مدیریت از دیدگاه نهج‌البلاغه

مدیریت از دیدگاه نهج‌البلاغه

 

کتاب ارزشمند نهج‌البلاغه بعد از قرآن مجید یکی از کامل‌ترین کتاب‌هایی است که تعالیم چگونه زیستن را در بر دارد و هیچ نکته‌ای از زوایای زندگی را ناگفته نگذاشته است. بی‌دلیل نیست که این کتاب ارزشمند همواره در کنار قرآن مجید بیانگر راه روشن درست اندیشیدن و درست زیستن است زیرا کلام شخصی است که خود در گهواره پرنور وحی پرورش یافته و آثار کلام خدایی را در رفتار بزرگترین پیامبر مشاهده نموده است و اگر قرآن کتاب دستور زندگی است، نهج‌البلاغه کتاب اجراست.
گوناگونی مطالب و موشکافی دقیقی که مخصوص حضرت علی(ع) می‌باشد چنان اثری آفریده که بی‌اغراق در برگیرنده روش اجرای تمام دستورات زندگی در قرآن عظیم است. از جمله مباحث آن روش‌های مدیریت است که به گونه‌ای ادبی، نغز و در عین حال ساده بیان شده که تمامی مدیران در هر سطح می‌توانند آن را به عنوان الگوی مدیریت صحیح که علم روز است به کار بندند. متن موجود چکیده‌ای است از دریای بی‌کران علم امیرمومنان که از سه مجموعه خطبه‌ها، نامه‌ها و کلمات قصار برگرفته شده است؛
۱) آله الریاسه سعه الصدر: همت بلند و فراخی سینه ابزار ریاست است.
(۱۷۶ کلمات قصار)
سرپرست و رئیس یک مجموعه باید آن قدر سینه فراخ داشته باشد که انتقاد دیگران، تکذیب دیگران، اعتراض، بدگویی‌ها و همچنین سختی کار نتواند کوچکترین خللی در رهبریت او ایجاد کند.
۲) از جر المسی ءبتواب المحسن:‌با پاداش دادن نیکان، بدان را از بدی کردن باز بدار. (۱۷۷ کلمات قصار)
طرح تکریم و تشویق کارمندان با انگیزه، بهترین روش برای ایجاد انگیزه کار در دیگران است.
روشی که مدیران امروز برای بالا بردن راندمان کارشان به‌کار می‌برند روشی است که ۱۴ قرن قبل امیرالمومنین آن را عنوان کرده است.
۳) ولاتعذر بتضییعک النافه لاحکامک الکثیر المهم:
تو به خاطر کار زیاد و مهم اگر حقی را ضایع گردانی معذور نخواهی بود.
مشغله کاری و درگیری افکار، توجیهی است که اغلب مردم برای انجام ندادن حقی قائل هستند. اگر چیزی در جای اصلی خود قرار نگرفت، اگر حقی ضایع شد ولو اندک، برای یک مدیر توانا محدودیتی باقی نمی‌ماند. مسئولیت، خرد و کلان نمی‌شناسد و در هر سطحی پایمالی حق پذیرفته نیست.
۴) استعمل العدل و حذر العسف و الحیف، فان العسف یعود بالجلاء و الحیف یدعوا الی السیف.
حضرت خطاب به زیاد ابن ابیه وقتی او را به فرمانداری فارس منصوب می‌کند، می‌فرماید: عدل پیشه کن و از سخت‌گیری بپرهیز، زیرا سخت‌گیری بیهوده مردم را به جلای وطن وا می‌دارد و ستم، انسان را به سوی جنگ می‌کشد.
آنچه باعث فرار نیروهاست سختگیری‌های متعصبانه‌ای است که مسئولین یک کشور بر مردم خود اعمال می‌کنند.
۵) من اوفا الی متفاوت خذلته الحیل، قلیل مدوم علیه خیر من کثیر مملول منه. کسی ‌که به کارهای متفاوت و مختلف بپردازد هیچ‌کدام از آنها را نمی‌تواند انجام دهد و نیاز خود را برآورده نمی‌سازد، کار کم و مداوم بهتر از کار زیاد ملال‌آور است. (کلمات قصار ۴۰۳ و ۴۴۲)
کار بدون برنامه و نامنظم و سردرگمی و پراکندگی افکار نتیجه‌ای جز بی‌هدفی ندارد و دسترسی به هیچ‌کدام از اهداف میسر نیست. آنچه امروزه از آن به کیفیت یاد می‌کنند همان است که امام قرنها پیش اهمیت آن را عنوان کرده است.
۶) الولایات مضامیر الرجال: (۴۴۱ قصار)حکومت و فرمانداری میدان آزمایش مردان است.
بسیاری از افراد وقتی صاحب منصبی می‌شوند و تشکیلات و کارمندانی را زیر دست می‌بینند و اصطلاحا هرگاه صاحب میز می‌شوند می‌انگارند این همه برای آنان دائمی است. حضرت می‌فرماید حتی اگر لایق آن پست و سمت هم باشند این میدانی است که فراهم شده تا مورد آزمون قرار گیرند و مسلما ارزیابی خواهند شد. بسیاری از موارد که از نظر عام موقعیتی محسوب می‌شود مثل مال و اولاد، از نظر قرآن مجید مسیر آزمایش می‌باشند.
ابزار بسیار لازم برای یک مدیر توانا دانش است. آنچه تمام راهها به آن ختم می‌شود و حرف اول را می‌زند.
امروزه کسی حرفی برای گفتن دارد که دانشور باشد. حتی در عرصه اقتصاد کسانی موفق‌ترند که فروشنده دانش و عرضه کننده اطلاعات باشند.
حضرت علی(ع) در مورد کسب دانش به طور عموم برای تمام انسانها و اختصاصا برای مدیرانی که شیوه مدیریت و برنامه‌ریزی‌شان الگویی برای زیردستانشان است، رهنمودهایی دارند:
۷) الحکمه ضاله المومن فخذ الحکمه ولو من اهل نفاق:‌(سخنان قصار ۸۰)دانش گمشده مومن است پس آن را فرا گیر هر چند نزد مردم منافق باشد.
۸) ان هذه القلوب او عیه فخیرها اوعاها، فاحفظ عنی ما اقول لک.همانا دلها ظرف‌هایی است فراگیرنده و بهترین دلها آن است که فراگیری بیشتری داشته باشد. پس آنچه را به تو می‌گویم فراگیر و به یاد داشته باش.
(نامه به کمیل)
۹) ان هذه القلوب تمل کما تمل الابدان، فابتغوا لها طرائف الحکم.دلها نیز مانند تن‌ها خسته می‌شوند؛ پس برای آنها دانش‌های جدید مهیا کنید.(سخنان قصار۹۱)
برای اینکه انسان از روزمره‌گی بیرون بیاید و روحش تازه شود و خستگی‌های روحی او اتمام یابد، باید دانش جدید بیاموزد. این یکی از دلایل دایر شدن کلاس‌های ضمن خدمت و آموزش‌های پیوسته در بین کارکنان دولت است. برای علم، زمان و مکان و سن و سال مهم نیست. انسان در هر سنی می‌تواند “فناوری اطلاعات” را آموزش ببیند یا در حیطه کاری خود دانش‌های جدید را آموخته، با علم روز در صحنه کاری حاضر گردد. اگرچه انگیزه شرکت در کلاس‌ها کسب امتیاز باشد، در نهایت مقصد تامین می‌شود.
۱۰) ای مالک اگر رسیدگی به امور کشور و رعیت، از روی حسن نیت و به خاطر خشنودی و آسایش خلق باشد، به خاطر خداست ولی بهترین اوقات و پاک‌ترین فرصت‌ها را برای خویش و آنچه بین تو و خدایت است برگزین.
این سخن امام مدیران و مسئولان سطح بالای کشور را شامل می‌شود که گاه چنان در انجام امور محوله غرق می‌شوند و در کار ادغام می‌گردند که خصوصی‌ترین لحظات زندگی و عبادات را از دست می‌دهند و همین باعث از بین رفتن فضایل اخلاقی شده و در دراز مدت به مدیری بی‌انگیزه و غیرمتعهد تبدیل می‌گردند.
در نهج‌البلاغه نکات بسیار ظریفی برای عملکرد مدیران ذکر شده است که جنبه اجرایی و عملی دارد و در بسیاری از خطبه‌ها از خصوصیات نمایندگان یک مدیر و فرستادگان صحبت به میان می‌آید.
در نامه شماره “۵۳” خطاب به کمیل بن زیاد، وقتی او را به ولایت مصر گماشت، می‌فرماید:
باید برگزیده‌ترین وزیران نزد تو وزیری باشد که سخن تلخ حق بیشتر به تو بگوید و کمتر تو را در گفتار و کرداری که خدا برای دوستانش نمی‌پسندد بستاید. هرچند که سخن و ستایش نکردنش سبب ناخرسندی تو شود.
و در جایی خطاب به مالک اشتر می‌فرمایند: ای مالک برای داوری میان مردم، قاضی را از میان کسانی برگزین که ستودن بسیار، او را به تکبر واندارد و به اندازه‌ای از مال بر او ببخش و زندگی‌اش را فراخ گردان که راه عذرش بسته شود و نیازش به مردم با آن بخشش کم باشد.
ای مالک! فرماندار را نزدیکانی است که خوی گردن کشی دارند و جز خانواده و خویشانش می‌باشند، مبادا به کسی از آنها زمینی واگذار کنی و زنهار از آنها که به گرفتن مزرعه وزمین در تو طمع کنند.
و در جایی دیگر برای حفظ ثبات مملکت می‌فرماید: از صلح و سازشی که رضا و خشنودی خدا در آن است و ممکن است دشمنت تو را به آن بخواند، سرپیچی مکن زیرا آسایش سپاهیانت و آرامش کشورت در آن صلح است.
حتی از مسائل روانشناختی در امور مدیران صحبت شده است.
در جایی می‌فرماید:
همانا دلها را خواهش و آرزویی است، پس گاهی به چیزی روی می‌آورند و گاهی از چیزی روی‌گردان می‌شوند. هرگاه که روی می‌آورند به سوی آنها بیا. زیرا وقتی دل مجبور باشد کور می‌گردد.
این اشاره دارد به موضوع راندمان کار، وقتی کار با اجبار باشد و فقط از نقطه نظر رئیس و کارمندی موضوع بخواهد فیصله بیابد، کارمندان نیز گاهی طاقت دستورات پشت سرهم را ندارند.
یک مدیرخوب رابطه‌اش با زیر دست فقط در حد دستور و وظیفه نباید باشد. درک متقابل خیلی از مسائل را در قالب‌های کاری حل می‌کند.
یک مدیر موفق از دیدگاه‌ نهج‌البلاغه، مدیری است که بدون طمع و بی‌هیچ حق ضایع‌کردنی، تنها به انجام مسئولیت خود بیندیشد و برای نزدیکان خود حقی اضافه قائل نشود. چشم‌اندازهای دنیوی قدم‌هایش را سست نکند مدیران زیر دست را از افراد لایقی برگزیند که فریب پست و جاه و زر دنیا را نخورند. اندیشمند باشند و خوش فکر.
یک مدیر موفق همواره برای کارکنان آموزش‌هایی را در نظر می‌گیرد که علم روز را بدانند و همراه با دانش جدید در عرصه مدیریت حاضر شوند.
و بالاخره این رفتار مدیران است که عملکرد کارمندان را شکل می‌دهد و در سطح بالا به قول امام علی(ع:) “مردم دنباله‌رو زمامدارانشان هستند.”

آسيب شناسى جوانان در آيينه قرآن و امامان

آسيب شناسى جوانان در آيينه قرآن و امامان

 
 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در اين نوشتار, تلاش شده تا نوجوانان و جوانان در دهكده جهانى مورد آسيب شناسى قرار گيرند. قرآن كريم حضرت يوسف را به عنوان ((سمبل)) پاكى معرفى كرده و خطرها و آسيب هايى كه اين جوان پاك دامن را تهديد مى كرده, برشمرده و با كمك و با توسعه اى همه جانبه بر پيروانش عرضه شده است.

حقيقتا داستان بسيار شيرين حضرت يوسف(عليه السلام) ((زندگى نامه)) واقعى جوانان حقيقت جو است و شيوه زندگى كردن نوجوانان و جوانان را در گستره خود قرار داده است. پس در جواب اين سوال كه:

آيا داستان يوسف(عليه السلام) قابل توسعه است؟ و آيا عنصرى دانستن آن قابل اثبات مى باشد؟ بايد گفت: قرآن در روايات, كتاب ((جرى)) معرفى گشته, يعنى مانند آفتاب و ماه در جريان است و بر انواع مصاديق قابل تطبيق است. از اين رو هم طبق روايات يك آيه از قرآن نيز بر هر موردى كه قابل انطباق باشد تطبيق مى گردد; هرچند كه ربطى به مورد نزول آيه نداشته باشد. عقل هم همين سليقه و روش را صحيح مى داند, چون قرآن براى هدايت همه انسان ها و در همه زمان ها نازل شده است.

بنابراين داستان حضرت يوسف(عليه السلام) همان سرنوشت و فراز و نشيب زندگى يك جوان قدسى است و گستره زندگى تمام جوانان را در هر زمان و مكانى, تحت پوشش قرار مى دهد. از اين رو ((جوانان قرآن)) بايد يوسف گونه با آسيب ها و آفت ها مقابله نمايند. از اين رو سوره يوسف را ـ كه سوره جوانان و زندگى نامه يوسف(عليه السلام) است ـ مطالعه كرده و از آن الگو بگيرند.

 

حد آسيب و آفت اخلاقى، در تهديد جوانان

همان طورى كه صفات پسنديده, انسان را به معراج مى برند, صفات ناپسند نيز انسان را به گمراهى مى كشانند. يكى از صفات ناپسندى كه زندگى انسان را به نابسامانى مى كشاند, حسادت است. ((حسد)) نهال ايمان را مى سوزاند و فرد و جامعه را با خطر جدى مواجه مى سازد. آتش حسد, حد و مرزى نمى شناسد, بلكه فراگير بوده و دامن گير همه افراد مى گردد. خداوند در همين زمينه مى فرمايد: ((اذ قالوا ليوسف واخوه احب الى ابينا منا ونحن عصبه ان ابانا لفى ضلال مبين))(1) آنگاه كه (برادران او) گفتند: همانا يوسف و برادرش (بنيامين) نزد پدرمان از ما كه گروهى نيرومند هستيم محبوب ترند. همانا پدرمان (در اين علاقه به آن دو) در گمراهى روشنى است.

اولين آسيبى كه اين جوان ملكوتى را با خطر جدى مواجه ساخت, ((حسادت خودمانى)) بود. حسادتى كه از درون خانه شعله ور شده, حس حسادت, برادران را به طرح نقشه اى وادار ساخت, بعضى گفتند: ((يا يوسف را بكشيد و يا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد تا محبت پدر يك پارچه متوجه شما بشود.))(2) اين بود دو پيشنهاد پليدى كه در بين برادران به خاطر حسادت مطرح شد:

حسن يوسف ديده اخوان نديد

از دل يعقوب كى شد ناپديد(3)

لذا امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد:

((اللهم سلم لى قلبى من البغى والحسد والكبر والعجب والريإ والنفاق و سوء الاخلاق; خدايا! قلب و جان مرا از سركشى, حسد, خودبزرگ بينى, از خود راضى بودن, خودنمايى, دورويى, و اخلاق ناپسند, سلامت بدار.))(4)

حسد, يك بيمارى روانى اى است كه جان و جامعه انسانى را نابود مى كند. لذا بايد با دعا و عوامل معنوىاى كه ائمه معصومين(عليهم السلام) بيان كرده اند آن را مداوا نمود.

بنابراين حسد را بايد از طريق دعا درمان كرد, نه دارو و عوامل مادى.

حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد:

((فان الحسد يإكل الايمان كما تإكل النار الحطب; (بر هم حسد مورزيد كه) حسد ايمان را مى خورد ـ چنان كه آتش هيزم را نابود مى كند.))(5)

البته حسادت هاى دشمنان معنويت, مرموزتر و شكننده تر از حسادت آدم هاى معمولى است, زيرا سرمنشإاش مسائل سياسى ـ اجتماعى است. دنياى امروز به صورت مجتمعى از همسايگان و دهكده اى كوچك درآمده است. به طورى كه با همديگر رفت و آمد داشته و از رفتار همديگر آگاه و باخبرند. در يك چنين دهكده اى جهانى, دشمن به راحتى از همه چيز و همه كس اطلاع دارد. به راحتى مى تواند قشرهاى مختلف هر جامعه را شناسايى كرده و مورد هجوم فرهنگى و مانند آن قرار دهد. بنابراين آسيب شناسى جوانان بايد با نگرشى جهانى و كلى مورد بررسى قرار گيرد, نه در يك جامعه بسته و محدود. به هر حال حسودان جهانى پيروان حضرت يوسف را در سراسر جهان مورد تهديد قرار داده, و براى تمام آن ها طرح و نقشه شومى تدارك ديده اند.

گرچه آسيب ها و آفت ها در حياط خلوت منزل و درون خانه, پيروان حضرت يوسف راتهديد مى كند. اما دشمنان خارجى و داخلى اى كه با پاكى و معنويت مخالف اند, كمتر آنها را فراهم مى كنند. به عنوان مثال مى توان به پخش برنامه هاى مبتذل ماهواره اى و امثال آن اشاره كرد.

لذا امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايند:

((بارخدايا! مشركان را به مشركان گرفتار ساز تا از دستيابى بر سرزمين هاى مسلمانان بازمانند, و آنان را با كاستن عددشان از كاستن مسلمين باز دار و رشته اتحادشان را بگسل تا از همدستى بر ضد مسلمين باز مانند.))(6)

بنابراين بايد براى محفوظ ماندن جوانان از خطر دورى از معنويت و فرار از حقيقت و اخلاق انسانى تلاش كرد و از هر نيرو و امكاناتى استفاده نمود; گرچه خود جوانان هم بايد با هوشيارى و فراست با نقشه هاى ضد انسانى دشمنان و دوستان مقابله كرده و از دام آنها فرار كنند.

 

چهره هاى دروغين, در كمين جوانان

 

خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:

((قالوا يا ابانا انا ذهبنا نستبق وتركنا يوسف عند متاعنا فاكله الذئب وما انت بمومن لنا ولو كنا صادقين))(7) گفتند: اى پدر! ما براى مسابقه رفتيم و يوسف را نزد اثاثيه خود گذاشتيم و گرگ او را خورد. هرچند ما راست بگوييم, اما تو باور نخواهى كرد.

گرگ ها, براى خوردن دست به درندگى نمى زنند, بلكه به خاطر شهوت رانى و خون آشامى است كه خوى درندگى را در آنها تقويت كرده. از اين رو هيچ وقت آرام نمى گيرند و تمام توان خود را به كار مى بندند. در عين اين كه گرگ ها نسبت به بعضى از حيوانات ديگر مانند: پلنگ, نهنگ, شير و شتر, جثه كوچكترى دارند, اما به جهت صفت ((خون آشامى)) سمبل ((درندگى)) مى باشند:

اى صبا در دل يوسف مگو يعقوب را

آشتى كردند يارانش ولى گرگ آشتى(8)

گرگ صفتى و خوى درندگى در جامعه ناسالم جهانى امروز, موج مى زند. امام على (عليه السلام) در نامه اى به عبدالله پسر عباس يا عبيدالله برادر عبدالله فرموده:

((... و ايتامهم اختطاف الذئب الازل داميه المعزى الكسيره...; و چون مجال بيشترى در خيانت به امت, به دستت افتاد, شتابان حمله نمودى و تند برجستى و آنچه توانستى از مالى كه براى بيوه زنان و يتيمان نهاده بودند بربودى. چنانكه گرگ تيز تك برآيد و بز زخم خورده و از كار افتاده را بربايد... به خدا اگر حسن و حسين چنان مى كردند كه تو كردى از من روى خوش نمى ديدند و به آرزويى هم نمى رسيدند, تا آن كه حق را از آنان بستانم و باطلى را كه به ستمشان پديد شده نابود گردانم.))(9)

امام على(عليه السلام) زندگى رانت خواران و راحت خواهان را مورد آسيب شناسى و كالبد شكافى قرار مى دهد و آنان را با گرگ تيز تكى كه بز زخم خورده و از كار افتاده را بربايد, مقايسه و تشبيه مى كند.

