شفاف سازي ميان خودي و غير خودي

n8g7zi63ldo17a6txwz.gif

orlwwi3hm6wy3ykw779d.jpg

شفاف سازی میان خودی و غیر خودی

در هر جامعه ای اشخاصی یافت می شوند که با نظام اجتماعی و سیاسی موجود برخورد دارند و به عنوان فعالان سیاسی به مخالفت با آن می پردازند. هر چه جامعه بازتر باشد و قدرت سیاسی و یا سنت های اجتماعی اجازه مخالفت را به شکل مدنی به شهروندان خود بدهد، این امکان وجود دارد که مخالفان با نظام سیاسی یا نظام اجتماعی به طور علنی به مخالفت بپردازند و به شکل روشن دیدگاه ها و نگرش های خود را بیان کنند. از آن سو هر چه قدرت سیاسی و یا سنت های اجتماعی قوی تر باشد، مخالفت ها به لایه های دیگر می خزد و به شکل زیرزمینی خود را بروز می دهد. این شکل بسیار خطرناک می باشد؛ زیرا رفتارهای واقعی افراد مخالف شناخته نمی شود و برنامه ها و شیوه های آنان برای مبارزه با آن چه مخالف نگرش و دیدگاه های خود می یابند دانسته نمی شود. از این رو، جامعه همواره با خطرهای رو به روست که به صورت انفجاری آن را تهدید می کند و یا عوامل مشروعیت بخشی و جامعه پذیری نسل های آینده را با تهدید ناپیدای و نهان درونی خود دچار آسیب های سخت می نماید.

هر جامعه هم چنین دشمنان بیرونی دارد که می کوشند بر منابع ثروت انسانی و یا مادی آن دست یابند و به عنوان جامعه رقیب تلاش می کند تا دست کم عوامل تهدید را از خود دور سازد. از این رو، به طور طبیعی برخی از مخالفان داخلی در جوامع بسته تلاشی را آغاز خواهند کرد تا با ارتباط با بیگانگان خود در موقعیت برتری قرار داده و مخالفت های خویش را به شکل در جامعه گسترش داده و نظام سیاسی و اجتماعی موجود را در راستای اهداف و برنامه های خود تغییر یا دست کم تحت تاثیر قرار دهند.

در اصطلاحات دینی از گروه هایی که در جامعه رقیب تحت فشار هستند و نمی توانند عقاید و اندیشه های خویش را ابراز کنند، به اهل تقیه یاد می کنند. تقیه کنندگان کسانی هستند که در جامعه رقیب (ممکن است دینی هم باشد) به سر می برند ولی نمی توانند به سادگی مخالفت خود را نظام اجتماعی و سیاسی بیان کنند. چنان که کسانی که در داخل نظام زندگی می کنند و مخالفان پنهان نظام سیاسی و اجتماعی هستند به عنوان اهل نفاق یاد می شوند.

در حقیقت تقیه و نفاق دو روی یک سکه هستند. هر دو در حالتی شکل می گیرند که شهروندان احساس می کنند که نمی توانند عقاید و اندیشه های خویش را بازگو کنند و از این رو، با حفظ ظاهر موافقت، مخالفت های خود را پنهان داشته و در خفا عمل می کنند. البته با بازخوانی آیات و روایات وارد شده در تقیه و نفاق می توان تفاوت های آشکاری را شناساسی و ردگیری کرد. به این معنا که افزون بر تفاوت میان تقیه و نفاق به شکل ایمان به حق و توحید در نخست و ایمان به کفر و باطل در دومی ، می توان به تفاوت های دیگری نیز اشاره کرد. از جمله آن که در نفاق، شخص افزون بر مخالفت پنهان با حق در حوزه اندیشه و بینش، نگرش و گرایش خویش را به شکل پنهان عملیاتی می کنند و توطئه هایی را ضد نظام سیاسی اجتماعی سامان می دهند. در حالی که اهل تقیه تنها به مخالفت بسنده می کنند و اهل توطئه نیستند ولی هر گاه فرصتی یافتند دیدگاه ها و نگرش های خویش را آشکار می سازند. دیگر آن که اهل نفاق به جهت ترس واقعی از نظام سیاسی و اجتماعی اسلام به نفاق روی نمی آورند بلکه توهم ترس و یا توهم فشارهای دولت اسلامی آنان را به سوی مخالفت پنهان می کشاند. در بسیاری از موارد نیز علت نفاق ، سود جویی و منفعت و مصلحت خواهی آنان است؛ زیرا توهم ترس از سویی و نیز خواسته ها و منفعت ها و بهره هایی اجتماعی که با آشکارسازی کفر خویش ممکن است از دست بدهند آنان را به سوی نفاق می کشاند. این مطلب تا اندازه ای درست است؛ زیرا در نظام اسلامی کسانی که اهل اسلام نباشند در حوزه عمل سیاسی نمی توانند به عنوان شهروند فعال مشارکت داشته و به مناصب ریز و درشت دست یابند. از این رو، منافقان با پنهان کردن نفاق خود می کوشند تا به عنوان شهروندان از منافع شهروندی بهره گیرند و در همان حال از درون نظام سیاسی اجتماعی تغییر مطلوب را انجام دهند.

در جامعه باز مخالفان به طور علنی به مخالفت می پردازند و با تشکیل گروه ها و احزاب می کوشند تا نظام سیاسی واجتماعی را در راستای نگرش و اهداف خویش تغییر داده و بازسازی کنند. البته در همه این موارد، مخالفان در درون قدرت نیستند بلکه در بیرون نظام قرار گرفته و با برنامه های تبلیغاتی می کوشند تا مردم را به سوی نگرش خویش بخوانند و دست کم نظام سیاسی و اجتماعی را برای پذیرش تغییر تحت فشار قرار دهند اگر خود نتوانستند به قدرت دست یافته و آن را تغییر دهند.

البته در برخی از جوامع ما نوعی جدیدی از مخالفان رو به رو هستیم که از روش جدیدی سود می برند که در هیچ جای دنیا سابقه و پیشینه نداشته است و آن مخالفان درون نظام به شکل علنی و آشکار است. اگر بخواهیم تصویری از آن ارایه دهیم می توان در اصطلاحات سیاسی امروز ایران بر خلاف همه جهان از اپوزیسیون درون نظام سخن بگوییم. در هیچ نظام سیاسی در جهان با چنین رویکرد و اصطلاحی مواجه نیستیم؛ زیرا مخالفان در بیرون از نظام سیاسی قرار گرفته و به شکل پنهان و یا علنی عمل می کنند. اما در شکل کنونی ایران ، مخالفان با حضور در عرصه سیاسی و اجتماعی و در دست داشتن مناصب و مقامات می کوشند تا نظام سیاسی اجتماعی را بر پایه نگرش ها و بینش های خویش تغییر و سامان دهند. این را می توان نوعی نفاق جدید دانست که یا به جهت ضعف قدرت از سوی نظام سیاسی در پیش گرفته شده است و یا این که فراتر از هر جامعه باز آن را تعریف کرد. از این رو می بایست به باز تعریف اصطلاحات سیاسی نسبت به واژه مخالفان و جامعه باز اقدام کرد تا این نمونه و الگو جدید نیز معناو مفهوم یابد.

فعالیت سیاسی و اجتماعی در صورتی در یک جامعه معنا و مفهوم درست می یابد که مفاهیم و اصطلاحات به درستی تبیین شده و فعالیت های در چارچوب آن صورت گیرد. در غیر این صورت نظام سیاسی و اجتماعی جامعه همواره دچار بحران و خطرات مختلف از سوی دشمنان بیرون و مخالفان درون قرار می گیرد و امنیت ملی و اجتماعی و سیاسی جامعه و نیز آرامش و آسایش فرد و اجتماعی با خطر رو به رو شده و هدف جامعه و نظام سیاسی برآورده نمی شود و بحران مشروعیت ایجاد می شود؛ زیرا جامعه و نظام های سیاسی برای تامین دست امنیت و آسایش و آرامش پدیدار می شوند که بدون تحقق آن در حقیقت جامعه و نظام سیاسی مفهوم و معنای خود را از دست می دهند.

قرآن برای بازسازی جامعه برتر همراه با آزادی های معقول و مقبولی که اصل نظام سیاسی و اجتماعی را با خطر و بحران های متعدد مواجه نسازد، خواهان مشخص شدن حدود و مرزهای مخالفت و مخالفان و موضع گیری های آن در درون نظام سیاسی شده است. از این رو، اصول مهمی را برای تعیین و تبیین مساله مخالفان بیان داشته است. از جمله این اصول می توان به مساله تبری و برائت جویی و تعیین خودی از غیر خودی بر پایه این اصل اشاره کرد.

گستره معنایی تبری

تبری در واژه شناسی زبان تازی به معنا و مفهوم دوری جستن از چیزی است که هم نشینی با آن ناخوشایند و ناپسند است( مفردات راغب اصفهانی ص 121) و در اصطلاح به معنای بیرازی جستن از کسان و یا چیزهایی است که با اصول اسلامی سازگار نیست.

هدف از تبری که بیان آشکار و شفاف سازی است، نشان دادن تفاوت ها و مشخص کردن دوست ها و دشمن ها و نیز دوستی ها و دشمنی هاست. از آن جایی که مشخص کردن و بیان مرزها و خطوط قرمزها از اصول اساسی اسلام است به مساله برائت توجه خاصی شده است. اسلام از مسلمانان می خواهد که موضع و ایستار خویش را در هر موضوع و شخصی به صراحت و شفافیت بیان کنند و تنها استثنا در این باره حضور در نظام قدرت کفران است که در صورت عدم امکان مهاجرت و خروج از سرزمین ها و دولت کفر می بایست اصل تقیه را با رعایت شرایط بیان شده ، مراعات کرد.

از این رو برائت خواهی و تبری از دیگران و نظام های سیاسی اجتماعی باطل امری است که شخص مسلمان می بایست آن را رعایت کند و با شفافیت تمام موضع خویش را آشکار سازد؛ زیرا نظام اسلامی خواهان آن است که حقایق کتمان نشود و به شکل واضح و روشنی در اختیار همگان قرار گیرد.

برائت جویی از مخالفان و دشمنان

اسلام از مومنان و شهروندان خود می خواهد که نه تنها با مخالفان داخلی( در صورت شناسایی و اعلام علنی) و دشمنان بیرونی ارتباط برقرار نکنند و با آنان دوستی نورزند بلکه می بایست به طور علنی مخالفت خویش را با آنان بیان کنند و به روش های مختلف و گوناگون آن را ابراز کنند.

این روش و شیوه کارکردهای مفید در زندگی دوستان و دشمنان خواهد گذاشت. موضع گیری آشکار و بیان دیدگاه ها و نگرش های خود نسبت به بینش و نگرش و عملکرد مخالفان و دشمنان، وضعیت دوستان نسبت به هم را تقویت می کند و موقعیت دشمنان را تضعیف و سست می کند. کسانی که بینش و نگرش خود را آشکار می سازند و با شفافیت آن را به دیگران اعلام می کنند این فرصت را به دیگران می دهند که شناخت درستی نسبت به آنان پیدا کرده و بینش و نگرش خویش را با آن مقایسه و بسنجند و امکان تغییر نگرش بی فشاری را فراهم آورد.

در ضمن بیان آشکار مواضع و ایستارها می تواندهر گونه تردید و دو دلی را از دوستان نسبت به مواضع و ایستارهایی که تردید زاست بزاید و تبلیغات دشمنان و مخالفان را نقش بر آب سازد.

خداوند در آیه 4 سوره ممتحنه اعلام برائت و تبری جویی از موضع گیری و بینش و نگرش مخالفان و دشمنان را از رفتارها و منش های مهم حضرت ابراهیم (ع) دانسته و از مومنان خواسته تا با بهره گیری از این شیوه و منش آن را در جامعه خویش نهادینه سازند. شفاف سازی و بیان آشکار مواضع نسبت به بینش و نگرش می بایست به گونه ای باشد که هیچ گونه تردید و دودلی را به جا نگذارد و یا پدید نیاورد. از این رو گاه می بایست جزئیات نیز بیان و تبیین گردد و به کلیات بسنده نگردد. از این رو می بیینیم که در هنگام برائت به جزئیاتی چون برائت از آفتاب و ماه و ستاره اشاره می کند و از کفر عموی خویش آزر سخن می گوید و از او و معبودهایش برائت می جوید.(انعام آیات 74 تا 78 و نیز توبه آیه 114)

این گونه شفاف سازی میان خودی و غیر خودی و بینش هاو نگرش های آن چنان می بایست با روشنی صورت گیرد که همه دشمنان و مخالفان به محتوای پیام و برائت آگاه شوند و بتوان خود ایشان را بر برائت جویی و علل آن گواه و شاهد گرفت؛ چنان که حضرت هود(ع) در این باره اقدام کرد و از خود قوم بر علت برائت جویی گواهی گرفت.(هود آیه 54) بنابراین نمی بایست در برائت جویی هیچ گونه تسامحی کرد و در بیان مطلب و دیدگاه ها کوتاهی نمود.

جامعه اسلامی می بایست در انکار شخصیت مخالفان و دشمنان و علل آن به صراحت و روشنی اعلام موضع کند.(ممتحنه آیه 4 و توبه آیات 1 تا 3)

اعلام برائت از سوی مومنان اختصاص به مخالفان و دشمنان ندارد، بلکه می بایست نسبت به هر کسی انجام پذیرد که با دشمنان همراهی می کنند. به این معنا که اگر مومنان با کفار موالات و دوستی کنند و دوستی بر ایشان را مقدم بر دوستی و ارتباط با مومنان برگزینند می بایست از این گروه از مومنان نیز اعلام برائت کرد. ( آل عمران آیه 28)

به هر حال شهروندان دولت اسلامی می بایست از دشمنان و مخالفان خویش برائت جویند و در صورت همراهی برخی از مومنان با دشمنان و مخالفان از این گروه نیز اعلام برائت جویند. این به آن معنا خواهد بود که در صورت ارتباط برخی از خودی ها با دشمنان و مخالفان می بایست به صراحت با این خودی های غیر خودی ارتباط را قطع کرده و از آنان اعلام برائت جست.( همان ) بنابراین تبیین و تعیین مرزها میان خودی و غیر خودی حتی در میان مسلمانان نیز ضروری است تا امکان هر گونه سوء استفاده از سوی دشمنان و مخالفان از این بخش از جامعه سلب شود و افرادی که با دشمنان و مخالفان ارتباط دارند خود را در وضعیت و موقعیتی بیابند که امت و جامعه از آنان ناخشنود باشند. با این روش می توان این گروه را تحت فشار قرار داد تا به باز سازی رفتار و منش خویش بپردازند.

 n8g7zi63ldo17a6txwz.gif

رابطه دين وآزادي

alwdfi5vip4jkeipp70.gif

md394lsealardnuqhyn.gif

رابطه دين و آزادى /  عبد الله جوادى آملى

آزادى از حقوق انسانى است و تبيين آن برعهده علوم انسانى است‏و علوم انسانى بدون انسان‏شناسى مفهومى ندارد. انسان‏شناسى هم‏بدون شناخت روح ملكوتى انسان ممكن نيست و شناخت روح مجرد وملكوتى بدون شناخت عالم مجردات قابل دسترسى نيست. شناخت‏مجردات هم بدون شناختن قوانين عامه هستى ممكن نيست.

مغلطه‏اى در بحث آزادى

گاهى ممكن است گفته شود; بحث آزادى از صبغه بحث‏هاى فلسفى خارج‏شده است. وقتى كه جناب دكارت مى‏گويد: اول بايد فكر و شناخت رابشناسيم، ديگر نمى‏شود با بحث‏هاى فلسفى يا كلامى يا فقهى درباره‏آزادى سخن گفت، لذا اول بايد با تحولى كه در غرب درباره‏انديشه پديد آمده است، آشنا شد، آن‏گاه وارد مبحث آزادى انسان‏از آن جهت كه شهروند است و آزادى او در برابر دولت و آزادى‏هاى‏فردى بپردازيم.
اين حرف مغالطه‏اى بالعرض است و هدف آن خلع سلاح حوزويان در اين‏مباحث است. اين انديشه مى‏گويد، ابزار كار شما ديگر كارايى‏ندارد و تا متحول نشويد و غربى انديشه نكنيد و درباره شناخت‏بحث نكنيد، توان داورى اضلاع سه‏گانه آزادى را نداريد.
استفاده از روش مغالطه بالعرض بدترين شيوه براى مواجهه فكرى‏است. مغالطه بالذات همان سيزده قسم معروف است كه آن رامى‏شناسيم، اما در مغالطه بالعرض ادعا مى‏شود كه مطلب عوض شده،جهان عوض شده، شما عقب افتاده‏ايد، اين خيلى پيچيده است. درپاسخ بايد گفت كه اين مباحث همگى زيرمجموعه بحث هستى‏شناسى است‏كه از اصول مباحث فلسفى ماست. نزد فرزانگان و دانشمندان ما،فلسفه و حكمت و كلام، فقه اكبر قلمداد مى‏شود و اصول آن پاسخ‏گوى‏همه مسايل و حرف‏هاى تازه است.

تبيين آزادى از منظر دين

عده‏اى فكر مى‏كنند دين مزاحم آزادى است در حالى كه از اهداف‏دين تبيين حدود آزادى است. آزادى بر دو قسم است، تكوينى وتشريعى. مرز آزادى تكوينى نظام على و معلولى و به تعبير شهيدمطهرى انسان در نظام تكوين آزاد است، قرآن نيز در آيات متعددى‏آن رابيان داشته است.

(قل الحق من ربكم فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر) (1) .

(و هديناه النجدين) (2) .

(لا اكراه فى الدين) (3) .

حال اين سوال مطرح مى‏شود كه اگر انسان در نظام تكوين آزاداست، پس مجازات و مكافات چيست؟ چرا قرآن مى‏فرمايد: (خذوه فغلوه ثم الجحيم صلوه) (4) در پاسخ بايد گفت كه ريشه اين‏سوال در خلط بين تكوين و تشريع است.

قرآن هيچ‏گاه از آزادى مطلق صحبت نفرموده است‏بلكه آزادى درنظام تكوين را بيان فرموده است، هم‏چنان كه طبيب مى‏گويد بشر درنظام تكوين بين سم و شهد آزاد است اما اگر سم خورد مى‏ميرد.

مرزها بايد كاملا از هم‏ديگر تفكيك شوند. هيچ آيه‏اى نمى‏گويدبنده آزاد است. بنده، بنده است.

(قل الحق من ربكم فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر) (5) اما اگركافر شد.

(فخذوه فغلوه ثم الجحيم صلوه) (6) در دنيا نيز گوشه‏اى از همان‏عذاب الهى جارى مى‏شود.

(انما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فساداان يقتلوا او يصلبوا او... .) (7) پس معلوم مى‏شود نظام تكوين غيراز نظام تشريع است. و آزادى تكوينى، كمالى براى انسان است. وتكوين و تشريع دو مقوله جدا از يكديگر هستند و نبايد خلطشوند.

انسان موجودى محدود است، موجود محدود نمى‏تواند وصف بى‏كران‏داشته باشد. آزادى او به اندازه هستى اوست، و چون اصل حاكم برنظام هستى، قانون عليت است، آزادى تكوينى انسان در محدوده‏قانون عليت است، انسان اگر بخواهد خودش را هم بكشد بايد ازراه عليت و معلوليت وارد شود.
آزادى تكوينى كه آيات فراوانى ناظر به آن است، براى رد جبر وتفويض است.

آزادى تشريعى

آزادى در نظام تشريع محدود به مباهات است. اما مستحبات انجامش‏رجحان دارد و در واجبات حق ترك ندارد. در محرمات حق فعل نداردو در مكروهات حق فعل و ترك دارد لكن بهتر آن است كه انجام‏ندهد. اين احكام خمسه براى تبيين مرز آزادى در نظام تشريع‏است.

