛ زیرا زبانها كه فرهنگها در قالب آنها شكل می گیرند متفاوت هستند؛ نه زبان یك ملت به زبان ملتی دیگر قابل ترجمه است، و نه فرهنگ ملتی با فرهنگ دیگر قابل قیاس است.
3. ارزشها در فرهنگها متفاوت است، معیارهای ارزیابی نیز از فرهنگی تا فرهنگ دیگر تفاوت دارد. بنابراین نمی توان عناصر فرهنگی مردمی را با معیارهای فرهنگی دیگر سنجید، همان طور كه نمی توان گندم را با متر اندازه گرفت.
4. فرهنگها دارای ارزشهای درونی هستند، همه فرهنگها اصیل و انسانی اند، هیچ فرهنگی بر فرهنگ دیگر برتری ندارد، پس فرهنگ خوب و بد نداریم، فرهنگ وحشی و فرهنگ انسانی معنی ندارد.
5. با ترازوی خرد نمی توان تمام فرهنگها را ارزیابی كرد. خرد تنها معیار نیست. اشتباه است كه ما بگوییم روش عقل ارسطویی، یا روش اندیشه دكارت، معیار ارزیابی تمام عناصر فرهنگی و ارزشها هستند، و ارزش معتبری خارج از آنها وجود ندارد. اولاً یك نظام عقلانی معیار وجود ندارد، ثانیاً، معلوم نیست چنان نظامی برای همه فرهنگها قابل قبول باشد. معیار ارزیابی عناصر فرهنگی در درون خود هر فرهنگ است.
6. بنابر آنچه گذشت غرب، حق ندارد به بهانه ادعای توحش، عقب ماندگی، یا دور از انسانیت بودن، فرهنگهای دیگر را متهم و فرهنگ و معیارهای فرهنگی خود را بر آنها تحمیل كند و جریان جهانی سازی را با شدت و حدّت و با تحقیر و توهین به سایر فرهنگها پیش ببرد.
همان گونه كه پیش از این اشاره شد، نظریه «نسبیت فرهنگی»، موافقان و مخالفان بسیاری دارد كه هر دسته برای خود دلایلی نیز دارند. در زبان شناسی، مردم شناسی فرهنگی، جامعه شناسی و كلام جدید، این مسأله مورد گفت و گوهای بسیار جدی و سخت قرار گرفته كه پرداختن به تمامی این دیدگاه ها مجالی فراتر از یك مقاله می طلبد.

بررسی دیدگاه نسبیت فرهنگی

طرفداران این نظریه با چنین استدلالی در برابر قدرتها ایستاده و ابزار توجیه را از دست آنان گرفته اند. اگر آنان همین چیزهایی را كه گفته شد گفته باشند، از یك سو هدفی ضد استعماری را دنبال كرده اند، و از سوی دیگر ابزار توجیه قدرت طلبان را از دست آنان گرفته اند، اما به چه قیمتی؟ اینكه باید غرب فرهنگهای دیگر را با نگاه عاقل اندر سفیه نبیند، و خرمن معارف معنوی دیگران را با گز خود اندازه گیری نكند، و باورهای بارور سایر ملتها را تنها به این دلیل كه با معیارهای سودجویانه و سلطه طلبانه آنان همخوانی ندارد ابتر نخواند، درست است، اما این سبب نمی شود كه ما در مقام دانش و اندیشه به چیزهایی پایبند شویم كه واقعیت ندارد.
ما معتقدیم كه فرهنگها باید با مدارا و تعامل با یكدیگر برخورد كنند، در جامعه نیز مدارا و رواداری حاكم باشد، اما این بدان معنی نیست كه در میان باورها و جهان بینی ها و دیگر عناصر فرهنگها، نباید درست را از نادرست تمیز دهیم؛ احترام به ملتهای دیگر و فرهنگ آنان غیر از كنكاش درباره باورها و عناصر فرهنگی است؛ اما به شرط اینكه با هدف بررسی و برای حقیقت یابی باشد، نه با زبان اهانت و برای بی حرمتی. و از همه مهم تر اینكه داوری به دست فطرت و منطق انسان باشد، نه در سلطه زوزه موشكها، و منطقی بودن یك فرهنگ را عناصر آن ثابت كند و انسانها بپذیرند، نه اینكه با سلاحهای كشتار جمعی درستی و حقانیت یك فرهنگ را تثبیت كنند و با صدای بمبهای سنگین، صداهای دیگر را خفه كنند.
اسلام در این گونه پژوهش پیشگام است، پذیرش تقلیدی اصول اعتقادات از هیچ شخصی پذیرفته نیست. اكنون طی چند نكته به بررسی این دیدگاه می پردازیم.
یك. ماهیت یگانه یا متفاوت داشتن انسانها دیدگاهی بسیار افراطی است، پذیرش این مطلب، نفی فطرت، توانها و نیازهای مشترك ا نسان در همه زمانها و مكانها است، كه نمی توان بدان گردن نهاد. جدا از نظر دین در این رابطه كسانی كه مطالعات جدی درباره شناخت انسان دارند، درباره یگانگی ماهیت انسان تردیدی ندارند، آنان از فطرت، توانایی ها، نیازها و كششهای مشترك انسان سخن گفته اند. وجود گرایان كه وجود انسان را بر ماهیت و او مقدم دانسته اند و ماهیت انسان را آفریده خود آنان دانسته اند دلایل خود را دارند. در برابر این دیدگاه، دیدگاه های روان شناسانی مانند ابراهام هارولد مزلو، گوردون آلپورت، كارل راجرز و… قرار دارند كه از فطرت مشترك، نیازها و كمال خواهی انسان سخن می گویند و از ماهیت یگانه انسان، معیارهای سلامت روانی، كمال و خود شكوفایی او را كشف و بیان كرده اند.3