به هر حال اگرچه جوانان يك جامعه مانند يوسف از شر گرگ صفتان روزگار در امان نيستند, اما با توكل به خدا و پيمودن راه انسانيت و حقيقت مى توانند از موج حمله هاى آنها در امان باشند. خداوند هم پشتيبان و ياور انسان هاى پاك و ملكوتى است.

حضرت على(عليه السلام) در يك آسيب شناسى عميق و دقيق, گرگ صفتان تمام زمان ها را مورد خطاب قرار مى دهد, مى فرمايد:

((... و كان اهل ذلك الزمان ذئابا, و سلاطينه سباعا, و اوساطه إكالا, و فقراوه امواتا.. ولبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا; پيشواى قوم بايد با مردم خود به راستى سخن بگويد و پراكندگى مردم را به اجتماع تبديل كند, و ذهن خود را آماده پذيرفتن گرداند[...در غير اين صورت] باطل بر جاى استوار شود, و نادانى بر طبيعت ها سوار و كار ستمكار بزرگ گردد, و دعوت (به حق) اندك و كم خريدار شود, و روزگار چون درنده اى ديوانه حمله آرد, و باطل آرميده برخيزد, و در كار دين جدايى پذيرند, در دروغ با هم دوست باشند و در راست با يكديگر دشمن شوند. و چون چنين شود, فرزند ـ با پدر ـ كينه ورزد و باران, كشت ها را بسوزاند, فرومايگان درهم پخش كنند, و جوانمردان تهديدست مانند. مردم اين زمان گرگانند, و پادشاهانشان درندگان, و فرودستان طعمه آنان, مستمندان همانند مردگان باشند. سرچشمه راستى خشك شود و چشمه دروغ جوشان گردد. راستى را به زبان به كار برند, ولى در دل با هم دشمن اند. گناه و نافرمانى سبب پيوند گردد و پارسايى موجب ريشخند, و اسلام به طور وارونه جلوه دهند و كسى سخن حق نگويد.))(10)

بنابراين از ديدگاه اميرالمومنين (عليه السلام) ريا و دورويى, گرگ صفتى و خوى درندگى, آسيب هايى هستند كه مى توانند افراد جامعه, خصوصا جوانان را به كام خود فرو برده و از مسير انسانيت و پاكى منحرف سازند. لذا در عصر ما هيچ كس نمى تواند رهبرى قافله جوانان جهان را بر عهده بگيرد مگر اين كه خود از تمام پليدىها و حيله ها به دور باشد و نفس خود را با صفات پاك انسانى آراسته گرداند. بنابراين بهترين راهنماى بشريت ـ در رسيدن به سعادت ـ همان رهبران معنوىاند. چالش ها و موانع رشد معنوى جوانان

در داستان حضرت يوسف (عليه السلام) آمده:

((وجإت سياره فارسلوا واردهم فادلى دلوه قال يا بشرى هـذا غلام واسروه بضاعه والله عليم بما يعملون)) كاروانى فرا رسيد و آب آورشان را فرستادند. او دلوش را در چاه انداخت و گفت: مژده باد, اين پسركى است...))(11)

چاه را تو خانه اى بينى لطيف

دام را تو دانه اى بينى ظريف(12)

معمولا اشياى قيمتى ـ مانند طلا ـ و انسان هاى باارزش و انديشمند ـ مانند جوانان فعال ـ در تيررس دشمنان و گرگ صفتان تيز دندان قرار دارند. جوانان هر مرز و بومى, سرمايه هاى انسانى و معنوى آن كشوراند, و انرژىهاى متراكم زيادى را در خود ذخيره دارند.

كيم ـ وو ـ چونگ مى گويد:

((در ميان تمام چيزهايى كه جوانى به همراه دارد, مهمترينشان آرزوهاست. مردمانى كه آرزو و هدف دارند فقر نمى شناسند, زيرا شخص به اندازه هدف هايش ثروتمند است, جوانى دورانى از زندگى است كه حتى اگر شخص هيچ چيز نداشته باشد, ولى هدف داشته باشد, نيازى به اشك و غبطه خوردن ندارد. تاريخ متعلق به كسانى است كه در زندگى هدف دارند, آرزوها, اهداف, آمال و اميدها قدرت هايى هستند كه با آنها مى توان جهان را متحول ساخت, ملت هايى كه برنامه دارند سرانجام اهدافشان به واقعيت منتهى مى شود.))(13)

لذا اين نيروهاى سرشار از انرژى و تحرك, مورد هدف دشمنان قرار مى گيرند. از اين جهت براى به دام انداختن جوانان از ((دام هاى متنوع)) استفاده مى كنند و از ((تنوع دام ها)) لذت مى برند. گاهى گرگ منشى پيش مى روند و زمانى هم از چاه ها و چالش هاى موجود در جامعه مدد مى گيرند تا جوان روشن ضمير را زمين گير نمايند و به تباهى بكشند كه عامل مهم افسردگى و بى انگيزه شدن جوانان است; چنان كه برادران حضرت يوسف(عليه السلام) نيز او را فداى بلهوسى و صفت زشت حسد و خودخواهى خودشان كردند و نوجوانى مثل يوسف (عليه السلام) را از بسيارى فرصت هاى نوجوانى محروم ساختند.

البته چاهى كه دشمنان, در عصر جاهليت جديد و عصر فضا در مسير جوانان قرار داده اند شكل عوض كرده و با تنوع بيشترى جلوه نموده است. چاه و چاله, در عصر جاهليت جديد, داراى لايه هايى متعدد و متنوع است و به شكل رسانه هاى جمعى اى مانند: اينترنتى, ماهواره, رايانه و... درآمده است.

دشمنان كوردل, با ارائه ده درصد برنامه هاى منفى, موهوم, مهيج, مهمل و فحشا, در اينترنت, ماهواره و... نود درصد از جوانان جهان قربانى مى گيرند. اگرچه در اين ميان جوانان و نوجوانان متعهد و متدين از اين سقوط در امان مى باشند, زيرا زندگى حضرت يوسف(عليه السلام) را الگوى زندگى خود قرار مى دهند.

آرى! ((خداوند بندگان مخلص خود را تنها نمى گذارد و آنها را در شدايد و سختى ها نجات مى دهد. نوح را روى آب, يونس را زير آب, يوسف را در كنار آب, نجات داد. هم چنان كه ابراهيم را از آتش, موسى را در وسط دريا و محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را در داخل غار و على(عليه السلام) را در ليله المبيت ـ كه به جاى پيامبر خوابيده بود ـ نجات داد. خداوند هر جا اراده كند, بدون خواست انسان عملى مى شود. مثلا حضرت موسى رفت تا آتش بياورد, ولى با وحى و پيامبرى برگشت و اين كاروان رفتند تا آب بياورند, ولى يوسف را نجات داده و با او برگشتند.

با اراده الهى ريسمان چاهى وسيله شد تا يوسف از قعر چاه به تخت و كاخ برسد, پس بنگريد با حبل الله چه مى توان انجام داد!))(14)

((يا ايها الناس ضرب مثل فاستمعوا له ان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا ولو اجتمعوا له...; اى مردم به مثلى كه زده شده است گوش فرا دهيد: كسانى كه غير از خدا مى خوانيدشان هرگز قادر به خلق مگسى هم نيستند, اگرچه براى اين كار متفق شوند و اگر مگس چيزى از آنها بربايد قدرت پس گرفتنش را ندارند. آرى طالب و مطلوب ناتوانند.))(15)

پيام قرآن براى هميشه جاودانه است و دشمنان يوسف قرآن و جوانان قرآنى براى هميشه ناتوان اند. اين پيام قرآنى را باور كنيم و باز باورهاى خود را باور نمائيم و آن را پاس بداريم. برده گيرى جوانان در عصر فضا

((وشروه بثمن بخس دراهم معدوده وكانوا فيه من الزاهدين; او را با بى رغبتى به بهايى اندك ـ چند درهم ـ فروختند.))(16)

با رويكرد جديد به زندگى بشريت, ((بازگشت به برده گيرى و برده فروشى)) به وضوح به چشم مى خورد. بازار برده فروشى در عصر جاهليت جديد, بسيار رايج است, يعنى با گرفتن اراده از آنها, تحت سيطره خود درآورده اند.

((جاهليت مدرن)) منشإ همه فسادها است. اگر در جاهليت اولى, تن انسان ها به بردگى افتاده مى شد, در جاهليت مدرن, انديشه, باورها, اراده, انسانيت, شخصيت, عرض و آبروى افراد به بردگى گرفته مى شود.

در جاهليت قديم در سه صورت, فرزندان خود را مى كشتند:

از دختران نفرت داشتند, لذا آنها را مى كشتند.

به خاطر نداشتن باور درست, مثلا: از ترس روزى فرزندان خودشان را مى كشتند: ((ولا تقتلوا اولادكم خشيه املاق نحن نرزقهم واياكم ان قتلهم كان خطءا كبيرا; فرزندان خود را از ترس تنگدستى به قتل نرسانيد, ما رازق آنها و شما هستيم و كشتن آنها گناه بزرگى است.))(17)

عده اى فرزندان خود را براى بت ها, قربانى مى كردند:

((وكذلك زين لكثير من المشركين قتل اولادهم شركآوهم ليردوهم وليلبسوا عليهم دينهم ولو شإ الله ما فعلوه فذرهم وما يفترون; اين چنين شريكانشان كشتن فرزند را در نظر بسيارى از مشركان بياراستند تا هلاكشان كنند و آيين آنها را مشتبه سازند, اگر خدا مى خواست اين كار را نمى كردند بنابراين آنها را با تهمت هايشان تنها بگذاريد.))(18)

اما در جاهليت جديد, فرزندان و بچه هاى خيابانى وجود دارند, پديده ((بچه هاى خيابانى)), پديده بسيار پليد عصر فضا و زندگى ماشينى است.

بى سرپناهى, بى سرپرستى و بدسرپرستى سبب شده همه روزه شاهد كودكانى باشيم كه در خيابان ها, ميادين و پايانه هاى[ شهرهاى بزرگ] سرگردانند.

پايان سرگردانى هم پيوستن به گروه هايى است كه كار آنها سوء استفاده از كودكان و از بين بردن كرامت انسانى آنها است.))(19)

شكار بچه هاى بوسنى هرزگوينى, از ناحيه جهانگردان اروپاى متمدن, آن هم جهت سرگرمى و تفريح, دست آورد پليد جاهليت جديد است.

بى خانه مانى و آوارگى كودكان فلسطينى ـ بالغ بر پنجاه سال ـ از دست يهوديان منحرف صهيونيسم, هزاران برابر بدتر و پليدتر از فرزندكشى و برده فروشى در عصر جاهليت قديم است. اين ((سرطان بى پايان و دنباله دار)), به هيچ چيز رحم نمى كند. همانند گرگان خون آشام و سگان هار با هيچ كس سر آشنايى و سازش ندارند. خردسالان فلسطينى را همانند بره هاى نوپا زودتر و بهتر مى درند. گرگ هاى خون آشامى كه خود هم مدعى مدافع حقوق بشر هستند. مثل

روزى گرگ خون آشامى كه سرچشمه مشغول خوردن آب بود, با قلدرى به ته چشمه آمد, با بره كوچكى كه مشغول خوردن آب بود برخورد كرد و به او گفت: چرا آب را گل آلود مى كنى؟!

بره گفت: اولا من آب را گل آلود نكردم. ثانيا اگر هم آب را گل آلود كرده باشم, آسيبش به شما كه سر چشمه هستيد نمى رسد.

گفت: نه, سال گذشته هم آب را گل آلود كرده بودى!!

بره گفت: من كه شش ماه بيشتر سن ندارم.

گرگ وقتى ديد, بره دارد منطقى وقانونى حرف مى زند, در جا, بره را پاره پاره كرد!!

آرى, منطق گرگ صفتان عصر جاهليت جديد, غير از اين نيست. آنها از منطق, قانون, قرآن و اسلام مى ترسند و هر جا پاى مسلمانان, به ويژه شيعيان به ميان آيد, آن جا را با خاك يكسان مى كنند...

كودكان آواره و گرسنه عراق و افغانستان و ديگران هم با يك چنين سرنوشتى مواجه هستند و از دست گرگان بى امان ند.

هر جامعه اى كه ارزش نيروهاى جوان خود را نداند, آن را به طور ارزان از دست مى دهد. به همين جهت قافله مذكور, يوسف(عليه السلام) را به بهاى اندكى به ديگران فروختند.(20) جامعه اى كه سالم نباشد, يوسف(عليه السلام) و پيروان آن را به بهاى اندك مى فروشند و از نعمت هاى بزرگ خداوند سپاسگزارى نمى كنند... ولى آنهايى كه قدر و ارزش اين نوع جوانان را مى دانند به هر شكلى آنها را در اختيار مى گيرند:

((وقال الذى اشتراه من مصر لامراته اكرمى مثواه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولدا)) آن كس كه او را از سرزمين مصر خريد به همسرش گفت: مقام وى را گرامى دار, شايد براى ما مفيد باشد, و يا او را به عنوان فرزند انتخاب كنيم.))(21)

منتها فروش جوانان در هر زمانى به شكل مختلفى صورت مى گيرد. در گذشته به صورت برده و غلام, اما در زمان كنونى به صورت بى اراده كردن و بى هويت وانمود كردن جوانان است. به همين جهت دشمنان مى كوشند تا اين دوران حساس زندگى انسان ها را با تلاطم هاى روحى و جسمى نابود كنند و از حركت تكاملى آنها جلوگيرى نمايند.

به هر حال جوانان عزيز در تمام نقاط جهان در هر لحظه مى توانند خود را پيدا كنند و از فرصت استفاده كرده و به سير تكاملى روحى, انسانى و اجتماعى خود ادامه دهند, چنان كه الگوى آنها يعنى حضرت يوسف(عليه السلام) نيز چنين كرد. آتشفشان شهوت و جوانان

در ادامه داستان حضرت يوسف آمده:

((وراودته التى هو فى بيتها عن نفسه وغلقت الابواب وقالت هيت لك قال معاذ الله انه ربى احسن مثواى انه لا يفلح الظالمون))(22)

و زنى كه يوسف در خانه او بود از يوسف از طريق مراوده و ملايمت, تمناى كام گيرى كرد و درها را (براى انجام مقصودش) محكم بست و گفت: بيا كه براى تو آماده ام. يوسف گفت: پناه به خدا كه او پروردگار من است و مقام مرا گرامى داشته, قطعا ستمگران رستگار نمى شوند.))(23)

يكى از مسائلى كه براى انسان ها و مخصوصا جوان مشكل ساز است قوه شهوت است, لذا دشمنان روى همين مسئله سرمايه گذارى كرده اند.

بر سر راه غريزه شهوت, دو راه وجود دارد:

راهى كه سر از آتش خروشان شهوت درآورد.

راه ديگر آن كه, به جويبارى مبدل گردد كه آب زلال را به سوى سرزمين بكر هدايت كند, تا آن جا را به گلستان زيبا تبديل سازد.

اين دو راه, بى نهايت نسبت به هم فاصله دارند. راه اول صاحبش را به آتش ابدى و بى پايان مى برد و او را از انسانيت دور مى كند. راه دوم, صاحبش را تا به ديدار حق پيش مى راند و او را به حقيقت ارشاد مى كند. پديده شهوت و غريزه جنسى, يكى از مهم ترين زمينه هاى آسيب پذير و آسيب آفرين جوانان است.

دشمنان تيزدندان و شهوت پرستان شعبده باز, هميشه روى نكات آسيب پذير انگشت مى نهند و نسل صالح را به سوى يك نسل پليد فراخوانى مى كنند. يكى از كارهايى كه زمينه ساز آسيب پذيرى جوان شده, عدم تشكيل خانواده و تبديل زندگى فردى به اجتماعى خانوادگى و دشوار جلوه دادن آن است به طورى كه مى توان گفت: بى شباهت به ميدان جنگ رفتن نيست, با اين تفاوت كه همواره احتمال شكست و مغلوبيت آن از پيروزى فزون تر مى باشد.

گروهى از جوانان روى همين اصل و عوامل ديگرى از همان ابتدا فكر تشكيل خانواده و زندگى اجتماعى را از مغز خود بيرون كرده و زندگى آزاد و تنهايى را اختيار نموده اند. جمعى ديگر به خاطر بعضى توقعات بى جا و تقاضاهاى گوناگون كم كم عقب نشينى كرده اند...(24)

نسلى كه براى شهوت رانى به خاك مى افتند و سرافكندگى را به جان مى خرد, تا مرز نيستى و فدا كردن هستى و همه ارزشها پيش مى رود. در برابر شهوت تعظيم مى كند و برده مى شود و همانند بت آن را پرستش مى كند. در چنين حالتى, شهوت آفرينان از اين زمينه ها استفاده مى نمايند و با برنامه ريزى منظم, نود درصد قربانى مى گيرد. مثلا در آيينه آمار آمده, شهوت آفرينان ده درصد فيلم مبتذل و فحشا پخش كرده و در سطح بين الملل نود درصد مشترى جذب مى كنند.

امام سجاد(عليه السلام) در اين رابطه مى فرمايد: شهوت آفرينان با شهوت و شبهه در جست وجوى فرزندان ما هستند و در راه شان دام شهوت و شبهه نصب مى كنند و اگر آنها را وعده دهند, دروغ مى گويند. خدايا عمر فرزندان را براى ما طولانى گردان, و بر ايام زندگى شان براى من بيفزا و خردسالان را برايم تربيت كن, و ناتوانشان را برايم نيرو ده, و بدن ها و دينشان و اخلاقشان را برايم به سلامت دار.(25)

بسيارى از جوان ها بعد از آن كه سلامتى, جوانى, ارزش ها و فرصت ها را از دست دادند, متوجه مى شوند كه چه نعمت هاى بزرگى را از دست داده اند. هميشه مريض ها حسرت سلامتى را دارند و كهنسالان حسرت جوانى. زندانى در زندان بهتر متوجه نادانى و لغزش هاى خويش مى شود. اكثر جوانان, زندگى ((آزمايش و خطايى)) دارند. زندگى را از اول جدى نمى گيرند و با خطرها هم به صورت جدى برخورد نمى كند. ((زندگى آزمايشگاهى)) به جايى نمى رسد. زندگى بايد از روى تدبر و تعقل آغاز شود. محور زندگى بايد تفكر قرآنى باشد. براى زندگى و زنده ماندن بايد برنامه داشت. زندگى را نبايد رها ساخت. زندگى همانند پرنده در قفس نيست كه از روى دلسوزى آن را رها سازيم. همسان زندانى نيست كه آن را به حبس ابد محكوم نماييم. زندگى يعنى: ((جاودانه شدن, جاودانه ماندن و جاودانه مردن)).