آيا دين مزاحم آزادى است؟
از دير زمان افراد بى‏بند و بار، دين را مزاحم آزادى خودمى‏دانستند. نمونه‏اى از اين ادعاى تزاحم را بيان مى‏كنم. درسوره مباركه هود وقتى جريان شعيب (ع) را بازگو مى‏كند مى‏فرمايدكه شعيب فرمود: (و يا قوم اوفوا المكيال و الميزان بالقسط و لا تبخسوا الناس‏اشيائهم) (8) كم‏فروشى، تطفيف و نقص در وزن و پيمانه نكنيد.

(عبارت «لا تبخسوا الناس اشيائهم‏» از مصاديق روايت نبوى (ص)است كه فرموده‏اند. «اوتيت جوامع الكلم‏» (9) و آن‏چنان بلند ورفيع است كه بشر چيزى در مقابل آن ندارد، مى‏فرمايد: «در كارت‏كم نگذار» اشيا، در اين كريمه عموميت را مى‏رساند و هر چه شى‏ءبر او صادق است نخس آن حرام است «و لا تبخسوا الناس اشيائهم‏»غير از «ويل للمطففين‏» و «اوفوا المكيال و الميزان‏» است وبالاتر از اين‏هااست).

وقتى اين كريمه نازل شد گفتند: (قالوا يا شعيب «ا صلاتك‏تامرك ان نترك ما يعبد آباونا) (10) اى شعيب دو حرف دارى يكى‏اين كه دست از عقايد شرك برداريم و ديگرى اين‏كه دست ازگران‏فروشى و تطفيف برداريم، اين با آزادى ما مخالف است. نمازتو جلوى آزادى ما را مى‏گيرد (چون عصاره دين در نماز ظهورمى‏كند، نماز «تنهى عن الفحشاء و المنكر» (11) است. فحشا و منكرهم «ينهيان عن الصلاه‏»، تاثير يك‏جانبه در عالم طبيعت نيست).

آن‏ها گفتند دين جلوى آزادى ما را مى‏گيرد. براساس «الناس‏مسلطون على اموالهم‏» (12) ما بر اموال خويش سلطه داريم و تطفيف وبخس برايمان مجاز است.
حضرت شعيب استدلال كرد كه آزادى به معناى انحراف و بى‏بند وبارى نيست. اين بى‏بند و بارى به سود شما نيست. دين در واقع‏انسان را از رنج‏هاى دردآور مى‏رهاند. دين مبين آزادى است.

حدود آزادى

اگر بخواهيم فارغ از دين حدود آزادى را تعيين كنيم، بايد حدآن را عدالت‏بدانيم. اما سوال اين‏جا است، عاملى كه عدالت راتحديد مى‏كند چيست؟ آن كسى كه آزادى بى‏مرز را مى‏طلبد، عدالت راظلم تفسير مى‏كند. بايد شناسنامه‏اى براى آزادى و عدالت تعيين‏كرد تا مرز اين‏ها مشخص شود.
آزادى و عدالت جزء مبانى تدوين حقوق بشر است. اما مبانى تبيين‏و تفسير عدالت را از كجا بگيريم.
مايز، كيست؟ چه كسى مرزبندى مى‏كند؟ جز آن است كه دين بايد مرزعدالت و آزادى و حقوق را مشخص كند؟

شيوه برخورد با مخالفين

گاهى ممكن است گفته شود تا كسى دست‏به شمشير نبرده است آزاداست، هم‏چنان كه خوارج تا دست‏به شمشير نبردند حضرت امير (ع)با آن‏ها كارى نداشت. حضرت امير (ع) با اين قلم‏ها و بيان‏هابرخورد مى‏كرد. خوارج تا دست‏به شمشير نبردند، حضرت آن‏ها رانكشت، اما تا حرف نامربوط زدند حضرت محكوم كرد، تا اعتراض‏كردند، حضرت تقبيح كرد. در نهج البلاغه آمده است: «يكى ازخوارج در حضور حضرت امير المومنين (ع) گفت: «ان الحكم‏الا لله‏» (13) حضرت فرمود: «اسكت قبحك الله‏» (14) اى دندان شكسته‏خدا چهره‏ات را قبيح كند ساكت‏باش.
اگر امام امت (ره) هم به قلم به‏دست‏ها تشر مى‏زد كار حضرت امير(ع)را مى‏كرد. نبايد بگوييم خوارج تا دست‏به شمشير نبردند،حضرت با آن‏ها كار نداشت. حضرت آن‏ها را از دم شمشير نگذراند.

ابتداى به قتال نكرد. در نبرد با كفار هم ابتداى به قتال‏نمى‏كرد. سالار شهيدان هم در حادثه كربلا، با اين كه آن‏هامهدور الدم بودند، فرمود: تا آن‏ها تيراندازى نكردند، شماتيراندازى نكنيد.

پس روشن مى‏شود آزادى افراد تا مرز دست‏بردن به سلاح، توسعه‏ندارد. دست‏به شمشير بردن پاسخش شمشير است. اگر با قلم هم‏توطئه كردند، پاسخش محكوم و رد كردن است، چون قلم و بيان‏مسموم باطل و ضلالت و زشتى است و بايد با آن مقابله كرد، البته‏برهان عقلى در جاى خود محفوظ است، اگر برهان عقلى اثر نكرد،آن‏گاه (ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم‏بالتى هى احسن) (15) است. اگر آن هم نشد (و جاهد الكفار والمنافقين و اغلظ عليهم) (16) هست.

پس نمى‏شود گفت كه چون حضرت امير (ع) ، خوارج را تا هنگام دست‏به شمشير بردن آزاد گذاشته بود، پس همگان آزادند، قلم، بنان وبيان آزاد است مگر اين كه دست‏به شمشير ببرند.

پس گاهى جاى حلم است و گاهى جاى حمله. مباحث عميق علمى، هم درمجلات، كتاب‏هاى تخصصى بايد مطرح شود. اما انتشار ويروس‏گونه‏شبهات با آزادى سازگار نيست.

آزادى در فضايى كه بهره ندارد روا نيست. اما آزادى در جايى كه‏مويد است، موكد است، نه تنها رواست‏بلكه لازم است و سودمند هم‏هست.

آزادى ثمره اعتقاد دينى
دين آمده است تا بشر را رها و آزاد كند. دستورات و الزامات‏دينى كه به ظاهر قيوداتى را پديد مى‏آورد در واقع بشر را ازقيود نجات مى‏دهد، بستن گاهى عين گشودن است.

در سوره اعراف به نقل از كتب گذشته مثل تورات و انجيل وجودپيغمبر اكرم (ص) را اين چنين وصف مى‏فرمايد: (يضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت عليهم) (17) دست و بال اين‏هارا باز مى‏كند (18) . پيامبر هم راه تفكر و انديشه را هموار كرد وهم به آنان شوق تحرك و پيش‏روى را عنايت فرمود.

در پايان جمع‏بندى مطالب را مجددا يادآورى مى‏كنيم: دين دو نوع‏آزادى آورده است: يك نوع آزادى تكوينى كه رافع جبر و تفويض ومبين امر بين الامرين است و آن را تنها نظام على محدود مى‏كند.
آياتى هم كه در بحث آزادى احيانا به آن‏ها استدلال مى‏شود ياناظر به اين است كه عقيده تحميل بردار نيست، ارشاد به نفى‏موضوع است، يا ناظر به آزادى تكوينى است. آزادى تكوينى هرگزبا آزادى تشريعى خلط نمى‏شود. در نظام تكوين آزادى تكوينى به‏قانون عليت محدود است.
نوع دوم، آزادى تشريعى است كه محدود و مشخص است. اگر ذات‏اقدس اله انسان را در تشريع آزاد مى‏گذاشت (خذوه فغلوه) نبود،جهنم و نار نبود كه گوشه‏اى از آن تعذيب الهى به عنوان حدود وتعزيرات در دنيا جلوه كند.
از منظر بحث‏شناخت، اگر كسى بخواهد آزادى را بشناسد تا انسان‏شناس نباشد ممكن نيست.
گرچه معرفت‏شناسى جزء عزيزترين و شيرين‏ترين بحث‏هاى فكرى انسان‏است اما اين مقدمه است. انسان بايد معرفت را بشناسد تا پى‏ببردكه معروفش چيست؟ و اگر مرزهاى آزادى به عدالت تحديد مى‏شود،آن‏گاه سوال درباره عدالت است كه حدود اربعه عدالت را چه چيزى‏تعيين مى‏كند؟ چاره‏اى جز اين نيست كه بگوييم آزادى و عدالت وساير مبانى حقوق را، منابع اصلى يعنى كتاب و سنت تبيين مى‏كند.
از اين منابع بايد مبانى را مشخص كرد، آن‏گاه مجتهد آزادانديش‏در فقه سياسى مى‏تواند حدود آزادى را تشريح و تبيين كند.

پى‏نوشتها

1. كهف (18): 29 .

2ك بلد (90): 10 .

3. بقره (2): 256 .

4. حاقه (69): 30 و 31 .

5. كهف (18): 29 .

6. حاقه (69): 30 و 31 .

7. مائده (5): 33.

8. 9ك بحارالانوار، ج 73، ص 274، ح 25، چاپ تهران.

10. هود (11): 87.

11. عنكبوت (29): 45.

12. بحار الانوار، ج‏2، ح‏7، چاپ تهران.

13. نهج البلاغه، خطبه 184.

14. نحل (16): 125.

15. توبه (9): 73.

16. توبه (9): 73.

17. اعراف (7): 157.

18. دين غل‏هايى كه به دست و پاى جسم و جان بشريت زنجير شده‏بود را گسست. گناهان و گمراهى‏ها و خودبينى و غرور، انسان رااسير و گرفتار مى‏كند. بندگى هوس‏ها عين اسارت است و بندگى‏خداوند عين آزادگى است.اگر دست انسان از گناه ببندند، او را از اسارت نجات داده‏اند.
alwdfi5vip4jkeipp70.gif
..................................................................................................................
منبع:ماهنامه پيام حوزه، شماره 22

http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8409020096

انقلاب و محافظه كاران جديد در تحليل قرآني

ujgamw853o41pzh8pv78.gif

c3pgmg7x9js5kagt4py.gif

انقلاب و محافظه كاران جديد در تحليل قرآني /  

قرآن به عنوان كتاب و راهنمايي زندگي به همه مسايل ريز درشت آن به نوعي توجه داشته است. انقلاب به عنوان پديده اي اجتماعي كه از افزايش مطالبات و فشار قدرت هاي حاكم و ناتواني انديشه ها و بينش ها و روش ها براي برآورد مطالبات و نيازهاي نوشونده پديد مي آيد، امري نيست كه مورد غفلت قرار گيرد؛

 به ويژه آن كه انقلاب به دليل خصوصيت بنيان افكن مي تواند آثار گوناگوني در بخش هاي مختلف زندگي فردي و اجتماعي مردم و جامعه به جا گذارد. از اين رو بازخواني تحليل و توصيف قرآن از پديده انقلاب و آثار و پيامدهاي آن مي تواند بسيار جالب و آموزنده باشد. اين مساله از آن جايي مهم است كه انقلاب اسلامي ايران در سال 75 بر اساس حركت هاي صدر اسلام و باورها و انديشه هاي آن شكل گرفته است و هدف از قيام و انقلاب مردم بازسازي امروزي انديشه ها و بينش ها و نگرش هايي بود كه در 14 سده پيش توانسته بود جهاني را دگرگون و آثار ژرفي در گستره وسيعي از جهان و جوامع به جا گذارد.

 

از نظر بنيانگذاران انقلاب اسلامي، قرآن مانيفيست است و تلاش بر آن بوده و هست تا بر اساس توصيف و تحليل و بينش و نگرش قرآن جهان تفسير و زندگي مديريت و جامعه به حركت در آيد؛ هر چند كه ممكن است ان قلت ها و تحليل هاي متفاوت و متضادي از دست يابي به اين هدف از سوي كساني كه به تحليل پديده انقلاب اسلامي در عصر حاضر مي پردازند وجود داشته باشد. به دور از هر تحليل مصداقي و بيروني در موفقيت و يا عدم موفقيت انقلاب اسلامي و ميزان آن، نمي توان از نقش انقلاب در زندگي روزمره نه تنها ايراني بلكه منطقه و حتي جهان سخن نگفت و به نظر مي رسد كه چشم پوشي از واقعيت به معناي پاك كردن اصل مساله نخواهد بود. آن چه در حال حاضر در منطقه و جهان  اتفاق مي افتد بي تاثير از انقلاب و حركت هاي آن نيست؛ بنابراين چه انقلاب را آتشي خانمان برداز بدانيم كه از سوي دشمنان آن مطرح مي شود و يا حركت نو با ساختارها و بينش ها و نگرش هاي جديد براي جهان معاصر كه تحولات و رخدادهاي عظيم را موجب شده و خواهد شد، انقلاب اسلامي مساله امروز بسياري از مردم و جوامع و دولت هاي جهان است.

 

آن چه در اين نوشتار مورد تاكيد است بازخواني توصيف و تحليل مانفيست انقلاب اسلامي يعني قرآن از انقلاب و آثار و پيامدها و دوستان و دشمنان آن است.

 

در اين نوشتار نمي توان به همه ابعاد آن پرداخت و تنها به دشمنان داخلي انقلاب كه از علل و عوامل اصلي شكست و يا رويگرداني از انقلاب مي شوند اشاره مي شود. مهم ترين دشمن هر انقلاب در تحليل قرآني محافظه كاران جديدي هستند كه در پي انقلاب و جا به جايي قدرت در راس هرم قرار مي گيرند و به اسباب مختلف خود انقلاب را به فرسايش و ناكارآمدي و در نهايت عدم مشروعيت و مقبوليت به مفهوم سياسي آن مي كشاند و بحران مشروعيت را دامن و انقلاب را منحرف و يا نابود مي سازند.

 

از نظر قرآن اينان همان منافقاني هستند كه داراي لايه هاي چندي هستند. برخي از آنان منافقان باطني بودند كه همانند ابليس از همان آغاز كافر بوده و كفر خويش را نهان مي داشتند و تا زماني كه فرصت فراهم نيامده است به شكل نفاق زيست مي كنند و در نفق ها و لايه هاي مختلف اجتماع و انقلاب خود رامخفي مي دارند. گروه ديگر كساني هستند كه در آغاز اين گونه نبوده اند ولي وسوسه هاي دنيا و قدرت آنان را بدان سو مي كشاند.

 

دسته دوم را مي توان محافظه كاران جديد ناميد ؛ يعني كساني هستند كه در پي تحولات و تغييرات بيناد افكن انقلاب و جا به جايي قدرت به مقام و قدرت رسيده و يا منافع اي را به دست آورده اند و همين افراد اجازه نمي دهند تا انقلاب مسير درست خود را بپيمايد و ساختارهاي جديد را بازسازي كند.

 

بازسازي دايمي

 

هر جامعه اي نيازمند بازسازي دايمي در روش ها و شيوه ها و قوانين و حتي انديشه ها و بينش هاست. جامعه از ان جايي شكل مي گيرد كه مردم به تنهاي ناتوان از برآورد نيازهاي خويش هستند؛ زيرا بسياري از نيازها را نمي توان به تنهايي برآورد ساخت. ازمهم ترين نيازها و عللي كه موجب مي شود تا جوامع بشري شكل گيرند، پاسخ گويي به نيازهاي عاطفي و احساسي كه قرآن از آن به سكونت و آرامش و امنيت ياد مي كند. از اين رو جامعه آرماني قرآن جامعه اي است كه داراي امنيت و اطمينان و آرامش باشد و مردم در آن احساس امنيت و آرامش درهمه ابعاد فردي و اجتماعي و روحي و جسمي داشته باشند. از ديگر نيازهاي اصلي كه از راه ايجاد جامعه برآورده مي شود، آسايش است كه از آن به رفاه نيز ياد مي شود. هر كسي مي كوشد تا نيازهاي جسمي و مادي خويش را برآورده سازد و از خانه و پوشاك و غذاي كافي برخوردار باشد. از اين روست كه قرآن جامعه آرماني را تركيبي از آسايش و آرامش مي شمارد مي فرمايد  كه جامعه آرماني آن است كه مردمان در آن آرامش داشته و رزق و روزي آن از هر سو بدان سرازير باشد. اين همان سعادتي است كه به عنوان يك فضيلت و نيز هدف اساسي براي بشر و جوامع مطرح بوده و هست.

 

هرگاه ساختارهاي جامعه و روش ها  و شيوه ها وقوانين جامعه اي بتواند اين عناصر و مولفه هاي اساسي را برآورده سازدٰ، جامعه مسیر طبیعی خود را طی می کند و مشکلات به آسانی حل می شود. البته از آن جایی که جوامع همواره با نیازها و مطالبات نوشونده  و تازه ای رو به رو می شوند ، همواره نیازمند آن است که تغییراتی را در ساختارها و روش ها و شیوه ها و مقررات و حتی قوانین و بینش ها ایجاد کند. از این رو اصلاحات دایمی مساله همه جوامع بشری است و هر گاه اصلاح که به معنای بازبینی دایمی و بازسازی روش ها  و مقررات بر اساس نیازها و مطالبات نوشونده می باشد انجام گیرد جامعه رو به پیشرفت و تعالی و کمال است.

 

قرآن به این مساله به عنوان شریعت و شرایع اشاره می کند. شریعت به معنای مجموعه قوانین و مقررات است که با توجه به مقتضیات زمان و شرایط اجتماعی و فرهنگی تغییر می کند با آن اصول و کلیات آن که از آن به اسلام یاد می شود هم چنان باقی و برقرار است. از این روست که در اسلام از دو دسته اصول ثابت و متغیر و قوانین ثابت و متغیر سخن به میان رفته است. اصول مجموعه ای از بینش ها و نگرش ها و قوانین است که همواره ثابت است و همانند قوانین طبیعی ساختار دنیا و جوامع بشری آن را می طلبد و هیچ گاه انسان از آن بی نیاز نخواهد بود؛ از آن جمله می توان به نیاز به غذا و آب و هوا اشاره کرد. این ها اصولی است که انسان به طور طبیعی بدان نیازمند است. برخی از اصول و قوانین اسلام و آموزه های وحیانی این گونه اند. اما برخی دیگر از آموزه های وحیانی از زمان آدم(ع)  تا خاتم (ص) که از آن به شرایع یاد شده است تغییر پذیر بوده اند و با توجه به شرایط و مقتضیات تغییر و تحول و تبدل یافته اند.

 

قوانین و مقررات نوشونده به معنای آن است که جوامع نیازمند انعطاف در قوانین و مقررات می باشند و عدم تغییر آن به معنا و مفهوم آن خواهد بود که امری که می بایست برای دست یابی به کمال و سعادت و برآورد نیازها باشد خود به مانع ای اصلی در برابر بشر تبدیل شده است. این گونه است که در نهایت مردم آن قانون را به کنار می نهند و به قول شهید مطهری اگر دین باشد بدان کافر می شوند؛ زیرا دین و شریعت و قانون نمی بایست با نیازهای طبیعی و غریزی و فطری آدمی سر جنگ داشته باشد.