دو. درباره قیاس ناپذیری فرهنگها سخن بسیار است. نگارنده نیز در مقال دیگری بدین موضوع پرداخته است.4 خلاصه سخن این است كه هر فرهنگی، برای مردمانی با فرهنگ دیگر قابل فهم و تفسیر است؛ اگر چه قابل ترجمه به این صورت كه معادل هر واژه یا اصطلاح، یك واژه یا اصطلاح گذاشته شود نباشد. هر فرهنگی با مشاهده میدانی و تفسیر و توضیح عناصر فرهنگی برای دیگران نیز قابل فهم است. مثالهایی نیز برای تبیین مطالب بیان شد. در برابر این دیدگاه، از دیدگاه دیگری در زبان یاد شد، این دیدگاه از جهانی های زبان و فرهنگ سخن می گوید و در برابر نسبیت زبان و فرهنگ قرار دارد. اما تفاوت فرهنگها با همدیگر، واقعیتی غیرقابل انكار است، بهترین دلیل بر اثبات هر چیزی وقوع آن است،وقتی تفاوت و اختلاف فرهنگها را به چشم می نگریم دیگر جای انكار نیست.
سه. اینكه همه فرهنگها به طور مطلق، با تمام عناصر خود، ارزشمند، انسانی و خوب باشند، یعنی فرهنگ خوب و بد نداشته باشیم، یكسان انگاشتن فرهنگ آدمكشان با فرهنگی كه زنده كردن انسانها و خدمت به آنها را ارزشمند بداند، فرهنگی كه جز برای یك نژاد یا سرزمین هیچ ارزشی قائل نباشد با فرهنگی كه بشریت را در تمام زمین و زمان، با هر نژاد و زبان، به یك چشم ببیند و ارزشهای فراقبیله ای و جغرافیایی برای بشریت باور داشته باشد، عاقلانه نیست. شاید در همین جا اشكال شود كه همین ارزش گذاری بر اساس ارزش گذاری خردگرایانه است كه خود جای بحث است. البته همین گونه است؛ این ارزش گذاری بر اساس خرد و فطرت است، پس باید نخست خرد و فطرت را بر كرسی داوری بنشانیم و فرمان آنها را نافذ بدانیم، و گرنه این ارزش گذاری قابل تأیید نیست. این مطلب در ادعای چهارم آمده است.
چهار. اما تكثرگرایی اعتقادی اگر به معنای این باشد كه بخشی از حقیقت (دانش) نزد این و برخی نزد آن است و هیچ كس دارای دانش كامل نیست، این مورد قبول قرآن است، زیرا دانش انسانها بسیار اندك است «و ما أوتیتم من العلم إلاّ قلیلاً»(اسراء/85) این به نسبیت نمی انجامد، اما اگر به این معنی باشد كه معرفت نسبی است، زیرا حقیقت مطلقی وجود ندارد و ما می توانیم نظریه های مختلف یا متضاد را بپذیریم، این همان نسبیت گرایی است و هرگز چنین ادعایی مورد قبول هیچ دینی از جمله اسلام و قرآن نیست، زیرا ادیان به حقیقت مطلق فرا می خوانند، پس نمی توانند چنین حقیقتی را نفی كنند و در عین حال بدان فرا بخوانند.
برخی چنین استدلال كرده اند كه معیار ارزیابی در فرهنگها متنوع است، ممكن است معیار این اعتقاد، مورد قبول آن یكی نباشد:
«بر فرض كه دستگاه عقلانی برای ارزیابی عقاید مختلف وجود داشته باشد، با این همه معلوم نیست كه اصول این دستگاه عقلانی مورد قبول همه فرهنگها باشد. مثلاً بر اساس دیدگاه فرهنگی ـ سنتی ادیان، هیچ نوع رستگاری بیرون از چارچوب دین وجود ندارد، اما با پذیرش نسبی گرایی ایدئولوژیك، برخی از ادیان امروز قابل نجات و رستگار در دیگر ادیان نیز هستند. نتیجه این نسبی گرایی اعتقادی و در نتیجه نسبی گرایی فرهنگی، عدم برخوردهای خشونت زا در میان پیروان ادیان است».5
درباره ادعای نسبیت انگاران كه خردباوری را زیر سؤال برده اند باید گفت، حتی خود نسبیت انگاران نیز روش استدلالی عقلانی را انتخاب می كنند و با استدلال می خواهند عقل ما را قانع كنند كه در محدوده فرهنگهای متفاوت جولان نكند، كه در برخی از حریمها جایی برای پذیرایی از خرد وجود ندارد. این انتقاد را هابرماس بر فوكو وارد آورده و گفته است:
«فوكو خود گرفتار پارادوكس تناقض اجرایی است؛ چاره ای ندارد جز اینكه از عقل استفاده كند، عقلی كه او بدجوری می خواهد آن را سرنگون كند».6
بنابراین از مراجعه به خرد گریزی نیست؛ مگر اینكه هدف سخن، بی ارزش كردن خرد به معنای مطلق نباشد، بلكه یك شیوه بخصوص یا یك مكتب خاص، مثلاً راسیونالیسم، مورد نظرشان باشد، كه در این صورت اختلاف جزئی تر از این می شود. اما نكته مهم این است كه در عین داوری خرد، فرهنگها می توانند در گفت وگو با هم نقطه های عقلانی ـ فطری ـ عاطفی مشترك خویش را پیدا كنند، اما غرب باید این پیش فرض را كه تنها فرهنگ خودش با معیارهای خردگرایانه قابل اثبات است و سایر فرهنگها عقلانی نیستند، كنار نهاده، برای قوانین خرد انعطاف نشان دهد، و خرد را در دایره تجارب حسی محدود و محصور نكند.