تفسير درست زندگى را بايد از زبان ((زمان)) شنيد. با گذشت زمان روشن مى شود زندگى يعنى چه؟ پرنده واقعى و پيروزمند ميدان كيست؟ به هر حال بايد نفس را به چيزى مشغول كنيم وگرنه او ما را به گناه مشغول مى كند.

البته ممكن است كه جوانى به خاطر بى گناهى به زندان بيفتد, چنان كه حضرت يوسف(عليه السلام) نيز به خاطر بى گناهى به زندان افتاد:

بى گناهى كم گناهى نيست در ديوان عشق

يوسف از دامان پاك خود به زندان مى رود

 

قرآن مجيد در مورد يوسف (عليه السلام) مى فرمايد:

((واستبقا الباب وقدت قميصه من دبر والفيا سيدها لدى الباب قالت ما جزإ من اراد باهلك سوءا الا ان يسجن او عذاب اليم))(26)

و هر دو به سوى در سبقت گرفتند و آن زن پيراهن يوسف را از پشت دريد. ناگهان شوهرش را نزد در يافتند. زن (با چهره حق به جانبى براى انتقام از يوسف با تبرئه خويش) گفت: كيفر كسى كه به همسر تو قصد بد داشته جز زندان و يا شكنجه دردناك چيست؟))

متإسفانه در بعضى از نقاط جهان با جوانان پاك دامن با خشونت رفتار مى شود; مثلا به جرم آزادى خواهى, دفاع از وطن و ناموس خود و مانند آن به بازداشت گاه و زندان مى افتند. منتها خداوند جبران پاكى و پاك دامنى خواهد كرد, چنان كه يوسف (عليه السلام) را پس از دوران سخت زندان به پادشاهى رساند.

البته نوع زندان و زندانى كردن در هر زمانى ممكن است متفاوت باشد. در عصر كنونى به طور عمومى همه را در محيط آزاد زندانى كرده اند, يعنى باعث دورماندگى جوانان از حقيقت و مانع رسيدن آنها به كمال انسانى مى شوند. با پخش برنامه هاى ضد انسانى و ضد اخلاقى مانع دست يابى جوانان به چشمه انسانيت شده اند.

عصرى كه در آن زندگى مى كنيم, ((عصر جنگ روان)) است همه نگران نگرانى هاى خود هستند, براى گم شده درونى, نگران و سرگردان هستند. زندگى را بسيار مبهم معنا مى كنند. آه سرد مى كشند. همه كار مى كنند ولى نمى دانند چه كار مى كنند. رقابت شديد است, اما نمى دانند براى چه؟ چون براى فلسفه زندگى جواب نيافتند.

بايد بدانيم دنيا دريايى است مملو از رنج و مصيبت. زندگى نه يك مسير روان صيقل يافته است و نه بسترى است از گلهاى سرخ, حتى اگر زندگى بسترى پوشيده از گل هاى سرخ بود, فراموش نكنيد, گل هاى سرخ هم پر از تيغ هاى تيز و برنده اند.

تقريبا كاميابى تمام افراد موفق امروز نتيجه محنت ها و مشقت هاى ديروز آنان است, نه به لحاظ گام نهادن در بستر گل هاى پر طراوت.(27)

رفاه طلبى توإم با تنبلى, راحت طلبى و رانت خوارى, از جمله نشانه هاى يك جامعه بيمار است. همان زندان نامريى اى است كه ديگران خواهان آن هستند.

بالاخره در چنين عصرى و در چنين فضايى, وظيفه دينداران, جوانان, دولت مردان و دلسوخته گان اين است كه فضاى حاكم بر جامعه را, ((خدامحورى)) قرار دهند. براى دست يافتن به چنين فضاى معنوىاى در جامعه, به سرمايه گذارى كلان در زمينه هاى فرهنگى و تربيتى و مانند آن نيازمنديم. حب مقام و رياست طلبى

خداوند در داستان حضرت يوسف مى فرمايد:

((رب قد آتيتنى من الملك وعلمتنى من تاويل الاحاديث فاطر السماوات والارض انت وليى فى الدنيا والاخره توفنى مسلما والحقنى بالصالحين))(28)

پروردگارم! تو به من فرمان روايى عطا كردى و علم تعبير خواب آموختى, پديد آورنده آسمان و زمين تويى و در دنيا و آخرت كارساز خواهى بود, مرا مسلمان بميران و به شايستگان ملحق فرما.

حضرت يوسف(عليه السلام) بعد از عبور از گردنه هاى دشوار و عقبه هاى عبرت انگيز, تازه با خطر بسيار بزرگ ((حب مقام)) و ((رياست طلبى)) مواجه شده است كه براى نجات از آن به خدا پناه مى برد و دعا مى كند تا از نظر ايمان در امان بماند و مسلمان بميرد.

با توجه به آن كه حضرت يوسف (عليه السلام) در مواجهه با آسيب اخلاقى ((حسد)), گرگ صفتان بردگى, فرصت شهوت جنسى و زندان, چنين دعايى نفرمود, معلوم مى شود خطر شهوت مقام چقدر شكننده است.

حضرت على(عليه السلام) در مورد درمان حب مقام و جنون قدرت مى فرمايد:

((مالك... مانند جانور شكارىاى مباش كه خوردنشان را غنيمت شمارى! چون رعيت دو دسته اند:

دسته اى برادر دينى تو و دسته ديگر در آفرينش با تو همانند. گناهى از ايشان سر مى زند, يا علتهايى بر آنان عارض مى شود, يا خواسته و ناخواسته خطايى مى كنند. به خطاشان منگر و از گناهشان درگذر, چنان كه دوست دارى خدا بر تو ببخشايد.))(29)

اگر با دقت تاريخ را مطالعه كنيم, روشن مى شود كه ((جنون مقام)) چه تعداد قربانى گرفته است و چقدر جنايت آفرينى كرده است. منشإ و ريشه ((سناريوى سقيفه)), جنون مقام پرستى بوده است. در حادثه كربلا, صف مقابل امام حسين(عليه السلام) ((صف شهوت)) و ((جنون مقام)) بوده است. اكثر پيامبر كشى ها را, همين صفت ضد انسانيت بوده است.

((هسته مركزى)) و ((خرج هاى)) تمام سلاح هايى كه تا به حال اختراع شده جنون مقام تشكيل مى دهد. پشت تمام بمب هاى اتمى و سلاح هاى هسته اى, همين نوع شهوت خوابيده است. بمب اتمى در ((هيروشيما و ناكازاكى)) عين شهوت بوده است.

حادثه فلسطين, عراق, بوسنى, افغانستان و... همه ريشه در رياست طلبى دارد.

از گرگان هميشه گرسنه و فرهنگ بى بند و بارى, غير از اين هم انتظار نمى رود. پشت سر دهكده جهانى و جهانى شدن, زندان نامريى و جهنم سياهى طراحى شده است كه همه آنها در كمين جوانان است.

به هر تقدير, جوانان و پيروان يوسف (عليه السلام) از طرفى بايد در پست هاى كليدى و كلان كشورى خدمت بكنند, از طرف ديگر با آسيب و آتشفشان حب مقام مواجه هستند. حال در چنين حالتى چه بايد كرد؟

دو مشكل بزرگ بر سر راه هر جوان فداكار وجود دارد:

رها ساختن مسووليت مشكل, پذيرفتن مسووليت مشكل تر. جاى قرعه زدن هم نيست. بالاخره عده اى از جوانان بايد در بدنه نظام و حكومت دينى مسووليت بپذيرند و در خدمت خلق باشند. به اضافه آن كه خطر شهوت مقام هم وجود دارد. امام على در اين مورد مى فرمايد:

((اصناف السكر اربعه:

1ـ سكر الشباب

2ـ و سكر المال

3ـ و سكر النوم

4ـ و سكر الملك;

مستى بر چهار قسم است: مستى جوانى, مستى ثروت, مستى خواب و مستى رياست. ))(30)

از همه مهم تر اين است كه اين چهار نوع مستى در يك نفر جمع شود و او را تهديد كند. در چنين حالتى چه بايد كرد؟ در جواب بايد گفت: در اين صورت, راهكار دينى آن است كه همانند يوسف خودمان را بر قرآن عرضه كنيم و ((خدامحورى)) را در زندگى حاكم نماييم و بگوييم:

((توفنى مسلما والحقنى بالصالحين))(31) مرا مسلمان بميران و به شايستگان ملحق فرما.

قرآن مجيد هم در نفى خودكامگى و سلطه پذيرى مى فرمايد: ((تو (شيطان) هرگز بر بندگان من سلطه اى نخواهى داشت و تنها پروردگارت براى نگهبانى آنها كافى است. ))(32)

به هر حال آخرين آسيب و آفتى كه يك جوان قرآنى را تهديد مى كند, آفت و آسيب رياست طلبى است كه تنها با ((توكل به خدا)) مى توان آن را مهار كرد. در صورت حفظ كردن خود از اين خطر و خدمت به خلق, مى توان بزرگترين دست آورد را از اين طريق به دست آورد; چه اين كه بزرگترين وظيفه مردان خدا, ((خدمت به خلق خداست)) كه خود بزرگترين عبادت است. پى نوشت ها: 1. سوره يوسف, آيه8.

2. همان, آيه9.

3. مثنوى معنوى, دفتر 5, بيت 3933.

4. صحيفه سجاديه جامعه, دعاى 135, ص497.

5. نهج البلاغه, خ86.

6. صحيفه سجاديه, دعاى 27, دعاى مرزداران.

7. يوسف, آيه17.

8. آصفى.

9. نهج البلاغه, نامه41.

10. نهج البلاغه, خطبه 108.

11. يوسف, آيه19.

12. مثنوى معنوى, دفتر ششم, بيت 369.

13. كيم ـ وو ـ چونگ, ((سنگ فرش هر خيابان از طلاست)), محمد سودى, تهران: سيمين, نوزدهم, 1380, ص24.

14. تفسير نور, ج6, ص40.

15. سوره حج, آيه 73.

16. سوره يوسف, آيه 20.

17. سوره اسرإ, آيه 31.

18. سوره انعام, آيه 137.

19. روزنامه كاروكارگر 80/10/2

20. تفسير نور, ج6, ص41.

21. سوره يوسف, آيه 22.

22. سوره يوسف, آيه 23.

23. عبدالمجيد رشيدپور, چرا رنج مى بريم.

24. صحيفه سجاديه, دعاى فرزندان.

25. سوره يوسف, آيه 25.

26. كيم ـ وو ـ چونگ, همان.

27. سوره يوسف, آيه 101.

28. نهج البلاغه, نامه 53.

29. تحف العقول, ص 126.

30. سوره يوسف, آيه 101.

31. سوره اسرإ, آيه 65.

قرآن و عوامل رویکرد به خشونت

قرآن و عوامل رویکرد به خشونت

چکیده: نويسنده، بانگاهى به نظرات ابن خلدون، ماركس، داروين، اسپينوزا، اگوست كنت، اسپنسر و ماكس وبر درباره خشونت، قدر مشترك تمامى آنها را در ناديده انگارى اراده انسان در برابر عوامل تأثير گذار جبرى قلمداد كرده و اين در حالى است كه قرآن آدمى را شرور بالذّات و داراى سرشت خشونت‏گر نمى‏شناسد و رفتارهاى پرخاش جويانه و خشن انسانها را در علل و عوامل بيرونى جست و جو مى‏كند. سپس تفاوت‏هاى فرهنگى را به عنوان يكى از عوامل خشونت مورد بررسى قرار داده و نظريه نسبى گرايى را از منظر رهيافت نظرى و عقلانى نقد كرده و با استفاده از آيات قرآن بر زيست جمعى امن و دور از خشونت در عين اختلاف پيروان هر يك از اديان به آموزه‏ها و معارف دينى خويش تأكيد كرده و ويژگى‏هاى جامعه توحيدى آينده تاريخ را برشمرده است. دومين عامل خشونت را كاستى‏هاى معنوى و در نتيجه تمايل انسان معاصر به سوى اخلاق سودجويانه و خود گروانه دانسته و با استناد به آيات و روايات مهم‏ترين علت رواج خشونت را، فساد افراد جامعه توصيف كرده كه در نتيجه سستى بنيادهاى ارزشى و اخلاقى بروز مى‏كند. از منظر قرآن، جامعه نامتعادل از حيث اقتصاد و معيشت، آبستن خشونت است. از اين رو، نويسنده، فقدان عدالت اجتماعى را سوّمين عامل خشونت بيان كرده است. از سوى ديگر، قرآن افزون بر ياد كرد نقش نژادگرايى در فرايند خشونت و نكوهش آن، بر مبدأ يگانه آفرينش انسانها تأكيد ورزيده است. نويسنده، در پايان نيز عوامل ديگر خشونت را از جمله خود محورى، رشك بردن، مهر ورزيدن و تغذيه ناپاك را از منظر قرآن مورد بررسى قرار داده است.

كليد واژه‏ها: خشونت / نظريه‏های خشونت/ نسبی گرایی / جامعه توحیدی / عوامل خشونت / تفاوت های فرهنگی / کاستی های معنوی / فساد اخلاقی / عدالت اجتماعی / نژاد گرايى/ ملى‏گرايى/ خودمحورى/ رشک بردن / مهر ورزیدن / تغذیه ناپاک / خشونت در قرآن / جامعه شناسی قرآن.