 

با این همه از آن جایی که همواره در جامعه ، عناصر و طبقاتی از اجتماع به دلیل برخی از رخنه ها و اشکالات جزیی در مقررات و قوانین و حتی ساخت ها و ساختارها به قدرت و منافع خاص بیرون از چارچوب طبیعی و مجاز دست می یابند اجازه نمی دهند تا کم ترین تغییر و اصلاحی انجام شود که قدرت و منافع آن را در معرض خطر قرار دهد. از این روست که  قرآن ملا (صاحبان زور و قدرت) و مترفان (اشراف و نعمت زدگان و رفاه زدگان ) را دشمنان هر گونه اصلاحات بر می شمارند. آنان برای حفظ قدرت خویش می کوشند تا هم چنان بی هیچ گونه تغییری در روش ها و مقررات و قوانین در راس قدرت باقی باشند. افزایش مطالبات طبیعی نوشونده از سویی و فشار طبقات ممتاز اجتماعی برای حفظ سنت ها و آداب و قوانین و مقررات از سوی دیگر موجب می شود که جامعه با بحران در ساخت ها و ساختارها مواجه شود. مترفان و محافظه کارانی که بر قدرت تکیه زده اند نمی گذارند تا کوچک ترین تغییری در ساخت ها و ساختار ها و قوانین پدید آید و این گونه است که حتی با زور و خشونت در برابر هر اصلاح و تغییر کوچک ایستاده و مقاومت می کنند.

 

افزایش فشار مطالبات و ناتوانی از پاسخ گویی به مطالبات و کافی نبودن مقررات و سنت ها و قوانین از سویی و نیز افزایش سخت گیری ها از سوی صاحبان زر و زور موجب می شود تا انقلاب های مردمی ایجاد شود تا افزون بر جا به جایی طبقاتی که مانع از تغییرات ساختاری می شوند قوانین و مقررات تازه ای را وضع کنند.

 

اين تغييرات پس از آن که رخ مي دهد و جامعه اي جديد با ساخت ها و ساختارها و قوانين و مقررات تازه پديد مي آيد. جامعه آرام مي شود و به سوي اهداف خويش به حرکت در مي آيد. با اين همه انقلاب با دو دسته مخالف همراه خواهد بود؛ دسته اي که انقلاب امتيازات ايشان را زدوده است و آنان را از قدرت و زر و زور دور ساخته است. اين دشمنان نمي توانند تاثير گذار باشند؛ زيرا جامعه با تجربه اي که از ايشان داشته هرگز به ايشان اجازه بازگشت نمي دهد مگر آن که شرايط چنان تغيير کند که مردم سرخورده از انقلاب شوند و از هر گونه حرکت اصلاحي و انقلابي به جهت ناکارآمدي ساخت ها و ساختارها و قوانين جديد انقلابي بيزار شوند.

 

بنابراين دشمنان انقلاب را بايد در جايي ديگر جست. اينان در حقيقت دشمنان واقعي انقلاب هستند. کساني که با اصلاحات و تغييرات آهسته و آرام براي برآورد نيازهاي نوشونده مخالفت مي ورزند.

 

محافظه کاران جديد

 

اصولا محافظه کاران کساني هستند که بر حفظ و نگهداشت ساخت ها و ساختارها و قوانين و مقررات اصرار دارند ؛ زيرا اين ساخت و ساختارها و قوانين بوده است که آنان را به قدرت و زر و زور رسانده است و طبقه جديد اجتماعي شکل داده است که داراي منافع و اميتازات بسيار هستند. اينان چون پيش از اين در طبقات پست و خرد بوده اند و اکنون به علت تغييرات و جا به جايي انقلاب و فرصت هاي به دست آمده از آن به قدرت دست يافته اند نمي توانند با تغييرات و اصلاحات کنار بيايند. شگفت اين که علت انقلاب و جا به جايي قدرت در عدم توجه محافظه کاران قديم بوده است که با هر گونه اصلاحات و تغييرات آهسته مخالفت مي ورزيدند. اکنون اينان خود همان شيوه را در پيش گرفته اند؛ زيرا جامعه در ساخت و ساختار و قوانين جديد خود نه تنها به اصلاحات نياز بيش تري دارد بلکه افزايش آگاهي و مطالبات مردم موجب مي شود که قوانين به گونه اي شود تا دست کم بخش بيش تري از جامعه از نعمت آسايش و آرامش برخوردار شوند. از اين رو قوانين در حال ساخت و تغيير شرايطي را براي برخي پديد آورده است که بتوانند يک شبه به همه جا برسند. اگر اين افراد نخواهند فرصت هاي به دست آمده را تقسيم کنند و به بخش وسيع تري از جامعه امکان دست يابي به آسايش و آرامش را ندهند با بحران مواجه خواهند شد.

 

از اين رو اصلاحات دايمي بهترين پشتوانه براي انقلاب و حفظ دستاوردهاي آن و افزايش مشارکت دهي مردم و بهره گيري بخش بيش تري از آنان حافظ مشروعيت و بقاي انقلاب خواهد بود.

 

اما محافظه کاران جديد که همان دو چهرگان و دورويان و به تعبير قرآن منافقان هستند اجازه هر گونه تغيير و اصلاحي را نمي دهند. آنان به عنوان اين که هر گونه تغيير جزيي حتي در بخش مقررات به معنا و مفهوم کنار گذاشتن اصول است از اين کار امتناع مي ورزند. آنان بر اين تقول( سخناني که بدان باور ندارند) تاکيد مي کنند که همه مقررات و ساخت و ساختارها و قوانين انقلاب به معناي اصول ثابت آن است. در حالي که در تحليل قرآن اصول نه تنها همه اصول درست و صحيحي نيستند بلکه تنها اصول هنجاري و ارزشي مي بايست اصول باشند بلکه حتي اصول گاه مي بايست به شکل ديگري ارايه شود. البته اين ها اصول ثابت نيستند بلکه اصولي هستند که از پشتوانه زماني و مکاني بيش تري برخوردار مي باشند.

 

به هر حال اصول گرايي به معناي باور به آن دسته از ريشه هايي است که هنجاري و ارزشي هستند و ارزش آن ها دايمي و ثابت است مانند اصول اخلاقي و عدالت . کساني که هر چيزي را به عنوان اصول حفظ مي کنند در حقيقت دشمنان انقلاب هستند.

 

انقلاب مي بايست به گونه اصول گرايي اصلاحي اداره و مديريت شود؛ به اين معنا که اصول ثابتي که همان آسايش و آرامش و عدالت و مانند آن است حفظ شود و ساختار و قوانين و مقررات براي دست يابي به آن تغيير يابد و اين همان اصلاحات دايمي است که اجازه هر گونه سوء استفاده از قدرت و قوانين و يا خلاهاي قانوني را مي گيرد.

 

به هر حال دشمنان انقلاب همان محافظه کاران جديدي هستند که اجازه هر گونه اصلاحي را بر اساس اصول اساسي و ثابت نمي دهند؛ زيرا بر اين باورند که هر گونه اصلاحي برابر با کاهش قدرت و زر اندوزي و جلوگيري از خلاهاي قانوني است.

 

اينان هماني هستند که ناکارآمدي انقلاب را سبب مي شوند و اجازه نمي دهند تا انقلاب با تغييرات و اصلاحات دايمي بتواند بخش بيش تري  از مردم را در قدرت و ثروت مشارکت دهد و يا بخش بيش تري از جامعه از آسايش و آرامش بهره گيرند.

 

آنان کساني هستند خودشان را تزکيه مي کنند و معتقدند تنها آنان خوب و صادق هستند و ديگران از خودسازي بهره اي نبرده اند.(نساء آيه 49)  به نظر مي رسد که ايشان همان هايي هستند که موجبات انحراف انقلاب اسلامي پيامبر(ص) را فراهم آوردند و حتي امت را از راه اسلام دور ساختند. از اين روست که حضرت امام حسين (ع) از اصلاحات در امت جد خويش سخن مي گويد؛ زيرا محافظه کاران جديد خود را در قدرت و حکومت و حاکميت چنان نفوذ داده بودند که حتي اصول انقلاب را فدا کرده  و آن را به نام خود مصادره نموده بودند.

 

محافظه كاران، دشمنان واقعي انقلاب

 

چنان که گفته شد در هر جامعه اي كساني هستند كه در ساخت قدرت قرار دارند و ساختارهاي موجود و حتي ساخت كنوني را براي خويش مفيد و سازنده مي يابند. اصولا محافظه كاران كساني هستند كه در قدرت و آسايش و آرامش هستند و وضعيت و ساخت و ساختارهاي موجود اجتماعي موجب شده تا آنان در موقعيت كنوني قرار گيرند. از اين رو دشمنان هر اصلاح و دگرگوني آرام همواره مترفان و اشراف و طبقات عالي اجتماعي بوده اند. در تحليل قرآن از مترفان و اهل قدرت و زر و زور به عنوان دشمنان اصلاحات و انقلاب هاي پيامبران سخن به ميان آمده است.

 

محافظه كاران كساني هستند كه از موقعيت ثابت خويش بهترين بهره را گرفته اند و هرگونه ساخت و ساختار اصلاحي به معناي از دست رفتن بخشي از قدرت و زر و زور ايشان است. از اين رو با اصلاحات آرام در هر بخش از عقايد و افكار و رفتار و سازوكارها و آرايش هاي اجتماعي مخالفت مي ورزند.
در برابر، كساني كه در حوزه قدرت نقشي ندارند و يا اهل زر و زور نيستند، خواهان اصلاحات دايمي براي دست يابي آرام به مطالبات خويش و برآوردن نيازهاي نوشونده مي شوند. اين گروه كه اكثريت جامعه را دربرمي گيرد همواره خواهان اصلاحات در بخش هاي مختلف و لايه هاي متعدد اجتماعي هستند. از اين رو مصلحان همواره كساني بوده اند كه از وضعيت موجود به جهت عدم برآوردن نيازهاي جامعه ناراضي و ناخشنود بودند

 

بنابراين از علل مهم رويگرداني مردم از اصل انقلاب مي تواند، محافظه كاران جديد باشد. محافظه كاران جديد كساني هستند كه در انقلاب به مناصب و قدرتي دست يافته اند و مخالف هرگونه اصلاحات طبيعي مي باشند و فشارهاي مضاعفي را بر رهبري و مردم وارد مي سازند. اينان با اين شيوه برخي از مردم را از اصل انقلاب دور مي سازند و اصول اساسي آن را زيرسؤال مي برند و مي كوشند ناكارآمدي آن را به شكلي ديگر نشان دهند. بنابراين محافظه كاران جديد همان دشمنان اصلي انقلاب اسلامي هستند.

 ujgamw853o41pzh8pv78.gif

احترام از منظر قرآن

ewhe7a5inbdtkbbwrb31.gif

jfwesnigscvav8rdshxv.gif

احترام

احترام مصدر باب افتعال از مادّه «حرم» به معناى حرمت داشتن چيزى است. و بدين معناست كه هتك آن ناروا است[1] و در شخص، زمان، مكان، كاربرد دارد. در اين مدخل از واژه‌هاى «حرام»، «يعظّم»، «اكرام»، «تكريم» و مشتقات آن‌ها، «سلام»، «وقار»، «خفض جناح»، «سجود»، «عزّروه»، «تحيّت» و نيز از سياق برخى آيات استفاده شده است.
اهمّ عناوين: احترام انسان، احترام قرآن، احترام محمّد(صلى الله عليه وآله)، احترام مؤمنان، احترام والدين، اماكن محترم، فاقدان احترام.

احترام آدم(عليه السلام)

1. تكريم آدم(عليه السلام) از سوى خداوند:
وإذ قلنا للملـئكة اسجدوا لأدم فسجدوا‌...‌.[2] بقره‌(2)‌34
ولقد خلقنـكم ثمّ صوّرنـكم ثمّ قلنا للملـئكة اسجدوا لأدم فسجدوا‌...‌. اعراف‌(7)‌11
وإذ قال ربّك للملـئكة إنّى خــلق بشرا مّن صلصـل مّن حمإ مّسنون * فإذا سوّيته ونفخت فيه من رّوحى فقعوا له سـجدين * فسجد الملـئكة كلّهم أجمعون. حجر‌(15)‌28‌-‌30
وإذ قلنا للملـئكة اسجدوا لأدم فسجدوا إلاّ إبليس‌... * قال أرءيتك هـذا الَّذى كرَّمت علىَّ لـئن أخَّرتن إلى يوم القيـمة لأحتنكنّ ذرّيّته إلاّ قليلا. اسراء‌(17)‌61‌و‌62
وإذ قلنا للملـئكة اسجدوا لأدم فسجدوا‌...‌. كهف‌(18)‌50
وإذ قلنا للملـئكة اسجدوا لأدم فسجدوا‌...‌. طه‌(20)‌116
إذ قال ربّك للملـئكة إنّى خــلق بشرا مّن طين * فإذا سوّيته ونفخت فيه من رّوحى فقعوا له سـجدين. ص‌(38)‌71‌و‌72
2. اعتراض ابليس به تكريم آدم(عليه السلام) از سوى خداوند:
وإذ قلنا للملـئكة اسجدوا لأدم فسجدوا إلاّ إبليس قال ءأسجد لمن خلقت طينا * قال أرءيتك هـذا الَّذى كرَّمت علىَّ لـئن أخَّرتن إلى يوم القيـمة لأحتنكنّ ذرّيّته‌...‌. اسراء‌(17)‌61‌و‌62

احترام ابراهيم(عليه السلام)

3. ابراهيم(عليه السلام) شخصيّتى ممتاز و مورد احترام ميان اهل‌كتاب:
يـأهل الكتـب لم تحآجّون فى إبرهيم ومآ‌أنزلت التّورية والإنجيل إلاّ من بعده أفلاتعقلون * ...‌ما كان إبرهيم يهوديًّا ولا‌نصرانيًّا ولـكن كان حنيفا مّسلما وما كان من المشركين.[3] آل‌عمران‌(3)‌65‌و‌67
4. احترام ابراهيم(عليه السلام) به عمويش آزر در عين بى‌احترامى وى:
واذكر فى الكتـب إبرهيم‌... * إذ قال لأبيه‌... * يـأبت إنّى قد جآءنى من العلم ما لم يأتك فاتّبعنى أهدك صرطا سويًّا * يـأبت لاتعبد الشّيطـن‌... * يـأبت‌... * قال أراغب أنت عن ءالهتى يـإبرهيم لئن لم‌تنته لأرجمنّك واهجرنى مليّا * قال سلـم عليك‌...‌. مريم‌(19)‌41‌-‌47
5. سلام و احترام ملائكه به ابراهيم(عليه السلام):
ولقد جآءت رسلنآ إبرهيم بالبشرى قالوا سلـما قال سلـم فما لبث أن جآء بعجل حنيذ. هود‌(11)‌69
ونبّئهم عن ضيف إبرهيم * إذ دخلوا عليه فقالوا سلـما‌...‌. حجر‌(15)‌51‌و‌52
هل أتـيك حديث ضيف إبرهيم المكرمين * إذ دخلوا عليه فقالوا سلـما قال سلـم قوم مّنكرون. ذاريات‌(51)‌24‌و‌25
6. ابراهيم(عليه السلام) مورد تكريم خداوند:
سلـم على إبرهيم. صافات‌(37)‌109

احترام احكام

7. لزوم رعايت حرمت احكام و هتك نكردن آن‌ها:
...‌و لاتتّخذوا آيات الله هزوًا‌...‌.[4] بقره‌(2)‌231

احترام اصحاب كهف

8. كوشش كاشفانِ غار اصحاب كهف، براى احداث بناى يادبود بر روى آن، به منظور بزرگداشت آنان:
وكذلك أعثرنا عليهم ليعلموا أنّ وعد اللّه حقٌّ وأنّ السّاعة لا ريب فيهآ إذ يتنـزعون بينهم أمرهم فقالوا ابنوا عليهم بنيـنا رّبّهم أعلم بهم قال الّذين غلبوا على أمرهم لنتّخذنّ عليهم مّسجدا. كهف‌(18)‌21

احترام الياس(عليه السلام)

9. تكريم الياس(عليه السلام) از سوى خداوند:
سلـم على إل ياسين. صافات‌(37)‌130

احترام انبيا

10. امداد و تعظيم پيامبران، سبب آمرزش و پاداش الهى:
...لـئن أقمتم الصّلوة وءاتيتم الزّكوة وءامنتم برسلى وعزّرتموهم وأقرضتم اللّه قرضا حسنا لاَّكفّرنَّ عنكم سيّـاتكم ولأدخلنَّكم جنَّـت تجرى من تحتها الاْنْهـر‌...[5]. مائده‌(5)‌12
11. لزوم زنده داشتن ياد انبيا و ارج نهادن بر كوشش‌هاى آنان:
قل الحمد للّه وسلـم على عباده الّذين اصطفى ءاللّه خير أمّا يشركون[6]. نمل‌(27)‌59
وسلـم على المرسلين. صافات‌(37)‌181
نيز‌=> همين مدخل، احترام آدم(عليه السلام)، احترام ابراهيم(عليه السلام)، احترام الياس(عليه السلام)، احترام موسى(عليه السلام)، احترام نوح(عليه السلام)، احترام هارون (عليه السلام)، احترام يحيى(عليه السلام) و احترام يوسف(عليه السلام)

احترام انسان

12. انسان، موجودى محترم:
...من قتل نفسا بغير نفس أو فساد فى الأرض فكأنّما قتل النّاس جميعا ومن أحياها فكأنّمآ أحيا النّاس جميعا‌...‌.[7] مائده‌(5)‌32
قل تعالوا أتل ما حرّم ربّكم عليكم ألاّتشركوا به شيـا وبالولدين إحسـنا ولاتقتلوا أولـدكم مّن إملـق نّحن نرزقكم وإيّاهم ولاتقربوا الفوحش ماظهر منها وما بطن ولاتقتلوا النّفس الّتى حرّم اللّه إلاّ بالحقّ ذلكم وصَّـيكم به لعلَّكم تعقلون. انعام‌(6)‌151
13. غرور برخى انسان‌ها، بر اثر تكريم و نعمت خداوند:
فأمّا الإنسـن إذا ما ابتله ربّه فأكرمه ونعّمه فيقول ربّى أكرمن. فجر‌(89)‌15
14. انسان‌ها، مورد تكريم خداوند:
ولقد كرّمنا بنى ءادم وحملنـهم فى البرّ والبحر‌... و فضّلنـهم على كثير مّمّن خلقنا تفضيلا. اسراء‌(17)‌70
15. امتحان برخى انسان‌ها از سوى خداوند، با تكريم و اعطاى نعمت به آنان:
فأمّا الإنسـن إذا ما ابتله ربّه فأكرمه ونعّمه فيقول ربّى أكرمن. فجر‌(89)‌15
نيز‌=> همين مدخل، احترام آدم(عليه السلام)

احترام به اولواالالباب

16. احترام ملائكه به اولواالالباب در بهشت:
... إنّما يتذكّر أولوا الألبـب * جنّت عدن يدخلونها‌... والملـئكة يدخلون عليهم مّن كلّ باب * سلـم عليكم‌...‌. رعد‌(13)‌19‌و‌23‌و‌24

احترام به اهل خانه

17. لزوم احترام به اهل خانه هنگام ورود بر آنان:
يـأيّها الّذين ءامنوا لاتدخلوا بيوتا غير بيوتكم حتّى تستأنسوا وتسلّموا على أهلها‌...‌. نور‌(24)‌27