نسبیت فرهنگی در ترازوی قرآن

اكنون به برخی از خطوط اصلی بحث قرآنی در دو قسمت می پردازیم؛ آیاتی كه به گونه ای نسبیت فرهنگی در آنها تأیید شده، و آیاتی كه با مبانی نسبیت گرایی ناهمخوان هستند در دو قسمت جدا از هم آورده می شود.

آیه های تأیید كننده نسبیت فرهنگی

٭ در قرآن كریم آیاتی هستند كه از آنها بوی به رسمیت شناختن نسبیت فرهنگی استشمام می شود؛ مثلاً آیه ای كه می گوید ما شما را شعوب و قبایل آفریدیم تا همدیگر را بشناسید:
«یا أیها الناس إنّا خلقناكم من ذكر و اُنثی و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا إنّ أكرمكم عندالله أتقاكم» حجرات/13
تفاوتهای نژادی و رسوم و عادات متفاوت در میان انسانها نه نادیده گرفته شده و نه مذموم شمرده شده است. آنچه كه در قرآن مقایسه شده، شرك و توحید است، كه یكی طرد و دیگری تثبیت شده است، از مسأله توحید و شرك كه بگذریم، قرآن فرهنگهای مختلف را به رسمیت می شناسد.
٭ اختلاف زبانها: یكی از موارد مهم به رسمیت شناختن نسبیت فرهنگی در قرآن، مواردی است كه از اختلاف زبان به عنوان نشانه قدرت و عظمت الهی نام می برد:
«و من آیاته خلق السّموات و الأرض و اختلاف ألسنتكم و ألوانكم إنّ فی ذلك لآیات للعالمین» روم/22
و یا آیه ای كه می گوید هر پیامبری به زبان قوم خویش دعوت می كند:
«و ما أرسلنا من رسول إلاّ بلسان قومه لیبین لهم فیضلّ الله من یشاء و یهدی من یشاء و هو العزیز الحكیم» ابراهیم/4
این نشان می دهد كه این تفاوتها همه به عنوان واقعیتهای موجود به رسمیت شناخته شده و در ارزشیابی نیز مثبت تلقی شده است.
از سویی می دانیم كه تفاوت زبانها از عناصر مهم در تفاوت فرهنگها است، و برخی از زبان شناسان برآنند كه زبان یك قوم، جهان بینی و تفكر آنها را شكل می دهد. تفاوت زبانها را به عنوان نسبیت زبانها و زیربنای قیاس ناپذیری فرهنگها شمرده اند7. این تلقی قرآنی نشان می دهد قرآن با اینكه در محیطی تنگ نازل شده، اما جهان بینی آن به فراخی تمام جهان است.
ممكن است گفته شود:
این دید وسیع به زبان، تلقی امروزی است، آنچه در قرآن آمده همان اختلاف ظاهری زبانهاست؛ نه تفاوت ریشه ای كه اساس تفاوت و قیاس ناپذیری فرهنگها باشد.
اما با اندكی تأمل خواهیم دید كه قرآن به زبان نگاهی ژرف دارد؛ مثلاً آنجا كه سخن از اتهام آموختن قرآن از یك شخص معین به میان می آید، قرآن می گوید: این چه اتهامی است؛ كسی كه مورد نظر شماست به زبانی غیر از زبان عربی سخن می گوید، او نمی تواند چنین كتابی را برای شما به ارمغان بیاورد:
«و لقد نعلم أنّهم یقولون إنّما یعلّمه بشر لسان الّذی یلحدون إلیه أعجمی و هذا لسان عربی مبین» نحل/103
ایـن بیـان می رسـانـد كه قـرآن زبـان و محتـوای فرهنگی قـرآن را در ارتبـاط بـا هم می داند، و كسی را كه اهل فرهنگی نیست در مقـامی نمی بیند كه بتواند برای آن مردم، مفاهیم عمیق را به زبان خودشان بیان كند؛ به گونه ای كه برای آنها قابل درك و پذیرش باشد. استدلال قرآن بر غلط بودن این اتهام بر پیامبر، متكی بر چنین تلقی است، و گرنه بیان یك مطلب به زبانی و ترجمه آن به زبان دیگر در آن زمان هم رسم بوده، به خصوص كه برخی از تجّار عرب به سرزمین های دیگر می رفتند و برخی از اصحاب نیز زبان مادری شان غیر عربی بوده؛ مانند سلمان فارسی. پیامبر و مردم عصر آن حضرت، حقیقت را می دانستند، پس منظور قرآن ترجمه زبان نیست، بلكه بیان محتوای فرهنگی قرآن است. قرآن به زبانی سخن می گوید كه مخاطبان او با مراجعه به فرهنگ و عقاید خویش قرآن را می فهمیدند، چه آنجا كه برخی از سنتهای آنان را تثبیت كرده و چه آنجا كه برخی از مهم ترین عناصر فرهنگی آنان را به باد انتقاد می گیرد؛ مانند شرك و بت پرستی رایج، یا عقاید شرك آمیز اهل كتاب ساكن در شبه جزیره…
به بیان دیگر، استدلال قرآن بر رفع این اتهام وقتی منطقی به نظر می رسد كه تفاوت فرهنگی ملتهای دارای زبانهای مختلف در نظر گرفته شود، و گر نه هرچند ترجمه و معادل گذاری برای واژه ها ظاهراً وسیله انتقال است، اما قرآن این گونه نقل از غیر زبان عربی را به زبان عربی با محتوای فرهنگی ملموس برای عرب كه دارای فرهنگی خاص است ناممكن تلقی می كند.
٭ اختلاف شرایع: یكی از موارد عمده دیگر كه از آن بوی نسبیت فرهنگی به مشام می رسد اختلاف شرایع است، آنجا كه می گوید:
«و أنزلنا إلیك الكتاب بالحق مصدّقاً لما بین یدیه من الكتاب و مهیمناً علیه فاحكم بینهم بما أنزل الله و لاتتّبع أهواءهم عمّا جاءك من الحقّ لكلّ جعلنا منكم شرعة و منهاجاً و لو شاء الله لجعلكم امّة واحدة و لكن لیبلوكم فی ما آتاكم» مائده/48
در این آیه تأكید شده كه برای هر یك از شما آیین، طریقه و روشی قرار دادیم.
نجات پیروان سایر ادیان: این برداشت در آیاتی دیگر تأیید می شود؛ آیاتی كه در آنها پیروان مؤمن ادیان، نه تنها محترم، بلكه اهل نجات نیز شمرده شده اند:
«إنّ الّذین آمنوا و الّذین هادوا و النصاری و الصابئین من آمن بالله و الیوم الآخر و عمل صالحاً فلهم أجرهم عند ربّهم و لاخوف علیهم و لاهم یحزنون» بقره/62
«إنّ الذین آمنوا و الّذین هادوا و الصابئون و النصاری من آمن بالله و الیوم الآخر و عمل صالحاً فلاخوف علیهم و لاهم یحزنون» مائده/69
در آیاتی دیگر از قرآن خداوند می فرماید درباره اختلاف پیروان ادیان الهی، مجوس و حتی مشركان، من خود در روز قیامت داوری خواهم كرد:
«إنّ الّذین آمنوا و الّذین هادوا و الصّابئین و النصاری و المجوس و الّذین أشركوا إنّ الله یفصل بینهم یوم القیامة إنّ الله علی كلّ شیء شهید» حج/17
تفاوت شرایع نشان دهنده تفاوت فرهنگها خواهد بود، زیرا شریعت، راه و رسم عملی، اعتقادات و مناسك دینی یك ملت است، كه معنایی بسیار نزدیك به فرهنگ دارد. و چون این شرایع با تفاوتهایی كه دارند، حتی در ارزشگذاری برخی از عناصر فرهنگی مهم، و حلال و حرامهای متفاوت، الهی هستند، پس قرآن ارزشهای متفاوت آنها و ارزشگذاری های متنوعی را كه دارند می پذیرد؛ مثلاً در قرآن تصریح شده كه برخی از خوردنی ها بر یهود حرام شده، و همان ها در اسلام حرام نیست، در حالی كه آن حرمت و این حلیت هر دو حكم خداست؛ آیا این به معنای نجات پیروان سایر ادیان نیست؟
آنچه گفته شد، هرچند استقراء كامل نیست، اما همین موارد خطوط روشنی از به رسمیت شناختن نسبیت فرهنگی در قرآن است.