نظریه های توجیه گر خشونت

پی جویی عوامل و اسباب رویكردهای خشونت آمیز، بر اساس برخی از مكتب ها و نظریه های فلسفی، اقتصادی، جامعه شناختی، زیست شناختی و اجتماعی كاری نافرجام و بی ثمر است؛ مكتب هایی چونان ماركسیسم، طبیعت گرایی ـ شامل داروینیسم اجتماعی، جغرافیاگرایی جبری،1 مكتب مردم سنجی، طرفداران و اصحاب نظریه نزاع خارجی.
ماركسیسم، نه تنها تضاد و خشونت را برآمده از دل ساختار اقتصادی جامعه و پی آیند گریز ناپذیر حركت تاریخ می شمارد كه آن را به سود اجتماع و مایه تكامل جوامع نیز می انگارد، آبشخور گفته ماركس كه: «خشونت قابله اجتماع است» چنین نگاهی نسبت به خشونت است.2
مكتب طبیعت گرایی رابطه و پیوندی استوار میان زندگی اجتماعی و عوامل اقلیمی قائل است و یا عوامل ژنتیكی و نژادی را خاستگاه رفتارهای خاص می شناسد. امیل دوركیم (1858 ـ 1917م) جامعه شناس فرانسوی و از طرفداران مكتب جغرافیاگرایی باور داشت كه میان خودكشی و تغییر آب و هوا در فصول مختلف سال ارتباط وجود دارد.3
ابن خلدون (1332 ـ 1406م) جامعه شناس مسلمان كه او نیز در زمره جغرافی دانان به حساب می آید، در تأثیر جغرافیا و محیط طبیعی بر شئون مختلف زندگی انسان می گوید:
«
ساكنان اقلیم های دور از اعتدال… بسی از حد اعتدال دورند. چنان كه خانه های آنان از گل و نی و خوراك آنان از ذرت و علف و پوشیدنی های آنان از برگ های درختان است… یا با پوست حیوانات خود را می پوشانند… اخلاق آنان نزدیك به جانوران بی زبان است… علت این است كه بدن این گروه از اعتدال دور است، طبیعت مزاج های ایشان به سرشت جانوران بی زبان نزدیك می گردد و از انسانیت به همان میزان دور می شوند.»4
داروینیسم از آن رو كه باور دارد جانداران از جمله انسان ها برای ادامه حیات، به دست آوردن غذا، جفت گیری و… هماره در كشمكش هستند، و در فرآیند این تنازع و خشونت گری كسانی باقی خواهند ماند كه از توانایی و سازگاری بیشتری با محیط و پیروزی بر رقیب برخوردار باشند، تضاد و خشونت را واقعیت غیرقابل پیش گیری و همین سان به سود اجتماع می انگارد. از همین رهگذر چنان كه گفته اند، از كاستی های بزرگ داروینیسم این است كه: «بنابراین رأی، جنگ و جدال اقوام و ملل، بلكه اشخاص، با یكدیگر امری طبیعی است و حق با كسی است كه نیرومند است و غالب می شود و ناتوان مغلوب، مظلوم نیست و اگر این سخن مقبول باشد، صلح طلبی و سلامت خواهی، رأفت و رحمت، خلاف سَبُعیت خواهد بود و باید گذاشت مردم یكدیگر را بدرند و هر نوع سبعیت مرتكب شوند.»5
از جمله دیدگاه ها و نظریه های اندیشمندان خشونت پرور می توان به دیدگاه این متفكران اشاره كرد:
باروخ اسپینوزا فیلسوف هلندی (1632 ـ 1677م) از یك سو می گوید؛ «انسان دستخوش هواهای نفسانی است كه بیشتر آنها معلول حوادث روزگارند، و انسان در چنگ این هواهای نفسانی مانند پركاهی است كه گرفتار امواج طوفان دریا باشد و بی اختیار به این سو و آن سو كشیده می شود و پرتاب می گردد، كمتر عملی از اعمال است كه بتوان فعل ارادی و حقیقی خود آدمی برشمرد. از سوی دیگر، هواهای نفسانی، مایه اختلاف، نفاق و دشمنی مردم با یكدیگر است.»6
اگوست كنت جامعه شناس فرانسوی (1798 ـ 1857م) و هربرت اسپنسر اندیشمند انگلیسی (1820 ـ 1903م) هر دو برای جنگ نقش بسیار مهمی در توسعه جامعه قائل بودند، طبق نظر كنت: «در مراحل اولیه، هیچ وسیله دیگری نبود كه هم گسترش ناگزیر جامعه انسانی را ممكن سازد و هم در داخل جامعه از شوق بی حاصل جنگ طلبی كه با رشد عادی كار تولیدی ناسازگار بود جلوگیری كند؛ مگر اینكه جمعیت های متمدن در قالب یك ملت فاتح ادغام شوند.
همین سان اسپنسر استدلال می كرد كه در مراحل نخستین جامعه، جامعه هایی بیشتر احتمال بقا داشتند كه مؤثرترین سازمان جنگی را ترتیب داده بودند. این نوع اجتماعی كه از طریق بقای انسب به وجود خواهد آمد، نوعی خواهد بود كه در سازمان، بخش جنگ آوران، همه كسانی را كه می توانند اسلحه حمل كنند و از این حیث مورد اعتماد باشند، در برخواهد گرفت و بخش باقی مانده به صورت یك بخش تداركاتی دایمی درخواهد آمد».7
گئورگ زیمیل و ماكس وبر (1920 ـ 1864م) جامعه شناس و اقتصاددان آلمانی نیز برآنند كه تضاد جزء ذات جامعه بشری است، از منظر این دو، تضاد و خشونت را حتی با انقلاب، چنان كه ماركسیسم در چشم انداز جوامع ترسیم كرده بود، نیز نمی توان فروكاست.8 فروید و لورنز نیز معتقد بودند كه خشونت و پرخاشگری فطری است.9
برخی از پژوهندگان جامعه شناسی خشونت، سیرت و سرشت آدمی زادگان را در تحقیقات جدید علوم اجتماعی مغرب زمین عبوس تر و وحشیانه تر از آنچه تاكنون پنداشته می شد می بیند و بر آن است كه: «گرایشی در تحقیقات علوم اجتماعی و علوم طبیعی وجود دارد كه رفتار خشونت آمیز را حتی بیش از آنكه ما حاضر بودیم بدون این علوم بپذیریم، طبیعی جلوه دهد. پرخاشگری، مطابق تعریفی كه شده، سائقی است غریزی و گفته می شود در سرای طبیعت دارای همان نقش كنشی در مسیر زندگی فرد و نوع است كه غریزه های تغذیه و جنسی، اما به خلاف این غرایز كه از یك سو به وسیله نیازهای آمر جسمی و از سوی دیگر به وسیله محرك های بیرونی به كار می افتند، ظاهراً در جهان جانوران، غرایز پرخاشگری بدین گونه برانگیختگی ها وابسته نیستند، بلكه به عكس، نبودن برانگیختگی به ناكامی غریزه و پرخاشگری «سركوفته» می انجامد و این امر به عقیده روان شناسان ،باعث متراكم شدن «انرژی» می گردد كه انفجار نهایی آن درست به همین علت خطرناك تر است.
(
به مانند اینكه بگویند احساس گرسنگی در آدمی، با كاهش مردمان گرسنه، افزایش پیدا می كند) دراین تعبیر خشونت بدون برانگیختگی «طبیعی» است. كنش اساسی خشونت برای صیانت نفس است و اگر این وجه عقلی را از دست بدهد نامعقول می شود، و بنابر ادعا، همین امر سبب می گردد كه آدمیان بتوانند «خودی» تر از دیگر جانوران شوند.
در نوشته هایی كه در این زمینه وجود دارد، دائماً رفتار كریمانه گرگ ها به ما گوشزد می گردد كه دشمن شكست خورده را نمی كشند.10
نقطه توافق و قدر مشترك تمامی مكتب ها و نظریه های پیش گفته، این است كه اراده و خواست انسان را در برابر عوامل تأثیرگذار جبری ـ بیرونی یا درونی ـ نادیده می انگارند و سمت و سو دهی زندگی اجتماعی و كردارها و رفتارهای افراد و گروه های بشری را فراتر و خارج از قلمرو و تدبیر بایدها و نبایدهای عقلانی می دانند.
مكتب ها و دیدگاه های خوش بین به انسان از جمله مكتب اسلام كه آدمی را شرور بالذات و دارای سرشت خشونت گر نمی شناسند در پی آنند كه رفتارهای پرخاشجویانه و خشن انسان ها را در علل و عوامل بیرونی جست وجو كنند، اریك فروم روان شناس معاصر می گوید:
«
ویران گری یك استعداد ثانوی است كه از هستی انسان سرچشمه می گیرد… ویران گری جایگزینی برای اخلاقیت است سازندگی یا ویرانگری، عشق یا نفرت، دو غریزه مستقل نیستند، بلكه هر دو پاسخی به نیاز به تعالی می باشند و میل به ویرانگری وقتی بروز می كند كه میل به سازندگی ارضا نشده باشد».11
درآموزه های اسلامی و قرآنی، عوامل و اسباب گوناگون در رویكردهای خشونت گرایانه فرد واجتماع انسان ها، مؤثر شناخته شده است كه به پاره ای از آنها اشاره می شود. اما پیش از آن یادكرد یك مطلب بایسته می نماید، و آن اینكه مدارا و عدم خشونت در سنت اسلامی، نصوص دینی و فرهنگ اسلام مداران، نه یك حسنه اخلاقی و یا استراتژی كشورگشایانه كه ضرورت خداشناسانه به شمار می رود و فریضه و تكلیفی است برای مؤمنان . مسلمانان برای مبارزه با قوانین ظالمانه، رهیافت به حق و عدالت، وظیفه دینی و شرعی دارند. در اندیشه اسلامی، انسان خداجو هماره دغدغه وانهادگان، ستمدیدگان و طردشدگان را دارد، این تلقی، اصلی بنیادین در ایده و اندیشه خشونت پرهیزی اسلام و مسلمانان است، و نه تنها گونه ای از رویكرد و نظریه اجتماعی و سیاسی ایشان.
«
و مالكم لاتقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان الذین یقولون ربّنا أخرجنا من هذه القریة الظالم أهلها واجعل لنا من لدنك ولیاً و اجعل لنا من لدنك نصیراً» نساء/75
چرا در راه خدا و (در راه) مردمان و زنان و كودكانی كه (به دست ستمگران) تضعیف شده اند، پیكار نمی كنید؟! همان افراد (ستمدیده ای) كه می گویند: پروردگارا! ما را از این شهر (مكه) كه اهلش ستمگرند بیرون ببر، و از طرف خود برای ماسرپرستی قرارده؛ و از جانب خود یار و یاوری برای ما تعیین فرما!
بدین سان خشونت پرهیزی اسلامی، تنها اقدامی برپایهٌ پرهیز و نفی نیست كه فعالیت و تعامل نیز هست، تقابل با بدی، شر و خشونت، با نیت و انگیزه خشونت زدایی؛ این خشونت ستیزی، هم اخلاقی است، هم سیاسی، اما سیاستی بنا شده بر عقیده مذهبی.
سخن نزدیك به همین معنی از مهاتماگاندی رهبر فقید هند و از منادیان تساهل و مدارا نقل شده است: «من این تعبیر از (ahimsa) [= اهیمسا = عدم خشونت] را می پذیرم كه حالت منفی از عدم خشونت (بی آزاری) نیست، بلكه حالتی مثبت ازعشق و حتی نیكی نسبت به كسی است كه بدی می كند. اما این بدان معنی نیست كه باید بدكار را یاری رسانیم تا بدی كند، یا اینكه با رضایتی كنش پذیر، آن را تحمل كنیم، به عكس، عشق، حالت فعال (ahimsa) از شما می خواهد كه با دوری كردن از فرد بدكار، در برابرش ایستادگی كنید، حتی اگر جسماً آزرده و آسیب دیده باشید.»12
رهیافت سید حسین نصر، نمای دیگری از واقعیت موجود را كه ناشی از تعامل بین المللی در دنیای معاصر است باز می گوید:
«
در وضعیتی به سرمی بریم كه غرب متجدد سعی می كند دید خود را درباره امور به رغم تحول دائم آن به دیگران تحمیل كنددر چنین شرایطی برای اسلام درمواجهه با چیزی كه هستی اش را تهدید می كند چاره ای جز عدم مدارا باقی نمی ماند.»13
خدای اسلام، چنان كه قرآن تصویر می كند، خدای بی طرف، ساكت و لال نیست، بلكه خدایی است كه صفت هایی چون رحمت و مهربانی، گذشت و بخشایشگری و قهاریت و جباریت و شدید الانتقام بودن را توأمان و هم زمان دارد، هرچند كه صفات گروه نخستین بر گروه دوم غلبه دارد. او خدایی است كه هماره جانب بردگان، ستمدیدگان و قربانیان جور و خشونت را می گیرد و در كنار تهی دستان، گرسنگان و قربانیان بی عدالتی است، خدای قرآن، نگران مشكلات روزانه و شبانه و لحظه لحظه زندگی كسانی است كه رنج می برند، او هرجا كه بی عدالتی، بهره كشی و خشونت و ستم است به مخالفت بر می خیزد، او ستمگران خشونت گرا را نابود می كند تا عدالت، بهروزی، برادری و برابری را تأمین كند. جانب داری خداوند از ستمدیدگان نه بدان سبب است كه آنها در ناموس و طبیعت، كرامت و تقدس پیشینی افزون تر از ستمگران دارند، بلكه بدان روی كه ستمگران و خشونت پیشه گان عاملان ناامنی و نابرابری در جامعه و مانع تحقق اهداف آرمانی اسلامی وخدایی در جامعه اند؛ چه از منظر اسلامی ستمگران و ستمدیدگان هر دو شریك و انباز همسان در آغاز انسانیت اند. این آموزه ای مشترك و حیاتی در تمامی ادیان آسمانی است. از این رو «دزموند توتو» (Desmond Tutu) كه از چهره های بارز رواداری مسیحی به شمار می رود بر كلیسا خرده می گیرد و می گوید:
«
كلیسا باید پیامبرگونه باشد كه كلام خدا را با صدای بلند فریاد كند. باید علیه ظلم و خشونت، علیه بهره كشی و ستم و علیه آنچه كه فرزندان خدا را خوار كند و آنها را كمتر از آنچه خواست خدا بود بشمارد، سخن بگوید».14
این در حالی است كه مسیحیت را برخی دین سكوت و دینی بی طرف در امور اجتماعی می شناسند كه نه گفتن را در قاموس خود ندارد.
برخی برآنند كه: «اشتباه است اگر در مورد عدم تجربه خشونت پرهیزی در دین اسلام قضاوت كنیم؛ بی آنكه از سنت های عارفانهٌ اعراب و ایرانیان مسلمان سخن به میان آوریم؛ سنت هایی كه درجهان اسلام، تأثیراتی مثبت بر جنبش های خشونت پرهیزانه بر جا گذاشته اند.»15
و بدین سان سنت عارفانه اسلامی را نماد و سمبل خشونت پروایی اسلامی می شمارند، حال آنكه تنها عارفان، نماینده سنت رواداری اسلامی و خشونت پرهیزی دینی نیستند. از سوی دیگر در سنت عرفانی اسلامی همچون كلّیت آموزه های اسلامی دوگونه خشونت؛ یعنی خشونت های روا و خشونت های ناروا را می توان یافت. ستایش های كسانی چون مولانا جلال الدین بلخی رومی، ازمبارزات و شمشیرزنی های علی بن ابی طالب(ع) در راه عدالت گستری از نمونه های این آمیختگی است. البته اگر بتوان این شمشیرزنی را در تعریف خشونت جای داد؛ چه همان سان كه در چیستی خشونت گفته آمد، خشونت، رفتار قهرآمیز و شدید و كاربست زور به ناحق است.
اصالت صلح، مدارا و تساهل در سنت اسلامی در سه ساحت نكوهش رفتارهای خشن، پی كاوی علل و عوامل رویكرد به خشونت انسان ها در روابط و تعامل فردی، اجتماعی و ارائه راهكارهای خشونت زدایانه و مهرآفرین، بازتاب یافته است. عوامل رویكرد به خشونت را در هشت محور زیر می توان برشمرد:

1. تفاوت های فرهنگی

خشونت درتمام زاویه های فردی، اجتماعی و سیاسی آن، همانند هر پدیدار دیگر این جهان،برآیند زمینه ها و علل گوناگون است. از جمله عللی كه در بروز خشونت مؤثر شناخته شده است می توان به نادرستی تربیت و پرورش كودكان، نوع تغذیه آدمیان، محیط خانوادگی، اجتماعی و طبیعی، فقر و اختلاف طبقاتی، بی عدالتی اجتماعی، ضعف و سستی بنیادهای اخلاقی، خلأهای معنوی و مذهبی، تفاوت نگرش ها، ضعف نظام های آموزشی و پرورشی و استبداد سیاسی اشاره كرد. اما از یك منظر و نگاه فلسفی می شود همه علت های مختلف را تجلیات متفاوت دو علت اصلی به شمار آورد؛ تعارض آرا و عقاید و یا تضاد منافع (حقوق).
تی. بی. باتامور می گوید:
«
علت اساسی جنبش های انقلابی و انقلاب ها، همان گونه كه نظریه ماركس اثبات می كند، عبارت است از تعارض منافع ـ خاصه میان طبقات اجتماعی».16
این دو علت اصلی را می توان در قالب یك نماد یا پدیدار واحد، یعنی نبود زبان مشترك ارزیابی كرد.
خشونت اجتماعی در بسیاری موارد زمانی بروز می كند كه حق ها (حقوقی كه افراد، هویت ها، یا نهادهای اجتماعی برای خود باور دارند، جدا از اینكه در باور موجه باشند یا خیر، با یكدیگر برخورد كند، بر خورد این حقوق، به نوبهٌ خود ناشی از نوع گسترش و دریافتی است كه افراد یا گروه ها دارند و بر اساس آن نگرش، خود و یا گروه متعلق خود را سزاوار آن می دانند و در صورت احساس محرومیت از آن حق و فقدان ابراز دهنده های دیگر، ممكن است به اعمال خشونت بپردازند، بدین ترتیب و در فرجام، تعارض حقوق نیز به نوبهٌ خود از دل تفاوت نگرش ها سر می زند.
خشونت از بافت فكری و فرهنگی جامعه ای سر بر می آورد كه گروه های اجتماعی متعلق بدان جامعه به شناخت و دریافت های متفاوت و متضارب از جهان و انسان و ارزش داوری های گوناگون، رسیده باشند و به اصل تعدد و تقسیم پذیری حقیقت نیز اذعان داشته باشند و نه یگانگی حقیقت.
قرآن، شكل های خشونت برآمده از دل چنان بافت ناهمگون فكری و فرهنگی را چنین تصویر می كند:
«
یا أیها الذین آمنوا لاتتّخذوا بطانة من دونكم لایألونكم خبالاً ودوّا ما عنتم قد بدت البغضاء من أفواههم و ما تخفی صدورهم أكبر… ها أنتم أولاء تحبّونهم ولایحبّونكم و تؤمنون بالكتاب كلّه و إذا لقوكم قالوا آمنّا و إذا خلوا عضّوا علیكم الأنامل من الغیظ…» آل عمران/118و119
ای كسانی كه ایمان آورده اید! محرم اسراری از غیر خود انتخاب نكنید. آنها از هرگونه شر و فسادی درباره شما كوتاهی نمی كنند. آنها دوست دارند شما در رنج و زحمت باشید. (نشانه های) دشمنی از دهان (و كلام) شان آشكار شده و آنچه در دل ها شان پنهان است، از آن مهم تر است.
شما كسانی هستید كه آنها را دوست می دارید، اما آنها شما را دوست ندارند؛ در حالی كه شما به همه كتاب های آسمانی ایمان دارید، (و آنها به كتاب آسمانی شما ایمان ندارند) هنگامی كه شما را ملاقات می كنند (به دروغ) می گویند: ایمان آورده ایم، اما هنگامی كه تنها می شوند از شدت خشم بر شما سرانگشتان خود را به دندان می گزند.
«
یا أیها الذین آمنوا لاتتّخذوا عدوّی و عدوّكم أولیاء تلقون إلیهم بالمودّة و قد كفروا بماجائكم من الحقّ یخرجون الرسول و إیاكم أن تؤمنوا بالله ربّكم… إن یثقفوكم یكونوا لكم أعداءً و یبسطوا إلیكم أیدیهم و ألسنتهم بالسوء و ودّوا لو تكفرون» ممتحنه/1و2
ای كسانی كه ایمان آورده اید! دشمن من و دشمن خود را دوست نگیرید، شما نسبت به آنان اظهار محبت می كنید، در حالی كه آنها به آنچه از حق بر شما آمده كافر شده اند و پیامبر و شما را به خاطر ایمان به خداوندی كه پروردگار همه شما است از شهر و دیارتان بیرون می رانند… اگر آنها بر شما مسلط شوند، دشمنان تان خواهند بود و دست و زبان خود را به بدی كردن نسبت به شما می گشایند و دوست دارند شما به كفر بازگردید.
«
زین للّذین كفروا الحیوة الدنیا و یسخرون من الذین آمنوا…» بقره/212
زندگی دنیا برای كافران زینت داده شده است، از این رو افراد با ایمان را مسخره می كنند
واقعیت اجتماعی خشونت مبتنی بر بافت متكثر جوامع انسانی از حیث فكر و فرهنگ، بایستگی راهكار برون رفت ازاین معضل را به مثابه یكی از دغدغه های جدی اندیشه وران درآورده است، نه از امروز بلكه ازگذشته دور، هر چند كه وضعیت دنیای معاصر جست وجوی چاره را فوریت و ضرورت دو چندان بخشیده است؛ زیرا در جهان كنونی قلمروهای سیاسی را نمی توان قلمرو اندیشه های خاص دانست.
در قلمرو معرفتی، گروهی از اندیشمندان به این نتیجه رسیده اند كه یكی از مناسب ترین راه های جلوگیری از خشونت، ترویج نسبی گرایی درحوزه امور واقع و ارزش هاست، به باور آنان، اگر این آموزه برای همگان پذیرفته افتد كه دیدگاه های افراد، اقوام و فرهنگ های مختلف در خصوص حقایق و ارزش ها متفاوت است و الگوی مشترك كه بتوان بر سر آنها به توافق رسید و نیز ملاك های كلی و عام در مقام داوری میان مدعیان ناسازگار معرفتی و ارزشی وجود ندارد، زمینه زیست مسالمت آمیز به نیكوترین وجه آن میان اقوام، ملت ها و فرهنگ های متفاوت پدید می آید.
ریشه های این تفكر را در اندیشه های فیلسوفان یونانی می توان سراغ گرفت. پروتاگوراس در كتاب «حقیقت یا بطلان» استدلال می كرد كه:
«
انسان مقیاس همه چیزها است، مقیاس هستی چیزهایی كه هست و مقیاس نیستی چیزهایی كه نیست؛ زیرا اعمالی كه به نظر یك جامعه درست و پسندیده می آید، برای آن جامعه چنین است؛ مادامی كه آنان چنین باشند.»17
این سخن، چنان كه كاپلستون شرح می دهد، گویای آن است كه درباره هر موضوعی، بیش از یك عقیده ممكن است كه بماند، بلكه ورای آن عقیده چیزی كه معیار هستی و یا نیستی قرار گیرد وجود ندارد.18
سوفسطائیان دیگری چون پرون آلیسی، تیمون فلیوس، اركز یلاوش نیز چنین می اندیشیدند، این رویكرد در اندیشه معاصر با شكاكیت دكارت (1596 ـ 1650)، نسبت به همه حقایق و انكار كاركرد و توانایی عقل نظری در امور ماوراء طبیعی از سوی كانت (1724ـ1804م) و ناتوانی آن در تمام حوزه های معرفتی نظری از نگاه هیوم (1711ـ 1776م) و آزمون پذیری پوپر به عنوان ایدئولوژی در اندیشه غرب درآمد، و از جمله فلسفه سیاسی و اجتماعی افرادی چون جان لاك (1632ـ1704م) و جان استوارت میل (1806ـ1873م) برآن بناشد.19
و در عرصه دینی، خصوصی و فردی كردن دینداری و ایمان و خارج ساختن حوزه اجتماع از قلمرو دین مسیحی، دفاع از عقاید دینی و تعصب ورزی نسبت به آموزه ها، باورهای دینی را فاقد معنی ساخت و بدین ترتیب در گمان غربیان، یكی از ریشه و عوامل خشونت ورزی، خشكانده شد.
بر پایه این نظریه، باور به اینكه حقیقت مطلق در آغوش هیچ دیدگاهی نیاسوده است، سبب می گردد، افراد، گروه های فكری و سیاسی، در طرح حقوق مورد ادعای خود بر دیگران، جانب حزم و احتیاط را در پیش گیرند و از طرح هرگونه دعوا جز در چارچوب قوانین وضعی و نظری پذیرفته شده نزد دو طرف خودداری كنند و بدین ترتیب زمینه تساهل و تسامح فراهم می آید و خشونت ورزی در جوامع و روابط انسانی فرو می كاهد.
این نظریه، همچنین بر این نكته تأكید دارد كه بدیل نسبی گرایی، مطلق انگاری در عرصه معرفت و عمل است كه برای اثبات آن می توان به تاریخ نزاع های مذهبی و استبداد حاكمیت های سیاسی متكی بر مشروعیت ایدئولوژیك اشاره كرد.
نظریه نسبی گرایی در آزمون عمل به فرآیندی انجامید كه فرانسیس فوكویاما از آن چنین یاد می كند:
«
از دهه 1960 به بعد، جرایم خشونت آمیز كه میزان آن در قرن نوزدهم و نیمه نخست قرن بیستم در جامعه ای نظیر آمریكا پایین بود، به شدت رو به افزایش گذارد، آمار خودكشی به نحو چشمگیری افزایش یافت، بنیادهای نهاد خانواده به گونه ای نگران كننده تضعیف گردید و سنت ها و اخلاقیات و باورهای دینی تا حدود زیادی رنگ باختند».20
اما از منظر رهیافت نظری و عقلانی:
یك: نسبی گرایی معرفتی چون وجود ملاك های عینی و نیز امكان دست یابی به ملاك های مشترك را در میان كسانی كه به شیوه های زیست و صور حیات متفاوت تعلق دارند منكر می گردد، پیشاپیش راه های مفاهمه و گفت وگو را میان افراد می بندد.21
دو: این نظریه به دلیل دفاع ضمنی و یا عریان از رویكردهای عقلانی و انكار اصل رابط سببیت و مسببّیت در حوزه معرفت شناسی، زمینه را برای بهره گیری از هر روش و وسیله غیرعقلی از جمله خشونت برای تغییر پارادایم ذهنی دیگران هموار می كند.22
سه: در جریان تحول تاریخی و جایگزینی مهارت ها، از جمله خشونت مدرن به جای خشونت جوامع ابتدایی نشسته و چهره ترسناك تری یافته است، با این توضیح كه: در جوامع ابتدایی و قبیله ای اعمال خشونت فیزیكی و قدرت بر اعمال چنان خشونتی یك شیوه پذیرفته و یك امتیاز به حساب می آمده است و در چنین شرائطی این خصلت، طبیعت ثانونی انسان ها می گردید. اما در جوامع مدرن و متمدن به دلیل پیچیدگی روابط و حضور افراد در لایه های مختلف ساختار اجتماعی و ارتباطات و معاملات تو در توی اقشار مختلف یك جامعه، افراد و گروه ها می كوشند راه تساهل و تسامح را در پیش گیرند و با یكدیگر همكاری كنند و در نتیجه چهره عریان خشونت جای خود را به چهره و شیوه های گریم كرده داده است.
در این جوامع هر آموزه ای كه ذهنیت قبیله ای و تجزیه شدن گروه ها را تقویت كند، بر پایه این پیش فرض كه مفاهمه امكان ندارد و یا موازین حقیقت نما وجود ندارد، زمینه ساز بروز خشونت و درگیری می شود، آن هم در سطح بسیار گسترده، به ویژه اینكه ارتباط انسان ها و جوامع چنان در هم تنیده است كه تنش اندك به ضایعه بزرگ و گاه جبران ناپذیر می انجامد.
چهار: درباور نسبی گرایی، عوامل و علت های بیشتری برای خشونت و ناروا داری موجود است، حال آنكه طرفدار بودن وجود حقایق مطلق و پیروان ادیان سنتی، بیشتر اهل تسامح و رواداری اند، و این به دو علت است؛ یكی وجود و حضور حقایق مشترك و متعالی در میان ادیان سنتی گوناگون، و دیگری نبود چنان زمینه های مشاع و مشترك بنیادین بین نظرگاه لاادری گرایانه ـ دنیاگرایانه در یك طرف و نظرگاه دینی در طرف دیگر. این دو عامل اثباتی و سلبی، رواداری را در حوزه اندیشه نسبی گرایی به شدت كاهش داده است. به دیگر سخن «مدارا بر مبتنی سازی حقیقت، مستلزم عدم مدارا در قبال كسانی است كه به وجود حقیقت مطلق قائل و نسبت به آن متعهدند». چه آنكه نفس اثبات و ایجاب مدارا بر اساس نسبیت باوری، مولد نفی و عدم مدارا نسبت به دیگران است كه حاضر نیستند با روند رایج نسبی سازی همراه شوند.23
پنج: به هر میزان كه عوامل نظارت اجتماعی و به هم پیوستگی اجتماعی تضعیف گردد به همان میزان خشونت و ستیزه جویی امكان بروز بیشتر می یابد. پلورالیسم و فردی كردن حقیقت و دین از عوامل گسست و فقدان نظارت اجتماعی و در نتیجه افزایش خشونت اجتماعی به شمار می رود.
«
از سوی دیگر با تعمیق ارتباط دین با دنیای انسان ها تأثیر دین بر اجتماعی شدن و كاركردنظارت اجتماعی آن بیشتر می شود. به باور برخی از جامعه شناسان، قدرت ناچیز آیین هندو در گسترش به آن سوی دریاها با این واقعیت تبیین می شود كه این آیین به همان اندازه كه ایمان است، طرز زندگی هم هست…» این قاعده می تواند در حقیقت باوری تعمیم یابد.24
شش: متكثر دیدن حقیقت، برای پیدایش فرقه ها و دسته های فكری با آموزه ها، داعیه ها و نگرش های گوناگون امكان و زمینه ایجاد می كند و بدین سان تعارض و كشمكش میان این گروه ها و فرقه ها كه امكان دارد هر از چندگاه بر سر موضوعات گونه گون فكری، اجتماعی و سیاسی دربگیرد، به خشونت می انجامد، تی بی با تامور می نویسد:
«
در طول قرن گذشته در بریتانیا و ایالات متحده آمریكا فرقه های جدید بی شماری پیدا شده و بسیاری از آنها نشو و نما كرده اند. شاید این پدیده انعكاس فردی شدن اعتقادات دینی باشد.»25
بر پایه آنچه آمد، بهتر آن می نماید كه در عوض ذره ای كردن حقیقت و بخشیدن هر قطعه از آن به هر داعیه، مسلك و فرقه، بلكه به هر فرد از افراد آدمیان، به اصول و سازوكارهای زیر كه می شود به كمك آن جامعه همزی، مسالمت جو و مداراگر به وجود آورد، پای بندی نشان دهیم.
یك: از خصومت با حقیقت یگانه دست بكشیم و حقایق معرفتی و ارزشی را انكار نكنیم، كه انكار حقیقت و تعصب به انگاره پلورالیسم دینی و فرهنگی افزون بر آنكه خود آبستن «تابو» است انسان ها را به ایستایی و بسنده كردن به وضع موجود فرا می خواند و ریشه درخت تنومند و بالنده حقیقت جویی را از بن بر می كند.
دو: برای زیست مشترك بر محور اصول مشترك معرفتی و اخلاقی گرد آییم؛ بی آنكه در پی حذف و طرد دیگران باشیم.
سه: به هركسی اجازه دفاع از حق و حقیقت مورد اذعان خویش داده شود تا بتواند دیگران را بدان سوی فراخواند؛ اما دعوتی فارغ از خشونت، فریب، سلطه گستری از هر نوع و شكل آن.
این همان اصولی است كه قرآن برای زیست انسانی و دگرپذیرانه جوامع ارائه داده است تا در چنان فضایی زمینه تبادل فكری و فرهنگی سالم پدید آید و چهره حق و حقیقت ـ كه جز در فضای پالوده از تعصب و متكی بر عقلانیت و خردورزی سالم آشكار نمی گردد ـ نمایان تر شود. نوید جامعه توحیدی كه اساس آن بر دوستی، توسعه اقتصادی، سیاسی و عقلانی استوار است و هیچ نوع خشونت و تصادم و حق كشی در آن دیده نمی شود بر چنین مبانی و قواعدی از سوی قرآن، داده شده است:
1. «
قل یا أهل الكتاب تعالوا إلی كلمة سواء بیننا و بینكم أن لانعبد الا الله و لانشرك به شیئاً و لایتّخذ بعضنا بعضاً أرباباً من دون الله فإن تولّوا فقولوا اشهدوا بأنّا مسلمون» آل عمران/64
بگو: ای اهل كتاب! بیایید به سوی سخنی كه میان ما و شما یكسان است كه جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم، و بعضی از ما بعضی دیگر را ـ غیر از خدای یگانه ـ به خدایی نپذیرد. هرگاه از این دعوت سر باز زنند ، بگویید: گواه باشید كه ما مسلمانیم.
در این آیه برخی از مفاهیم معرفتی و اجتماعی به مثابه محور زیست جمعی امن و دور از خشونت در عین اختلاف پیروان هر یك از ادیان به آموزه ها و معارف دینی خویش، معرفی شده است.
«
وعد الله الذین منكم و عملوا الصالحات لیستخلفنّهم فی الأرض كمااستخلف من قبلهم و لیمكّننّ لهم دینهم الذی ارتضی لهم و لیبدّلنّهم من بعد خوفهم أمناً یعبدوننی لایشركون بی شیئاً…» نور/55
خداوند به كسانی كه از شما كه ایمان آورده و كارهای شایسته انجام داده اند وعده می دهد كه قطعاً آنان را حكمرانان روی زمین خواهد كرد؛ همان گونه كه به پیشینیان آنها خلافت روی زمین را بخشید. و دین و آیینی را كه برای آنان پسندیده، پابرجا و ریشه دار خواهد ساخت و ترسشان را به امنیت و آرامش مبدل می كند؛ (آن چنان) كه تنها مرا می پرستند و چیزی را شریك من نخواهند ساخت.
3. «
و نرید أن نمنّ علی الذین استضعفوا فی الأرض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الوارثین» قصص/5
ما می خواهیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم.
این دو آیه مباركه بر روی هم جامعه ای را به تصویر می كشد كه در آینده تاریخ قطعاً شكل خواهد گرفت و بخشی از ویژگی های آن چنین است:
1.
جامعه ای است كه در قلمرو حاكمیت سیاسی یگانه جهانی شكل می گیرد.
2.
محورهای مشترك ایمان و معنویت، ستون فقرات حیات اجتماعی آن به حساب آمده و كلیت شهروندان را گرد هم می آورد.
3.
در پرتو ایمان و اصول مشترك معرفتی، رفتار و عملكرد عمومی به سمت صلاح و درستكاری پیش می رود و چهره غالب عمل و رفتار شهروندان خیر و راستی و درستی است.
4.
جامعه ای است پیراسته از خشونت، ترس، ناامنی، ارعاب، حق كشی و ستمگری.
5.
امنیت اجتماعی و زدایش ترس، اضطراب و خشونت از رهگذر یگانگی دل ها و باورها و احیا شدن حق، عدالت و صلاح، میسر می گردد.
6.
تمامی این تحولات، خود فرآیندی است طبیعی، ارادی و مبتنی بر هم گرایی و دیگرپذیری برخاسته از شعور، دریافت ها و عقلانیت تكامل یافته انسانی.
در روایتی از امام علی(ع) كه به تشریح جزئیات بیشتری از این جامعه موعود اسلامی مربوط است، از جمله به آیین نامه اجرایی رهبری سیاسی آن جامعه ـ كه در فرهنگی شیعی با مشخصاتی چون قائم(عج)، امام مهدی و… یاد می شود ـ اشاره شده است:
«(
امام) قائم با یارانش پیمان می بندد و از آنان بیعت می گیرد كه (به این اصول عمل كنند: حریمی را هتك نكنند به خانه ای (بدون اجازه) هجوم نبرند، كسی را به ناحق نزنند، طلا و نقره نیندوزند، همچنین گندم و جو (مواد غذایی) اندوخته نسازند، مال یتیمان را نخورند،… لباس خز و حریر (لباس های اشرافی) نپوشند، كمربند زرین نبندند، در امور معاش به اندك بسنده كنند،… لباس درشت بپوشند، (در حال عبادت و نماز) صورت بر خاك بگذارند،… و در راه خدا به جهادی شایسته دست یازند.
امام خود نیز متعهد می شود كه از همان راهی كه آنان می روند برود و چون آنان لباس بپوشد و بر مركوبی مانند مركوب آنان سوار شود و چنان باشد كه آنان هستند، به اندك بسنده كند و زمین را با یاری خدای از دادگری بیاكند؛ پس از آنكه از ستم آكنده باشد،… و حاجب و دربانی نگمارد…»26

2. كاستی های معنوی

جدا افتادن از معنویت و باورهای مذهبی (به مفهوم باور به آغاز هوشمندانه، حكیمانه، نظام دار و هدفمند هستی و فرجام مبتنی بر حساب گری و عدالت برای جهان كه كیفیت آن از متن باورها و رفتارهایی انسان می روید و در پیوند وثیق با چگونه زیستن دنیوی قرار دارد و نه پیش آیند اتفاقی، ناخواسته و گریزناپذیر) انسان را در برهوت وانفسای زندگی می كشاند كه در آن اخلاق سودجویانه و خودگروانه، كوشش برای هر چه بیشتر داشتن و هر چه بیشتر لذت بردن و بر قلمرو هر چه بیشتر فرمان راندن و… بر تمام جنبه های حیات فردی و اجتماعی شخص سایه می افكند: چندان كه فراخنای طبیعت برای برآوردن خواست ها و تأمین آز و آرزوهای پایان ناپذیر، تنگ تر و تنگ تر می نماید و پهنه زمین به جای آنكه مهد آرامش و دانشگاه تربیت و پرورش باشد به عرصه كشاكش، برخورد، افزون خواهی و خشونت گری تبدیل می شود. زیاده بر اثبات این مدعا از رهگذر شواهد تجربی تاریخی و امروزین، دانش های نظری انسان شناختی و آموزه های وحیانی پالوده از تعلقات خطاپذیر زمینی بدین رهیافت نایل آمده و تأكید ورزیده اند:
بارباری ووتن (Barbare Wooten) جامعه شناس معروف، عضویت در باشگاه ها، دیدن فیلم های سینمایی و… را [از آن سبب كه آموزه های معنویت ستیز و یا دست كم معنویت گریز را به كودكان آموزش می دهد] از عوامل مستقیم جرم و جنایت می شمارد.27
جامعه شناس دیگری می گوید: بی ثباتی روحی، ناتوانی فكری و بیش از همه فقدان تربیت اخلاقی و سست شدن اعتقاد دینی… ازمهم ترین عوامل افزایش جرم و جنایت محسوب می شوند.28
در رفتارشناسی قرآنی، آنان كه در مرحله نخست زندگی (=دنیوی) از باورهای معنوی و اعتقاد به رفتارهای به هنجار و اخلاقی تهی باشند، رفتار و رویكردهای مجرمانه و خشونت آمیز خواهند داشت كه به طور طبیعی مرحله دوم زندگی ایشان (=اخروی) كه زاییده و بازتولید همان رفتارها و رویكردهاست، به صورت شكنجه، عذاب و آتش، تجسم می یابد.
«
یتساءلون عن المجرمین. ما سلككم فی سقر. قالوا لم نك من المصلّین… و كنّا نكذّب بیوم الدین» مدّثر/46ـ41
و سئوال می كنند از مجرمان، چه چیز شما را به دوزخ وارد ساخت؟! می گویند: ما از نمازگزاران نبودیم… و همواره روز جزا را انكار می كردیم.
در آیه دیگر از قرآن، عدول از هنجارها و آموزه های اخلاقی در تعامل و روابط اجتماعی، سبب گسترش فساد در سراسر پهنه زندگی و حیات اجتماعی شمرده شده است:
«
أوفوا الكیل و لاتكونوا من المخسرین. و زنوا بالقسطاس المستقیم. و لاتبخسوا الناس أشیاءهم و لاتعثوا فی الأرض مفسدین» شعراء/183ـ181
حق پیمانه را ادا كنید (و كم فروشی نكنید) و دیگران را به خسارت نیفكنید و با ترازوی درست وزن كنید و حق مردم را كم نگذارید و در زمین برای فساد تلاش نكنید.
با در نظر داشت این نكته كه در ادبیات قرآنی، واژه «فساد» از كلید واژه هایی است كه در ترسیم رفتارهای ظالمانه و خشونت گرانه به كار می رود و از همین رو رهبران خودكامه و مستبد را مفسد می نامد وجور و خشونت آنان را به عنوان فساد توصیف می كند، می توان نگرش قرآن در ارتباط با سستی بنیادهای ارزشی و اخلاقی با گسترش رفتارهای خشونت آمیز را دریافت.
بدین ترتیب زینت معنوی و اخلاقی (البته معنویت و اخلاق برخوردار از مصونیت و پشتوانه عاری از آلایش های تفكر بشری كه تنها گزینه آن، معنویت و اخلاق ارائه شده از جانب وحی است) می تواند در خشونت زدایی تأثیر اساسی بر جای نهد، ولی باید توجه داشت كه باورمندی مذهبی و زیست مذهبی گاه از یكدیگر جدا می افتند كه در این صورت كاركرد پیش گفته را باید از زیست مذهبی سراغ گرفت و نه تنها باور مذهبی، چه به حق گفته شده است:
«
فردی ممكن است به خدا ایمان داشته باشد، ولی فایده چنین ایمانی چیست در حالی كه خدعه و تزویر می كند؛ در حالی كه زندگی خود و دیگری را به تباهی می كشاند، در حالی كه اسیر جاه طلبی، رشك ورزی و خشونت است؟! شما به خداوند ایمان دارید، ولی او را در فاصله دوری از زندگی روزمره خود نگه داشته اید».29
در روایتی ازا مام علی(ع) آمده است:
«
لایزنی الزانی إذا یزنی و هو مؤمن، و لایسرق السارق حین سرق و هو مؤمن، و لایشرب الخمر حین یشربها وهو مؤمن».30
انسان در حالی كه مؤمن است زنا نمی كند، و دزد هنگامی كه دزدی می كند ایمان ندارد، و شراب خوار آن گاه كه شراب می نوشد ایمان ندارد.
راز خشونت گرایی انسان های معناگریز را شاید بتوان چنین ترسیم كرد كه: شخصیت انسان از نظر دین، آمیزه ای است از خصوصیات ملكی و ملكوتی؛ خصوصیات ملكی در نیازهایی چون حفظ و صیانت از ذات و نوع، و خصوصیات ملكوتی در اشتیاق به تعالی و ملكوت، پرستش و عشق به برتر متبلور می شوند. تأمین این دو گروه از نیازهای اساسی وجود انسانی به شخصیت انسان تعادل، توازن، متانت، وقار و رفتارهای به هنجار را پیشكش می كند، اما برآوردن هریك از دو گروه از نیازهای پیش گفته باعث تزلزل شخصیت و رفتارها و كردارهای نا به هنجار می گردد.
قرآن در آیات 37 و 38 سوره «نازعات» از شخصیت نامتعادلی سخن می گوید كه نیازهای زمینی و ملكی وی برآورده گشته بی آنكه در تأمین نیازهای ملكوتی خویش كاری انجام داده باشد، چنین حالتی او را به طغیان و سركشی واداشته است؛ بی تردید در پس هر طغیان و سركشی خشونت نهفته است:
«
فأمّا من طغی و آثر الحیوة الدنیا»
و اما آن كس كه طغیان كرده و زندگی دنیا را مقدم داشته است.
از این رو، قرآن، برای سلامت فرد و اجتماع، پیشنهاد تأمین خواسته ها و نیازهای هر دو سوی شخصیت انسان را می دهد:
«
و ابتغ فیما آتاك الله الدار الآخرة و لاتنس نصیبك من الدنیا و أحسن كما أحسن الله إلیك و لاتبغ الفساد فی الأرض إنّ الله لایحبّ المفسدین» قصص/77
و در آنچه خدا به تو داده، سرای آخرت را بجوی و بهره ات را از دنیا فراموش مكن و همان گونه كه خدا به تو نیكی كرده نیكی كن و هرگز در زمین در جست وجوی فساد مباش كه خداوند مفسدان را دوست ندارد.