احترام بهشتيان

18. بزرگ داشت پرهيزكاران، از سوى فرشتگان، هنگام ورود به بهشت:
إنّ المتّقين فى جنّت وعيون * ادخلوها بسلـم ءامنين. حجر‌(15)‌45‌و‌46
...كذلك يجْزى اللّه المتّقين * الّذين تتوفّهم الملـئكة طيّبين يقولون سلـم عليكم ادخلوا الجنّة‌...‌. نحل‌(16)‌31‌و‌32
وسيق الّذين اتّقوا ربّهم إلى الجنّة زمرا حتّى إذا جاءوها وفتحت أبوبها وقال لهم خزنتها سلـم عليكم طبتم‌...‌. زمر‌(39)‌73
وأزلفت الجنّة للمتّقين غير بعيد * ...ادخلوها بسلـم ذلك يوم الخلود. ق‌(50)‌31‌و‌34
19. احترام مؤمنان به يك‌ديگر، در بهشت:
إنّ الّذين ءامنوا وعملوا الصّـلحـت يهديهم ربّهم بإيمـنهم تجرى من تحتهم الأنهـر فى جنّت النّعيم * دعوهم فيها سبحـنك اللّهمّ وتحيّتهم فيها سلـم‌...‌. يونس‌(10)‌9‌و‌10
وأدخل الّذين ءامنوا وعملوا الصّـلحـت جنّت تجرى من تحتها الأنهـر خــلدين فيها بإذن ربّهم تحيّتهم فيها سلـم. ابراهيم‌(14)‌23
هو الّذى يصلّى عليكم وملـئكته ليخرجكم مّن الظّلمـت إلى النّور وكان بالمؤمنين رحيما * تحيّتهم يوم يلقونه سلـم‌...‌. احزاب‌(33)‌43‌و‌44
20. بزرگ داشت پرهيزكاران و ابرار، هنگام ورود به بهشت:
لـكن الّذين اتّقوا ربّهم لهم جنّت تجرى من تحتها الأنهـر خــلدين فيها نزلاً مّن عند اللّه و ما عند الله خير لّلأبرار[8]. آل‌عمران‌(3)‌198
21. احترام بندگان خاصّ خدا در بهشت:
جنّت عدن الّتى وعد الرّحمـن عباده بالغيب‌... * لاّيسمعون فيها لغوا إلاّ سلـما‌...‌. مريم‌(19)‌61‌و‌62
وعباد الرّحمـن‌... * أولـئك يجزون الغرفة بما صبروا ويلقّون فيها تحيّة وسلـما. فرقان‌(25)‌63‌و‌75
22. بهشتيان، مورد احترام خداوند:
إنّ أصحـب الجنّة اليوم فى شغل فـكهون * سلـم قولا مّن رّبّ رّحيم. يس‌(36)‌55‌و‌58
23. پيشگامان تقرّب به درگاه خداوند، مورد احترام در بهشت:
والسّبقون السّبقون * أولـئك المقرّبون * ...إلاّ قيلا سلـما سلـما. واقعه‌(56)‌10‌و‌11‌و‌26
24. گرامى داشت بندگان مُخلص در بهشت:
إلاّ عباد اللّه المخلصين * فوكه وهم مّكرمون * فى جنّت النّعيم. صافات‌(37)‌40‌و‌42‌و‌43
25. گرامى داشت اصحاب يمين، در بهشت:
وأمّا إن كان من أصحـب اليمين * فسلـم لّك من أصحـب اليمين. واقعه‌(56)‌90‌و‌91
26. احترام نمازگزاران در بهشت:
إلاّ المصلّين * أولـئك فى جنّت مّكرمون. معارج‌(70)‌22‌و‌35
27. احترام بهشتيان نزد اصحاب اعراف، هنگام ورود به بهشت:
وبينهما حجاب وعلى الأعراف رجال يعرفون كلاَّ بسيمهم ونادوا أصحـب الجنَّة أن سلـم عليكم‌...‌. اعراف‌(7)‌46
28. حبيب نجّار مورد احترام خداوند در بهشت:
وجاء من أقصا المدينة رجل يسعى قال يـقوم اتّبعوا المرسلين * ...قيل ادخل الجنّة قال يــليت قومى يعلمون * بما غفر لى ربّى وجعلنى من المكرمين[9]. يس‌(36)‌20‌و‌26‌و‌27
29. احترام ملائكه به اولوالالباب در بهشت:
... إنّما يتذكّر أولوا الألبـب * جنّت عدن يدخلونها‌... والملـئكة يدخلون عليهم مّن كلّ باب * سلـم عليكم‌...‌. رعد‌(13)‌19‌و‌23‌و242

احترام پدر‌=> همين مدخل، احترام والدين

احترام حاجيان

30. مؤمنان، موظّف به رعايت حرمت زائران خانه خدا:
يـأيّها الّذين ءامنوا لاتحلّوا شعـئر اللّه و‌لا‌الشّهر الحرام و‌لا‌الهدى ولاالقلـئد و‌لا‌ءامّين البيت الحرام‌...‌. مائده‌(5)‌2
31. احترام حاجيان، در دوران جاهليّت:
أجعلتم سقاية الحآجّ وعمارة المسجد الحرام كمن ءامن باللّه واليوم الأخر‌...‌. توبه‌(9)‌19

احترام حرم‌=> همين مدخل، اماكن محترم

احترام خدا

32. لزوم حفظ بزرگى و احترام خداوند بر انسان‌ها:
ولاتسبّوا الّذين يدعون من دون اللّه فيسبّوا اللّه عدوا بغير علم كذلك زيّنّا لكلّ أمّة عملهم ثمّ إلى ربّهم مّرجعهم فينبّئهم بما كانوا يعملون. انعام‌(6)‌108
لّتؤمنوا باللّه ورسوله وتعزّروه وتوقّروه وتسبّحوه بكرة وأصيلا. فتح‌(48)‌9
ويبقى وجه ربّـك ذو الجلـل والإكرام * ...تبـرك اسم ربّك ذى الجلـل والإكرام. رحمان‌(55)‌27‌و‌78
مّا لكم لاترجون للّه وقارا. نوح‌(71)‌13
اقرأ وربّك الأكرم. علق‌(96)‌3

احترام خضر(عليه السلام)

33. احترام موسى(عليه السلام) به خضر(عليه السلام)، براى استفاده علمى از محضر او:
قال له موسى هل أتّبعك على أن تعلّمن ممّا‌علّمت رشدا * ... قال ستجدنى إن شآء اللّه صابرا ولا أعصى لك أمرا[10]. كهف‌(18)‌66‌و‌69

احترام زائران خانه خدا‌=> همين مدخل، احترام حاجيان

احترام شعائر

34. لزوم رعايت حرمت و تعظيم شعائر حجّ، از سوى مؤمنان:
يـأيّها الّذين ءامنوا لاتحلّوا شعـئر اللّه ولاالشّهر الحرام ولاالهدى ولاالقلـئد ولا‌ءامّين البيت الحرام‌...‌. مائده‌(5)‌2
35. تعظيم شعائر حج، نشانه تقوا:
ذلك و من يعظّم شعـئر اللّه فإنّها من تقوى القلوب. حج‌(22)‌32
36. خير و سعادت، در رعايت حرمت شعائر حجّ:
ذلك و من يعظّم حرمـت اللّه فهو خير لّه عند ربّه‌...‌. حج‌(22)‌30
37. مؤمنان، موظّف به رعايت حرمت شعائر الهى:
يـأيّها الّذين ءامنوا لاتحلّوا شعـئر اللّه ولاالشّهر الحرام ولاالهدى ولاالقلـئد‌...‌. مائده‌(5)‌2
38. بزرگداشت شعائر الهى، نشانه تقوا و پاكى دل:
ذلك و من يعظّم شعـئر اللّه فإنّها من تقوى القلوب. حج‌(22)‌32

احترام صندوقچه بنى‌اسرائيل

39. صندوق ودايع (تابوت) آل موسى و هارون(عليهما السلام)، داراى احترام خاصّ:
وقال لهم نبيّهم إنّ ءاية ملكه أن يأتيكم التّابوت فيه سكينة مّن رّبّكم وبقيّة مّمّا ترك ءال موسى وءال هـرون تحمله الملـئكة‌...‌. بقره‌(2)‌248

احترام صومعه‌=> همين مدخل، اماكن محترم

احترام طواف‌كنندگان

40. طواف‌كنندگان خانه خدا، برخوردار از احترام خدا:
وإذ جعلنا البيت مثابة لّلنّاس وأمنا واتّخذوا من مّقام إبرهيم مصلًّى وعهدنا إلى إبرهيم وإسمـعيل أن طهّرا بيتى للطّائِفين والعـكفين والرّكّع السّجود[11]. بقره‌(2)‌125
وإذ بوّأنا لإبرهيم مكان البيت أن لاّ تشرك بى شيـا وطهّر بيتى للطّائِفين‌...‌. حج‌(22)‌26

احترام عالمان

41. لزوم احترام به دانشمندان:
يـأيّها الّذين ءامنوا إذا قيل لكم تفسّحوا فى المجــلس فافسحوا يفسح اللّه لكم وإذا قيل انشزوا فانشزوا يرفع اللّه الّذين ءامنوا منكم والّذين أوتوا العلم درجـت واللّه بما تعملون خبير. مجادله‌(58)‌11

احترام قانون

42. لزوم احترام به قوانين عمومى، حتّى در جوامع غير‌دينى:
فبدأ بأوعيتهم قبل وعآء أخيه ثمّ استخرجها من وعآء أخيه كذلك كدنا ليوسف ما كان ليأخذ أخاه فى دين الملك إلاّ أن يشـآء اللَّه‌...‌. يوسف‌(12)‌76

احترام قرآن

43. ضرورت حفظ حرمت قرآن:
وقد نزّل عليكم فى الكتـب أن إذا سمعتم ءايـت اللّه يكفر بها ويستهزأبها فلاتقعوا معهم حتّى يخوضوا فى حديث غيره إنّكم إذا مّثلهم إنّ اللّه جامع المنـفقين والكـفرين فى جهنّم جميعا.[12] نساء‌(4)‌140
وإذا رأيت الّذين يخوضون فى ءايـتنا فأعرض عنهم‌...‌.[13] انعام‌(6)‌68
إنّه لقرءان كريم * فى كتـب مّكنون * لاّيمسّه إلاّ المطهّرون. واقعه‌(56)‌77‌-‌79
44. عظمت و حرمت قرآن، در پيشگاه خدا:
ق والقرءان المجيد.[14] ق‌(50)‌1
إنّه لقرءان كريم. واقعه‌(56)‌77
كلاّ إنّها تذكرة * فمن شاء ذكره * فى صحف مّكرّمة * مّرفوعة مّطهّرة * بأيدى سفرة * كرام بررة * بل هو قرءان مّجيد. بروج‌(85)‌11‌-‌16‌و‌21

احترام قربانى

45. مؤمنان موظف به رعايت حرمت قربانى حج:
يـأيّها الّذين ءامنوا لاتحلّوا شعـئر اللّه ولاالشّهر الحرام ولاالهدى ولاالقلـئد‌...‌. مائده‌(5)‌2

احترام كعبه‌=> همين مدخل، اماكن محترم

احترام لوح‌محفوظ

46. عظمت و حرمت لوح محفوظ، نزد خداوند:
فى صحف مّكرّمة * مّرفوعة مّطهّرة.[15] عبس‌(80)‌13‌و‌14

احترام مادر‌=> همين مدخل، احترام والدين

احترام ماه‌هاى حرام

47. ماه‌هايى مخصوص در طول سال، برخوردار از حرمت و احترام:
الشَّهر الحرام بالشَّهر الحرام‌...‌.[16] بقره‌(2)‌194
يسـلونك عن الشّهر الحرام قتال فيه قل قتال فيه كبير و صدٌّ عن سبيل اللّه وكفر به‌...‌. بقره‌(2)‌217
يـأيّها الّذين ءامنوا لاتحلّوا شعـئر اللّه ولاالشّهر الحرام‌...‌. مائده‌(5)‌2
جعل اللّه الكعبة البيت الحرام قيـما لّلنّاس والشّهر الحرام والهدى والقلـئد ذلك‌...‌. مائده‌(5)‌97
فإذا انسلخ الأشهر الحرم فاقتلوا المشركين‌...‌.[17] توبه‌(9)‌5
إنّ عدّة الشّهور عند اللّه اثنا عشر شهرا فى كتـب اللّه يوم خلق السّمـوت والأرض منهآ أربعة حرم ذلك الدّين القيّم فلاتظـلموا فيهنّ أنفسكم‌... * إنّما النّسىء زيادة فى الكفر يضلّ‌به الّذين كفروا يحلّونه عاما ويحرّمونه عاما لّيواطـوا عدّة ما حرّم اللّه فيحلّوا ما‌حرّم‌اللّه‌...‌. توبه‌(9)‌36‌و‌37
48. حرمت و احترام ماه‌هاى حرام در جاهليّت:
يسـلونك عن الشّهر الحرام قتال فيه قل قتال فيه كبير وصدٌّ عن سبيل اللّه وكفر به والمسجد الحرام‌...‌. بقره‌(2)‌217
إنّ عدّة الشّهور عند اللّه اثنا عشر شهرا فى كتـب اللّه يوم خلق السّمـوت والأرض منهآ أربعة حرم ذلك الدّين القيّم فلاتظـلموا فيهنّ أنفسكم‌... * إنّما النّسىء زيادة فى الكفر يضلّ به الّذين كفروا يحلّونه عاما ويحرّمونه عاما لّيواطـوا عدّة ما حرّم اللّه فيحلّوا ما‌حرّم‌اللّه‌...‌. توبه‌(9)‌36‌و‌37

احترام متّقين

49. گرامى داشت تقواپيشگان از سوى خداوند:
...إنّ أكرمكم عند اللّه أتقكم‌...‌. حجرات‌(49)‌13
50. پاس‌داشت پارسايان از سوى فرشتگان، هنگام مرگ:
...كذلك يجزى الله المتّقين * الّذين تتوفّهم الملـئكة طيّبين يقولون سلـم عليكم ادخلوا‌...‌. نحل‌(16)‌31‌و‌32
51. گرامى‌داشت پرهيزكاران از سوى فرشتگان، در بهشت:
إنّ المتّقين فى جنّت وعيون * ادخلوها بسلـم ءامنين. حجر‌(15)‌45‌و‌46
وسيق الّذين اتّقوا ربّهم إلى الجنّة زمرا حتّى إذا جاءوها وفتحت أبوبها وقال لهم خزنتها سلـم عليكم طبتم فادخلوها خــلدين. زمر‌(39)‌73
وأزلفت الجنّة للمتّقين غير بعيد * ادخلوها بسلـم ذلك يوم الخلود. ق‌(50)‌31‌و‌34

احترام محمّد(صلى الله عليه وآله)

52. پيامبر(صلى الله عليه وآله)، داراى احترامى ويژه:
لا أقسم بهـذا البلد * وأنت حلّ بهـذا البلد.[18] بلد‌(90)‌1‌و‌2
53. رستگارى، ثمره امداد محترمانه به پيامبر‌خدا(صلى الله عليه وآله):
الّذين يتّبعون الرّسول النّبىّ الأمّىّ‌...فالّذين ءامنوا به وعزّروه ونصروه واتّبعوا النّور الّذى أنزل معه أولـئك هم المفلحون. اعراف‌(7)‌157
54. ضرورت حفظ حرمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) هنگام سخن گفتن با او:
يـأيّها الّذين ءامنوا لاتقولوا رعنا وقولوا انظرنا واسمعوا‌...‌. بقره‌(2)‌104
مّن الّذين هادوا يحرّفون الكلم عن مّواضعه ويقولون سمعنا وعصينا واسمع غير مسمع ورعنا ليّا بألسنتهم وطعنا فى الدّين ولو أنّهم قالوا سمعنا وأطعنا واسمع وانظرنا لكان خيرا لّهم وأقوم‌...‌. نساء‌(4)‌46
لاّتجعلوا دعاء الرّسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا‌...[19]. نور‌(24)‌63
يـأيّها الّذين ءامنوا لاترفعوا أصوتكم فوق صوت النّبىّ ولاتجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض‌...‌. حجرات‌(49)‌2
55. حفظ حرمت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، نشانه پارسايى:
يـأيّها الّذين ءامنوا لاترفعوا أصوتكم فوق صوت النّبىّ ولاتجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض‌... * إنّ الّذين يغضّون أصوتهم عند رسول اللّه أولـئك الّذين امتحن اللّه قلوبهم للتّقوى‌...‌. حجرات‌(49)‌2‌و‌3
56. احترام به پيامبر(صلى الله عليه وآله)، سبب آمرزش و پاداش خداوند:
إنّ الّذين يغضّون أصوتهم عند رسول اللّه أولـئك الّذين امتحن اللّه قلوبهم للتّقوى لهم مّغفرة وأجر عظيم * إنّ الّذين ينادونك من وراء الحجرت أكثرهم لايعقلون * ولو أنّهم صبروا حتّى تخرج إليهم لكان خيرا لّهم واللّه غفور رّحيم. حجرات‌(49)‌3‌-‌5
57. تكريم پيامبر(صلى الله عليه وآله) همسان با ايمان به وى:
إنّا أرسلنـك شـهدا ومبشّرا ونذيرا * لّتؤمنوا باللّه ورسوله وتعزّروه وتوقّروه‌...[20]. فتح‌(48)‌8‌و‌9
58. حفظ احترام پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)، از وظايف مؤمنان:
يأيّها الّذين ءامنوا لاتدخلوا بيوت النّبىّ إلاّ أن يؤذن لكم‌...فإذا طعمتم فانتشروا و‌لا‌مستـنسين لحديث إنّ ذلكم كان يؤذى النّبىّ فيستحى‌... و ما كان لكم أن تؤذوا رسول‌اللّه ولا أن تنكحوا أزوجه من بعده أبدا إنّ ذلكم كان عند اللّه عظيما[21]. احزاب‌(33)‌53
إنّ اللّه وملـئكته يصلّون على النّبىّ يـأيّها الّذين ءامنوا صلّوا عليه وسلّموا تسليما * إنّ الّذين يؤذون اللّه ورسوله لعنهم اللّه فى الدّنيا والأخرة‌...‌. احزاب‌(33)‌56‌و‌57
يـأيّها الّذين ءامنوا لاتقدّموا بين يدى اللّه و رسوله واتّقوا اللّه إنّ اللّه سميع عليم * يـأيّها الّذين ءامنوا لاترفعوا أصوتكم فوق صوت النّبىّ ولاتجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض‌...‌.[22] حجرات‌(49)‌1‌و‌2

احترام مخلصين‌=> همين مدخل، احترام بهشتيان

احترام مسجد‌=> همين مدخل، اماكن محترم

احترام مسلمانان‌=> همين مدخل، احترام مؤمنان

 

احترام معتكفان

59. معتكفان كنار كعبه، برخوردار از احترام خدا:
وإذ جعلنا البيت مثابة لّلنّاس وأمنا‌... وعهدنا إلى إبرهيم وإسمـعيل أن طهّرا بيتى للطّائِفين و العاكفين‌...‌. بقره‌(2)‌125

احترام معلّم

60. احترام موسى به خضر(عليهما السلام)، هنگام فراگيرى از او:
وإذ قال موسى لفتـه لاأبرح حتّى أبلغ مجمع البحرين أو أمضى حقبا * فوجدا عبدا مّن عبادنآ ءاتينـه رحمة مّن عندنا وعلّمنـه من لّدنّا علما * قال له موسى هل أتّبعك على أن تعلّمن ممّا علّمت رشدا * ...‌قال ستجدنى إن شآء اللّه صابرا ولا أعصى لك أمرا.[1] كهف‌(18)‌60‌و‌65‌و‌66‌و‌69

احترام مكّه‌=> همين مدخل، اماكن محترم

احترام ملائكه

61. ملائكه، بندگانى گرامى در پيشگاه خداوند:
وقالوا اتّخذ الرّحمـن ولدا سبحـنه بل عباد مّكرمون. انبياء‌(21)‌26
هل أتـك حديث ضيف إبرهيم المكرمين. ذاريات‌(51)‌24
بأيدى سفرة * كرام بررة. عبس‌(80)‌15‌و‌16
وإنّ عليكم لحـفظين * كراما كـتبين. انفطار‌(82)‌10‌و‌11

احترام مناسك حج

62. حج و مناسك آن داراى احترام و منزلتى والا در نزد خداوند:
ذلك و من يعظّم حرمـت اللّه فهو خير لّه عند ربّه وأحلّت لكم الأنعـم إلاّ ما يتلى عليكم فاجتنبوا الرّجس من الأوثـن واجتنبوا قول الزّور.[2] حج‌(22)‌30