بررسی این دیدگاه

به نظر می رسد كه در این برداشت خلط مبحثی شده باشد، تفاوت فرهنگها با نسبیت فرهنگی تفاوت بسیار دارد؛ تفاوت فرهنگها واقعیتی بیرونی است و با هر نتیجه علمی و اجتماعی واقعی كه بتوان از آن گرفت جای انكار در آن نیست. تفاوت كیفیت پوشش، روابط اجتماعی ـ خانوادگی و حتی انواع غذاها، و تفاوت زبانها و اعتقادات در بین ملتها را چه كسی می تواند نادیده انگارد؟ آیا می شود آنچه را به چشم می بینیم انكار كنیم؟
از سویی دیگر هم چاره ای جز به رسمیت شناختن دیگران نداریم، اگر بخواهیم دیگران، ما و فرهنگ ما را به رسمیت بشناسند، برای زندگی مسالمت آمیز در جهان، منطقه و كشور، راهی بجز مدارا و تساهل وجود ندارد.
نمایندگان كشورها در یونسكو، بر چنین حقیقتی تأكید داشتند؛ آنها در بیست و هشتمین كنفرانس عمومی یونسكو در نوامبر 1995 در این زمینه اعلامیه ای صادر كردند كه بسیار مفید و اثربخش بود، مهم ترین اصول آن به پدیده تنوع فرهنگی با تأكید بر دیگرپذیری اشاره داشت. در آن اعلامیه آمده است:
«دگرپذیری، پذیرش و درك ارزش و احترام به تنوع غنی فرهنگهای جهان، اشكال تجلی و طرق انسان بودن است.
دگرپذیری با آگاهی، سعه صدر، ارتباطات و آزادی اندیشه، وجدان و عقیده پرورده می شود.
دگرپذیری، مسؤولیت در قبال رعایت حقوق بشر و چندگرایی ـ از جمله چندگرایی فرهنگی ـ است و با طرد جزم اندیشی و مطلق گرایی سروكار دارد.
فرد آزاد است تا به اعتقادات خود وفادار باشد و بپذیرد كه دیگران نیز به عقاید خود پایبند باشند.
برای هماهنگی بین المللی ضرورت دارد كه افراد، اجتماعات و ملتها، ماهیت چند فرهنگی خانواده بشری را بپذیرند و به آن احترام بگذارند».8
برخی معتقدند:
«تنوع فرهنگی متكی و مستند به نسبیت گرایی فرهنگی (Cultural Relativism) است.»9
در قرآن كریم نیز این تفاوتها بیان شده است. سخن از ستاره پرستی، بت پرستی، خورشید پرستی و… و تفاوتهای اساسی در چگونگی سكونت، مظاهر تمدن، اقوامی كه در دل كوه خانه می ساختند و امنیت داشتند:

٭ تفاوت مظاهر تمدنی:

«و اذكروا إذ جعلكم خلفاء من بعد عاد و بوّأكم فی الأرض تتخذون من سهولها قصوراً و تنحتون الجبال بیوتاً فاذكروا آلاء الله و لاتعثوا فی الأرض مفسدین» اعراف/74
«و كانوا ینحتون من الجبال بیوتاً آمنین» حجر/82
اقوامی كه بیشتر از عربها زمین را آباد كرده و در آن كشاورزی كرده بودند در قرآن به صراحت آمده است:
«أو لم یسیروا فی الأرض فینظروا كیف كان عاقبة الذین من قبلهم كانوا أشدّ منهم قوّة و أثاروا الأرض و عمروها أكثر ممّا عمروها و جاءتهم رسلهم بالبینات فما كان الله لیظلمهم و لكن كانوا أنفسهم یظلمون» روم/9
پس این گونه تفاوت فرهنگی (اعتقادات، سنتها، عادات و مظاهر تمدن) جای انكار نیست، قرآن نیز سر انكار این واقعیتها را ندارد.
اگر مقصود از نسبیت فرهنگی اثبات همین واقعیت ملموس باشد، می پذیریم كه در قرآن این نگره پذیرفته شده است، اما آنچه مورد اختلاف است باید مسأله ای پیچیده تر از این باشد؛ تفاوت ماهوی انسانها در جامعه ها و زمانهای مختلف، و نداشتن هویت واحد ساری و جاری در تمام زمانها و مكانها، تفاوت ارزشها در جوامع، و ارزش یكسان داشتن تمام فرهنگها، بدون قابل ارزیابی بودن ارزشهای یك فرهنگ با ترازوی فرهنگ دیگر، بازنشسته كردن خردگرایی در ارزیابی فرهنگها، قیاس ناپذیری فرهنگها و… مسائلی هستند كه این نگره بر اثبات آنها پای می فشارد. اینها باید چیزهایی باشند كه مورد اختلاف هستند. تأیید این معنای نسبیت فرهنگی از سوی قرآن را به احتمال قوی نمی توان اثبات كرد.

قرآن و سرشت و ماهیت یگانه انسان

سرشت یگانه داشتن انسان از سوی نسبیت انگاران مورد انكار قرار گرفته، آیا قرآن در این زمینه نظر روشنی دارد؟ برای پاسخ این پرسش به سراغ قرآن كریم می رویم. اما پیش از آن به نكته ای اشاره می كنیم.

انسان شناس ترین مرجع!

قرآن برای این كه اعتبار علمی انسان شناسی خود را ثابت كند به این حقیقت اشاره می كند كه خداوند همان كسی است كه انسان را آفریده است. بنابراین او می داند كه چه چیزهایی درجان و روان انسان وجود دارند، دغدغه های او چیستند، و چه چیزهایی او را شاد، اندوهگین، امیدوار یا نومید می سازد:
«و لقد خلقنا الإنسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن أقرب إلیه من حبل الورید» ق/16
ما انسان را آفریدیم و وسوسه های نفس او را می دانیم، و ما به او از رگ قلبش نزدیك تریم.

سرشت یگانه انسان و نظریه نسبیت انگاران

اكنون می توان این پرسش را مطرح كرد كه از نظر قرآن ـ كه كتاب خداست و سخن او ـ انسان چگونه موجودی است؛ آیا دارای سرشت و ماهیت یگانه ای است؟ یا انسانها، دست كم در جوامع متفاوت، دارای ماهیتهای متفاوتی می شوند؟
سارتر می گوید:
«اگزیستانسیالیسم كه من نماینده آن هستم، دستگاه منسجم تری است. این فلسفه می گوید كه وجود مقدم بر ماهیت است، موجودی كه پیش از آن تعریف آن به وسیله مفهومی ممكن باشد وجود دارد؛ و این موجود، بشر است؛ یا به تعبیر هایدگر، واقعیت بشری. اكنون باید دید كه در این اگزیستانسیالیسم، معنای تقدم وجود بر ماهیت چیست؟ این عبارت بدان معنی است كه بشر ابتدا وجود می یابد، متوجه وجود خود می شود، در جهان سر بر می كشد، و سپس خود را می شناساند؛ یعنی تعریفی از خود به دست می دهد».10
نسبیت انگاران نیز ماهیت یگانه ای را برای انسان ثابت شدنی نمی دانند؛ آنان می پندارند كه انسانها مانند صفحه سفیدی هستند.
«روان شناسان و جامعه شناسان امروز مایلند انسان را لوح سفیدی به شمار آورند كه هر فرهنگ و متن خود را بر آن حك می كند؛ اگر چه منكر یگانگی نوع بشر نیستند، اما اعتقادشان به این یگانگی در حقیقت عاری از محتوا است».11
آیا قرآن انسان را دارای سرشت از پیش تعیین شده ای می داند كه تغییر مهمی در آن روی نمی دهد؟یا دارای سرشت یگانه ای می داند كه استعدادهای بالقوه فراوانی دارد، و هر كدام از آن استعدادها در جامعه ها و زمینه های اجتماعی ـ فرهنگی متفاوت رشد می كنند، و با تفاوتهایی آشكار اما بر شالوده ای واحد؛ یا اینكه تفاوتهای صوری بر اساس شالوده سرشت اساسی و یگانه انسان استوار است؟