3. فقدان عدالت اجتماعی

پاره ای از روان شناسان، جامعه شناسان و اقتصاددانان بدین باور رسیده اند كه محرومیت و نیاز، عامل اساسی انگیزاننده خشونت گری است. از نظر ارسطو (384ـ322م) تمایل مردم عادی محروم از برابری، به برابری اقتصادی سیاسی و تمایل اعضای الیگارشی به عدم مساواتی بیش از آنچه دارند، عامل اصلی انقلاب است.»31 برخی نیز همچون «تدرابرت گر» گامی فرا پیش نهاده و انتظارت فزاینده انسان ها را حتی در وضعیت نبود محرومیت نسبی، باعث خشونت قلمداد می كنند.32
در نگرش اسلامی، نظریه دیگری مطرح شده است مبنی بر اینكه هرگاه جامعه انسانی ازنظر توزیع ثروت و مالكیت بر درآمدها به دو قطب بسیار ثروتمند و بسیار فقیر تقسیم گردد، در هر دو سوی، زاینده ناهنجاری و خشونت خواهد بود؛ قرآن از یك سو می گوید:
«…
إنّ الإنسان لیطغی. أن رآه استغنی» علق/6و7
به یقین انسان طغیان می كند؛ از اینكه خود را بی نیاز ببیند.
احساس بی نیازی، جنبه های گوناگون دارد كه یك جنبه آن حس غرور و بی نیازی در ثروت و پول است، در چنان حالتی انسان رویكرد طغیان گرانه در پیش می گیرد و به حقوق، حرمت و كرامت دیگران وقعی نمی نهد و چه بسا خشن ترین رفتارها را نسبت به تهی دستان روا و استحقاق طبیعی خود می شمارد. بخشی از داستان های قرآن، حكایت از طغیان و خشونت گری ثروتمندان و اقوام مترف است. از جمله در سوره مباركه محمد كه به صورت یك قاعده و اصل از آن یاد شده است:
«
و كأین من قریة هی أشدّ قوة من قریتك التی أخرجتك أهلكناهم فلاناصر لهم» محمد/13
و چه بسیار شهرهایی كه از شهری كه تو را بیرون كرد نیرومندتر بودند، ما همه آنها را نابود كردیم و هیچ یاوری نداشتند.
این آیه مباركه ضمن یادكرد رفتار خشن سران مشرك و ثروتمند قریش نسبت به نوكیشان مسلمان و پیروان حضرت محمد(ص) و بیرون راندن آنها از خانه و زاد و بوم ایشان، آن را سیره و شیوه همه كسانی می داند كه احساس قدرت و نیرو (ازجمله قدرت و توان مالی و ثروت) سبب طغیان، ستم و خشونت پیشگی آنان نسبت به ناتوانان و اقشار ضعیف جامعه می شده است.
از سوی دیگر قرآن فقر و نداری و احساس محرومیت مستمندان را از عوامل رویكردهای خشونت آمیز می شمارد. به روایت قرآن، جامعه جاهلی عرب و تهی دست پیش از ظهور اسلام و هم زمان با آن، در جزیرة العرب، فرزندان خویش را از ترس قحطی و گرسنگی خود به دست خویش می كشتند؛ زیرا آنان از یك سو، ایمان راسخ به خداوند و پروردگار روزی دهنده انسان ها كه هر جنبده ای را قوت می بخشد نداشتند، و از سوی دیگر، ابزار رفاه و معیشتی و توانایی تأمین نیازهای مادی شان از طریق طبیعت خشك و بی حاصل عربستان برای آنان فراهم نبود. در نتیجه آنها به خشونت فرزندكشی روی می آورند. قرآن با نكوهش این رویه در دو مورد از قرآن، از راه تقویت و باور ایمان به خداوند رازق و توانا در مقام ریشه كن ساختن این خشونت و جنایت برآمد:
«
ولاتقتلوا أولادكم خشیة إملاق نحن نرزقهم و إیاكم إنّ قتلهم كان خطئاً كبیراً» اسراء/31
و فرزندان تان را از ترس فقر نكشید، ما آنها و شما را روزی می دهیم. مسلّماً كشتن آنها گناه بزرگی است.
«
ولاتقتلوا أولادكم من إملاق نحن نرزقكم و إیاهم…» انعام/151
و فرزندان تان را از ترس فقر نكشید ما شما و آنها را روزی می دهیم
می توان گفت؛ قرآن و متون اسلامی، فقر و نیاز را نه تنها زمینه و عامل پیدایی خشونت و شورش كه مایهٌ روایی انقلاب و خیزش به منظور متعادل ساختن قهرآمیز نابرابری های اقتصادی می شمارد. در آیه 195 سوره بقره دربارهٌ ضرورت انفاق و بخشش قسمتی از اموال صاحبان ثروت آمده است:
«
وأنفقوا فی سبیل الله و لاتلقوا بأیدیكم إلی التهلكة…» بقره/159
و در راه خدا انفاق كنید و (با ترك انفاق) خود را با دست خود به هلاكت نیفكنید.
از جمله تفسیرها و وجوهی كه در توضیح آیه مباركه و اینكه چه سان بخل و ترك انفاق، مایه خودكشی بخیل می گردد، یكی این معنی و تفسیر می تواند باشد كه زراندوزی و پرداخت نكردن بخشی از ثروت گردآمده برای رفع نیاز مستمندان، سبب شورش و خشونت اجتماعی می گردد و سرمایه های اندوخته شده و صاحبان آنها، به گونه مستقیم مورد تهدید و تعرض و خطر نابودی قرار می گیرد؛ چه در جامعه آشوب زده و ناامن، ثروت و ثروتمندان بیشترین آسیب را متحمل می گردند.
بدین سان از منظر قرآن، جامعه نامتعادل از حیث اقتصاد و معیشت آبستن خشونت است؛ چه از سوی ثروتمندان طغیان گر و چه از جانب مستمندان شورش گر، و قرآن در بازگویی این واقعیت به جای توصیه سكوت به نیازمندان، ثروتمندان زراندوز را ملامت كرده است، كه خود چه بسا تأیید ضمنی عمل نیازمند است در طغیان و شورش گری.
شمار بسیاری از اندیشمندان علوم اجتماعی و اقتصادی نیز با این نظریه قرآنی توافق دارند و جامعه دچار اختلاف طبقاتی را، هم از جانب لایه بالا و هم از طرف لایه های زیرین و تهی دست در معرض خطر خشونت معرفی كرده اند؛ با این تفاوت كه : در بین جوانان مرفه و بالاشهری، انحرافات جنسی، اعتیاد، قتل به خاطر عشقبازی، جنون و خودكشی كه ناشی از فراوانی ثروت و سستی مبانی اعتقادی و احساس پوچی و بیهودگی است، بیشترمشاهده می گردد؛ در حالی كه در مناطق فقیرنشین، میزان دزدی، قتل و راهزنی بالاست.33 به گفته یكی از جامعه شناسان:
«
هر روز مطالعات پرشماری كه ازمنابع مختلف دنیا به دست می آید، نشان می دهد كه تعداد بزهكاران مخفی و حرفه ای از آنچه كه قبلاً تصور می شد خیلی بیشتر است، و بسیاری از ایشان [كه بزهكاران خطرناك خوانده می شوند] ازخانواده هایی بیرون می آیند كه وضع شان از جهت مالی بسیار مستحكم و ثابت است.»34

4. ملی گرایی

تاریخ گذشته و امروز خشونت، بیانگر آن است كه یكی از سرچشمه های خشونت، ناسیونالیسم، برتری جویی های نژادی و تبعیض نژادی بوده است. آلمان هیتلری، آپارتاید آفریقای جنوبی، موجودیت و عملكرد رژیم صهیونیستی و اسرائیل، نمونه های درشت، دولتی و نزدیك به زمانه ماست. رسوخ این نگرش در میان توده ها، طبقات اجتماعی و گروه های ساكن در یك قلمرو فرهنگی و سیاسی به ویژه در دنیای معاصر، به صورت یكی از عمده ترین اسباب چالش و خشونت درآمده است؛ چه از یك سو روابط و تعامل انسان ها، گروه های قومی و سرزمینی به یك سرزمین و جغرافیا محصور نمی گردد، كره زمین به مثابه خانه مشترك تمامی اقوام و ملیت ها به شمار می آید. از سوی دیگر؛ «امروزه هویت شخص درتعلق به ملت و كشوری مشخص می گردد، نه در فرزند بیشتر و انسان بودن. وجود خارجی شخص در لفافه وابستگی پیچیده شده است، كسی كه وابسته به جامعه ای نباشد، بیگانه تلقی می شود، و قضاوت درباره این بیگانه با قضاوتی كه نسبت به خود جامعه می شود متفاوت استاین وابستگی مردود نه تنها روابط افراد جامعه را با بیگانه بلكه رابطه آنان را با جامعه خود نیز مسموم می كند. شخصی كه خود را از قید خون و زمین رها نساخته باشد هنوز بشر كاملاً توالد یافته نیست، ظرفیت و توانایی عشق و محبت را ندارد، او با خود و با سایرین طبق موازین واقعی انسانی رفتار نمی كند».35
اریك فروم، ناسیونالیسم افراطی امروزین را نوعی بت پرستی می شمارد، و با توضیحی كه در پی می آید، موجب بروز خشونت می داند:
«
جنبه بت پرستی احساسات ملی را می توان در واكنش در مقابل تجاوز به سمبل های یك ملت كه كاملاً متفاوت با واكنش در مقابل تجاوز به نمادهای مذهبی و اخلاقی است، مشاهده كرد. مثلاً اگر كسی پرچم كشور خود را در انظار عموم لگدكوب كند اگر به دست مردم كشته نشود باید خیلی از بخت خود راضی باشد، مردم چنان خشمگین خواهند شد كه بی نظری را فراموش خواهند كرد. اما واكنش بالا را اگر با عكس العمل در مقابل شنیدن این جملات: «من طرفدار قتل سیاهان و یهودیان هستم…» مقایسه كنیم، البته بیشتر مردم، این گفته ها را خلاف اخلاق و غیرانسانی تلقی خواهند كرد، ولی نكته در اینجاست كه یك هیجان و خشم غیرقابل كنترل مانند مورد اول ظاهر نخواهد شد».36
ممكن است واكنش و خشم مردم در برابر توهین به پرچم را نشانه فقدان حسن اجتماعی و مسئولیت مشترك میهن دانست كه سزاوار چنان واكنش است، ولی همین امر درباره شخصی كه قتل مردمان بی گناه را تجویز می كند نیز با اولویت بیشتری صادق است؛ با اینكه واكنش در هر دو مورد برعكس یكدیگر است.
قرآن، در قصه آفرینش آدم، از برخورد نژادپرستانه ابلیس یاد می كند و به یادكرد ضمنی این موضوع می پردازد كه نگرش ناسیونالیسم خونی و نژادی، به خشونت و دشمنی میان شیطان و آدمی زادگان انجامید؛ دشمنی و خشونت دیرپا كه تا انجام تاریخ حیات انسانی ادامه خواهد یافت:
«
إذ قال ربّك للملائكة إنّی خالق بشراً من طین. فإذا سوّیته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین. فسجد الملائكة كلّهم أجمعون. إلاّ إبلیس استكبر و كان من الكافرین. قال یا إبلیس ما منعك أن تسجد لما خلقت بیدی أستكبرت أم كنت من العالین. قال أنا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین» ص/77ـ71
(
و به خاطر بیاور) هنگامی را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشری را از گل می آفرینم. هنگامی كه آن را نظام بخشیدم و از روح خود در آن دمیدم، برای او به سجده افتید. در آن هنگام همه فرشتگان سجده كردند؛ جز ابلیس، كه تكبر ورزید و ازكافران بود. گفت: ای ابلیس! چه چیز مانع تو شد كه بر مخلوقی كه با قدرت خود او را آفریدم سجده كنی؟! آیا تكبر كردی؟ یا از برترین ها بودی؟! (برتر از این كه فرمان سجود به تو داده شود!) گفت من از او بهترم، مرا از آتش آفریده ای و او را از گل.
«
قال ربّ فأنظرنی إلی یوم یبعثون. قال فإنّك من المنظرین. قال فبعزّتك لأغوینّهم أجمعین» ص/82ـ79
گفت: [شیطان] پروردگارا مرا تا روزی كه انسان ها برانگیخته می شوند مهلت ده. فرمود: تو ازمهلت داده شدگانی، گفت: به عزتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم كرد.
وسوسه آدم از سوی شیطان كه به اخراج آدم و همسرش از بهشت انجامید، نخستین نمود این دشمنی و خشونت بود، اما آخرین آن هنوز ناپیداست، دشمنی و رفتار خشونت گرایانه ابلیس با آدم از راه جذب گروهی از آدمیان و واداشتن ایشان به دشمنی با سایرین و نیز استفاده و به كاربستن هر وسیله دیگر همچنان ادامه دارد:
«
إنّ الشیطان لكم عدوّ فاتخذوه عدواً إنّما یدعو حزبه لیكونوا من أصحاب السعیر» فاطر/6
البته شیطان دشمن شما است، پس او را دشمن بدانید، او فقط حزبش را به این دعوت می كند كه اهل آتش سوزان باشند.
«…
ولاتتّبعوا خطوات الشیطان إنّه لكم عدوّ مبین»انعام/142 و بقره/169
و از گام های شیطان پیروی نكنید كه او دشمن آشكار شما است.
«
إنّما یرید الشیطان أن یوقع بینكم العداوة و البغضاء فی الخمر و المیسر و یصدّكم عن ذكر الله و عن الصلوة فهل أنتم منتهون » مائده/91
شیطان می خواهد به وسیلهٌ شراب و قمار در میان شما كینه وعداوت ایجاد كند و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد، آیا (با این همه زیان و فساد و با این نهی اكید) خودداری خواهید كرد.
قرآن افزون بر یادكرد نقش نژادگرایی در فرآیند خشونت و نكوهش آن، برای پیشگیری از رهیافت و شیوع این عامل در جوامع انسانی، بر مبدأ یگانه آفرینش انسان ها تأكید ورزیده و نقش ارزشی تفاوت نژادها، قبیله ها، رنگ ها و گویش ها را تا سر حدّ هیچ فروكاسته و رفتار و عملكرد ارادی انسان ها را تنها گزینه ارزش زدایی و ارزش افزایی به رسمیت شناخته است.
«
یا أیها الناس اتّقوا ربّكم الّذی خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بثّ منهما رجالاً كثیراً و نساءً…» نساء/1
ای مردم! از (مخالفت) پروردگارتان بپرهیزید؛ همان كسی كه همه شما را از یك انسان آفرید، و همسر او را (نیز) از جنس او خلق كرد، و از آن دو، مردان و زنان فراوانی (در روی زمین) منتشر ساخت.
«
یا أیها الناس إنّا خلقناكم من ذكر و أنثی و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا إنّ أكرمكم عندالله أتقیكم…» حجرات/13
ای مردم! ما شما را از یك مرد و زن آفریدیم و شما را تیره ها و قبیله ها قرار دادیم، تا یكدیگر را بشناسید (اینها ملاك امتیاز نیست) گرامی ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست.
بدین سان، قرآن، مبنا و پایه نگرش نژادپرستانه منتهی به خشونت را می خشكاند و راه را بر روی خشونت نژادی می بندد، چنان كه ناسیونالیسم میهنی و خاك پرستانه را كه نوع دیگری از ناسیونالیسم خشونت زا می باشد نفی می كند و زمین را از آنِ خدا و تحت مدیریت و سرپرستی او و انسان ها را بندگان خدا معرفی می كند كه جملگی و به صورت عموم، وظیفه عمران، آبادانی و بهره وری از زمین را بر عهده دارند، چنان كه حق عادلانه در بهره وری از ثروت های زمین از آن همه است و از همین رهگذر منطق، ملیت پرستی و یا كشورگشایی و سیطره گروهی بر گروه و ملت دیگر را نمی پذیرد.
«…
هو أنشأكم من الأرض و استعمركم فیها…» هود/61
اوست كه شما را از زمین آفرید و آبادی آن را به شما واگذاشت.
روی سخن این آیه مباركه تمامی انسان ها از هر نسل و تبار و از هركوی و دیار هستند، كه بر اساس آن همه انسان ها بر محور یگانگی در آفرینش، یگانگی در آفریدگار، یكسانی در حقوق و بهره وری از داده های الهی و طبیعی می توانند به خودگستردگی نایل آیند و «زمانی كه انسان بتواند منطق و شعور خود را توسعه دهد و بیشتر از آنچه تاكنون بوده عشق بورزد، دنیایی بر مبنای مسئولیت مشترك انسانی و عدالت بنا نماید و درك كند كه ریشه او در برادری جهانی است، آن وقت است كه قادر خواهد بود یك جامعه انسانی ریشه دار بنا كرده و دنیای خود را به خانه انسانی واقعی تبدیل كند.»37
رفع خشونت بدون ارائه راهكارهای بنیادین معرفتی و انسان شناختی میسر نیست؛ چه به قول تولستوی:
«
در واقع این عدم خشونت چیزی نیست؛ مگرتعلیم عشق راستین كه با تفاسیر دروغین، دستخوش تحریف نشود. عشق، یعنی تمایل به سازگاری روح انسان ها و كنشی كه از این تعامل حاصل می شود قانون برتر زندگی بشر است. هر موجود بشری ـ همان گونه كه در كودكان یافت می شود ـ در عمق وجودش آن را حس می كند.»38
این تمایل تا آن گاه كه بر اثر تعالیم نادرستی چونان دوگانگی در آفرینش انسان و تمایز برخی بر برخی دیگر و استثمار و بهره كشی دچار گسست نشود و از مسیر فطرت خارج نگردد، كارساز است. روح تعالیم اسلامی و نصوص روایی و قرآنی كه در آن از وحدت آفرینش، همسانی در حقوق سخن رفته و از عوامل بازدارنده آشتی، صفا و خلوص در تعامل اعضای جامعه انسانی همچون، غیبت،تهمت، دروغ، كینه، بخل، ریا و… نكوهش شده است؛ چیزی جز پی افكندن جامعه سالم بشری نیست.