احترام موسى(عليه السلام)

63. موسى(عليه السلام)، مورد تكريم خداوند:
سلـم على موسى‌...‌. صافات‌(37)‌120

احترام مؤمنان

64. حرمت جان مسلمانان و مؤمنان:
وما كان لمؤمن أن يقتل مؤمنا إلاّ خطـا ومن قتل مؤمنا خطـا فتحرير رقبة مّؤمنة ودية مّسلّمة إلى أهله‌...‌. نساء‌(4)‌92
قل تعالوا أتل ما حرّم ربّكم عليكم‌... ولاتقتلوا النّفس الّتى حرّم اللّه إلاّ بالحقّ‌...‌.[3] انعام‌(6)‌151
ولاتقتلوا النّفس الّتى حرّم اللّه إلاّ بالحقّ ومن قتل مظلوما فقد جعلنا لوليّه سلطـنا‌...‌. اسراء‌(17)‌33
...‌ولايقتلون النّفس الّتى حرّم اللّه إلاّ بالحقّ‌...‌. فرقان‌(25)‌68
65. خداوند، خواهان دور ماندن ساحت مؤمنان از هرلكّه ننگ و بد نامى:
...‌ولولا رجال مّؤمنون ونساء مّؤمنـت لّم‌تعلموهم أن تطـوهم فتصيبكم مّنهم مّعرّة بغير علم لّيدخل اللّه فى رحمته من يشاء‌...‌. فتح‌(48)‌25
66. عدم صدور فرمان جهاد با مشركان مكّه، به دليل احترام مؤمنان ساكن در اين شهر:
... ولولا رجال مّؤمنون ونساء مّؤمنـت لّم‌تعلموهم أن تطـوهم فتصيبكم مّنهم مّعرّة بغير علم لّيدخل اللّه فى رحمته من يشاء لو‌تزيّلوا لعذّبنا الّذين كفروا منهم عذابا أليما. فتح‌(48)‌25
67. ضرورت حفظ حرمت مؤمنان در مجالس:
يـأيّها الّذين ءامنوا إذا قيل لكم تفسّحوا فى المجــلس فافسحوا يفسح اللّه لكم وإذا قيل انشزوا فانشزوا يرفع اللّه الّذين ءامنوا منكم‌...‌. مجادله‌(58)‌11
68. پيامبر(صلى الله عليه وآله)، موظّف به احترام و بزرگداشت مؤمنان:
وإذا جآءك الّذين يؤمنون بـايـتنا فقل سلـم عليكم‌...‌. انعام‌(6)‌54
...‌واخفض جناحك للمؤمنين. حجر‌(15)‌88
واخفض جناحك لمن اتّبعك من المؤمنين. شعراء‌(26)‌215
69. مؤمنان، مورد احترام پيامبر(صلى الله عليه وآله):
ومنهم الّذين يؤذون النّبىّ ويقولون هو أذن قل أذن خير لّكم يؤمن باللّه ويؤمن للمؤمنين ورحمة لّلّذين ءامنوا منكم‌...‌. توبه‌(9)‌61
70. مؤمنان، داراى حرمت ويژه:
وإذا لقوا الَّذين ءامنوا قالوا ءامنَّا وإذا خلوا إلى شيـطينهم قالوا إنَّا معكم إنَّما نحن مستهزءون * اللّه يستهزئ بهم‌...[4]. بقره‌(2)14‌و‌15
وما كان لمؤمن أن يقتل مؤمنا إلاّ خطـا ومن قتل مؤمنا خطـا فتحرير رقبة مّؤمنة ودية مّسلّمة إلى أهله‌...‌. نساء‌(4)‌92
الّذين يلمزون المطّوّعين من المؤمنين فى الصّدقـت والّذين لايجدون إلاّ جهدهم فيسخرون منهم سخر اللّه منهم‌...[5]. توبه‌(9)‌79
يـأيّها الّذين ءامنوا لايسخر قوم مّن قوم عسى أن يكونوا خيرا مّنهم ولا نساء مّن نّساء عسى أن يكنّ خيرا مّنهنّ ولاتلمزوا أنفسكم ولاتنابزوا بالألقـب بئس الاسم الفسوق بعد الإيمـن‌...‌. حجرات‌(49)‌11
يـأيّها الّذين ءامنوا اجتنبوا كثيرا مّن الظّنّ إنّ بعض الظّنّ إثم ولاتجسّسوا ولايغتب بّعضكم بعضا أيحبّ أحدكم أن يأكل لحم أخيه ميتا فكرهتموه‌...‌. حجرات‌(49)‌12

احترام مهمان

71. لزوم حفظ حرمت مهمان و پرهيز از بى‌حرمتى به‌او:
وجآءه قومه يهرعون إليه ومن قبل كانوا يعملون السّيّـات قال يـقوم هـؤلاء بناتى هنّ أطهر لكم فاتّقوا اللّه ولاتخزون فى ضيفى أليس منكم رجل رّشيد[6]. هود‌(11)‌78
قال إنّ هـؤلاء ضيفى فلاتفضحون * واتّقوا اللّه ولاتخزون. حجر‌(15)‌68‌و‌69
هل أتـك حديث ضيف إبرهيم المكرمين * إذ دخلوا عليه فقالوا سلـما قال سلـم قوم مّنكرون * فراغ إلى أهله فجاء بعجل سمين. ذاريات‌(51)‌24‌-‌26
72. احترام يوسف به پدرش يعقوب(عليهما السلام) در جايگاه مهمان، هنگام ورود به مصر:
ورفع أبويه على العرش‌... وجآء بكم مّن البدو‌...‌. يوسف‌(12)‌100

احترام نمازگزاران

73. احترام نمازگزاران پيرامون كعبه، نزد خدا:
...‌وعهدنا إلى إبرهيم وإسمـعيل أن طهّرا بيتى للطّائِفين والعـكفين والرّكّع السّجود. بقره‌(2)‌125
وإذ بوّأنا لإبرهيم مكان البيت أن لاّ تشرك بى شيـا وطهّر بيتى للطّائِفين والقائِمين والرّكّع السّجود. حج‌(22)‌26
74. تكريم نمازگزاران، در بهشت:
إلاّ المصلّين * أولـئك فى جنّت مّكرمون. معارج‌(70)‌22‌و‌35

احترام نوح(عليه السلام)

75. نوح پيامبر، برخوردار از احترام خاص ميان تمام آدميان:
سلـم على نوح فى العــلمين. صافات‌(37)‌79

احترام والدين

76. بزرگ‌داشت پدر و مادر، امرى پسنديده:
فلمّا دخلوا على يوسف ءاوى إليه أبويه‌... * ورفع أبويه على العرش‌...‌.[7] يوسف‌(12)‌99‌و‌100
77. لزوم حفظ حرمت والدين و پرهيز از اهانت و آزار آنان:
وقضى ربّك ألاّتعبدوا إلاّ إيَّاه وبالولدين إحسـنا إمّا يبلغنّ عندك الكبر أحدهمآ أو كلاهما فلاتقل لّهمآ أفّ ولاتنهرهما وقل لّهما قولاً كريمًا * واخفض لهما جناح الذّلّ من الرّحمة‌...‌. اسراء‌(17)‌23‌و‌24
78. احترام يوسف(عليه السلام) به والدين خود، هنگام ورود آنان به مصر:
فلمّا دخلوا على يوسف ءاوى إليه أبويه وقال ادخلوا مصر إن شـآء اللّه ءامنين * ورفع أبويه على العرش‌... وجآء بكم مّن البدو‌...‌. يوسف‌(12)‌99‌و‌100
نيز‌=> احسان، احسان به والدين

احترام هارون(عليه السلام)

79. هارون(عليه السلام)، شخصيّتى محترم ميان قومش:
يـأخت هـرون ما كان أبوك امرأ سوء وما كانت أمّك بغيًّا.[8] مريم‌(19)‌28
80. هارون(عليه السلام)، مورد احترام خداوند:
سلـم على موسى وهـرون. صافات‌(37)‌120

احترام هدايت يافتگان

81. هدايت يافتگان، مورد تكريم خداوند:
...‌والسّلـم على من اتّبع الهدى. طه‌(20)‌47

احترام همسران محمّد(عليه السلام)

82. همسران محمّد(عليه السلام)، داراى حرمتى ويژه:
النّبىّ أولى بالمؤمنين من أنفسهم وأزوجه أمّهـتهم‌...‌. احزاب‌(33)‌6
...‌و ما كان لكم أن تؤذوا رسول اللّه ولا أن تنكحوا أزوجه من بعده أبدا إنّ ذلكم كان عند اللّه عظيما.[9] احزاب‌(33)‌53

احترام يتيم

83. لزوم احترام به يتيمان:
وأمّا إذا ما ابتلـه فقدر عليه رزقه فيقول ربّى أهـنن * كلاّبل لاّتكرمون اليتيم. فجر‌(89)‌16‌و‌17

احترام يحيى(عليه السلام)

84. يحيى، مورد احترام خداوند:
وسلـم عليه يوم ولد ويوم يموت ويوم يبعث حيًّا. مريم‌(19)‌15

احترام يعقوب(عليه السلام)

85. بزرگ‌داشت و احترام يعقوب(عليه السلام) از سوى يوسف(عليه السلام):
فلمّا دخلوا على يوسف ءاوى إليه أبويه وقال ادخلوا مصر إن شـآء اللّه ءامنين * ورفع أبويه على العرش وخرّوا له سجّدا وقال يـأبت هـذا تأويل رءيـى من قبل‌...‌. يوسف‌(12)‌99‌و‌100

احترام يوسف(عليه السلام)

86. سفارش عزيز مصر به همسرش براى گرامى‌داشتنِ يوسف(عليه السلام):
وقال الّذى اشتره من مّصر لامرأته أكرمى مثوه عسى أن ينفعنآ أو نتّخذه ولدا‌...‌.[10] يوسف‌(12)‌21
87. احترام خاصّ خاندان يعقوب به يوسف، هنگام ورودشان به شهر:
فلمّا دخلوا على يوسف ءاوى إليه أبويه وقال ادخلوا مصر إن شـآء اللّه ءامنين * ورفع أبويه على العرش وخرّوا له سجّدا‌...[11]. يوسف‌(12)‌99‌و‌100

اماكن محترم

1. حرم

88. حرم، داراى احترام و قداستى خاص نزد اعراب:
واقتلوهم حيث ثقفتموهم وأخرجوهم مّن حيث أخرجوكم والفتنة أشدّ من القتل ولاتقـتلوهم عند المسجد الحرام حتّى يقـتلوكم فيه فإن قـتلوكم فاقتلوهم كذلك جزاء الكـفرين * الشَّهر الحرام بالشَّهر الحرام والحرمـت قصاص فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم واتّقوا اللّه واعلموا أنّ اللّه مع المتّقين.[12] بقره‌(2)‌191‌و‌194
وقالوا إن نّتّبع الهدى معك نتخطّف من أرضنا أولم نمكّن لّهم حرما ءامنا‌...‌. قصص‌(28)‌57
أولم يروا أنّا جعلنا حرما ءامنا ويتخطّف النّاس من حولهم‌...‌. عنكبوت‌(29)‌67

2. صومعه

89. صومعه، از اماكن محترم:
...‌ولولا دفع اللّه النّاس بعضهم ببعض لّهدّمت صومع وبيع وصلوت ومسـجد يذكر فيها اسم اللّه كثيرا‌...‌.[13] حج‌(22)‌40

3. طوى

90. سرزمين طوى (در دامنه كوه طور)، داراى قداست و احترام خاصّ:
إنّى أنا ربّك فاخلع نعليك إنّك بالواد المقدّس طوى. طه‌(20)‌12
فلمّا أتـيها نودى من شـطى الواد الأيمن فى البقعة المبـركة‌...‌. قصص‌(28)‌30
إذ ناده ربّه بالواد المقدّس طوى. نازعات‌(79)‌16

4. كعبه

91. كعبه، داراى حرمتى ويژه در پيشگاه خداوند:
وإذ جعلنا البيت مثابة لّلنّاس وأمنا‌... وعهدنا إلى إبرهيم وإسمـعيل أن طهّرا بيتى للطّائِفين والعـكفين والرّكّع السّجود. بقره‌(2)‌125
يـأيّها الّذين ءامنوا لاتحلّوا شعـئر اللّه ولاالشّهر الحرام ولاالهدى ولاالقلـئد ولا‌ءامّين البيت الحرام‌...‌. مائده‌(5)‌2
جعل اللّه الكعبة البيت الحرام قيـما لّلنّاس‌...‌. مائده‌(5)‌97
رّبّنآ إنّى أسكنت من ذرّيّتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرّم‌...‌. ابراهيم‌(14)‌37
وإذ بوّأنا لإبرهيم مكان البيت أن لاّ تشرك بى شيـا وطهّر بيتى للطّائِفين والقائِمين والرّكّع السّجود. حج‌(22)‌26

5. كليسا

92. كليساها، از امكنه داراى احترام:
...‌ولولا دفع اللّه النّاس بعضهم ببعض لّهدّمت صومع وبيع وصلوت ومسـجد يذكر فيها اسم اللّه كثيرا‌...‌.[14] حج‌(22)‌40

6‌. كنيسه

93. كنيسه‌ها، اماكن محترم:
...‌ولولا دفع اللّه النّاس بعضهم ببعض لّهدّمت صومع وبيع وصلوت ومسـجد يذكر فيها اسم اللّه كثيرا‌...[15]. حج‌(22)‌40

7‌. مسجد

94. لزوم حفظ حرمت مسجد و جلوگيرى از شكستن قداست آن:
ومن أظـلم ممّن مّنع مسـجد اللّه أن يذكر فيها اسمه وسعى فى خرابها أولـئك ما كان لهم أن يدخلوها إلاّ خائِفين‌...‌. بقره‌(2)‌114
...‌ولاتبـشروهنّ وأنتم عـكفون فى المسـجد‌تلك حدود اللّه فلاتقربوها‌...‌. بقره‌(2)‌187
يـأيّها الّذين ءامنوا لا تقربوا الصّلوة‌... ولاجنبا إلاّ عابرى سبيل حتَّى تغتسلوا‌...‌. نساء‌(4)‌43
ما كان للمشركين أن يعمروا مسـجد اللّه شـهدين على أنفسهم بالكفر‌... * إنّما يعمر مسـجد اللّه من ءامن باللّه واليوم الأخر‌...‌.[16] توبه‌(9)‌17‌و‌18
...‌ولولا دفع اللّه النّاس بعضهم ببعض لّهدّمت صومع وبيع وصلوت ومسـجد يذكر فيها اسم اللّه كثيرا‌...‌. حج‌(22)‌40

8‌. مسجدالحرام

95. مسجدالحرام، داراى قداستى والا و احترامى خاص:
واقتلوهم حيث ثقفتموهم وأخرجوهم مّن حيث أخرجوكم والفتنة أشدّ من القتل ولاتقـتلوهم عند المسجد الحرام حتّى يقـتلوكم فيه فإن قـتلوكم فاقتلوهم كذلك جزاء الكـفرين. بقره‌(2)‌191
إنّما أمرت أن أعبد ربّ هـذه البلدة الّذى حرّمها وله كلّ شىء وأمرت أن أكون من المسلمين. نمل‌(27)‌91
وقالوا إن نّتّبع الهدى معك نتخطّف من أرضنا أولم نمكّن لّهم حرما ءامنا يجبى إليه ثمرت كلّ شىء رّزقا مّن لّدنّا ولـكنّ أكثرهم لايعلمون. قصص‌(28)‌57
أولم يروا أنّا جعلنا حرما ءامنا ويتخطّف النّاس من حولهم أفبالبـطـل يؤمنون وبنعمة اللّه يكفرون. عنكبوت‌(29)‌67
96. مسجدالحرام، داراى حرمت ويژه و شايسته احترام:
...فولّ وجهك شطر المسجد الحرام‌...[17] * ومن حيث خرجت فولّ وجهك شطر المسجد الحرام‌... * ومن حيث خرجت فولّ وجهك شطر المسجد الحرام‌...‌. بقره‌(2)‌144‌و‌149‌و‌150
واقتلوهم حيث ثقفتموهم وأخرجوهم مّن حيث أخرجوكم والفتنة أشدّ من القتل ولاتقـتلوهم عند المسجد الحرام‌...‌. بقره‌(2)‌191
وأتمّوا الحجّ والعمرة للّه‌...ذلك لمن لّم يكن أهله حاضرى المسجد الحرام‌...‌. بقره‌(2)‌196
يسـلونك عن الشّهر الحرام قتال فيه قل قتال فيه كبير وصدٌّ عن سبيل اللّه وكفر به والمسجد الحرام‌...‌. بقره‌(2)‌217
...‌ولايجرمنّكم شنـان قوم أن صدّوكم عن المسجد الحرام أن تعتدوا‌...‌. مائده‌(5)‌2
وما لهم ألاّ يعذّبهم اللَّه و هم يصدّون عن المسجد الحرام‌...‌. انفال‌(8)‌34
كيف يكون للمشركين عهد عند اللَّه وعند رسوله إلاّ الّذين عـهدتّم عند المسجد الحرام‌...‌. توبه‌(9)‌7
أجعلتم سقاية الحآجّ وعمارة المسجد الحرام كمن ءامن باللّه واليوم الأخر‌...‌. توبه‌(9)‌19
يـأيّها الّذين ءامنوا إنّما المشركون نجس فلايقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هـذا‌...‌. توبه‌(9)‌28
سبحـن الّذى أسرى بعبده ليلا مّن المسجد الحرام إلى المسجد الأقصا الّذى بـركنا حوله‌...‌. اسراء‌(17)‌1
إنّ الّذين كفروا و يصدّون عن سبيل اللّه و المسجد الحرام الّذى جعلنـه للنّاس سواء العـكف فيه والباد‌...‌. حج‌(22)‌25
هم الّذين كفروا وصدّوكم عن المسجد الحرام والهدى معكوفا أن يبلغ محلّه‌... * لّقد صدق اللّه رسوله الرّءيا بالحقّ لتدخلنّ المسجد الحرام إن شاء اللّه ءامنين محلّقين رءوسكم ومقصّرين‌...‌. فتح‌(48)‌25‌و‌27
97. مسجدالحرام، داراى احترام ميان اعراب جاهلى:
أجعلتم سقاية الحآجّ وعمارة المسجد الحرام كمن ءامن باللّه واليوم الأخر‌...‌. توبه‌(9)‌19

9. مشعر

98. سرزمين مشعر، داراى حرمت ويژه:
...فإذا أفضتم مّن عرفـت فاذكروا اللّه عند المشعر الحرام واذكروه كما هدكم‌...‌. بقره‌(2)‌198

10. مقام ابراهيم

99. مقام ابراهيم(عليه السلام) در مسجدالحرام، مكانى مقدّس و محترم:
وإذ جعلنا البيت مثابة لّلنّاس وأمنا واتّخذوا من مّقام إبرهيم مصلًّى‌...‌. بقره‌(2)‌125

11. مكّه

100. مكّه، شهرى داراى حرمت خاص:
وإذ قال إبرهيم ربّ اجعل هـذا بلدا ءامنا‌...‌. بقره‌(2)‌126
إنّ أوّل بيت وضع للنّاس للّذى ببكّة مباركا‌... * فيه ءايـت بيّنـت مّقام إبرهيم ومن دخله كان ءامنا‌...‌. آل‌عمران‌(3)‌96‌و‌97
وإذ قال إبرهيم ربّ اجعل هـذا البلد ءامنا‌...‌. ابراهيم‌(14)‌35
إنّما أمرت أن أعبد ربّ هـذه البلدة الّذى حرّمها‌...‌. نمل‌(27)‌91
وقالوا إن نّتّبع الهدى معك نتخطّف من أرضنا أو‌لم‌نمكّن لّهم حرما ءامنا‌...‌. قصص‌(28)‌57
أولم يروا أنّا جعلنا حرما ءامنا‌...‌. عنكبوت‌(29)‌67
لا أقسم بهـذا البلد * وأنت حلّ بهـذا البلد. بلد‌(90)‌2
وهـذا البلد الأمين. تين‌(95)‌3