منشأ و سرآغاز یگانه

در قرآن، تورات، انجیل و اوستا، انسان دارای سرآغاز یگانه است. انسان از یك پدر و مادر زاده شده است. در سه كتاب اول، این پدر و مادر، آدم و حوا هستند. در تورات، یگانگی ماهیت انسانی این گونه بیان شده كه خداوند انسان را به صورت خود آفرید. در این جهت شش نكته درخور تأمل است:
یك. در قرآن، نكته جالب این است كه اگر چه برای انسان صورت خدایی نمی دهد، اما خداوند خود انسان را می سازد، با تعبیر «خلقت بیدی»… و سپس از روح خود در آن می دمد، و در جایی دیگر، از این آفرینش با عنوان «لقد صوّركم و أحسن صوركم» و «أحسن تقویم» یاد می كند. بنابراین انسان سرشته دست فرشتگان نیست، و این ملائك نبودند كه: گل آدم بسرشتند و به میخانه زدند، بلكه انسان سرشته دست خود آفریدگار هستی است؛ آن هم با زیباترین تصویر و با بهترین اندازه گیری.
دو. در داستان آفرینش آدم،كه فرشتگان از شنیدن آفرینش آدم خوشحال نمی شوند، عبادت خود را به رخ می كشند، اما خداوند به فرشتگان می گوید من چیزی می دانم كه شما نمی دانید. خواننده اگر داستان را پی بگیرد می بیند كه خداوند به آدم همه اسماء را آموزش می دهد، شاید همه اسماء، همه حقایق هستی باشند؟ سپس مسابقه ای میان فرشتگان و آدم؛ این موجود تازه پا به عرصه هستی گذاشته آغاز می شود، با پرسش از دانایی و آگاهی از اسماء. فرشتگان لب فرو بسته و شرمگین از پاسخ فرو می مانند و آدم همه اسماء را به فرشتگان می گوید. سپس خداوند به فرشتگان می فرماید: آیا نگفتم من چیزی می دانم كه شما نمی دانید؟
«و علّم الآدم الأسماء كلّها ثمّ عرضهم علی الملائكة فقال أنبئونی بأسماء هؤلاء إن كنتم صادقین. قالوا سبحانك لا علم لنا إلاّ ما علّمتنا إنّك أنت العلیم الحكیم. قال یا آدم أنبئهم بأسمائهم فلمّا أنبأهم بأسمائهم قال ألم أقل لكم إنّی أعلم غیب السموات و الأرض و أعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون» بقره/31ـ33
پس از موفقیت آدم نوبت تكریم او فرا می رسد، كه جایزه دانایی اوست:
«و إذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا إلاّ إبلیس أبی و استكبر و كان من الكافرین» بقره/34
ممكن است به نظر برسد كه در عین راستی این سخن، نمی توان از آموزش ویژه آدم، آموزش ویژه «انسان» را فهمید. چیزی كه ما برای استدلال لازم داریم باید به ماهیت واحد انسانی نگاه داشته باشد، نه به یك فرد در یك موقعیت ویژه.
اما با تأمّل در این داستان، كه سخن از آفرینش خلیفه در روی زمین است، اگر چه آدم(ع) حلقه اول است، اما آخرین آن نیست، زیرا در آن صورت این مسابقه نمی توانست شایستگی خلافت زمین را برای انسان ثابت كند. خداوند برای فرشتگان، نه فقط شایستگی آدم(ع) كه شایستگی انسان را می خواست ثابت كند. پس باید بپذیریم كه ویژگی آدم فطرت و نفس ملهمه انسانی است كه ویژگی نوع انسان است و به وی یگانگی هویتی و ماهیتی می بخشد.
افزون بر این، آیه ای در قرآن كریم هست كه تلویحاً می رساند كه آدم خلاصه انسانیت است، و در آفرینش آدم(ع) آفرینش همه انسانها لحاظ شده است.
«و لقد خلقناكم ثمّ صوّرناكم ثمّ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا إلاٌ إبلیس…» اعراف/11
شما را آفریدیم، سپس صورت بندی كردیم؛ بعد به فرشتگان گفتیم: برای آدم خضوع كنید! آنها همه سجده كردند، جز ابلیس، كه از سجده كنندگان نبود…
در این آیه نمی فرماید آدم را آفریدیم و صورت بندی كردیم، بلكه می فرماید شما را آفریدیم و صورت بندی كردیم، پس از آن به فرشتگان دستور دادیم كه بر آدم سجده كنند.
بنابراین آفرینش آدم، آفرینش همه انسانها، و تصویرگری آدم، تصویركردن تمامی بشریت است. اگر چیزی كه آدم را آدم و مسجود فرشتگان ساخت در آفرینش همه انسانها لحاظ نشده بود، سخن از آفرینش و صورت بندی یگانه آدم و تمام ذریه او به میان نمی آمد.
سه. آفرینش انسان ازخاك، به معنای منشأ یگانه داشتن اوست. مطلبی كه چندین بار در قرآن آمده است:
«و بدأ خلق الإنسان من طین» سجده/32