5. خود محوری

ناسیونالیسم نژادی و میهنی به تنش وخشونت میان مجموعه ها، گروه های بزرگ قومی، تیره ها و یا ملت ها و ساكنان قلمروهای جغرافیای سیاسی می انجامد و همه در برابر همه قرار می گیرند. خود برتربینی و یا «منیت» رابط افراد و آحاد اجتماعی را در داخل یك قلمرو سیاسی و یا گروهی قومی و نژادی به خشونت می كشاند و یكی در برابر همه قرار می گیرد؛ چه «من» كه خود را به شكل های مختلف متجلی می گرداند؛ در شكل جدایی، در شكل تلاش برای چیزی و كسی بودن یا شدن، من خود را به صورت من و غیر من ـ آگاهانه و یا ناآگاهانه ـ از دیگری جدا می كند، خود را با فامیل و یا گروه و یا جماعتی همگون می كند، یا نمی كند… موضوع قابل تشبیه به سنگی است كه در آب انداخته می شود و موج های گسترده و گسترد تر را ایجاد می كند، خود در مركز همه چیز است، تا زمانی كه خود ـ به هر شكل صریح و یا غیرصریح ـ وجود دارد، لاجرم خشونت نیز وجود دارد.39
من، توقعات و خواست های شخصی را فزونی می دهد و بهره گیری بیشتر از فرصت ها و ظرفیت های زندگی را در چشم انداز او قرار می دهد و هر چه در این مسیر قرار گیرد حتی از راه خشونت برداشته می شود، از زاویه دیگر: «این پدیده [=من] چون مدام به فكر حاصل كردن است، وقتی حاصل نمی كند، احساس سرخوردگی، ناكامی و محرومیت می نماید و بنابراین تلخ و بدمزاج می گردد، میل گستردن خود و تلخی حاصل از آن، یعنی خشونت».40
و به گفته اریك فروم:
«
عشق به خود جوهر كلیه بیماری های شدید روحی است. از نظر شخصی خود شیفته فقط یك حقیقت وجود دارد و آن اندیشه، احساسات و نیازهای خودش است.»41
نفسانیت و من به روایت قرآن، فرزند آدم را به قتل برادرش وا داشت:
«
فطوّعت له نفسه قتل أخیه» مائده/30
نفس سركش او را به كشتن برادرش ترغیب كرد.
تأكید قرآن بر نفس به مثابه عامل انگیزنده خشونت برادركشی، ظرفیت فروكاهنده و خشونت زایی من (=نفس) را به خوبی می نمایاند.
از نظر انسان خودمحور و برتری طلب «زندگی صحنه جدال و مبارزه است؛ مبارزه انسان با انسان. و برنده كسی است كه از همه خبیث تر باشد،… همیشه از خود جسارت و خشونت نشان دهد؛ زیرا به نظر او این صفات، نماینده یك شخصیت قوی و بالاست.»42

6. رشك بردن

حسادت و رشك ورزیدن از دیگر عوامل خشونت است. حس رقابت كه (شكل انحرافی آن است) ریشه در ذات و نهاد انسان دارد، چون هر انسانی در نهان وجود خویش، حس تكامل، پیشرفت و قرارگرفتن درصدر را تجربه می كند. از این رو نباید آن را از اساس با دید منفی نگریست و در ستیز با آن برخاست، بلكه باید بدان سمت و سوی مثبت بخشید؛ چه اگر حس رقابت به صورت سالم هدایت شود از اسباب و عوامل پیشرفت افراد وجوامع خواهد بود؛ چنان كه در كلام وحیانی قرآن، دریاد كرد ویژگی های «عبادالرحمن» آمده است كه گاهِ نیایش به ساحت حضرت احدیت می گویند:
«
واجعلنا للمتقین إماماً» فرقان/74
ما را برای پرهیزگاران، پیشوا قرار ده.
این خواسته خودگونه ای از رقابت مثبت است، رقابت مثبت آن است كه افراد دركارهای نیك و خیر بر یكدیگر پیشی گیرند. دو دیگر اینكه انجام آن كار، سبب منفعت و سود و مایه پیشرفت او واقع گردد، بی آن كه ضرر و زیان كس دیگری را در پی داشته باشد.
در شماری از آیه های قرآن، مردمان به رقابت در كارهای نیك و خیر فراخوانده شده اند:
«
و لكلّ جعلنا منكم شرعة و منهاجاً و لو شاء الله لجعلكم امّة واحدة و لكن لیبلوكم فی ما آتیكم فاستبقوا الخیرات» مائده/48
ما برای هر كدام از شما آیین و طریقهٌ روشنی قرار دادیم؛ و اگر خدا می خواست،همهٌ شما را امت واحدی قرار می داد؛ ولی خدا می خواهد شما را در آنچه به شما بخشیده بیازماید، پس در نیكی ها بر یكدیگر سبقت جویید.
«
و لكلّ وجهة هو مولّیها فاستبقوا الخیرات…» بقره/148
هر طایفه ای قبله ای دارد كه خداوند آن را تعیین كرده است (بنابراین زیاده درباره قبله گفت وگو نكنید و به جای آن) در نیكی ها و اعمال خیر، بر یكدیگر سبقت جویید.
همین حس و نیروی كمال بخش و پیش برنده اگر در سمت و سوی منفی به حركت درآید، نطفه عناد و كینه را در دل می پروراند و برای خراب كردن روحیه و ناسالم ساختن نیروی معنوی، هیچ عاملی برتر از زنده نگاه داشتن و پروراندن عناد و كینه [كه شخص را به خشونت و انتقام جویی سوق می دهد] جدی نیست.»43
از نمونه های رقابت منفی كه در قالب و چهره حسادت نمود یافته و قرآن كریم از آنهایاد كرده داستان دو فرزند آدم(ع) و فرزندان حضرت یعقوب است؛ در داستان نخست، قابیل از آن رو كه برادرش هابیل در طی مدارج كمال و معنویت و تقرب خداوند از او پیشی گرفته بود و نذر او مورد قبول خداوند متعال واقع شده بود بر او حسد ورزید و به عمل شنیع برادركشی دست زد:
«
و اتل علیهم نبأ ابنی آدم بالحقّ إذ قرّبا قرباناً فتقبّل من أحدهما و لم یتقبّل من الآخر قال لأقتلنّك قال إنّما یتقبل الله من المتقین» مائده/27
و داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان، هنگامی كه هر كدام، كاری برای تقرب (به پروردگار) انجام دادند؛ اما از یكی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد (برادری كه عملش مردود شده بود به برادر دیگر) گفت: «به خدا سوگند تو را خواهم كشت». برادر دیگر گفت: (من چه گناهی دارم؟ زیرا) خدا تنها از پرهیزگاران می پذیرد.
از این داستان می توان نكته های زیر را استفاده كرد:
1.
اقدام به قتل یكی از فرزندان آدم به قتل برادرش از جمله بر اثر حسادت بوده است.
2.
او چون انسان فاقد تقوا بود، هم عملش مورد قبول قرار نگرفت و هم دچار حسد و رشك گردید، پس حسدورزی از آنِ دل ها و جان های تهی از تقواست، تقوا پیشگان اهل حسد ورزیدن نیستند.
3.
حسد، گاه می تواند ناشی از پیشرفت رقیب در مسائل معنوی باشد. چنین نیست كه حسدورزی، هماره در پیشرفت های مادی تصور شود.
4.
رشك و حسادت از چنان نیروی تخریبی و ویران گر برخوردار است كه انسان را به خشونت برادركشی وا می دارد. در داستان فرزندان یعقوب(ع)، برادران یوسف(ع) از آن رو كه شاهد محبت و عشق روزافزون پدر نسبت به یوسف و برادرش (بنیامین) بودند، این كار بر آنها گران آمد و تصمیم به برداشتن یوسف از سر راه محبت پدر به خویش گرفتند، با این پندار كه با نبود یوسف آنها مورد محبت و علاقه پدر قرار خواهند گرفت؛ آرزویی كه هرگز برآورده نگشت، زیرا كه پس از در چاه انداختن یوسف، محبت یعقوب به سایر فرزندان نه تنها افزوده نگردید كه غصه دوری از یوسف تمام اندیشه و فكر یعقوب را یكسر به خود مشغول كرد، چنان كه از اندیشیدن به غیر یوسف ـ جز خدا ـ بازماند؛ چه رسد به دوست گزینی غیر از یوسف. گویی این قاعده كلی و عمومی است كه حسدورزان و رشك بران، كمتر توفیق می یابند با از میان برداشتن رقیب، خود، كامكارانه بر اریكه او تكیه زنند.
«
لقد كان فی یوسف و إخوته آیات للسائلین. إذ قالوا لیوسف و أخوه أحبّ إلی أبینا منّا و نحن عصبة إنّ أبانا لفی ضلال مبین. اقتلوا یوسف أو اطرحوه أرضاً یخل لكم وجه أبیكم و تكونوا من بعده قوماً صالحین. و تولّی عنهم و قال یا أسفی علی یوسف و ابیضّت عیناه من الحزن فهو كظیم» یوسف/9ـ7 و 84
در داستان یوسف و برادرانش نشانه های (هدایت) برای سؤال كنندگان بود؛ هنگامی كه برادران گفتند: یوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوب ترند، حال آن كه ما گروه نیرومندی هستیم، مسلماً پدر ما در گمراهی آشكاری است. یوسف را بكشید یا او را در سرزمین دوردستی بیفكنید، تا توجه پدر فقط متوجه شما باشد و بعد از آن (از گناه خود توبه می كنید و) افراد شایسته ای خواهید بود. و از آنها روی برگرداند و گفت: «ای افسوس بر یوسف!» و چشمان او از اندوه سفید شد، اما خشم خود را فرو می برد. (و هرگز ناسپاسی نمی كرد.)
تبیین روان شناسانه پیوند حسادت و خشونت را می توان بدین گونه توصیف كرد كه رشك ورزی ناشی از خود كم بینی و احساس قدرت در برابر رقیب است، حس حقارت و خودكمتر بینی، اعتماد به نفس را زایل می كند. با از بین رفتن اعتماد به نفس، توفیق و پیشرفت دركارها نیز به تدریج و به موازات بی اطمینانی به خود، كندتر و كندتر می گردد؛ تا آنجا كه به سیر قهقهرایی می انجامد. این ناكامی در یك حالت متعاكس، بر خودكمتر بینی و افزایش روحیه انتقام جویی از رقیب و نیز تكاپوی جایگزین برای اعتماد به نفس زایل شده تأثیر می گذارد، از این رو دانش روان شناختی به اثبات رسانده است كه: «غالباً اشخـاص پرخاش گر و تندخو… می كوشند؛ بـا تندخویی و خشم، یك نوع اعتماد به نفس ساختگی و قلابی به جای اعتماد به نفس از دست رفته خود بگذارند».44
البته تحقیقات جدید روان شناختی بر این مسأله نیز گواهی می دهد كه حالت ناكامی، شكست و خودكمتربینی، تنها به صورت پرخاش گری و خشونت ظاهر نمی شود، بلكه گاهی به انزوا و پناه بردن به باده نوشی و مواد مخدر می انجامد.

7. مهر ورزیدن

سنت و عرف جوامع انسانی گواهی می دهد كه رفتارهای سخت و شدید، گاه از سر مهر و محبت و دل بستگی به سرنوشت كسی ناشی می گردد، تعلق خاطر به كسی سبب می شود كه شخص، نسبت به برخی از رفتارها و اعمال محبوب خویش، واكنش خشن بروز دهد و از منظر عرف و منطق خردمندان نیز شایسته ملامت نباشد و خشن به شمار نیاید، این در موقعی است كه رفتار شخص مورد علاقه در فرجام به زیان او ارزیابی گردد. نمونه هایی از این گونه رفتار سخت و قهرآمیز را می توان در روابط پدر و مادر با فرزند بس عزیزشان به تماشا نشست، به هر میزان كه علاقه و دوستی پدر و مادر نسبت به فرزند فزونی داشته باشد، به همان میزان، نسبت به نوع رفتارهای فرزند و از جمله خطاهای او حساسیت وجود دارد و در آن موارد كه نصایح، اندرزهای عطوفت آمیز والدین سود نبخشد، پدر و مادر ناگزیر از اقدامات سخت و شدید می شوند.
در معارف دینی و متون قرآنی نیز نمونه هایی از این نوع خشونت دیده می شود؛ در داستان حضرت موسی(ع) آن گاه كه موسی پس از سی روز توقف در كوه طور برای دریافت الواح به میان بنی اسرائیل برگشت و ایشان را دید كه از یگانه پرستی به گوساله پرستی روی آورده اند، از سر دلسوزی و شفقت بر صلاح و رستگاری بنی اسرائیل سخت برآشفت، لوح ها را از دست افكند و به سوی برادرش هارون كه پس از وی می باید به امور قوم وی رسیدگی می كرد حمله ور شد و سر و ریش او را گرفت و به سوی خود كشید:
«
و لمّا رجع موسی إلی قومه غضبان أسفاً قال بئسما خلفتمونی من بعدی أعجلتم أمر ربّكم و ألقی الألواح و أخذ برأس أخیه یجرّه إلیه قال ابن أم إنّ القوم استضعفونی و كادوا یقتلوننی…» اعراف/150
و هنگامی كه موسی خشمگین و اندوهناك به سوی قوم خود بازگشت، گفت: «پس از من، بد جانشینانی برای من بودید (و آیین مرا ضایع كردید) آیا در مورد فرمان پروردگارتان (و تهدید مدت میعاد او) عجله نمودید (و زود قضاوت كردید)؟!» پس الواح را افكند و سر برادر خود را گرفت و (با عصبانیت) به سوی خود كشید، او گفت: «فرزند مادرم! این گروه مرا در فشار گذاردند و ناتوان كردند و نزدیك بود مرا بكشند».
و در آیه دیگر آمده است:
«
قال یا هرون ما منعك إذ رأیتهم ضلّوا ألاّ تتّبعن أفعصیت أمری قال یبنؤمّ لاتأخذ بلحیتی و لا برأسی إنّی خشیت أن تقول فرّقت بین بنی إسرائیل…» طه/95ـ92
موسی گفت: ای هارون! چرا هنگامی كه دیدی آنها گمراه شدند ازمن پیروی نكردی؟ ! آیا فرمان مرا عصیان نمودی؟! هارون گفت: ای فرزند مادرم! ریش و سر مرا مگیر، من ترسیدم بگویی تو در میان بنی اسرائیل تفرقه انداختی.
رفتار تند و خشن موسی با برادرش هارون در این داستان، بی گمان، خاستگاهی جز دلبستگی شدید موسی به سرنوشت بنی اسرائیل و حسّاسیت او نسبت به هدایت و ضلالت ایشان ندارد.
نمونه دیگر از این دست را می شود در تعامل زناشویی و خشونت های خانوادگی دید كه در قرآن آمده است. كانون خانواده بهترین نهاد اجتماعی است كه در سعادت، شقاوت، رستگاری، گمراهی و سمت سو بخشی رفتاری، اخلاقی، فرهنگی و اعتقادی فرزندان ـ كه زنان و مردان جوامع در هر عصرند ـ تأثیر تعیین كننده دارد. مصون بودن حریم خانواده نه تنها در سلامت كیان نهاد خانواده، شخصیت، حیثیت اجتماعی هر یك از زن و مرد، كه در كاركردها و فرآیندهای مثبتی كه بر سنت و عمل ازدواج و همسر گزینی مترتب است، نقش اساسی دارد.
از این رو هر یك از زن و مرد به طور غریزی و فطری نسبت به نوع رفتار اخلاقی و اجتماعی انباز و شریك زندگی خویش، دغدغه جدی دارد و به هنگام احساس تزلزل اركان خانواده به دلیل همان تعلق خاطر شدید هریك از دو طرف به دیگری، سخت آشفته و رنجیده می شود؛ چندان كه حتی در جوامع و سنت هایی كه منع عرفی و یا كیفر قانونی در روابط آزاد زن و مرد دارای همسر با بیگانه وجود ندارد، برخی از همسران بر اثر رفتار حرمت شكنانه همسرخویش، راه خودكشی و یا همسركشی را بر می گزینند. اسلام با در نظر داشت همین واقعیت، راهكار سه مرحله ای را به هنگام احساس بروز روابط و تعامل ناسالم در محیط زندگی زناشویی ارائه می دهد؛ اندرز و نصیحت شوهر به همسر، كناره گیری و خودداری از رعایت حقوق و آداب زناشویی چون هم خوابی و سرانجام اظهار تنفر و هشدار به وسیله زدن ملایمت آمیز:
«…
واللاتی تخافون نشوزهنّ فعظوهنّ واهجروهنّ فی المضاجع و اضربوهنّ فإن أطعنكم فلاتبغوا علیهنّ سبیلاً إنّ الله كان علیاً كبیراً» نساء/34
آن دسته از زنان را كه سركشی و مخالفت شان بیم دارید، پند و اندرز دهید، (و اگر مؤثر واقع نشد) در بستر از آنها دوری نمایید و (اگر هیچ راهی جز شدت عمل، برای وادار كردن آنها به انجام وظایف شان نبود) آنها را (به گونه ای خفیف) بزنید و اگر از شما پیروی كردند، راهی برای تعدی بر آنها نجویید. (بدانید) كه خداوند، بلندمرتبه و بزرگ است (و قدرت او ، بالاترین قدرت هاست).
راهكار سخت گیری و خشونت در این مورد، نه از باب تجویز خشونت برای مردان، بلكه به دلیل تعلق خاطر و اشتراك زن و شوهر در سرنوشت خوب و بد یكدیگر است كه چنین رفتاری را بر می تابد، آن هم در حدی كه در برآوردن هدف به سازی و سلامت محیط خانواده از آلاینده هایی كه مودّت، صمیمیت، حرمت، شخصیت و كرامت خانواده و اعضای آن را مخدوش می سازد كمك كند، و اگر از این حدّ بگذرد، آن گاه در حوزه ستمگری و خشونت جای می گیرد و خشم و غضب و انتقام الهی را می سزد كه فراز آخر آیه مباركه از آن سخن گفته است؛چه دراین صورت هدف تربیتی و سازندگی و تحكیم خانواده بر آن مترتب نخواهد بود.
راهكردهای پسینی كه در آیه بعدی از آن سخن رفته است، مبنی بر اینكه اگر ناسازگاری زن و شوی در خانواده ادامه یافت، دو فرد از خانواده های زن و شوهر، برای داوری و حكمیت انتخاب می شوند، تا معضل و اختلاف پدید آمده را حل كنند، شاهد دیگری است بر اینكه اقدامات بازدارنده روا شمرده شده در آیه نخست، نه خشونت و ستمگری، كه دارویی تلخ اما شفا بخش است برای چارهٌ خطر از هم پاشیدگی كیان خانواده و خدشه دار شدن كرامت، حیثیت و شرافت زن، مرد و فرزندان كه در دامن این خانواده پرورده خواهند شد. و هرگاه پدر و مادر ایشان در چشم اجتماع و باور عمومی از سلامت اخلاقی و صیانت دامن برخوردار نباشند، ننگ و شرمساری آن دامن حیات اجتماعی این فرزندان بلكه تمامی بستگان و دودمان را در برخواهد گرفت.