فاقدان احترام

101. خوارشدگان نزد خدا، فاقد احترام:
...‌ومن يهن اللّه فما له من مّكرم‌...‌. حج‌(22)‌18
نيز‌=> آبرو و ادب


[1] ترتيب كتاب‌العين.
[2] امر خداوند به ملائكه براى سجده بر آدم(عليه السلام)، دليل تكريم او از سوى خدا است. (نورالثقلين، ذيل آيه)
[3] با توجه به اين‌كه هر يك از يهود و نصارا، خود را منتسب به ابراهيم(عليه السلام) مى‌كردند نشان‌دهنده موقعيّت و احترام حضرت، ميان آنان است.
[4] مقصود از «آيات الله» به گفته برخى از مفسّران احكام الهى است. (مجمع‌البيان، ذيل آيه)
[5] «تعزير» از مصدر «عزّر»، يعنى نصرت توأم با بزرگداشت. (مفردات‌راغب)
[6] ختم سرگذشت پيامبران با درود و سلام بر آن بزرگواران، بيانگر تكريم و زنده‌نگه‌داشتن ياد آنان است.
[7] از اين كه قتل يك نفر، قتل همه انسان‌ها تلقّى شده است، حرمت آدمى استفاده مى‌شود.
[8] «نُزُل»، چيزى است كه با آن از مهمان و تازهوارد پذيرايى مى‌كنند (مفردات‌راغب) و اسناد آن به خداوند، حكايت از تكريم مى‌كند.
[9] طبق روايات شأن نزول، مقصود از «رَجُل» در اين آيات، حبيب نجّار است. (مجمع‌البيان، ذيل آيه)
[10] اجازه خواستنِ حضرت موسى از حضرت خضر(عليهما السلام)براى استفاده از او، نشانه احترام او به خضر(عليه السلام)است.
[11] اين برداشت را حديثى از امام باقر(عليه السلام) تأييد مى‌كند. (تفسير‌قمى، ذيل آيه)
[12] دستور به دورى جستن از استهزاگرانِ قرآن، از حرمت قرآن حكايت مى‌كند.
[13] مقصود از «يخوضون فى آياتنا» به سُخريه گرفتن قرآن، و لزوم اعراض از استهزاگران قرآن، نشانه اداى احترام به قرآن است.
[14] سوگند خداوند به قرآن، از احترام خاصّ آن، در پيشگاه خدا حكايت دارد.
[15] بنابراين‌كه مقصود از «صحف مكرّمه»، لوح محفوظ باشد (مجمع‌البيان، ذيل آيه) نكته فوق قابل استفاده است.
[16] ماه‌هاى حرام عبارتند از: ذوالقعده، ذوالحجه، محرم و رجب كه جنگ در آن‌ها ممنوع است. (مجمع‌البيان، ذيل‌آيه)
[17] مقصود از «اشهر حرم» بنا بر يك احتمال همان ماههاى حرام معروف مى‌باشد. (مجمع‌البيان، ذيل آيه)
[18] مطابق يك احتمال سوگند ياد كردن به مكّه به سبب وجود پيامبر(صلى الله عليه وآله)در آن شهر بوده است. (مجمع‌البيان، ذيل‌آيه)
[19] درباره آيه فوق از امام باقر(عليه السلام) روايت شده است كه فرمود: «پيامبر (صلى الله عليه وآله)را هنگام صدا زدن با احترام ياد كنيد». (تفسير‌قمى; نورالثقلين، ذيل آيه)
[20] «تعزير» مصدر «تعزّروه» و به معناى نصرت توأم با بزرگ‌داشت است. (مفردات‌راغب)
[21] نهى از ورود بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) بدون اجازه، و فرمان به پراكنده‌شدن از منزل او پس از اتمام مهمانى حضرت، و عدم جواز ازدواج با همسران او، از نكته فوق حكايت‌مى‌كند.
[22] نهى از پيش‌افتادن از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و بلند نكردن صدا هنگام نام‌بردن آن حضرت و‌...، براى حفظ حرمت او است.


[1] اين كه موسى(عليه السلام) براى رفتن به دنبال خضر از او، اجازه گرفت، (هل اتبعك) از بزرگ‌داشت او حاكى است.
[2] اكثر مفسّران «حرمات» در آيه فوق را به مناسك حج تفسير كرده‌اند. (مجمع‌البيان، ذيل آيه)
[3] مقصود از «نفس محترمه» مسلمانان و كافران معاهد است. (مجمع‌البيان، ذيل آيه)
[4] از اين‌كه خداوند، تمسخر مؤمنان را ناشايست دانسته و با استهزاگران مؤمنان، مقابله به مثل كرده است مى‌توان دريافت كه آنان، چه ارج و احترامى نزد خداوند دارند.
[5] همان.
[6] كاربرد كلمه «ضيف» از سوى لوط براى دست برداشتن قومش از تعرّض به مهمانان، گوياى اين حقيقت است كه مهمان نزد او، داراى احترام است.
[7] نكته فوق از عمل حضرت يوسف(عليه السلام) و تأييد خداوند، قابل استفاده است.
[8] هارون در اين آيه بنا بر يك احتمال، مرد صالح و مورد احترامى ميان بنى‌اسرائيل بوده كه افراد شايسته را منتسب به او مى‌كردند و مريم(عليها السلام) را نيز بدين جهت، (يا‌اُخت هارون) خطاب مى‌كرده‌اند (مجمع‌البيان، ذيل‌آيه) احتمال ديگر اين است كه مريم(عليها السلام) برادرى به‌نام هارون داشته است. (همان)
[9] تشبيه همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) به مادر براى بيان حرمت‌ازدواج مؤمنان با آنان، از برداشت فوق حكايت‌مى‌كند.
[10] «مثوى»، اسم مكان و به معناى منزل و اقامتگاه است (مجمع‌البيان، ذيل آيه) و «اَكْرمى مَثْواه» كنايه از اين است كه مقامش را گرامى بدار.
[11] بنابراين‌كه ضمير «له» در «خرّوا له سجّدا» به يوسف(عليه السلام)برگردد، برداشت فوق قابل استفاده است.
[12] امام صادق(عليه السلام) در اشاره به آيه فوق فرمود: اين مقابله به مثل (فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم) و اجراى حد بر متجاوز به صورت ذليلانه، به دليل شكسته شدن حرمت حرم است. (كافى، ج‌4، ص‌228، ح‌4; نورالثقلين، ذيل آيه)
[13] «صوامع»، جمع «صومعة» و به معناى ديرها محل عبادت مسيحيان است. (مجمع‌البيان، ذيل آيه)
[14] «بيع»، جمع «بيعة» و به معناى كليساها است. (ترتيب‌كتاب‌العين)
[15] مقصود از «صلوات»، كنيسه‌هاى يهود است. (مفردات‌راغب)
[16] نهى از تعمير مسجد از سوى مشركان و نيز اضافه «مساجد» به «الله»، از منع تعمير مساجد به دست مشركان حكايت مى‌كند; زيرا بدين ترتيب، حرمت و قداستِ آن مى‌شكند.
[17] از صفت «الحرام» استفاده مى‌شود كه مسجدالحرام، لازم‌الاحترام ewhe7a5inbdtkbbwrb31.gif

منشأ محدود شدن آزادي بشر

pot48x525333w5akew.gif

منشأ محدود شدن آزادي بشر

684qqgzw0cwxl7mg166.jpg

 

گفتيم از آن جا كه انسان ها اجزاي حقيقت واحد هستند و دراين خصوصيت، اختلاف و امتيازي ندارند، لذا همه در فعاليت هاي خود آزادند و كسي نمي تواند آزادي آنان را سلب كند. اين، امري است كه خلقت آزاد و مختار انسان آن را اقتضا مي كند، الاّ اين كه اين حقيقت واحد، داراي هدف و مقصدي است كه حركت و تكامل و رسيدن به آن، مقصود خلقت اوست، و خود انسان طالب و مشتاق وصال آن است؛ يعني، فطرتاً، كمال خواه و حقيقت جو است: «يا ايّها الانسان إنك كادح إلي ربك كدحاً فملاقيه»
از طرفي، انسان، موجودي است اجتماعي و مدني بالطبع كه مي خواهد با ديگران تعامل داشته باشد و از يافته ها و داشته هاي آنان استفاده، و تكامل خود را تسهيل و تسريع كند.
نيز گفتيم، در اين اجتماع، او يك جزء است، همسانِ ديگر اجزا، و همه آنان هم با همين هدف در كنار او هستند، و اين كل، مانند تك تك اجزا، آن هدف را تعقيب مي كند.
بنابراين، اوّلاً، به اقتضاي هدفمندي حيات خود و اشتياقي كه به آن دارد، عقلاً نمي تواند اراده خود را مصروف اموري كند و آزادي خود را در جايي به كار گيرد، كه او را از هدف دور مي سازد، و وجود او را تباه مي سازد، و زيان او را در پي دارد. قرآن ياد آور شده است: «قل إنّ الخاسرين الذين خسروا أنفسهم و أهليهم يوم القيامة» و «هَل يُهلك إلاّ القوم الظالمون.»
ثانياً، به اقتضاي اجتماعي بودن و فطرت مدنيّت طلب خود، نمي تواند چنان بر طبل خواسته ها و اميالش بكوبد كه حقوق ديگران را سلب كند و آزادي و كرامت آنان را ناديده بگيرد، چه جواز چنين امري براي همه اجزاي جامعه، هرج و مرج و اختلال در نظام اجتماع و نابودي زندگي اجتماعي و هلاك نوع بشر را به دنبال دارد، كه خلاف فطرت او بود.

پس فطرت او، حكم به محدود شدن دائره آزادي هاي او در حيات اجتماعي مي كند تا زندگي اجتماعي حفظ شود و حرث و نسل تباه نگردد، و الاّ انسان مغروري كه پرهيز و حدّي نمي شناسد همه چيز را نابود مي كند، آن طور كه قرآن خبر داده است:«و إذا تولّي سعي في الأرض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النَسل و الله لا يُحبّ الفساد».
ثالثاً، از آنجا كه جامعه انساني داراي هدف و كمال معهود است، بايد تلاش خود را بسان تمام اجزا در جهت رشد و كمال و تعالي اجتماع به كار گيرد و از آن چه مانع رشد و حركت اوست، بپرهيزد، و عنانِ اختيارش را لجام زند و تعادل را رعايت كند تا اجتماع عادل و معتدل و وسط شكل گيرد: «و كذلك جعلناكم أمّة وسطاً لتكونوا شهدا علي الناس.»
پس محدود بودن آزادي فردي و اجتماعي انسان، مانند اصل آزادي او، امري است مطابق تكوين و خلقت او و چيزي كه فطرتاً آن را درك مي كند.
بر اساس جهان بيني توحيدي قرآن، چون همه رفتارها و اَعمال انسان در امور فردي يا روابط اجتماعي، بايد با الهام و رعايت اصل توحيد و عبوديت پروردگار باشد، قوانين و حدود حاكم بر رفتار انسان، دقيق تر، مسؤولانه تر و چه بسا بيشتر است؛ چرا كه هيچ بعدي از اَبعاد انسان و هيچ صفحه اي از كتاب اجتماع بشري خالي از ارتباط و اتصال با منبع غيب نيست، امّا بر اساس تفكر مادّي ـ كه هدف والايي براي انسان و جامعه قائل نيست و لذت جويي و سودپرستي را محور حيات بشر قرار مي دهد ـ به مقدار تحقّق همين هدف، در چهارچوب حفظ اجتماع كه او را در اين هدف كمك مي كند، آزادي انسان محدود مي شود.

پس همگان اصل محدوديّت آزادي انسان را مي پذيرند، چون فطري است و در او مناقشه اي ندارند، الاّ اين كه گروهي به همه ابعاد فطرت پاك انساني توجّه كرده و گروهي فقط به جزئي از آن كه تأمين كننده خواهش هاي نفساني آنان است، توجه مي كنند، و به مصلحان و خيرخواهاني كه به حيات طيبه و قسط و عدل اجتماعي و مهار آزادي هاي مخرب دعوت مي كنند، انگ ضديت با آزادي مي زنند و آنان را به مسخره مي گيرند، كه چرا از آنان تقاضاي محدود كردن آزادي اجتماعي يا عقيدتي را دارند. قرآن كريم، نمونه اي از آن را نقل كرده است:
«قالوا يا شعيب أصلاتك تأمُرُك أن نترك ما يَعبُد آبائنا أو أن نفعل في أموالنا ما نشاءُ إنّك لأنت الحليم الرشيد قال يا قوم ارايتم إن كنت علي بيّنة من ربّي و رزقني منه رزقاً حسناً و ما اُريد أن أخالفكم إلي ما أنهاكم عنه، إن أريد إلاّ الاصلاح ما استطعت و ما توفيقي إلاّ بالله»
قوم شعيب اعتراض مي كنند كه «چرا او مي خواهد آزادي آنان را در انتخاب و پرستش معبود قومي و ملّي شان كه سنتي دير پا در ميان آنان است و نيز آزادي آنان در تصرف اموالشان را سلب كند و آنان را به تغيير مسير امر مي كند؟» و حال آن كه او فقط تقاضاي عدل اجتماعي و قسط اقتصادي از ايشان مي كرد و براي توده مردم مي سوخت و از فساد در زمين نهي مي نمود و مي گفت:
«يا قوم أوفوا المكيال و الميزان بالقسط و لاتبخسوا الناس اشياءهم و لا تعثوا في الأرض مفسدين».
فرق است بين آن كه انساني بدون حجّت و دليل و از روي منفعت طلبي بخواهد اراده ديگران را محدود كند و از روي قدرت طلبي و فساد بخواهد آزادي آنان را سلب كند و بين آن كه دعوتي الهي دارد؛ به حق و صواب و سعادت انسان و تأمين آزادي اجتماعي همه آحاد جامعه و عدالت در بين آنان و تساوي در حقوق مختلف.
شاهدش هم اين است كه خود، قانوني را كه مي گويد، عمل مي كند و پابند است و خلاف آن نمي كند و نمي خواهد آنان را استثمار كند و به بندگي بكشاند، بلكه هدف او اصلاح جامعه و زدودن فساد عقيدتي و اجتماعي است.

بنابراين قوانيني كه انبيا و اديان براي زندگي فردي و حيات اجتماعي بشر از جانب خداوند متعال مي آورند و حكومت هاي صالح در هر زماني بنابر مقتضيات عصر براي تعالي اجتماع وضع مي كنند، سلب آزادي مشروع و حق طبيعي انسان شمرده نمي شود؛ چرا كه لجام گسيختگي انسان در اين موارد يا انهدام اجتماع بشري را به دنبال دارد و يا انحطاط آن و دور شدنش از مسير كمال و سعادت را، و اين هر دو، مخالف فطرت و طبيعت اجتماعي و كمال خواه انسان است.
در منطق قرآن كريم، خروج از حدود و مرزهاي الهي، كه از آن تعبير به «فسق» مي كند، عامل نابودي جوامع بشري است: «وَ إذا أردنا ان نهلك قريةً أمرنا مُترفيها ففسقوا فيها»، و گردن نهادن به احكام خدا و رسول، وسيله فوز و رستگاري است: «إنّما كان قول المؤمنين إذا دعوا إلي الله و رسوله ليحكم بينهم أن يقولوا سمعنا و أطعنا و اولئك هم المفلحون و من يُطع الله و رسوله و يخش الله و يتّقه فاولئك هم الفائزون»
پس حكومت صالح كه وظيفه تدوين برنامه و راهبري جامعه به سوي كمال و صلاح را دارد و مانعي است در مقابل اجزاي شرور و تجاوزگر، مي تواند و مي بايست برحسب قوانين خداوند ربّ الارباب با هر جزء اخلال كننده در روند تكاملي جامعه، متناسب با ميزان اضرار و به مقداري كه او به آزادي ديگر افراد و حقوق آنان تعهدي كرده است، بر خورد كند و گاه او را از صفحه جامعه حذف كند، تا حيات اجتماع و سائر اجزا باقي بماند:
«و لكم في القصاص حياة يا اولي الالباب» چرا كه «هر كس ديگري را بدون اين كه قاتل باشد يا در زمين فساد كرده باشد، بكشد، پس گويا كه همه آدميان را كشته است».

و گاه آزادي عمل او را در عمده امور سلب كند و به ديگري بدهد گرچه حقوق انساني او را حفظ كرده است، مثل استرقاق و بردگي اسير جنگي كه اسلام آن را تجويز كرده است و منافاتي با آزادي فردي و اجتماعي كه امري فطري و طبيعي است ندارد؛ چرا كه گفتيم، اجتماعي بودن انسان نيز امري فطري است و كما اين كه فطرت انسان، آزادي را به او داده است، همان فطرت، لزوم حفظ اجتماع را نيز به او مي آموزد، پس حفظ و صيانت هر جامعه اي از زوال و نابودي، حق طبيعي آن جامعه است و اين حق، موجب درستي سلب آزادي هر كسي است كه به عداوت و جنگ با اساس آن اجتماع و حيات آن برخيزد.
و گاه تأثير او را در امري يا اموري محدود كند و آزادي او را بستاند، همانند سلب آزادي در انتخاب محل سكونت در موارد حكم به تبعيد شخص به منطقه اي غير از محل سكونتش: «همانا جزاي كساني كه با خدا و رسول محاربه مي كنند و در زمين فساد مي كنند، اين است كه... يا از زمين رانده شوند»
نيز مانند سلب آزادي تجارت و سلطه بر اموال، نسبت به امور فسادانگيز مثل شراب و شراب فروشي و قمار و قمار خانه داري و احتكاراموال خاص و...
خلاصه مطلب آن كه وجود انسان و حيات فردي و اجتماعي و هدف خلقت و سعادت او، همگي ما را دعوت مي كند به اين كه راهي در مقابل خود باز كنيم كه تضمين كننده سعادت ما باشد و همه جنبه هاي حيات ما را ملاحظه كند و رابطه آن را به نحو صحيح، تنظيم نمايد و با سيستمي معقول و متناسب با ساختار وجودي انسان، ما را به سوي كمال مطلوب رهنمون باشد. قرآن آن راه را معرفي مي كند:
«فاقم وجهك للدّين حنيفاً فطرة الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدّين القيّم و لكن اكثر الناس لا يعلمون»
آن راه و شيوه و آييني كه استوار و پا برجاست و بدون اعوجاج و سستي، و وجود انسان بر او سرشته شده است، دين خداست، بايد رو به سوي اين راه داشت و بر آن آيين حق گرا كه بر واقع وجود انسان نظاره گر است، مقيم و مستقيم بود؛ چرا كه تبديلي در خلقت الهي نيست و سرشت همه انسان ها يكي است، و راه سعادت هم در يك امر است و آن همين دين قيّم و استوار است.

دفع يك اشكال

با اين بيان، اشكالي كه به دين الهي در امر اعطاي آزادي و نظام اجتماعي سياسي ديني شده است، مرتفع مي شود. آن اشكال، اين است كه اسلام، يك سري قوانين مشخص و نوعي روابط را بر پهنه اجتماع حاكم مي كند و براي مردم حق تغيير آن را قائل نيست، و به آنان اين آزادي را نمي دهد كه هر از چند گاه، قوانين حاكم و نظام سياسي اجتماعي خود را دگرگون كنند و به دلخواه خود، نوع جديدي از روابط و رفتار سياسي اجتماعي را حاكم كنند. اين امر، مستلزم ركود و توقّف و تحجّر جامعه است و مانع تحول و رشدانسان ها و جوامع بشري. بنابراين دين گرچه لوازم سعادت انسان را داراست و مي تواند بر رنج ها و آلام بشر خاتمه دهد و قدرت آزادي بخشي دارد، ولي وقتي در محيطي حاكم شد، نمي تواند و نبايد آن را الي الابد از دستبرد افكار و روش هاي جديد دورنگاه داشت و الاّ راه پيشرفت و تكامل را مسدود مي كند و موجب جمود و سكون خواهد بود؛ چرا كه انسان با گذشت زمان تغيير مي كند و درافكار و روحيات او تحول ايجاد مي شود و بر دانش و تجربه او افزوده مي شود، فلذا راه هاي جديدي را مي طلبد.