كشش و خاصیت یك چیز در همه موارد، یكسان است، اگر چه ممكن است در موارد متفاوت نمونه های نسبتاً متفاوتی بیابد. انسان موجودی است خاكی، برگرفته از عناصری در خاك با نیازها و غریزه های مشابه است. اگر چه منشأ خاكی انسان بیشتر به وجود او ربط دارد تا به ماهیت او، اما ماهیت نمی تواند بی رابطه با وجود و ویژگیهای آن شكل گیرد. نیازها و توانایی های مشابه می تواند انسانها را تا سر حدّ یگانگی در ماهیت به یكدیگر نزدیك كند.
داشتن عناصر وجودی ویژه، یعنی وجود امكانات وجودی ویژه برای انسان، نمی تواند در ساختار فرهنگی بی نقش باشد.
چهار. قرآن كریم سرشت انسانی را سرشت ساده و بسیط نمی داند، زمینه های بدی و خوبی را در او موجود می بیند. یك جا از نفس اماره سخن می گوید، نفسی كه به بدی می كشاند، و جای دیگر از نفس لوامه. می توان گفت نفس در اینجا معنایی نزدیك به همان معنای «روان» در روان شناسی امروز را دارد. در روان انسان كشش به سوی بدی از یك سو و مبارزه با بدی از سوی دیگر وجود دارد. از همه مهم تر این كه نفس یا روان انسان خود امكان شناخت خطوط اصلی خوبی و بدی را دارد:
«و نفس و ما سوّیها. فألهمها فجورها و تقویها» شمس/7ـ8
این كششهای ناهمساز، یكی انسان را به زمین می چسباند و دیگری او را تا پرواز به سوی افقهای برین فرا می خواند. این خود اوست كه تا كدامین نیروی خویش را تقویت كند و اجازه دهد كه در كشور وجود او حكومت را به دست گیرد. بنابراین انسان ماهیتی یگانه دارد، اما همین ماهیت یگانه دارای كششهای دوگانه یا چندگانه است. نیروهایی در وجود انسان هست كه به او اجازه انتخاب و اختیار مسیر را می دهد، اگر چه ممكن است در مواردی در وسط راه، دیگر حق تعویض نتیجه یا توانایی آن را نداشته باشد؛ مانند كسی كه خود را از بام چند طبقه ای بیندازد كه در نصف راه، دیگر اختیاری برای انصراف از تصمیم خویش ندارد.
پنج. با توجه به نیروهای متفاوت موجود در انسان، قرآن به ابعاد متفاوت وجودی انسان اشاراتی كلی به نوع وی در همه زمانها و سرزمینها دارد؛ تعبیراتی مانند:
«إن الإنسان لظلوم كفار»(ابراهیم/43)، «و كان الإنسان قتوراً»(اسراء/100)، «و كان الإنسان عجولاً»(اسراء/11)، «خلق الإنسان من عجل»(انبیاء/37)، «إنّ الإنسان لكفور مبین»(زخرف/15)، «خلق الإنسان ضعیفاً»(نساء/28) این تعبیرها و تعبیرهای مشابه در قرآن كریم می رساند كه در ساختار وجودی انسان مشتركاتی وجود دارد كه انسانها را به هم نزدیك می كند و از انسان با همه تفاوتها موجودی یگانه می سازد.
شش. قرآن درباره انسانها نظریات روان شناختی واحدی ارائه می كند؛ در شرایط همسان، كنش یا واكنش انسانها یكسان است.
مثلاً:
ـ انسانها در هنگام ضرر و خطر، مفصل و از عمق جان دعا می كنند:
«و إذا مسّه الشر فذو دعاء عریض» فصلت/51
ـ در هنگام نعمت خوشحال می شوند:
«و إنّا إذا أذقنا الإنسان منّا رحمة فرح بها» شوری/48
ـ در هنگام بهره مندی می پندارند كه خدا آنان را مورد عنایت ویژه خویش قرار داده است:
«فأمّا الانسان إذا ما ابتلاه ربّه فأكرمه و نعّمه فیقول ربّی أكرمن» فجر/15
اما انسان هنگامی كه پروردگارش او را می آزماید، و عزیزش می دارد و نعمت فراوان به او می دهد، می گوید: پروردگارم مرا گرامی داشته است.
ـ و در هنگام تنگدستی می گویند خداوند ما را خوار كرده است:
«و أما إذا ما ابتلاه فقدر علیه رزقه فیقول ربّی أهانن» فجر/16
و اما چون وی را می آزماید و روزی اش را بر او تنگ می گرداند، می گوید: پروردگارم مرا خوار كرده است.
ـ گاه به شدت ناامید می شود:
«و إن مسّه الشرّ فیؤس قنوط» فصلت/49
و چون آسیبی به او رسد مأیوس و نا امید گردد.
مواردی از این دست در قرآن بسیار است. بویژه این نكته كه انسان در هنگام بلا و مصیبت و خطر، به یاد خدا افتاده دعا و تضرع می كند، اما در ساحل نجات خدا را فراموش می كند، بارها و بارها در قرآن تكرار شده است، و این مطلب نیز تصریح شده كه:
«كلاّ إنّ الإنسان لیطغی. أن رآه استغنی» علق/7
از مجموع نكته های یاد شده به دست می آید كه انسان در قرآن دارای طبیعت و ماهیت یگانه است. البته این به معنای نادیده انگاشتن تفاوتها در جامعه های گوناگون نیست، تفاوتهای فرهنگی ـ زبانی و نژادی را نادیده نمی گیرد، اما هیچ كدام را سبب تفاوت ماهیت انسان نمی داند.