8. تغذیه ناپاك

دانش امروزی، تأثیر نوع غذا در اخلاق و روحیات انسانی جای انكار ندارد، با انتخاب آنچه می توان به معده وارد كرد، تغییر و تصرف و شكل دهی صفات روحی و اخلاقی افراد میسر می گردد؛ «چه به روشنی نمونه های پیدا و كوتاه مدت این تأثیر را در زندگی روزانه به مشاهده نشست، با خوردن اندكی زعفران خندید، با خوشه انگوری شادمان گردید، به وسیله دانه هایی از عدس بر ترشحاتی از بدن به ویژه اشك افزود و با تكه های از خربزه احساس شجاعت كرد…»45 و اسلام و دانش تجربی و بشری هر دو را عقیده بر آن است كه خوردن برخی غذاها به هنگام بارداری مادران، بر قیافه، زشتی و زیبایی جسمی و نیز بر روحیه جنین اثر می گذارد و حتی در مواردی به تغییر جنسیت می انجامد و تأثیر نوع تغذیه كودك بر جسم و روح و روان او را صاحب نظران دانش پزشكی، تغذیه و روان كاوان و متخصصان علوم تربیتی می پذیرند و باور دارند.
دكتر لویی مانك، روان شناس مشهور فرانسوی به سفره و غذای مردم می نگریست و می گفت كه طرف چگونه آدمی است؛ خون سرد است یا ماجراجو، احساساتی است یا استقلال طلب و…»46
قرآن كریم از دغدغه جدی كه انسان ها باید نسبت به خوردنی ها و غذای خویش داشته باشند در بیان كلی و فراگیر چنین سخن گفته است:
«
فلینظر الإنسان إلی طعامه» عبس/24
پس باید آدمی به طعام خود بنگرد.
این راهكار قرآنی سویه ها و ابعاد گسترده و متعدد دارد؛ از جمله نگریستن به غذاها و خوردنی ها از زاویه تأثیر آن بر صفات و خصلت های روحی انسان است كه می باید با دقت و تأمل، طعامی را برگزید كه هم به كار جان آید و هم بر سلامت روح و روان سودمند باشد. از میان خوردنی ها و نوشیدنی ها قرآن به رابطه شراب خواری با دشمنی و ستیزه جویی میان افراد پرداخته و روی آوردن به شراب نوشی را از راهكردهای شیطان به منظور ایجاد دشمنی در جوامع بشری برشمرده است:
«
إنّما یرید الشیطان أن یوقع بینكم العداوة و البغضاء فی الخمر و المیسر و یصدّكم عن ذكرالله و عن الصلوة فهل أنتم منتهون» مائده/91
شیطان می خواهد با شراب و قمار، میان شما كینه و دشمنی افكند و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد، آیا بسنده می كنید؟
«
عداوت» به معنای تجاوز است؛ راغب در مفردات می گوید:
«
عَدو به معنای تجاوز و منافی با التیام است».
«
بغضاء» نیز از ریشه بُغض، به معنای كینه و دشمنی است. اقرب الموارد آورده است:
«
بُغض خلاف حُبّ است و بغضاء یعنی شدت دشمنی».
راغب می نویسد:
«
بغضاء تنفّر نفس ازچیزی است بر خلاف حبّ كه میل به چیزی است».47
هرگاه عداوت و بغض باهم به كار روند، مانند آیه گذشته، ظاهراً عداوت به معنای دشمنی ظاهری و آشكار و توأم با اقدام دشمنانه و بغض به معنای كینه و دشمنی قلبی است كه زمینه بروز عداوت و دشمنی آشكار است. اگر چه احتمال آن نیز می رود كه عداوت، معنای خاص تری از بغض را افاده كند چه هر عداوتی با بغض توأم است، اما در برخی موارد، آن كس كه مبغض است دشمن نیست.
به هر روی، نوشیدن شراب كه می توان آن را به مثابه نمونه ای از غذاهای ناپاك و زیان آور در اخلاق آدمی دانست، سبب كینه توزی و بغض ورزی و دشمنی و اقدامات خشن و دشمنانه می گردد و این شاید بدان سبب است كه انسان شراب خوار، بر اثر مستی، عقل خویش را از دست می دهد و عقل ـ چنان كه از نام آن پیداست ـ نیروی بازدارنده آدمی ازگفتارها و رفتارهای زشت و ناپسند است، چنان كه فقدان عقل، مایه خود برتربینی دروغین و برآشفتن های بی مورد و سریع می شود.
«
شراب دوستان را شیوه چنین است كه در هنگام شراب نوشی گرد هم می آیند. بسیار اندك است كه رفتارهای زشت ایشان از حلقه خودی فراتر نرود، بلكه در بسیاری موارد از جمع ایشان فراتر می رود و دامن گیر خانواده، همسایگان، مباشران و معاشران ایشان نیز می گردد».48
درتحقیقاتی كه بر روی آسیب شناختی جرم و خشونت در برخی از كشورهای مسلمان ـ كه بر اساس آموزه های شرعی، شراب خواران در آنها كمترند ـ انجام یافته، بیش از ده درصد قتل ها بر اثر مصرف مشروبات الكلی صورت گرفته است.

پی نوشت ها


1. جغرافی گرایان سعی دارند رابطه مستقیمی میان زندگی اجتماعی و عوامل اقلیمی ارائه دهند. به عبارت دیگر، مكتب جغرافیایی بر این نظریه تأكید دارد كه رفتار فردی و اجتماعی انسان تابع محیط طبیعی است.(مبانی جامعه شناسی، منصور وثوقی، علی اكبر نیك خلق،243)
2. اباذری، یوسف، مكاتب جامعه شناسی و خشونت، كیان، سال هشتم، بهمن و اسفند 1377، شماره 45، صفحه78.
3. نقوی، علی محمد، جامعه شناسی سال دوم (آموزش متوسط عمومی، ادبیات و علوم انسانی، وزارت آموزش و پرورش تهران، 1373، 81.
4. ابن خلدون، عبدالرحمن، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادی، چاپ هفتم، انتشارات علمی و فرهنگی تهران، 1369، 1/151.
5. وثوقی، منصور و نیك خلق، علی اكبر، مبانی جامعه شناسی، چاپ پنجم، انتشارات خردمند، تهران، 1371، 244.
6. فروغی، محمد علی، سیر حكمت در اروپا، انتشارات زوّار، تهران، 1344، بخش3، 157.
7. تی. بی. با تامور، جامعه شناسی، ترجمه سید حسن منصور و سید حسن حسینی كلجاهی، شركت سهامی كتاب های جیبی، تهران، 2535، 249.
8. یوسف اباذری، همان مقاله، 78.
9. همان.
10. هانا آرنت، خشونت، ترجمه عزت الله فولادوند، شركت سهامی انتشارات خوارزمی، تهران، 1359، 89و90.
11. اریك فروم، جامعه سالم، ترجمه اكبر تبریزی، چاپ دوم، انتشارات كتابخانه بهجت، تهران، 1360، 58.
12. جهانبگلو، رامین، اندیشه عدم خشونت، ترجمه محمدرضا پارسایار، نشر نی، تهران، 1378،20.
13. نصر، سید حسین، مبادی مابعدالطبیعه و تلقی اسلامی در مقوله مدارا و عدم مدارا، ترجمه هومن پناهنده، كیان، سال هشتم، بهمن و اسفند 1377هـ.ش، شماره 45، صفحه 45.
14. جهانبگلو، رامین، اندیشه عدم خشونت،125و64.
15. همان.
16. تی.بی. باتامور، جامعه شناسی، 254.
17. فروغی، محمدعلی، سیر حكمت در اروپا، 1/14.
18. كاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد اول، صفحه های9 ـ106 و 5 ـ474.
19. همان.
20. پایا، علی، نسبی گرایی معرفتی و خشونت ورزی در عرصه عمل اجتماعی، كیان، سال هشتم، بهمن و اسفند 1377، شماره45، صفحه40، به نقل از كتاب: اعتماد؛ فضیلت اجتماعی و ایجاد سعادت، فوكویاما، چاپ لندن، 1995م.
21. همان،40و41.
22. همان.
23. نصر، سید حسین، مبادی مابعدالطبیعه و تلقی اسلامی در مقوله مدارا و عدم مدارا، 42.
24. تی.بی. باتامور، جامعه شناسی،274و277.
25. همان.
26. حكیمی، محمد، عصر زندگی، آینده انسان و اسلام، انتشارات هاتف، مشهد، 1371، 9ـ248.
27. نقوی، علی محمد، جامعه شناسی سال دوم، 82.
28. همان.
29. كریشنا مورتی، فراسوی خشونت، ترجمه محمدجعفر مصفّا، نشر گفتار، تهران، 1378، 68.
30. حرعاملی، محمدبن حسن، وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة، تحقیق عبدالرحیم ربّانی شیرازی، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1/24.
31. تدرابرت گر، چرا انسان ها شورش می كنند، ترجمه علی مرشدی زاده، پژوهشكده مطالعات راهبردی، تهران، 1377، 69.
32. همان،93ـ51.
33. نقوی، علی محمد، جـامعه شناسی غرب گرایی، امیركبیر، تهران، 1363هـ، 2/82.
34. مساواتی آذر، مجید، آسیب شناسی اجتماعی ایران، نوین، تبریز، 1374، 73.
35. اریك فروم، جامعه سالم،81ـ82.
36. همان.
37. همان.
38. جهانبگلو، رامین، اندیشه عدم خشونت،92.
39. كریشنا مورتی، فراسوی خشونت، 96و104.
40. همان.
41. اریك فروم، جامعه سالم، 55.
42. كارل هورنای، تضادهای درونی ما، ترجمه محمدجعفر مصفّا، چاپ چهارم، انتشارات كتابخانه بهجت، تهران، 1363،52و53.
43. خواجه نوری، ابراهیم، شگفتی های جهان درون، شركت سهامی كتاب های جیبی، تهران، 1350هـ.ش،13و34.
44. همان.
45. پاك نژاد، سید رضا، اولین دانشگاه وآخرین پیامبر(بهداشت تغذیه، فلسفه روزه)، انتشارات اسلامی، تهران، 1361، 9و17 و 20.
46. همان.
47. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، ذیل ماده «عدو».
48. رشید رضا، محمد، تفسیرالقرآن الحكیم (تفسیر المنار)، دارالمعرفة، بیروت، 7/60.
49. مساواتی آذر، مجید، آسیب شناسی اجتماعی ایران،

ارمغان قرآن براي نسل جوان

ارمغان قرآن براي نسل جوان

آيتالله عبدالكريم بي آزار شيرازي محقق و نويسنده كه در ميزگرد «جوان در آينه قرآن كريم» و در حضور دهاي از جوانان و نوجوانان بازديد كننده از نهمين نمايشگاه بین المللي قرآن كريم سخن ميگفت كه قسمتهايي از گفته هايش به استحضارتان ميرسد

آيتالله بي آزار شيرازي در ابتداي سخنانش اظهار داشت: ابتدا بايد ديد قرآن و دستورات الهي آن براي اجتماع بخصوص جوانان چه ارمغاني داشته، طبيعي است كه بسياري از احكام و دستورات قرآن مشترك ميان همگان است، اما بطور طبيعي مسايل جوانان مختص به آنها است و پيرامون برخي مسايل مربوط به جوانان مطالب خاصي در قرآن مطرح شده است.
البته، در قرآن سورهاي راجع به جوانان نيست. ولي در سورههاي متعددي، قرآن به موضوعات مربوط به جوانان پرداخته است.
در قرآن به روانشناسي جوانان اشاره شده كه بخشي از آن را در ابتدا سوره بقره ميبينيم، در يكي از آيات قرآن خداوند ميفرمايد: «بدانيد كه زندگاني دنيا عبارتست از دنياي بازي، دنياي لهو و سرگرمي، دوران زينت و خودآرايي». در اين باره شيخبهايي ميگويد: كه اين آيه به ترتيب زندگاني انسان اشاره دارد. هفت سال اول اوج عشق و علاقه انسان به بازي است ودر هفت سال دوم علاقه انسان بيشتر متوجه سرگرميها است و مرحله سوم كه هفتسال سوم عمر را دربرمي گيرد به زينت و خود آرايي ميگذرد خداوند در نهاد جوانان و نوجوانان عشق و علاقه به بازي را قرار داده تا ضمن بازيهاي سازنده بسياري مطالب را از راه بازي فراگيرند، كه اوج اين فراگيري در هفت سال اول است و در هفت سال دوم نيز ادامه مييابد.
اما در هفت سال دوم بيشترين علاقه انسان به سرگرميها متمايل ميشود كه متأسفانه خيليها بر اين باورند كه مقصود از سرگرميها وقتگذراني است، در حاليكه جوانان و نوجوانان ميتوانند با مطالعه در گذشته پيشينيان عبرت بگيرند. جوانان در عين اينكه از نيروي فراواني برخوردارند، اما يك چيز تحت عنوان تجربه كم دارند، كه اين تجربهها را اگر بخواهند خودشان، در هر زمينهاي به دست آورند تا بتوانند از آنها چيزي ياد بگيرند، عمر دوباره لازم است، اما با مطالعه داستانها و سرگذشت اقوام ميتوانند خودشان را با پيشينيان همگام كنند. حضرت علي (ع) در نهجالبلاغه فرمودهاند، من تاريخ گذشتگان را آنچنان براي تو اي پسر (امام حسن (ع)) خلاصه كردم كه گويي من با پيشينيان زندگي آثارشان مطالعه كردم و از آنها مجموعهاي بطور مختصر و مفيد فراهم آوردم تا چراغ راه تو باشد.
قرآن تمام زندگي گذشتگان از حضرت آدم تا پيغمبر خاتم، همچنين داستانها و سرگذشت و تجربيات آنها را در معرض مطالعه و شناخت جوانان قرار داده تا از آنها عبرت بگيرند و تجربه بياموزند واينكه عشق و علاقه به لهو و سرگرمي را خداوند در نهاد نوجوان قرار داده، به اين منظور است. و بدنبال اين دوران، عشق به زيباييها است. و اين دوران را خداوند از آن جهت قرار داده تا جوانان با آراستن خودشان تشكيل خانواده دهند. اما متأسفانه جوانان دراين سنين در مسايل عشق و علاقه به زيبايي در معرض انواع خطرها هستند واز اين رو اسلام براي دختران حجاب و براي پسران نگاه نكردن را مطرح ساخته است. در اين زمينه در سوره يوسف (ع)، درسهاي زيادي به جوانان در زمينه خودآرايي، عشق و جواني داده شده و دو عشق مطرح گرديده است، يكي عشق مجازي كه در عشق زليخابه حضرت يوسف (ع) ترسيم شده و ديگري عشق حقيقي است كه حضرت يوسف به خداوند دارد و چقدر جالب اين دو عشق را در برابر يكديگر مجسم شده است.
همانطور كه در اين سوره ذكر شده، زليخا به دنبال عشق مجازي بود و درنتيجه رسواييهايي به بار آورد و مشكلاتي در زندگي وي بهوجود آمد، اما حضرت يوسف (ع) به دنبال عشق به خدا رفت ودر نتيجه آن عشق از عمق چاه به اوج ماه رسيد.
از نكات ديگر سوره يوسف آن است كه چگونه حضرت يوسف (ع) در برابر دو عشق حقيقي و عشق مجازي واقع شده ازيك طرف مسئله خودنمايي زليخا و خاتونان مصري با لباسهاي رنگارنگ در كاخ عزيز مصر با بهترين لذتها و خوشگذرانيها و از سوي ديگر عشق به خدا همراه با زندان تهمت و شكنجه، خارج شدن از كاخ و بسياري از مشكلات ديگر.
حضرت يوسف (ع) در آن دو راهي خدا را ترجيح داد و در برابر آنهمه اظهار علاقهاي كه زليخا و خاتونان مصر به او نشان دادند، فرمود: خدايا در زندان باشم اما تو را داشته باشم، بهتر است براي من از آنچه كه اينها مرا به سوي آن دعوت ميكنند».
اما بسياري از جوانان وقتي در دو راهي آزمايش قرار ميگيرند، معمولا دنيا را ترجيح ميدهند. اما در عشق حقيقي، مشكلاتي نيز وجود دارد. حضرت يوسف (ع) آخر و عاقبتانديش بود. آخر كار را ديد و خدا را برگزيد و خداوند نيز در اين راه عشق به خود را ارزاني داشت و وي را به مقامات عاليهاي ميرساند و اين براي جوانان درس بسيار مهمي است .
اين استاد محقق و نويسنده و پژوهشگر قرآني در ادامه سخنان خود مسايلي را كه جوانان به آن نياز دارد گوشزد كرد و افزود: از جمله مسايلي كه جوانان به آن نياز دارند، ايمان به خدا، نبوت و آخرت است كه سورههاي بسياري در قرآن سرگذشت پيامبران از جمله داستان زندگي حضرت ابراهيم و شكستن بتها و مبارزه با بتپرستي و توجه به امر توحيد كه در سنين جواني آن حضرت رخ داد و همچنين داستان اصحاب كهف در قرآن كه نشانگر امر ايمان به توحيد و آخرت است، وجود دارد.
وي همچنين احترام گذاشتن به شخصيت جوانان و الزام و ضروري دانست و در اين باره اظهار داشت: متأسفانه بسياري از مربيان و معلمان و حتي والدين شخصيت لازم را براي جوانان در نظر نميگيرند و با همان حال و هواي كودكي به آنها مينگرند. در قرآن كريم در اين رابطه داستان قضاوت حضرت داود (ع) و حضرت سليمان (ع) آمده كه وقتي قضاوت بين دو كشاورز درباره خصارتي كه گوسفندان آنان به زمين كشت شده كشاورزي وارد كرده بود، حضرت داود (ع)، پدر حضرت سليمان جوان، به قضاوت فرزندش در اين امر احترام گذاشت و حكم قضاوت وي در رابطه با اين موضوع را پذيرفت واين اوج احترام و شخصيت گذاشتن به جوانان است كه در قرآن نشان داده شده. نمونه ديگري از نكات اخلاقي جوانان و موضوع شخصيتگذاري به جوانان را ميتوان بازهم در سوره حضرت يوسف (ع) ديد.
از جمله اموري كه جوانان به آن نيازمندند، زهد و تقوا است كه اين مسئله در سوره يوسف (ع) نشان داده شده و جوانان ميتوانند نكات اخلاقي، زهد و تقوا را در اين سوره از قرآن بيابند.
در ادامه اين سخنراني، طي جلسه گفتوگو، آيتالله بيآزار شيرازي به سوالات حاضران پاسخ گفت و متذكر شد در قرآن كريم توصيه شده قبل از هرگونه برخورد، البته تذكر و توصيه داده شود تا شايد فرد خاطي آگاه شده و خود را اصلاح كند. بهترين راه براي حفظ شخصيت والاي جوانان، رجوع به قرآن و تفحص در قرآن كريم و آيات الهي است. وي در رابطه با اينكه مجازات و تنبيه به عنوان آخرين راهكار بايد مورد استفاده قرار گيرد، افزود: رفتار با جوانان خيلي مورد سفارش است، اما نكته اينجاست كه متأسفانه خانوادهها و جامعه نسبت به اين قشر بياحترامي ميكنندو تصورشان اين است كه آنان همان كودكان سالهاي دور هستند و هيچگونه نقشي و جايگاهي در امور زندگي ندارند، در حالي كه چنين نيست و جوانان بايد مورد احترام قرار گيرند.
در پايان اين ميزگرد، آيتالله بيآزار شيرازي در پاسخ به اينكه چگونه ميتوان جوانان را با فرهنگ قرآني بيشتر آشنا كرد و رابطه نزديكي بين آنان با قرآن به وجود آورد، گفت: متأسفانه ما با قرآن و محتواي آن بيگانه هستيم.قرائت صوري آيات كلامالله كافي نيست. بايد با عمل كردن به مفاهيم، دستورات و تأكيدات قرآن كريم شائبهها را بزداييم. در شرايط كنوني اكثر جوانان ما با مسايلي سرگرم و مشغول شدهاند كه همه آنها ظاهرسازي است و هيچگونه محتوا و بنياني ندارد. جوانان ما آنگونه كه شايسته است، از قرآن اطلاع ندارند. تاريخ اسلام و سرگذشت امامان و پيامبران را نميشناسند و اين غفلتها باعث يك گسست و شكاف عميق شده است.
وي همچنين با تأكيد به اينكه در جامعه، توجه نسبت به قرآن كريم كم است، گفت: اگر عملكرد و رفتار ما برخاسته از عقايد و ديدگاههاي مذهبي باشد، ميتوانيم ديگران را به خود جذب كنيم و آنان را با دين و علوم قرآني آشنا كنيم. رعايت اعتدال در همه شئول زندگي نكته مهم و اصلي است.
از نكات مهم ديگري كه آيتالله بيآزار شيرازي در پايان سخنانش مورد توجه قرار داد اين بود كه قرآن كريم محدود به شرايط زماني و مكاني نيست، بلكه ما با برداشتها و تفاسير خود قرآن كريم اين منبع جامع انسانسازي را محدود به شرايط زماني و مكاني كردهايم.