جواب اشكال مذكور، اين است كه معارف و يافته هاي بشري، دو نوع است:
1. نوعي از معارف كه قابل تغيير و تحوّل و تكامل است، مثل همه علومي كه بشر در راه استفاده و تسخير طبيعت به آن دست يافته است و هر روز كاملتر مي شود و زندگي فردي و جمعي را راحت تر مي كند و راه هاي تازه اي براي رسيدن به آمال انساني نيز محسوب مي شود. تكامل بخشي اين علوم و روش ها، در اسلام، مورد ترغيب و تشويق فراوان است، مثل روش هاي تازه اداره حكومت ها، مانند انتخابات و تفكيك قوا.
2. معارف و حقايق كلي مطابق با خلقت الهي و مادي و فطرت و طبيعت خاص نوع انسان كه متعادل كننده همه قواي انسان در درون او و در صحنه عمل اجتماعي و تضمين كننده سعادت حقيقي اوست. بديهي است كه اگر نظام اجتماعي بشر و حدود و قيود آزادي هاي فردي و اجتماعي بر چنين معارفي استوار باشد، نه تنها ايستادن بر آن موجب ركود و بي رشدي نيست، بلكه تحول و تغيير در آن و به فراموشي سپردن آن، موجب اختلال در نظام زنده و سازنده و شور آفرين و آزاديخواه است و انسان را باز از گردونه فطرت و طبيعت خود دور مي سازد، فطرتي كه تبديلي و تغييري در او نيست: «لا تبديل لخلق الله»

لذا خداي متعال كه دين و نظام سياسي اجتماعي ديني را به عنوان تنها راه تضمين شده و استوار گسترش عدالت و پرورش انسان خليفة الله در زمين، به وسيله انبياي عظام مستقر كرد، طبعاً نمي تواند به بشر اين آزادي را بدهد كه راه آزادي بخش و كامل و جامع را كناري بنهد و به دنبال افكار و اهواي اسارت بار در روابط مختلف سياسي واجتماعي و اقتصادي، حركت كند. همان طور كه به او اين آزادي را نمي دهد كه آزادي شخصي خود را كنار گذارد و اسير و عبد ديگري گردد، بله، خداوند، انسان را مختار آفريد، و از او انتخاب آگاهانه را طلب كرد، فرمود: «انّا هديناه السبيل إمّا شاكراً و إمّا كفوراً»، اما سعادت او و كمال او فقط در صورت اوّل تأمين خواهد شد، چرا كه بعد از حق، فقط گمراهي است: «فما ذا بعد الحقّ إلاّ الضلال»، لذا است كه از انسان ها انتخاب اين طريق قويم را طلب مي كند: «اقيموا الدين و لا تتفرّقوا فيه».
نيز مي فرمايد، آنان كه از دين جدا شدند و راه ديگري انتخاب كردند، عالمانه و آگاهانه و به خاطر روحيه برتري جويي و فساد انگيزي اين چنين كردند: «و ما تفرّقوا إلاّ من بعد ما جاءهم العلم بغياً بينهم».
و چون چنين انتخابي، زيان انسان و فساد در زمين و نابودي حرث و نسل و هدم بنيان آزادي اجتماعي ابناي بشر را در پي دارد، كيفري سخت در بارگاه الهي خواهد داشت، و خداوند رئوف به بندگان، كساني را كه چنين زمينه اي را ايجاد مي كنند، شديداً مورد عتاب و تهديد قرار داده است:
«من يعص الله و رسوله و يتعدّ حدوده يُدخله ناراً خالداً فيها و له عذابٌ مُهين»
«و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون»
«و من لم يحكم بما انزل الله فأولئك هم الفاسقون»
«تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علواً في الارض و لا فساداً»

خلاصه كلام اين كه اِعراض از دين خدا و آموزه هاي ديني و عدم تقيّد به نظامات آن و حدود مرزهاي الهي، فساد در زمين و حاكميت قدرت طلبان و شهوت پرستان را در پي خواهد داشت، كما اين كه تاريخ بشر، شاهد بر اين مدعاست. روشن ترين آن، وضع بشر پس از رحلت رسول الله. و اميرالمؤمنين، عليهما السلام، است.
بله، يك امر نبايد مورد غفلت واقع شود، و آن، دقّت و تعمّق عالمانه در معرفي صحيح دين است. چه بسا به مرور زمان، انحرافاتي در برداشت ها پيش آيد و دين حقيقي را غبار گيرد، اين جا است كه نقش مهم علماي دين در پالايش آموزه هاي رايج، از زنگارهاي خرافه و تعصب و دستبرد خائنان و تحريف هواپرستان آشكار مي گردد، و احياي تفكر ديني را به عنوان ضرورت همه اعصاري كه وحي آسمان منقطع شده است و ابر غيبت خورشيد عالم تاب امام معصوم(ع) را پنهان كرده است، متبلور مي سازد و شكي نيست كه دين حنيف و عقلاني اسلام، همگان را براي شناخت آن حقيقت ناب و بحث و مجادله علمي در چار چوبي منطقي و روشمند و به دور از اغواگري، آزاد گذاشته است و به آن ترغيب كرده است.

t

pot48x525333w5akew.gif

حدآزادي در اسلام

kg9g2ewewhxub003o7u.gif

حد آزادى در اسلام

 

سوال : حد آزادى در اسلام چيست؟
جواب : براى تبيين صحيح آزادى و جايگاه آن در نظام سياسى و حقوقى و نيز حدود آن، ابتدا بايد مبنا و فلسفه ى آن معلوم شود. در اين خصوص ديدگاه هاى مختلفى وجود دارد. بعضى ارزش آزادى اجتماعى را امرى محرز و بى نياز از استدلال و به عبارتى ذاتى قلمداد مى كنند و معتقدند انسان بايد دراجتماع آزاد باشد، چون تكويناً آزاد آفريده شده است; درحالى كه آزادى تكوينى، يك واقعيت، يك امر وجودى و يك نعمت الهى است كه انسان دوستش دارد، اما با مطلوبيت اين آزادى نمى توان نتيجه گرفت كه هر آزادى اى مطلوب است. هر چند انسان تكويناً آزاد است كه هر چيزى را اراده و به آن عمل كند، اما هر چيزى را كه انسان اراده كرد لزوماً مطلوب و ارزشمند نخواهد بود.
بنابراين، آنچه مهم است تبيين فلسفه ى بهره ورى از اين آزادى تكوينى است و اين كه چگونه بايد براى نوع بهره ورى از آن ارزش گذارى كرد.
در غرب ريشه و منشأ آزادى را تمايلات و خواسته هاى انسان مى دانند. آربلاستر مى نويسد: از ديدگاه اومانيسم اراده و خواست بشر ارزش اصلى، بلكه منبع ارزش گذارى محسوب مى شود و ارزش هاى دينى كه در عالم اعلا تعيين مى شوند تا سر حد اراده ى انسانى سقوط مى كنند.[1] اومانيست ها معتقدند انسان آزاد به دنيا آمده و بايد از هر قيد و بندى، جز آنچه خود براى خود تعيين مى كند، آزاد باشد[2] و بر اين اساس ارزش هاى الهى و لازم الرعايه را مردود و ناپذيرفتنى مى دانند; زيرا هنجارهايى هستند كه بايد پذيرفته شوند و امكان تغيير آنها وجود ندارد.[3] برخى از اومانيست ها، مانند ماكس هرمان كه از مطرح كنندگان انديشه ى فردگرايانه است، به گونه اى افراطى معتقدند كه مردم را نبايد طبق قوانين اجتماعى كه همانند قوانين علمى هستند، سامان داد ونظام مند ساخت[4]، در نتيجه، آزادى ابزارى خواهد شد براى تأمين اميال و خواسته هاى شخصى و قانون نمى تواند وراى آن براى انسان ها طرح و برنامه اى در نظر داشته باشد. در اعلاميه ى جهانى حقوق بشر نيز در بسيارى از موارد به نحو تلويحى گفته شده است كه در اصل، وضع قانون و تعيين حاكم حقّ خود انسان هاست و هيچ منبع ديگرى صلاحيت دخالت در اين دو امر مهم را ندارد.[5]منشأ اين طرز تلقى نظريه ى حقوق طبيعى است كه درفلسفه ى حقوق مطرح است و بر اساس آن، آزادى ريشه درطبيعت عالم و انسان دارد و به همين خاطر محترم است.
در نتيجه، مى توان گفت در مكاتب غربى و به تبع آن در اعلاميه ى جهانى، حقوق بشر ارزش آن ذاتى بوده و آزادى به خاطر خودش مطلوب است; در حالى كه در اسلام آزادى ارزش ذاتى ندارد و ارزش آن به هدف و مقصد آن است. اگر آزادى درمسير سعادت انسان و باعث تعالى فرهنگى و آموزشى و پرورشى جامعه باشد امرى كاملاً ارزشمند و در غير اين صورت، بى ارزش و يا احياناً ضد ارزش خواهد بود.
بنابراين مى توان گفت در غرب و در ليبراليسم از آن جا كه آزادى ارزش بنيادين ، بالذات و اوليه به شمار مى رود و همه چيز بايد بر محور آن سنجيده شود، حد آزادى را چيزى جز خودش نمى تواند و نبايد مشخص كند و در واقع حد آزادى همانا خود آزادى است; يعنى هركس تا آنجا آزاد است كه به آزادى ديگران لطمه وارد نكند.
استاد شهيد مطهرى در اين باره مى گويد:
بشر اروپايى براى آزادى ارزش فوق العاده اى قايل است و حتى آن را لايق پرستش مى داند; در حالى كه اگر ارزش واقعى آزادى را در نظر بگيريم، نسبت به ساير عوامل سعادت، آزادى عامل نفى موانع از مسير سعادت است و ارزش عوامل مثبت چون فرهنگ و تعليم و تربيت مهم تر است. آزادى، ايده آل انسان نيست، شرط است. عقيده ى ما در باب ريشه ى احترام آزادى، همان حيثيت ذاتى انسان است، ولى اين حيثيت ذاتى از آن جهت مبناى لزوم احترام است كه ناموس غايى خلقت، يعنى حقّ، ايجاب مى كند و منشأ حق، نظام غايى وجود است. از نظر ما، فلسفه ى اروپايى از لحاظ بيان فلسفه و منشأ آزادى و هم چنين از لحاظ بيان علتِ لزوم احترام آزادى، عقيم است; زيرا قادر نيست حيثيت ذاتى بشر را آن طور كه سبب گردد براى همه لازم الاحترام باشد توجيه كند و نتيجه ى آن را ذكر كند.[6]
حق اين است كه آزادى تكوينى و آزادى اجتماعى هر كدام فلسفه و حكمت خاص خود را دارند. انسان تكويناً آزاد خلق شده تا به كمال مطلوب انسانى دست يابد; اما از آن جا كه او مختار است كه از اين آزادى در راه كمال و يا زوال خود بهره گيرد، بنابراين حق ندارد از اين آزادى براى سقوط جامعه استفاده كند و اهداف هر جامعه اى حد آزادى انسان در آن را تعريف مى كنند.
حدود آزادى
الف) عدالت
گاهى «عدالت»، حد آزادى دانسته مى شود.[7] در اين مورد بايد گفت عدالت در مفهوم كلى خود زيبا و پرطرف دار است، اما اين مفهوم زيبا ابهام زيادى نيز دارد و همين ابهام فراوان آن باعث سوء استفاده هاى زيادى نيز مى شود.
اين ديدگاه هر چند در بدو امر صحيح و كامل به نظر مى رسد، اما تعريفى از عدالت ارائه نمى دهد و هر حاكم جبار و ستمگرى، حتى موسولينى فاشيست و هيتلر نازيست نيز، رابطه ى خود در چارچوب حاكميت با ديگران را عادلانه مى شناسد; از اين رو به نظر مى رسد اين معيار كلى نمى تواند مشكل را حل كند و بايد مصداق عدالت را شناخت. در اسلام نيز عدالت حد آزادى است،[8] با اين تفاوت كه معيار شناخت عدالت نيز به صورت منطقى مشخص شده است. از يك سو عقل قطعى و از سوى ديگر و درموارد نارسايى عقل بشرى، شريعت و وحى، معيار شناسايى آن است; به عنوان مثال، ظلم عقلاً ممنوع است، اما مصاديق ظلم به خدا را وحى مشخص مى كند و شناسايى ظلم به مردم در مواردى نياز به شرع ندارد و در مواردى نياز به اين امر هست.
حد آزادى در پرتو مسئوليت انسان
راز دست يابى به حد صحيح آزادى، توجه به عنصر مسئوليتى است كه انسان نسبت به هدف خلقت و عوامل وجودى خود بر عهده دارد.
انسان نسبت به همه ى كسانى كه به نوعى نسبت به شخص و شئون وجودى او علت محسوب مى شوند مسئول است و از اين رو، در برابر آنان به طور مطلق آزاد نيست و آنان كم و بيش مى توانند او را امر و نهى كنند و از او اطاعت و انقياد بطلبند; اما كسانى كه داراى چنين عليتى نسبت به او نيستند، حق ندارند كه به او فرمان دهند. خداى متعال نسبت به انسان ربوبيت و مالكيت تكوينى دارد; يعنى انسان از خود چيزى ندارد و هر چه دارد از اوست; در نتيجه، آدمى نسبت به هيچ چيز حق اصيل ندارد و طبعاً همه ى تصرفاتش در اشياى عالم مشروط بر اذن و اجازه خداى متعال است و خداوند حق دارد بر شخص فرمان براند و چگونگى تصرفات او را تعيين كند. اگر خداى متعال به كسانى اذن داد و آنان را منصوب كرد تا بر مردم فرمان برانند، اين كسان نيز صاحب حق فرمان روايى و حكومت بر آدميان مى شوند.
حاصل آن كه، غير از كسانى مانند پدر، مادر، معلم و مربى كه در شئون وجودى انسان منشأ اثرند و به همين سبب در حيطه ى كما بيش محدودى حق امر و نهى او را دارند و كسانى همچون اولياى الهى كه از طرف خداى متعال حق وضع قانون و حكومت يافته اند، كسى حق حكم رانى بر ديگران را ندارد; بنابراين، تعيين حدود تصرفات انسان، حق خداى متعال است و انسان در پيشگاه او «مسئول» است.[9]
بنابراين، اين كه مى گويند بشر حق دارد به هيچ قانونى ملتزم نشود و از هيچ حاكمى اطاعت نكند، مگر آن قانون و حاكمى كه خود مى پسندد، سخن نادرستى است.
ربوبيت تشريعى خداى متعال اقتضا دارد كه وى حق تعيين قانون و حاكم را داشته باشد، و اين بدان معناست كه از متابعت قانونى كه او وضع كند و حاكمى كه او نصب فرمايد گزير و گريزى نيست.
(وَ ما كانَ لِمُؤْمِن وَ لا مُؤْمِنَة إِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً);[10] هيچ مرد و زن مؤمنى حق ندارند هنگامى كه خداى متعال و فرستاده اش به كارى فرمان (قطعى) دادند اختيار كار خويش داشته باشند و هر كه نافرمانى خداى متعال و فرستاده اش كند، گمراه شده است گمراهى آشكار.
البته از ديدگاه اسلام مداخله ى قوانين حقوقى بايد در محدوده ى شئون اجتماعى بماند و به قلمرو زندگى فردى پا نگذارد، اما قوانين اخلاقى و تكاليف شرعى شامل زندگى فردى و اجتماعى هر دو مى شود. اين كه انسان در زندگى فردى خود از قيد و بند قوانين حقوقى «آزاد» است، به معناى رهايى او از قيد و بند جميع قوانين نيست، بلكه او در اين حوزه از لحاظ شرعى مسئول است و در عالم آخرت مورد سؤال قرار خواهد گرفت. كسى كه در خانه ى خود معصيت خداى متعال مى كند، البته مورد تعقيب و مجازات قوه ى قضاييه نخواهد بود، اما از عقاب و عذاب اخروى مصون و در امان نيست.
نظام هاى توتاليتر[11] در پى آن اند كه تا حد ممكن نظارت و حاكميت دولت را بر زندگى افراد جامعه بيشتر كنند. به وضوح پيداست كه هر چه دامنه ى نظارت و حاكميت دولت فزونى گيرد، قلمرو آزادى مردم كاستى مى پذيرد، تا آن جا كه شخص قدرت انتخاب خود را به طور جدى از دست مى دهد. دين مقدس اسلام و اعلاميه ى جهانى حقوق بشر، هر دو نسبت به اين امر موضع منفى دارند و در صدد آن اند كه ميزان دخالت دولت را به حداقل ممكن و مطلوب تقليل دهند و بدين طريق محدوده ى آزادى هاى فردى را بيشتر كنند.


[1]. آنتونى آر بلاستر، ظهور و سقوط ليبراليسم، ترجمه ى عباس مخبر، (تهران: نشر مركز)، ص 140.
[2]. abdagnano nicla encyclopedia of philosophy.
[3]. ر.ك: آندره، لالاند، فرهنگ علمى و انتقادى فلسفه، ترجمه ى غلامرضا وثيق، تهران: فردوسى ايران، ذيل واژه ى اومانيسم.
[4]. تونى ديويس، اومانيسم، ترجمه ى عباس مخبر، (تهران: مركز)، ص 34.
[5]. ر. ك: ماده ى 21 اعلاميه ى جهانى حقوق بشر و ساير مواد و محتواى آن.
[6]. مطهرى، مرتضى، سلسله يادداشتهاى استاد مطهرى، ص63 و 70 73 و 128.
[7]. رك: سروش عبد الكريم، آيين شهريارى و ديندارى، ص 99-97.
[8]. سوره ى نساء، آيه ى 135: «فَلاَ تَتَّبِعُواْ الْهَوَى أَن تَعْدِلُواْ» و سوره ى نحل، آيه ى 76: «هلْ يَسْتَوِى هُوَ وَمَن يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَهُوَ عَلَى صِرَاط مُّسْتَقِيم».
[9]. ر.ك: آية الله، محمدتقى مصباح يزدى، جزوه «حقوق و سياست (2)»، درس بيست و ششم.
[10]. سوره ى احزاب، آيه ى 36.
[11]. totaliter.