نسبی بودن ارزشها

از نظر قرآن ملتها فرهنگها و ارزشهای خود را هر چه كه باشد زیبا می بینند و رفتار خود را بدون ارزیابی خردورزانه صحیح می دانند. قرآن به مسلمانان دستور می دهد كه به باورها و مقدسات حتی مشركان اهانت نكنند، زیرا آنان باورهای خود را زیبا می بینند و معبودان خویش را مقدس می دانند:
«ولاتسبّوا الّذین یدعون من دون الله فیسبّوا الله عدواً بغیر علم كذلك زینّا لكلّ أمّة عملهم ثمّ إلی ربّهم مرجعهم فینبّئهم بما كانوا یعملون» انعام/108
اما این مسأله به معنای ارزیابی نكردن دیگر فرهنگها یا باطل ندانستن آنها نیست:
«أفمن كان علی بینة من ربّه كمن زین له سوء عمله و اتّبعوا أهواءهم» محمد/14
تقلید از پدران، تداوم فرهنگها را زمینه سازی می كند. اعمال و رفتار اجتماعی آنان نیز مطابق همان فرهنگ، قابل تفسیر است.
«و إذا قیل لهم اتّبعوا ما أنزل الله قالوا بل نتّبع ما ألفینا علیه آباءنا أو كان آباؤهم لایعقلون شیئاً و لایهتدون» بقره/170
دل كندن از میراث فرهنگی به جای مانده از پدران برای مشركان و روی آوردن به سخن وحی آسان نبوده است؛ هنگامی كه به آنان گفته می شد ایمان بیاورید، می گفتند برای ما همان چیزهایی كه از پدران ما به ما رسیده كافی است.
«و إذا قیل لهم تعالوا إلی ما أنزل الله و إلی الرسول قالوا حسبنا ما وجدنا علیه آباءنا أو لوكان آباؤهم لایعلمون شیئاً و لایهتدون» مائده/104
اما قرآن دلخوشی به میراث فرهنگی را بدون تحقیق، نادرست می داند و می گوید این كه پدران شما چگونگی زندگی می كردند، بر عهده شما نیست، شما خود مسؤول باور و رفتار خویش هستید.
«یا أیها الّذین آمنوا علیكم أنفسكم لایضرّكم من ضلّ إذا اهتدیتم إلی الله مرجعكم جمیعاً فینبّئكم بما كنتم تعملون» مائده/105
اما قرآن به این مرحله اكتفا نمی كند؛ همیشه اعتقادات و فرهنگها را كه سبب انجام عمل یا شعائری می شود نقد می كند. ارزیابی و انگشت گذاشتن روی اصل فرهنگ و ارزشهای آن، دیدگاه و بررسی قرآنی را با دیدگاه نسبیت فرهنگی متفاوت می سازد. گویا می توان گفت قرآن در چنین مواردی در دو مرحله عمل می كند: یك: معنی كاوانه، دو: ارزیابی و نقد معنای فرهنگی.
اما درباره نجات اهل سایر ادیان، و ادعای بر حق بودن آنها در آیاتی دیگر از قرآن بر این اطلاق قید زده شده است، یعنی صرف ایمان آنها به آیینها ایمان كامل و سبب نجات دانسته نشده است، بلكه ایمان به رسالت پیامبر (ص) شرط اساسی قبول ایمان شمرده شده و كسانی كه به پیامبر و اسلام ایمان نیاورده اند، گمراه تلقی شده اند:
«ألم تر إلی الذین أوتوا نصیباً من الكتاب یشترون الضلالة و یریدون أن تضلّوا السبیل» نساء/44
بلكه به این هم بسنده نشده است، كسانی كه به اسلام و رسالت پیامبر ایمان نیاورده اند، كافر دانسته شده اند.
«من الّذین هادوا یحرّفون الكلم عن مواضعه و یقولون سمعنا و عصینا و اسمع غیرمسمع و راعنا لیاً بألسنتهم وطعنا فی الدین و لو أنّهم قالوا سمعنا و أطعنا و اسمع و انظرنا لكان خیراً لهم و أقوم و لكن لعنهم الله بكفرهم فلایؤمنون إلاّ قلیلاً» نساء/46
به همین سبب از اهل كتاب خواسته شده كه به اسلام، قرآن و رسالت محمد (ص) ایمان بیاورند و نسبت به روز كیفر به آنان هشدار داده شده است:
«یا أیها الذین أوتوا الكتاب آمنوا بما نزّلنا مصدّقاً لما معكم من قبل أن نطمس وجوهاً فنردّها علی أدبارها أو نلعنهم كما لعنّا أصحاب السبت و كان أمر الله مفعولاً» نساء/47
درباره دیدگاه قرآن باید به این مطالب توجه شود:
قرآن در بیان ارزش فرهنگها از فرهنگ الهی و فرهنگ جاهلی سخن می گوید و فرهنگ جاهلی را تقبیح می كند و از سفاهت كسانی كه از ملت ابراهیم روی گرداندند سخن می گوید. از فطرت مشترك انسان و از نیروی حق شناسی او استفاده می كند و در داوری اخلاقیات، خود انسانها را داور قرار می دهد: «هل جزاء الإحسان إلاّ الإحسان»
قرآن از مشتركاتی سخن می گوید كه همه انسانها می توانند در آن مشترك باشند و محور فرهنگ انسانی باشد. این مشتركات، بر فطرت و ماهیت یگانه انسان استوارند. واژه امت نیز بسیار گویاست و در مواردی خیلی نزدیك به معنای یك فرهنگ، یا میراث به جا مانده از پدران به كار رفته است:
«و لكلّ امّة جعلنا منسكاً لیذكروا اسم الله علی ما رزقهم من بهیمة الأنعام فإلهكم إله واحد فله أسلموا و بشّر المخبتین» حج/34
«لكلّ أمّة جعلنا منسكاً هم ناسكوه فلاینازعنّك فی الأمر وادع إلی ربّك إنّك لعلی هدی مستقیم» حج/67
«بل قالوا إنّا وجدنا آباءنا علی أمّة و إنّا علی آثارهم مهتدون» زخرف/22
«و كذلك ما أرسلنا من قبلك فی قریة من نذیر إلاّ قال مترفوها إنّا وجدنا آباءنا علی امّة و إنّا علی آثارهم مقتدون» زخرف/23
اما این میراث فرهنگی بدون ارائه دلیل بر مفید و صحیح بودن آن، مورد تأیید نیست و مردمی كه تنها به تقلید از پدران خویش و میراث فرهنگی آنان حركت كنند، به دور از هدایت و نجات تلقی شده اند.

نظریه ای برون دینی

برخی از كسانی كه به نسبیت فرهنگی از دیدگاه قرآن قائل هستند، به این دلیل است كه می پندارند غیر از این ممكن نیست؛ زیرا با توجه به رابطه زبان و فرهنگ، فرهنگها قیاس ناپذیرند. كلام خدا نیز چون به زبان عربی است، از این رو رابطه ای محكم بین قرآن و فرهنگ زمان نزول وجود دارد، به گونه ای كه ناچار باید بپذیریم این كتاب به زبان یك فرهنگ سخن می گوید كه همان فرهنگ عرب زمان نزول است؛ بنا بر این طبیعی خواهد بود كه این كتاب برای مردمِ دارای فرهنگی دیگر قابل ترجمه و فهم نباشد، پس نسبیت فرهنگی، فرهنگ قرآن را نیز نسبی می كند و سبب می شود كه از ادعای جهانی بودن فرهنگ قرآن صرف نظر كنیم.

پاسخ این پندار

این پندار، پیامدهای دیگری نیز دارد، اما لازم است پیش از هر سخن دیگر این نكته را بیان كنیم كه یك حقیقت، به عمد نادیده انگاشته شده و به مغالطه پنهان نگاه داشته می شود. اگر بپذیریم كه زبان یك قوم و ملت، سازنده فرهنگ آن است و از نظریات كسانی كه نسبیت انگاری فرهنگی را رد كرده اند نیز صرف نظر كنیم، باز هم نمی توانیم چنین نتیجه بگیریم كه قرآن چون از زبان عربی استفاده كرده، پس در بند محدودیتهای این فرهنگ زندانی مانده است.
از دو حال خارج نیست، یا این سخن را با اعتقاد به خدا می گوییم یا بی اعتقاد، اگر به خدا و حقانیت وحی بر حضرت محمدبن عبدالله(ص) باور نداشته باشیم نیازی به این استدلال نداریم، زیرا خود به خود این كتاب را محصولی بشری دانسته ایم كه در دامن یك فرهنگ خاص متولد شده و رشد كرده است. اما اگر براین باور باشیم كه خدایی هست كه بر محمد(ص) وحی كرده و قرآن كلام اوست، در این صورت این سخن معنی نخواهد داشت. دلیل آن با آوردن یك مثال روشن است:
اگر فرض كنیم كه فردی به چندین زبان زنده دنیا آشناست، و این آشنایی در حدی است كه با ریشه های فرهنگی كلمات نیز آشنایی دارد، در این صورت او می تواند با استفاده از یك زبان، آنچه را كه در فرهنگهای دیگر نیز وجود دارد در نظر داشته باشد، و حتی آگاهانه در مواردی با توضیح و تبصره به خواننده بگوید كه تفاوت ظریف در باور به فلان مسأله بین دو یا چند فرهنگ وجود دارد و او قادر است به اندازه توانایی زبان، یك فرهنگ دیگر را به زبان فرهنگ دیگر تفسیر كند و وجوه تفاوت یا اشتراك آن را بیان كند.
چه بسا یك دانشمند اسلام شناس آلمانی، با شناخت كافی از اسلام و عرفان اسلامی، مولوی را از یك فارسی زبان معمولی كه مولوی را می خواند بهتر بشناسد!
البته نباید اشكال كرد كه او هم اشتباهاتی دارد، اشتباه و ناتوانی جزء طبیعت انسانی است. سخن از مثلاً 80٪ درك و تصویر درست اوست.
حال اگر بتوانیم فرض كنیم كه كسی 1500 سال عمر كرده، اما بر خلاف انسانهای بی مرگ سفرنامه گالیور،12 دچار پیری و ناتوانی های معمولی انسانی هم نشده و پس از تحصیلات معمول به یك زبان، به كشورها و مناطق عمده مسكونی زمین نیز مسافرت كرده و دست كم ده سال در هر سرزمینی زندگی، تحصیل و مطالعه كرده و تمام این اطلاعات را یادداشت و ذخیره كرده، در رشته های علوم انسانی؛ مردم شناسی، جامعه شناسی، روان شناسی، اقتصاد، علم سیاست،زیست شناسی و دانشهای میان رشته ای مانند روان شناسی اجتماعی، جامعه شناسی زبان و… در بالاترین سطوح تحصیلی درس خوانده و در هر یك از این زمینه ها به سبب عمر طولانی و دانشهای مقدماتی فوق تخصص دارد و مطالعات او نیز در این زمینه ها روزانه نو و تكمیل می شود، از باب تصادف اكنون و در زمان ما زندگی می كند، از نظریات ادوارد ساپیر، بنجامین ورف، كوهن و غیر آنان نیز آگاه است، و از دیدگاه های مخالف، مانند جهانی های زبان و فرهنگ در نظریات نوام چامسكی و زبان شناسی هم آشناست، و از راه هایی چون اینترنت، شبانه روز در جریان آخرین اطلاعات در این زمینه قرار می گیرد و اطلاعات او كاملاً به روز است…
او از چند سال قبل در پی آن است كه كتابی بنویسد، مخاطب او تمام دانشمندان دنیا هستد، ناچار است یك زبان را انتخاب كند، از توانایی و محدودیتهای طبیعی زبان، و بویژه زبانی كه می خواهد كتابش را به آن زبان بنویسد نیز آگاه است، در هنگام نوشتن، آگاهانه، با استفاده از همین زبان، مطالبش را به گونه ای بیان می كند كه برای تمام دانشمندان جهان قابل فهم باشد. آیا این شخص با این اشراف بر تمامی زبانهای زنده دنیا، فرهنگهای زنده و مرده و نظریات متفاوت دانشمندان، نمی تواند وسیع تر از یك انگلیسی زبان، آلمانی زبان، فارسی زبان و… بیندیشد و جامع تر بنویسد؟ برای او این امكان وجود ندارد كه با توجه به محدودیتهای زبان در قالب یك فرهنگ، به گونه ای بنویسد كه برای مردم در فرهنگهای دیگر نیز قابل فهم و ترجمه، یا تفسیر قابل فهم باشد؟ بویژه كه دارای ویژگیهای والای اخلاقی؛ چونان انسان دوستی، حق جویی و شجاعت در اظهار نظر نیز باشد.
كسانی كه به خدا باور دارند و معتقدند كه محمد(ص) فرستاده اوست، و قرآن كتاب مُنزَل الهی است كه كلمه به كلمه آن سخن خداست، حق دارند كه معتقد باشند كه خداوند از كسی كه مثال زدیم تواناتر است و آگاهی او بر اینكه انسانها برای فرار از تكالیف الهی به چه ترفندهایی آشنایی دارند، در قرآن ملموس است، او انسان را «أكثر شیء جدلاً» لقب داده و فرموده است:
«و لقد صرّفنا فی هذا القرآن للنّاس من كلّ مثل و كان الإنسان أكثر شیء جدلاً» كهف/54
بنابراین، اگر اعتقاد به خدا وجود داشته باشد، حتی در صورت قبول نسبیت زبانی نیز نویسنده قرآن محدودیتی ندارد كه بر اساس آن قرآن نتواند برای تمام بشر پیام داشته باشد، اگر چه این پیام برای غیرعربی زبانان نیاز به تفسیر داشته باشد.

پی نوشت ها:

1. لوئیس، برنارد، برخورد فرهنگها، ترجمه بهمن دخت اویسی، تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، و مركز بین المللی گفتگوی تمدنها، چاپ اول، 1380ش. او فصلی از كتابش را به همین مسأله اختصاص داده و به تفصیل بدان پرداخته است؛ این فصل حدود سی و دو صفحه كتاب را در بر گرفته و عنوان آن اخراج است، كه ما قسمتهایی از آن را با اختصار نقل كردیم(صفحات 31 تا 62).
2. ر.ك: لیتل، دانیل، تبیین در علوم اجتماعی، درآمدی به فلسفه علم الاجتماع، ترجمه عبدالكریم سروش، تهران، مؤسسه فرهنگی صراط، زمستان 1373؛ ژولین فروند، جامعه شناسی ماكس وبر، ترجمه عبدالحسین نیك گهر، تهران، نشر نیكان، 1362ش،95 به بعد.
3. ر.ك: مزلو، ابراهام هارولد، افقهای والاتر فطرت انسان، ترجمه احمد رضوانی، مشهد، معاونت فرهنگی آستان قدس رضوی، 1374ش. تمام این كتاب بر همین دیدگاه استوار است، به خصوص در اول آن این مطلب بیان شده است. و نیز كتابهای دیگر مزلو از همین مترجم و همین ناشر: به سوی روان شناسی بودن و انگیزش و شخصیت. نیز ر.ك: دوآن شولتس، روان شناسی كمال، ترجمه گیتی خوشدل، كه دیدگاه هفت روان شناس بزرگ را آورده است.
4. علوی نژاد، سید حیدر، پژوهشهای قرآنی، شماره 28ـ27، مقاله «معنی شناسی و فهم متن».
5. پابكین، ریچارد، مدخل نسبی گرایی (دین اینجا، اكنون)، ترجمه مجید محمدی، تهران، نشر قطره، 1377ش،15 و16.
6. لایون ، دیوید، پسامدرنیته، ترجمه محسن حكیمی، تهران، انتشارات آشتیان،1380ش، 138.
7. این دیدگاه به نظریه ساپیر ـ ورف معروف است. برای تفصیل بیشتر، ر.ك: علوی نژاد، سید حیدر، پژوهشهای قرآنی، شماره 27ـ28، مقاله «معنی شناسی و فهم متن».
8. اعلامیه اصول دگرپذیری، مصوب بیست و هشتمین كنفرانس عمومی یونسكو، پاریس، 16نوامبر 1995، به نقل از اطلاعات سیاسی ـ اقتصادی، شماره 181ـ182،163.
9. دكتر محمد قراگوزلو، جهانی شدن و تنوع فرهنگها، اطلاعات سیاسی ـ اقتصادی، شماره 181ـ182، 163.
10. سارتر، ژان پل، اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر، ترجمه مصطفی رحیمی، تهران، نیلوفر، 27.
11. فروم، اریك، فراسوی زنجیرهای پندار، ترجمه دكتر بهزاد بركت، تهران، مروارید، 1379ش، 53.
12. جوناتان سویفت، سفرنامه گالیور، ترجمه فریال شیخ الاسلامی، تهران، انتشارات ارسطو، فصل دهم، صفحات 273تا282. نویسنده در این فصل از انسانهای فناناپذیری سخن می گوید كه مرگ ندارند، نام آنها را «سترولدبروگ ها» می گذارد.