 

از ديدگاه اسلامى، اصل بر اين است كه آدميان در زندگى خود آزاد باشند و هر چه مى كنند بر پايه ى گزينش هاى آزادانه ى خودشان باشد و اگر اقدامات داوطلبانه كافى نبود و مقصود را برنياورد، دولت بايد مداخله كند و الزاماً از مردم بخواهد كه به وظيفه ى خود عمل كنند; چرا كه استكمال انسانى هم، جز با افعال اختيارى و خودخواسته صورت نمى پذيرد. حكمت الهى اقتضا دارد كه آدميان در محدوده اى آزاد و رها باشند، تا با اختيار خويش راه سعادت يا شقاوت در پيش گيرند. چيزى كه آزادى فرد را محدود مى كند، مصالح مادى و معنوى جامعه است. فرد تا زمانى كه به مصالح جامعه آسيب نرساند آزاد است.
اين اصل بايد در همه ى شؤون جامعه (سياست، اقتصاد، تعليم و تربيت و...) رعايت شود. قوانين و دستور العمل ها بايد به گونه اى وضع و اجرا شود كه آزادى هاى فردى، حتى المقدور محفوظ بماند.[1]
ب) قانون
در اعلاميه ى جهانى حقوق بشر حد ديگر آزادى، قانون است; اما اسلام و اعلاميه در تعريف قانون معتبر تفاوت دارند. اسلام قانونى را معتبر مى داند كه مطابق با مصالح واقعى انسان ها باشد و اعلاميه قانونى را معتبر مى انگارد كه موافق با خواسته هاى نفسانى آدميان باشد و منشأ اعتبار قانون را آرا و اميال مردم مى داند.[2] درحالى كه حد آزادى را كسى مى شناسد و مى تواند به طور صحيح آن را بيان كند كه انسان را آفريده است. آن كه آزادى را - مثل همه ى نعمت هاى ديگر ـ به انسان عطا كرده است مى تواند حد استفاده از آن را نيز تعريف كند. در واقع ديدگاه اسلام در مورد حد آزادى، از سويى نظريه ى عدالت را تحت پوشش قرار مى دهد; زيرا حكم خداى عادل عين عدالت است و از سوى ديگر، نظريه ى نخست را دربر مى گيرد; زيرا در اسلام رعايت حقوق و آزادى هاى قانونى ديگران نيز حكم خداست و مورد اهتمام مسلمانان خواهد بود.
گذشته از آن كه در اسلام انسان تكويناً و تشريعاً عبد خداى متعال است و آزادى از خدا معنا ندارد، حال آن كه اعلاميه، انسان را در برابر خداى متعال هم آزاد مى پندارد.
در يك كلام، از ديدگاه اسلام حد آزادى و خط قرمز آن احكام و موازين اسلام است; چرا كه اين موازين كه از سوى خداى عالم به حقايق و عادل مطلق صادر شده ، عين عدالت است.


[1]. ر.ك: مصباح يزدى، محمد تقى، جزوه ى حقوق و سياست (2)، درس بيست و ششم .
[2]. ر.ك: مصباح يزدى، محمد تقى، جزوه حقوق و سياست (2)، درس بيست و ششم.

kg9g2ewewhxub003o7u.gif

فرهنگ جاهلي و نشانه هاي جاهليت

z3boctovbjobqukl0h.gif

فرهنگ جاهلي و نشانه هاي جاهليت

توهين به مقدسات مسلمانان به نام آزادي

 

اشاره: قرآن گزارش صرف رويدادهاي تاريخي نيست. گزارش هاي قرآني همراه با توصيف دروني و بيروني رخداد ، تحليل علل و عوامل ، تبيين آثار و پيامدها و در نهايت توصيه است. به سخني ديگر هدف اساسي در گزارش هاي قرآني ، توصيه است كه از آن به پند و اندرز و عبرت گيري تعبير مي كند؛ زيرا قرآن كتاب هدايت است و هر آن چيزي كه بتواند در اين راستاي نقش آفرين كند مورد توجه است. اين روش قرآن بيانگر سنتي الهي و قانوني طبيعي به نام تكرار رخدادها و پديده هاي تاريخي با تكرار علل و عوامل ، نيز مي باشد. در اين تكرار تاريخي نيازي نيست كه همه شرايط همانند گذشته فراهم شود؛ زيرا شايد و يا به يقين چنين چيزي نمي توان درست باشد و اتفاق بيفتد. آن چه براي تكرار پديده و رخدادي مهم است ، فراهم شدن اصول و علل و عوامل اصلي است. تغييرات جزيي در اصل پديداري رخدادي هر چند نقشي داشته باشد در همان اندازه تغييرات جزيي در پيامدها و آثار است. از اين روست كه ما به تكرار تاريخ باور داريم و بر همين پايه و اساس است كه تاريخ را مي خوانيم و تحليل مي كنيم تا علل و عوامل رخدادي را بشناسيم و از آن درس بگيريم و عبرت بياموزيم . در حقيقت جامعه بشري هم چون آزمايشگاهي عمل مي كند كه در آن انسان ها به آزمون و آزمايش مي پردازند و مي كوشند تا علل و عوامل رخدادي را بيازمايند و نتايج و پيامدهاي آن را در يابند. اما اين آزمون ها به جايي آن كه بر چيز ديگري انجام پذيرد بر خود انسان و جوامع بشري انجام مي پذيرد و آثار و پيامدهاي آن دامن انسان و جامعه بشري را مي گيرد.

بازخواني مفهوم جاهليت در نگرش قرآني و بازشناسي علل و عوامل آن به ما ياري مي رساند تا هم از علل و عوامل تكرار آن جلوگيري كنيم و هم از آسيب هاي تكرار رخداد پرهيز نماييم. براي رسيدن به اين مقصود ، به سراغ گزارش و تحليل و تبيين قرآن مي رويم تا بنگريم كه قرآن در اين باره چه چيزي را بيان مي كند.

مفهوم شناسي

جاهل در لغت به معناي نادان و كسي است كه از دانش و علم برخوردار نيست. البته براي اين واژه كاربردهاي ديگري نيز بيان شده است. گاه جهل را در برابر عقل و گاه در برابر علم به كار مي برند . به نظر مي رسد كه مصدر جعلي جاهليت با توجه به كاربرد اين واژه در برابر عقل باشد. به اين معنا كه جاهل كسي است كه از عقل و خرد خود بهره نمي برد؛ زيرا بسياري از كساني كه در دوره جاهليت به سر مي بردند از دانش هاي روزگار خود بهره مند بوده اند و به علوم مورد نياز جامعه و عصر خويش آگاه بوده اند. از اين رو مراد فقدان كاربرد عقل و خرد در زندگي فردي و اجتماعي مراد است. جاهل كسي است كه خرد و عقل را در زندگي به كار نمي گيرد، با آن كه به علوم و دانش هاي زيادي آگاهي دارد. همان طور كه عقل به دو دسته به اعتبار معقول دسته بندي مي شود و گاه از عقل نظري و گاه از عقل عملي سخن به ميان مي آيد به نظر مي رسد كه مراد از جهل همان جهل عملي مانند عقل عملي است. به اين معنا كه فرد جاهل ، در رفتار خويش از عقل عملي خود بهره اي نمي گيرد و رفتار و كردار و منش خود را بر پايه عقل عملي سامان نمي دهد. در اين معنا ، عاقل كسي است كه رفتار و اخلاق درست و راستي از خود بروز مي دهد و منش او بيانگر بهره گيري از عقل است.

البته در باره عصر جاهلي مي توان به اين معنا نيز توجه داد كه در آن دوران مردمان به جهت بي سوادي و فقدان بهره گيري از دانش هاي روز ، به اين نام ناميده شده اند. در قرآن از مردمان حجاز به مردمان امي و بي سواد و درس ناخوانده ياد شده است؛ زيرا در زماني كه ديگران ( يهوديان و مسيحيان و جوامع ايراني و رومي ) بهره مند از كتاب و دانش هاي روزگار بوده اند ، مردمان حجاز از اين امور بهره اي نداشته اند . از اين روست كه قرآن ، ديگران را به اهل كتاب ياد مي كند و مردمان حجازي را امي و بي كتاب مي نامد. بنابراين محتمل است كه مراد از عصر جاهلي ، جاهليت به معناي بي بهره مندي از كتاب و سواد و دانش باشد كه با نزول قرآن و كتاب آسماني و فراگيري دانش هاي عصري آنان نيز از جاهليت بيرون رفته و جزو مردمان متمدن و اهل كتاب و اهل علم به شمار رفته اند.

با اين همه ، عصر جاهليت به دوران فترت پيش از اسلام گفته مي شود و بنا برقولي پيش از زمان فتح مكه را عصر و دوره جاهلي مي خوانند.( موسوعه كشاف اصطلاحات و الفنون و العلوم ، ج 1 ص 547) قرآن براي اين دوره ، اوصاف و ويژگي ها و رسوم و عقايدي بر شمرده است كه مي كوشيم آن را شناسايي و بيان كنيم . با گزارش و تحليل قرآن در مي يابيم كه اين عصر چه ويژگي هاي داشته است و نظر قرآن نسبت به آن و علل و عوامل ايجادي و آثار و پيامدهاي آن چيست؟

ويژگي هاي عصر جاهليت

در اين جا هم مي توان به ويژگي ها عصري چون وجود اختلاف و كينه توزي در ميان قبايل و اقوام ( آل عمران آيه 103) و محروم بودن زنان ويتيمان از ارث ( فجر آيه 17 و 19) نگهداري همسران با وجود ناخشنودي از وي به منظور بهره مندي از ارث ( نساء آيه 19) ارثيه به شمار آمدن همسران ( همان ) بهره كشي و سود جويي از كنيزان با واداشتن آنان به فحشا و فساد( نور آيه 33) و استثمار و بهره كشي از زنان ( نساء آيه 19) رواج بت پرستي ( مائده آيه 90 ) قرباني كردن براي بت ها ( مائده آيه 3) و استعاذه و پناه برد به جن براي رهايي از مشكلات و بيماري ها ( ) اشاره كرد ؛ و هم به ويژگي ها و اوصاف مردمان و خلق و خوي ايشان توجه داد.

از مهم ترين ويژگي هايي كه در حوزه روان شناسي رفتار جمعي به عنوان خلق و خوي مردمان جاهلي، قرآن به آن توجه داشته و به تحليل و تبيين آن پرداخته است، مي توان به موارد زير اشاره كرد:

تعصب

مردمان جاهلي از تعصب سخت و شديد برخوردار بودند. از ويژگي هاي انسان هاي جاهلي بايد به اين عنصر توجه ويژه اي داشت. تعصب ايشان حوزه هاي مختلف و متعدد و متنوع اي را در بر مي گرفت. قرآن با اشاره به عوامل كفر مي فرمايد كه سرچشمه اين كفر را مي بايست در حميت جاهلي و تعصبات شديد قومي و قبيله اي دانست. ( فتح آيه 25 و 26) آنان به جهت تعصبات شديد قومي ، حاضر به پذيرش ايمان و تغيير در سنت ها و آداب خويش نبودند و به شدت از آداب و رسوم خود محافظت مي كردند. همين وضعيت روحي و رواني موجب مي شد تا جامعه به شدت در برابر هر عنصر بيروني واكنش منفي از خود بروز دهد و به مقابله با آن برخيزد،. چنين احساسي نسبت به سنت ها و آيين پيامبر نيز وجود داشت. به نظر ايشان ، پيامبر با بهره گيري از ديگران (اهل كتاب ) و متاثر از ايشان ، عناصر فرهنگي بيگانه را وارد جامعه مي كرد و سنت هاي قومي را مورد حمله و تهاجم قرار مي داد. قرآن در بيان تعصب شديد و حميت عنصر جاهلي توضيح مي دهد كه بر اين پايه و اساس است كه قرآن به زبان عربي فرو فرستاده شد و نزول قرآن به اين زبان هر چند عواملي چندي در آن نقش دارد ولي نبايد به اين عامل مهم بي توجه و كم توجهي شود. مردمان جاهلي به شدت به زبان خود عشق مي ورزيدند و آن را زبان انسان ها به شمار مي آورند و ديگر زبان ها را زبان اعجم و اعجمي به شمار مي آورند. اگر به اين اطلاق توجه شود به خوبي دانسته مي شود كه آنان تا چه اندازه زبان خود را برتر و بهتر از هر زباني مي دانسته اند. به نظر ايشان زبان ديگران زبان حيوانات است و نه زبان انساني ، از اين رو زبان ديگران را زبان گنگ و نامفهوم همانند زبان حيوانات بر مي شمردند و با اهل زبان ديگر و زبان ديگري به گونه زبان غير انساني تعامل مي كردند. قرآن با اشاره به اين تعصب شديد و نابخردانه مي فرمايد: اگر قرآن را به زبان ديگري غير از زبان عربي مي فرستاديم ، ايشان به آن ايمان نمي آوردند.( شعراء آيه 195 تا 199) قرآن تحليل ديگري نيز از اين مساله ارايه مي دهد كه جالب و ظريف است. قرآن در اين باره مي فرمايد: اگر اين مطالب و آموزه ها را به زبان غير عربي و به يكي از غير عرب ها مي فرستاديم به آن ايمان نمي آورديد و در توجيه كار خود مي گفتيد: آيا براي عرب و عرب زبان ، كتاب را به زبان غير عرب مي فرستد ؟! ما كجا و غير عربي كجا ؟ ما كه زبان ديگران كه گنگ و نامفهوم است را نمي فهميم پس چرا به چيزي كه نمي فهميم ايمان بياوريم. ( فصلت آيه 44) همين مساله تعصب شديد به داشته هاي خود و خود برتر و بزرگ بيني در همه جنبه هاي زندگي و زباني باعث شده بود تا پيش از نزول قرآن به هيچ كتاب آسماني ايمان نياورند. تحليلي كه قرآن از اين مساله به دست مي دهد بيانگر آن است كه ريشه همه اين برخوردهاي تند و واكنش هاي منفي نسبت به دعوت پيامبران و كتاب هاي آسماني پيشين ، تعصبات جاهلي ايشان بوده است. در توجيه عدم ايمان خود مي گفتند: اين كتاب هاي آسماني كه براي ما نيامده است. مخاطب آن اقوام و افراد ديگري بودند . چرا ما بايد به چيزي ايمان آوريم كه مخاطب آن نبوده ايم؟ اگر ما هدف خدا بوديم ، ما را مخاطب قرار مي داد نه ديگران را ؟ يا مي گفتند: اين كتاب كه به زبان ما نيست ؟ ما كه نمي توانيم آن را بخوانيم . اگر بخواهيم به آن ايمان بياوريم و يا به آن عمل كنيم مي بايست نخست آن را بخوانيم و مطالبش را بفهميم . ما كه زبان آن را نمي شناسيم و نمي توانيم بخوانيم. اما اگر به زبان ما بود به يقين ما از اهل كتاب به هدايت نزديك تر بوديم و مومنان واقعي خود به شمار مي رفتيم . چه كنيم كه نه كتابي داريم و نه براي ما آمده است و نه پيامبري از ما داريم.( انعام آيات 155 تا 157) همين تعصب به سنت ها و آداب و رسوم جاهلي بوده است كه اجازه ايمان آوري به كتب آسماني پيشين را به ايشان نمي داد و به جايي پرستش خداي يكتا و يگانه به بت پرستي رو آوردند و دست از آن بر نمي داشتند. ( فرقان آيه 41 و 42 و نيز ص آيات 4 تا 7 و نيز كافرون آيات 2 تا 5)

تقليد كوركورانه

مردمان جاهلي ، از عقل خود بهره نمي گيرند و تنها به سنت ها و آداب خود پاي بند هستند. اين گونه است كه خرافات در ميان آنان رواج مي يابد و از نوآوري هراسناك هستند. با آن كه در مي يابند كه مسايل و نوآوري هاي جديد به نفع و سود ايشان است و هم با عقل و خرد هماهنگ و سازگار با اين همه از آن پرهيز كرده بلكه به مقابله با آن بر مي خيزند . ريشه اين مساله را قرآن ؛ تقليد كوركورانه از گذشتگان خود مي داند. گاه انسان از ديگري تقليد مي كند و خوب و بد وي را خوب مي شمارد، گاه ديگر از گذشتگان و مردگان خود تقليد مي كند بدون آن كه به بررسي و تحليل درستي و نادرستي آن بپردازد. از ويژگي هاي مردمان عصر جاهلي اين بود كه به جهت تعصب شديد به داشته خود و بيگانه ستيزي شديد ، تنها از سنت هاي پدران خود تقليد مي كردند. ( بقره آيه 170 مائده ايه 103 و 104 و نيز اعراف آيه 28 و لقمان ايه 21 و سبا آيه 43 و زخرف آيه 22 تا 24)

شرب خمر

جوامع جاهلي به علل مختلف گرايش به از خود بيگانگي دارند. از آن جايي كه عقل عملي و نظري در ميان آنان از جايگاه مفيد و تاثيرگذاري برخوردار نيست ، دچار اندوه و افسردگي مي شوند. راه رهايي از اندوه را در ابزارهايي مي جويند كه آنان را از تفكر و تدبر در وضعيت موجودشان باز دارد و در فضايي غير از آن چه در آن به سر مي برند ، قرار گيرند. اين مساله موجب مي شود كه به مواد مخدر كه خرد را از ميان مي برد و در تفكر خلل وارد مي سازد، روي آورند. اين گونه است كه شراب و ديگر موادي كه عقل را زايل مي كند در جامعه جاهلي رواج مي يابد. مواد مخدر از خود بيگانگي را تشديد مي كند و فضايي واقعي را به فضايي مجازي و تخيلي تبديل مي كند . اين گونه است كه ارتباط با واقعيت ها كاهش مي يابد و رفتار ها مبتني عقل و خرد كم تر امكان بروز و ظهور مي يابد. ( مائده آيه 90 ، بقره آيه 219 ، اعراف آيه 33 و نحل آيه 67).

از خود بيگانگي

از ديگر ويژگي هاي مردمان جاهلي ، از خود بيگانگي است. اين معنا و مفهوم را قرآن به اشكال مختلف بيان كرده است. در تحليل قرآني ، انسان كه شناختي از خود و جهان ندارد ، شناختي درست از اهداف و انگيزه هاي وجودي خود نيز نخواهد داشت و در رفتار و منش خود به نوعي از خود بيگانگي دچار مي شود. اين حقيقت را قرآن گاه به ضلالت و گمراهي تعبير مي كند. گمراه كسي است كه نمي داند چه كسي و براي چه چيزي و به چه هدفي وي را آفريده است؟ همين جهل موجب مي شود تا رفتار و منش او در راستاي اهداف قرار نگيرد. اين گونه است كه دچار گمراهي مي گردد و به جاي آن كه به سوي هدف گام بردارد به اموري مي پردازد كه وي را از هدف باز مي دارد. عدم ياد كرد خدا و اين كه او چه كسي است ؟ از اين جهت است كه گرفتار جهل و از خود بيگانگي هستند. اين گونه است كه بازتاب جهل شناختي نسبت به خدا موجب مي شود تا خدا را ياد نكنند و حتي در مواردي كه مي بايست به ياد خدا باشند ، به كارهاي ديگر مشغول مي شوند. مانند كساني كه در عزاداري هاي حسيني شركت مي كنند ولي به جاي ذكر مصيبت و شناخت آرمان ها ي آن حضرت و حركت به سوي آن اهداف ، خود را مشغول به اموري مي سازند كه از آن حضرت و آرمان هايش دور مي سازد. قرآن بيان مي دارد كه افراد جاهلي كساني هستند كه در ماه هاي اختصاصي و مكان هاي ويژه ذكر مانند مشعر الحرام به جاي يادكرد از خدا به امور ديگر بازدارنده مشغول مي شوند؛ زيرا از خود بيگانه هستند و در راه گمراهي قرار گرفته اند.( بقره آيه 198) هم چنين از پيامدهاي از خودبيگانگي مي توان به دروغ و افترا بستن به خدا اشاره كرد؛ زيرا براي بيان مقاصد نادرست خود مي كوشد تا به گونه اي مقبول عمل كند كه افترا و بهتان به خدا براي توجيه اعمال و رفتار نادرست و غير معقول يكي از اين راه هاست.( انعام آيه 140) ريشه اين از خودبيگانگي و گمراهي در عمل را مي بايست در عدم بهره گيري از آموزه هاي وحياني و عمل به آن دانست. اگر مردمان جاهلي به كتب اسماني عمل مي كردند و براي تزكيه خود تلاشي انجام مي دادند هرگز به گمراهي جاهلي و از خود بيگانگي دچار نمي شدند، ولي مردمان جاهلي هرگز براي رهايي واقعي خود تلاش نمي كنند.( جمعه آْيه 2)

z3boctovbjobqukl0h.gif